پايگاه تحليلي - خبري ايران بالكان : اين قرن، بي‌رحم‌ترين دوره تاريخ است
سه شنبه، 13 خرداد 1399 - 05:34 کد خبر:33248
ايوان كليما


زماني كه ايوان كليما كودك بود، مي‌دانست روزي نويسنده خواهد‌شد. و امروز او يكي از بزرگ‌ترين چهره هاي ادبيات چك است. مسير زندگي‌ او از اسارت در اردوگاه يهوديان نازي، عضويت در حزب كمونيست، زندگي در انزوا و سپس اخراج، تا پيوستن به جنبش اپوزيسيون چك‌اسلواكي، سراسر شگفتي  است.

به گزارش پايگاه تحليلي – خبري ايران بالكان (ايربا) به نقل از مد و مه، در آخرين كتابش "قرن ديوانه من" او شرح مي‌دهد كه چگونه خود را در ميانه‌ي تشكيلات كمونيستي يافت. سازماني جنايت‌كار و توتاليتر، كه براي چهار دهه با ديكتاتوري محض در كشورش حكم‌راني كرد.

-قرن ديوانه من  بخشي خاطرات است و بخشي، مجموعه اي از مقالات با سر فصل هايي مرتبط با تاريخ اجتماعي، تفكرات سياسي، كمونيسم و آزادي. اولين بار كه كتاب را خواندم كلمات بي‌شماري براي روايت سرگذشت نويسنده به ذهنم هجوم آورد. حال  كه با ايوان كليما در بعد از ظهري طوفاني در خانه‌اش در پراگ نشسته‌ام؛ از خودم مي ‌پرسم چرا كلمه "ديوانه" را براي اين توصيف برگزيد؟

چون واقعا ديوانه‌وار بود! جنگ، كشتار و جنايت، بي‌پايان به نظر مي‌رسيد و در كنارش ديكتاتوري‌هايي احمقانه پديدارشده بود. و اين وضعيت براي يك  قرن ادامه داشت: در سال ۱۹۱۴ با آغاز جنگ جهاني اول و بعد ادامه‌اش در آلمان و ايتاليا و البته اتحاد جماهير شوروي. دوران كمونيسم تقريبا تا پايان دهه ۱۹۸۰ به درازا كشيد. و در اين بين قتل عام‌هاي فرواني هم در آفريقا، كلمبيا و البته چين به وقوع پيوست. پس مي‌شود گفت كه اين قرن، بي‌رحم ترين دوره تاريخ است.

-كليما در پراگ درست در ميانه مشكلات خانواده‌اي از سطح متوسط جامعه متولد شد. پدرش مهندسي از اعضاي حزب كمونيست و عمويش سناتور بود. او مي‌گويد در هياهوي بحران اقتصادي آن زمان، تبليغات گسترده و پروپاگانداي كمونيست بسيار جذاب مي‌نمود.

در جامعه ما، آن  سال‌ها دوران واقعا سختي براي بسياري از مردم بود. براي مثال پدر من در كارخانه‌اي بزرگ كار مي‌كرد و چون نيرويي متخصص بود كارش را از دست نداد. اما اكثر  همكارانش به‌راحتي اخراج مي‌شدند. و از همين رو ناخود آگاه تحت تاثير اين بحران قرار مي‌گرفت. روياي دنيايي بهتر، آزادي بيشتر و برقراري عدالت همه را وسوسه مي‌كرد، پروپاگاندا براي من اين مفهوم را داشت.

-پدر و مادر او يهودي بودند. خود او در سال‌هاي تاريك پاياني دهه ۱۹۳۰ بارها"يهودي" خطاب شد. والدينش به خوبي از خطر آگاه بودند. پس از توافق مونيخ در سال ۱۹۳۸ تصميم به ترك كشور به مقصد بريتانيا گرفتند.

در بخشي از قرن ديوانه من آمده: " با وجود تمام نا اميدي‌ها پدرم به ما گفت به انگليس خواهيم رفت. من كتاب كوچك بامزه‌اي به زبان انگليسي داشتم به اسم "بخنديد و بياموزيد" . مادرم همراه من شروع به آموختن زبان انگليسي ازروي آن كتاب كرد.  در دنياي كودكي از خود مي‌پرسيدم چرا بايد به كشوري مهاجرت كنيم كه مردم آن به زباني متفاوت سخن مي گويند؟ جايي كه كلمات بسياري آنگونه كه نوشته مي‌شوند خوانده نمي‌شود. و اين كه چرا بايد آپارتماني كه همه ما آن را بسيار دوست داشتيم را ترك كنيم. پدرم مي‌گفت كه من متوجه نمي‌شوم ولي او شغل بسيار خوبي يافته و اگر كل كشور توسط آلمان‌ها اشغال شود ما مجبوريم تحت حاكميت شخصي نالايق و بي‌اخلاق به نام هيتلر زندگي كنيم. يك روز برفي خبر آمد كه آلمان ها پيروز شده‌‌اند. مادرم گريه مي‌كرد و با تاسف سر تكان ميداد و مي‌گفت اگر "ماساريك" هنوز زنده بود هرگز اجازه ورود آنان به خاك ما را نمي‌داد.

-سال‌هاي بعدي، براي خانواده كليما روزهاي خوشي به‌همراه نداشت. در ۱۹۴۱ آنها به "ترزين" ارودوگاهي براي يهوديان اروپايي تبعيد شدند. و قبل از آزادي گتوها به دست ارتش سرخ سه سال و نيم را در آنجا گذراندند. اين تجربيات نقش بسزايي در پيوستن او به كمونيست‌ها داشت. اتفاقي كه تنها شش سال بعد رخ داد.

سعي كردم در كتاب به بهترين شكل توضيح دهم كه چطور افراد بي‌شماري بعد از تجربه كابوس‌وار اردوگاه دسته دسته به كمونيست‌ها مي‌پيوستند. من جوان بودم، ازيك سو تحت تاثير والدين و خويشاوندانم قرار داشتم و ازسويي ديگر همه ما منتظر تغييري بوديم كه كيفيت زندگي‌مان را بهبود ببخشد. من و دوستانم به همراه بسياري از هم نسلي‌هايمان توسط ارتش شوروي آزاد شديم. ما شوروي را برابر با آزادي مي‌ديديم. كه البته خيالي بيهوده بود و ما اين را خيلي زود فهميديم.

شش سال بعد در بهار ۱۹۵۱ كليما به عضويت رسمي حزب در آمد. دقيقا يكسال قبل، سياستمدار دموكرات" ميلانا هوراكوا" در دادگاهي عمومي به اعدام محكوم شد. بخشي ديگر ازكتاب را باهم ميخوانيم.

" بين امتحانات نهايي بود كه معلم تاريخ مرا به اتاق  دبيران صدا زد و خبر داد كه جلسه حزبي مدرسه تصميم گرفته‌است كه به من پيشنهاد عضويت در حزب كمونيست را بدهد. او با جديتي صميمانه گفت به اعتقاد ما حزب مي‌تواند تو را در رسيدن به آرزوهايت براي تحقق وجداني عظيم‌تر ياري برساند و كار تو براي حزب مفيد واقع مي‌شود. گفتم متشكرم. در خانه تقاضانامه را با كمال تعهد پر كردم. اصل و نصب من دقيقا بهترين نبود. در ميان اجدادم حتي يك كارگر هم نمي‌شناختم. از طرفي دو نفر از دايي‌هايم اعدام شدا بودند و كمونيست‌هاي قبل از جنگ، قهرمانان ملي به‌شمار مي‌رفتند... در خانه با كمال تعجب ديدم كارت عضويتم در حزب با استقبال مواجه نشد. پدر تنها گفت: " اين تصميم خودت بود!" مادر مردد به‌نظر مي‌رسيد: "آيا نمي‌توانستي اندكي صبر كني؟"  و يان سيزده ساله گفت افرادي مانند من را در كلاس او سرخ‌هاي تازه سر از تخم درآورده صدا مي‌‌كنند. "

-سه سال بعد از پيوستن به حزب بود كه پدرش به اتهام جرمي كه هرگز مرتكب نشده بود  براساس معيارهاي جديد عدالت به زندان فرستاده شد. كليما مي‌گويد اين اتفاق يك تلنگر براي او بود، يكي از اولين نشانه‌ها براي پي‌بردن به حقيقتي تلخ، كه جايي از كار شديدا اشتباه پيش‌رفته است.

همين زمان‌ها بود كه فهميدم اين سازمان، سازماني جنايتكار با اهدافي پليد است. حوالي سال ۱۹۵۰ بود كه تمام دروغ‌ها براي ما روشن شد. كه چه تعداد انسان‌ سلاخي شدند، و تعداد بيشتري به كمپ‌هاي كار اجباري فرستاده شدند. پدر من خود يكي از اعضاي حزب بود ولي اوراهم به بهانه چرائمي كاملا ساختگي به زندان فرستادند.  وقتي كه او برگشت، براي‌مان از جزئيات شكنجه‌هاي پليس مخفي گفت.

اما خواندن كتابي ازيك تاريخ نگار لهستاني به نام "اسحاق دويچر" بود كه چشم كليما را كاملا بر اوضاع حاضر باز كرد. در۱۹۵۸ كتابي با نام "پيامبر مطرود: تروتسكي " به دستش رسيد. كتاب به شرح قساوت‌هاي شوروي در دهه بيست و سي مي‌پرداخت كه نويسنده جوان را بشدت شوكه  كرده بود. بعد‌ها كليما در سفرش به انگلستان با داويچر ديدار كرد، اما اين رويارويي نااميد كننده بود.

در لندن دوستم به من خبر داد كه آدرس دويچر را يافته و برايم قرار ملاقاتي درچهار بعدازظهر روز بعد ترتيب داده است. فردايش من با دسته گلي نسبتا گران حداقل براي خودم به ديدنش رفتم. با جزئيات خاطرم نيست. آقاي دويچر مردي بود ريز اندام و بي مو تقريبا شصت ساله و سرزنده. و البته بسيار شبيه " لئون تروتسكي" كه بسيار دوستش مي‌داشت. نگاهش با دقت مرا درست جلوي در وارانداز كرد. گويا دنبال چيزي عجيب در من مي‌گشت. گمان مي‌كنم حرف‌هايم برايش جالب بود. او گفت پيشرفت‌ها را در لهستان و در ساير كشور هاي بلوك شرق از دور دنبال كرده. او نا اميدي ما را از اتفاقات پسا‌انقلابي در كشورمان درك مي‌كرد. اما معتقد بود كه تفكر استالين سالارانه دوام چنداني نخواهد داشت. چيزي كه بايد زنده مي‌ماند و چيزي كه ما بايد از آن محافظت مي‌كرديم، تفكر اصلي سوسياليسيم و برتري بلاشك آن بر كاپيتاليسم بود.

-آقاي دويچر از پذيرش اشتباهات سيستم سر باز زد؟

نه، او به من گوش كرد و سعي كرد بهترين راه را برايم پيدا كند. اين كه مي‌توان بروكراسي را سرزنش كرد، اما بايد به ايده اصلي " ماركس" و " انگلس" و تروتسكي وفادار بود.

-در دهه شصت ايده ماركس و انگلس در چك‌اسلواكي مورد برسي موشكافانه قرار گرفت. بسياري از مردم و تعدادي از روشنفران پيش‌رو  دريافتند كه اين رژيم نه تنها جامعه‌اي عادل ايجاد نخواهد كرد، بلكه از هيچ تلاشي براي حفظ قدرتي كه بعد از جنگ بدست آورده فروگذار نمي‌كند. در ۱۹۶۷ در گردهمايي نويسندگان چك، بلاخره بسياري جرئت يافتند  تا وقايع را آنگونه كه حقيقتا بود توصيف كنند. يكي از آنان ايوان كليما بود كه بخاطر سخنراني‌اش از حزب اخراج شد.

مديريت حزب تصميم به برخورد انضباطي با نويسندگاني كه از ظلم مي‌نوشتند و همزمان از اعضاي حزب هم بودند، گرفت. كه وضعيت شامل حال " كوهوت"، "ليه"،"واكوليك" و من شد. ما هرگز از اين دوره شرم آورم از زندگيمان حرف نزديم. ولي مطمئنم دوستانم هم مانند خودم بسيار به آن فكر كرده‌اند. ما نه تنها به انحراف از اصول حزب، بلكه به اقدام عليه كليت كمونيسم  متهم شديم. حتي از من پرسيدند " آيا عقايدم با عضويت در حزب سازگار است؟ ". و من جواب دادم حزب آنان با آنچه من در سر دارم بسيار متفاوت است.

-بعد از اشغال كشور، در يك دوره طولاني شوروي شروع به  ظلم روزافزون كرد. و براي بيست سال كتاب هاي كليما تنها اجازه چاپ در غرب را داشت. او با نگاهي به عقب، اينرا شرح مي‌دهد كه براي افرادي كه بر عليه حزب اقدام كردند، زندگي سخت تر ولي صادقانه‌تر بوده است. اما ما هنوز بايد براي چاپ جلد دوم قرن ديوانه من صبر كنيم، تا بيشتر از زندگي كليما در دهه‌هاي ۷۰ و ۸۰ بدانيم.

در كتاب بعدي از تجربه خودم، از زندگي در انزوا ، تفتيش‌هاي خانگي، روزمرگي، فرزندانم و البته ملاقات‌هاي مخفي‌‌مان گفته‌ام. از بحث‌ها و جاسوسي‌ها. ممكن است براي خوانندگان جذاب تر باشد چون بي‌شباهت به رمان‌هاي جنايي نيست. و البته باز هم مقالاتي در رابطه با مهاجرت، پليس مخفي و طبقات كارگري را در آن خواهيد يافت.

برگردان: يلدا حقايق