صفحه اول     سیاسی     اقتصادی     اجتماعی     ورزشی     فرهنگی     تصویری     تماس با ما     تبلیغات     پیوندها     RSS  
دوشنبه، 27 خرداد 1398 - 02:18   
  تازه ترین اخبار:  
 
 آخرین مطالب
  عکس/ دیدار سفیر جدید لهستان با ظریف
  به همه گفتم ماموریتم در کشورِ شعر است
  کولاکوویچ: امیدوار هستیم که به فینال برسیم
  فدراسیون فوتبال و ادعای ایجنت رومانیایی
  ترجمه آخرین اثر الیف شافاک در ایران
  شکست سنگین چپ یونان
  ترکیه خواستار راه‌اندازی کرسی زبان و ادبیات ترکی در دانشگاه تهران شد
  توافق روسیه و اتحادیه اروپا برای حذف دلار
  پوتین: روابط با امریکا در سراشیبی است
  تاکید وزیر خارجه اسلوونی بر حمایت از برجام
  افشای آزار جنسی کودکان در کلیسای لهستان
  آنکارا در صورت تحریم آمریکا پاسخ می دهد
  رومانی سفارتش را به قدس انتقال نمی دهد
  جدال والیبال ایران و لهستان زیر سایه حاشیه
  همایشی فلسفی در اسلوونی
- اندازه متن: + -  کد خبر: 8463صفحه نخست » گزارشدوشنبه، 1 اسفند 1390 - 20:39
خالده ادیب آدی وار
داود وفایی
  

خالده ادیب آدی وار
( 1964 – 1884 )

   نویسندگی من بر دو گونه است . نویسنده رمان ، نویسنده داستان کوتاه و در عین حال شعرهای کوتاه منثور . برای نگارش رمان ابتدا در ذهنم طرح موضوع می کنم . داستان را بارها مرور می کنم و در جستجوی این پاسخ برمی آیم که توصیفات حاکم بر داستان و مناسبت آن با آدم های داستان چگونه خواهد بود .

  به گزارش پایگاه تحلیلی – خبری ایران بالکان (ایربا) خالده ادیب آدی وار از رمان نویسان مشهور ادبیات ملی ترکیه در محله ی بشیکتاش استانبول به دنیا آمد . دخترمحمد ادیب بیگ مدیر دخانیات شهر بورساست . مادرش را در سنین کودکی از دست داد . او تحصیل در کالج دخترانه آمریکایی اوسکودار را در سال 1901 به پایان برد وبه طور خصوصی از حکیم رضا توفیق ،فلسفه ، جامعه شناسی ، و ادبیات را فرا گرفت . ریاضیات را نیز نزد صالح ذکی آموخت . در سال 1909 به سیاحت مصر و انگلستان رفت . مدتی را در مدرسه تربیت معلم استانبول ، دبیرستان دختران ، و مدارس اوقاف تدریس کرد . سال های 1910 تا 1917 را به عنوان بازرس عمومی مدارس دخترانه ترکیه در لبنان و سوریه فعالیت کرد . از 1918 تا 1919 مدت یک سال در دانشگاه ،ادبیات غرب تدریس کرد . به دنبال اشغال ازمیر توسط یونانی ها با سخنرانی هایی که در محله فاتح و سلطان احمدِ استانبول ترتیب داد ( 16 ژوئن 1919 ) موجب  تهییج مردم شد . خشم انگلیسی ها را برانگیخت و در نتیجه یکی از شش نفری شد که به اعدام محکوم شدند و مصطفی کمال نیز در راسشان بود . در سال 1919 به آناتولی گریخت . با مشارکت در مبارزات ملی در نبردهای ساکاریا و دوملوپینار حضور یافت . در این جنگ ها موفق به اخذ درجه سرگروهبانی شد . او پس از اعلام جمهوریت در ترکیه و بعد از فوت همسرش صالح ذکی ( ریاضی دان ) با دکتر عدنان آدی وار ازدواج کرد و همراه او به اروپا رفت ( 1924 ) . به عنوان استاد ادبیات و زبان انگلیسی در دانشگاه های فرانسه ، انگلستان ، آمریکا ، و هند فعالیت نمود ( 1940 ) . سال های 1950 تا 1954 را نیزدر مجلس به نمایندگی گذراند . سال های پایانی عمر او باز هم در دانشکده ادبیات دانشگاه استانبول و در ارتباط با فعالیت های ادبی گذشت . نهم ژانویه در استانبول چشم از جهان فرو بست و در گورستان مرکز افندی به خاک سپرده شد.


  خالده ادیب در گرماگرم مشاجرات  " ادبیات ملی " و " زبان نو " با زبانی جدید و ساده ظهور کرد . حرکت ادبی او از رمانتیسم به سوی رئالیسم امتداد می یابد . او با مقالات و داستان هایش که در نشریات مختلف به چاپ می رسید شهرت یافت و بعدها با رمان هایش نظرها را به سوی خویش جلب کرد . وی در اولین رمان های خود به موضوع عشق و مسایل روحی می پرداخت اما بعدها به مسایلی مانند ترک گرایی ، ملی گرایی و وطن پرستی متمایل شد . او در آثار متاخرتر خود در معرفی اشخاص و فضای داستان  به سنت ها ، آداب و رسوم  و مسایل نسل ها می پردازد و به ویژه  در رمان هایش دست به خلق شخصیت هایی نیرومند و فعال می زند . قهرمانان زن در داستان های او الگو و بسیار تاثیرگذارند . حوادث رمان های او عموماً در استانبول و در زمان حیات نویسنده جریان می یابد . شیوه و طرز نگارش او سیال و روان نیست . جمله بندی های غیر معمول و بیانی در پرده و گاه نامفهوم دارد . به رغم خلاف آمد موجود در شیوه اش از استحکام اندیشه مراقبت می کند .

   خاده ادیب آدی وار در خاطره نویسی ، داستان کوتاه ، نقد ، بررسی ، مقاله ، شعر منثور ، رمان ، نمایشنامه ، تاریخ ادبیات و ترجمه دارای آثارمتعددی است . رمان های مشهور او عبارتند از :
با موضوعات عشقی : دوستدار سِویّه ( 1909 ) ، مادرِ رائق ( 1910 ) ، خندان ( 1912).
آثاری که بر اساس سرگذشت ، اندیشه و عشق زنی آرمانی و به صورت حماسی نگاشته شده است : توران جدید ( 1912 ) ، واپسین اثر ( 1912 ) ، حکم موعود ( 1918 )
داستان هایی که در باره جنگ های استقلال و ظلم و ستم یونانی ها نوشته شده است :
پیراهنی از آتش ( 1922 ) ، بزنید نامرد را ( 1926 )
آثاری که منعکس کننده اوضاع اجتماعی ترکیه است :
بقال مگسی ( 1936 ، این رمان که با سی مین چاپ خود رکورد شمارگان را در ترکیه شکسته است جایزه بهترین کتاب را در سال 1942 از سوی حزب جمهوری خلق دریافت کرد . ) ، تاتارجیک ( 1939 ) ، بازار مکاره بی سروته ( 1946 ) ، آیینه گردان ( 1954 )،
خیابان عاقله خانم ( 1958 ، اثری که نویسنده در آن به جنگ جهانی دوم و جنبه های روحی روانی مردم جامعه اش می پردازد .) علاوه بر این ها تعدادی از رمان های او که نامشان در زیر می آید در نشریات چاپ شده است : جم بخور گولّه شو ، دختر فقیر ، خنجرهای سرخ ، خیابان سودا ، بیچاره ،معبد های تخریب شده ، گرگ کوهستان .
داستان های کوتاه : چوپانان کنعان ( 1918 ) ماسک و روح ( 1945 )
نمایشنامه ها : امتحان ترک با آتش ( 1962 ، که بیانگر سال های جنگ استقلال ترکیه است.)
خاطرات : خانه ای با خوشه های ارغوانی ( 1963 ، که دربرگیرنده خاطرات کودکی نویسنده است .)
تحلیل و بررسی : تاریخ ادبیات انگلیسی ( 3 جلد ، 1949 – 1940 ) ، تاثیرات شرق ، غرب ، و آمریکا در ترکیه ( 1956 ).

بقّال مگسی
( 1936 )

   این رمان که توسط خالده ادیب در انگلستان به نام " دختر دلقک " نوشته و منتشر گردیده بود ، پس از بازگشت او به وطن ، تحت عنوان " بقًال مگسی " به صورت مفصل تر انتشار یافت . رمان نحوه زندگی مردم یکی از محله های استانبولِ زمان عبدالحمید دوم را به تصویر می کشد و همین موضوع به علاوه ریشه ای که داستان در آداب و رسوم جامعه دارد باعث استقبال فراوان از آن شد . از نقدهایی که در باره این رمان در نشریات خارجی به چاپ رسید می توان به دیدگاه های قابل توجهی دست یافت . morning post  در شماره 15 اکتبر 1935 خود می نویسد : " بزرگترین جاذبه یک کتاب به اصیل بودن شخصیت افرادی است که نویسنده به خلق آنان می پردازد . ما امروز با نور درخشانی مواجهیم که نصیبمان شده است . نوری که روی صحنه با دستان ظریف هم نمی توان آن را لمس کرد اما پر از زندگی است . " new english weekly  نیز در شماره ششم فوریه 1936 خود می نویسد : " این اثر که به نمایش استانبول در سال های اولیه قرن بیستم می پردازد به تصحیح چهره تحریف شده بیگانگان در مخیله ما غربی ها می پردازد و به ما تفهیم می کند که مردان و زنان آن ها نیز مانند ما هستند . " و در شماره هفتم دسامبر times literary supplement  می خوانیم : " در این رمان از شرق و محله بی اوغلوی ساخته ذهن نویسندگان غربی خبری نیست . اما حقیقی ترین شکل زندگی در ترکیه ی عهد عبدالحمید را می توان در آن مشاهده کرد . مسایل فرعی در این رمان فراوان و درست است ، تیپ ها زنده و پرتحرکند ، از غالب ترین خواست ها تا کوچکترین ضعف ها حقیقی به نظر می رسند و حوادث مهم داستان در خواننده هیجانی طبیعی برمی انگیزد و مخاطب به این ترتیب پی به هوش و استعداد نویسنده می برد . " نشریه glasgow herald  در شماره 21 اکتبر 1933 خود می نویسد : " نویسنده این رمان به بیان ظلم و ستم و انحطاط دوره عبدالحمید و برخورداری از شیوه ای واقعگرایانه اکتفا نمی کند . این رمان به سبک " رمانتیک " نویسندگان غربی نیست که از ترکیب با مسایل شرق پدید آمده باشد . موضوعی بسیار متفاوت تر و جدیدتر از مسایل عمومی حیات که نویسنده غربی مطرح می کند و نام تفاوت های فلسفی بر آن می گذارد را به ما می شناساند و همین مطلب میزان جدی و واقعی بودن آن را اثبات می کند  ." catholis herald  در شماره 17 ژانویه خود نوشته است : " یافتن رمانی ممتاز که در باره زندگی مردم استانبول نوشته شده باشد احساس جالبی ایجاد می کند . نقل است که نویسنده از انقلاب نوپای ترکیه جانبداری می کند . اما باید گفت این رمان برای نمایش مردم نوشته شده است نه معرفی حرکت های سیاسی . همه چیز اعم از خوب و بد با نیرویی فراتر ازتوان انسان در این رمان به تصویر درآمده است . "  و نشریه western daily press bristol  در شماره 16 ژانویه 1936  می نویسد : " نویسنده این رمان با نوشته های خود در میان نویسندگان مشهور بین المللی جای گرفته است . آدمهایی از طبقات عالی و پست جامعه به واسطه توانی ماهرانه و به وضوح در بین صفحات این کتاب جان می گیرند ، از وزیر گرفته تا دلقک ، کسانی که در دوره حاکمیت ستم بازیگری بیش نبوده اند . " و در شماره 30 اکتبر 1935 نشریه aberdeen press and journal  می خوانیم : " یک رمان عالی بیش از یک دوجین کتاب تاریخی و توریستی می تواند کشوری بیگانه را به انسان بشناساند . و این اثر که استانبول پیش از جنگ را به تصویر می کشد از همان کتاب هاست . شخصیت های داستان ، عرف و عادات ، وچشم انداز وقایع با چنان مهارتی به هم پیوند داده شده است که به راحتی می توان گفت یک اثر هنری خلق شده است . " اما بخشی از رمان :

   بقال مگسی نام خیابانی است در یکی از محله های فقیر نشین آک سارای در استانبول . این خیابان از تمام ویژگی های محله های خارج از محدوده برخوردار است . این جا امام جماعت متعصبی دارد که جز بهشت و جهنم در باره چیز دیگری صحبت نمی کند . او با دخترش امینه زندگی می کند . پس از آن که امینه با توفیق ،جوانکی بازیگرکه مدت ها از دوستی اش با او می گذشت فرار کرد و رفت ، روحانی محله در حضور همه همسایگان اعلام کرد که او از این به بعد دختری به نام امینه ندارد . شوهر امینه دربازی های خود که معمولاً در هر کوی و برزنی انجام می داد نقش دخترها را بر عهده می گرفت . به همین دلیل به " توفیق دختره " معروف بود . او به اصرار همسرش بالاخره راضی می شود درمغازه ای که از دایی اش به ارث رسیده بود مشغول کار شود . اما این نحوه زندگی برای توفیق که از سنین کودکی بازیگری می کرده است دشوار می نمود . شبی با دوستان قدیمی بازیگرش گرد هم آمده بودند و او نقش همسرش را برای آن ها بازی می کرد که امینه اتفاقاً ماجرا را می بیند و با پذیرش هر وضعیتی بغچه اش را برمی دارد و مستقیم به خانه پدر بازمی گردد . از توفیق شکایت می کنند . دادگاه حق را به امینه می دهد و توفیق را به گلی بولو تبعید می کند . چند ماه پس از این ماجرا دختر امینه به دنیا می آید . نامش را می گذارند رابعه . رابعه در خانه امام جماعت چیزی جز بهشت و جهنم و ثواب و گناه و آخرت نمی شنود و با تربیت خشک دینی بزرگ می شود . به او اجازه داده نمی شود بر اساس سن خود عمل کند و به همین دلیل او بعدها دختری سرسنگین و خجالتی می شود . تصمیم می گیرند رابعه را حافظ قران کنند . پس از اندک مدتی تمام مردم استانبول شیفته این دخترکوچک خوش صدا و حافظ قران می شوند . 

   صبیحه خانم همسر سلیم پاشا وزیر امنیت به وسیله ای صدای رابعه را می شنود و بسیار می پسندد . به این ترتیب دولت رابعه را تحت حمایت قرار می دهد . ترتیبی می دهند تا او بتواند از یک صوفی وابسته به طریقت مولویه به نام وهبی دده، درس موسیقی سنتی ترکی فرا بگیرد . وهبی دده مردی است که در میان اطرافیان به وقار و پختگی شناخته می شود . رابعه نیزخیلی زود با وهبی دده که مانند پدر به او مهربانی می کند صمیمی می شود ، و درس هایش را نزد او با جدّیت دنبال می کند . سلیم پاشا پسری دارد خوش فکر به نام هیلمی بیگ . میان سلیم پاشا که کاملاً مطیع پادشاه است و فرزندش هیلمی بیگ در این خصوص اختلافات عمیقی وجود دارد . هیلمی بیگ به ژون ترک ها که می خواهند در کشور انقلاب کنند وابسته است . و پدر او کسی است که حاضر است در راه امنیت و آسایش پادشاه هر گونه شکنجه ای را به دیگران روا دارد و صدها نفر را به شهر های دوردست تبعید کند . او وزیرامنیت است و کاملاً شیفته ی مسئولیت خود می باشد . در میان دوستان هیلمی که به خانه مجلل شان رفت و آمد می کنند فردی خارجی به نام پرگرینی هم هست . او مدتی به دین مسیحیت معتقد بوده است اما اینک ایمان مذهبی خود را از دست داده و به هیچ دینی باور ندارد . با این که به هیچ دینی وابستگی ندارد اما برای مومنان احترام زیادی قائل است . او در عین حال موسیقی دان است و با شنیدن صدای رابعه محو صدای او می شود . توفیق از تبعید بازمی گردد . با یکی از دوستان قدیمی اش به نام راقم کوتوله در بالاخانه مغازه ساکن می شود . رابعه از مادر و پدربزرگش جدا شده و زندگی با پدر خویش را شروع کرده است . مغازه با مدیریت رابعه نسبت به گذشته رونق بهتری می گیرد و هر سه آن ها زندگی مناسبی را در پیش می گیرند . توفیق به عنوان هنرمند در حال کسب شهرت فراوانی است . نقش هایی را که در بازی کاراگز ایفا می کند در تمام استانبول مشهور می شود . او اعتقاد دارد هنر را نمی توان در کتاب ها یافت بلکه آن را باید در زندگیِ همیشه در تحول جستجو کرد . رابعه در حال بزرگ شدن است . حالا دیگر دختر زیبایی شده است که از جوانان محله دلربایی می کند . وهبی دده و پرگرینی پیانیست نزدیکترین دوستان این خانواده کوچک هستند . همیشه به آن ها سر می زنند . رابعه به تدریج با علاقه ای پنهان به پرگرینی دلبستگی می یابد . سلیم پاشا مثل همیشه آدمی است خشک و کاملاً سرسپرده به پادشاه . پسرش هیلمی بیگ نیز با ژون ترکها مخفیانه ارتباط دارد.

   آن ها یک بار توفیق را برای دریافت نامه ها و نشریات ارسالی از اروپا ، با پوشش زنانه به اداره پست می فرستند . او توسط مامورانی که مراقبش بودند دستگیر و زندانی می شود . توفیق به رغم شکنجه هایی که می بیند دوستانش را لو نمی دهد . او را تبعید و هیلمی بیگ را نیز در ظاهر با پست معاون استانداری به شام می فرستند . وهبی دده و پرگرینی موجبات تسلی خاطر رابعه را فراهم می کنند و او نیز نظم جدیدی به زندگی خود می دهد . از یک سو درس های خصوصی را دنبال می کند و از سوی دیگر به خواندن قران و مولودی در مساجد استانبول و مراسمی که در خانه ها برگزار می شد  می پردازد . پرگرینی برای دریافت میراث باقی مانده از مادرش مدت دو ماه به کشور خود می رود و پس از بازگشت اولین کاری که می کند این است که به رابعه پیشنهاد ازدواج می دهد . او با روحی هنرمندانه ،  دانسته بود که بدون رابعه نمی تواند زندگی کند . تحت تاثیر رابعه و اطرافیان مسلمان می شود و نام عثمان را برای خود برمی گزیند . رابعه و عثمان در یکی از روزهای ماه مه ازدواج می کنند . اهالی محله بقال مگسی به این خانواده جدید محبت زیادی می کنند . عثمان حالا این افتخار را به دست آورده است که لقب داماد محله را کسب کند . توفیق هر از چندی از شام نامه هایی ارسال می کند . رابعه پس از مدت ها یک بار به اقامتگاه سلیم پاشا می رود و یکی از نامه های توفیق را که حاوی مطالبی در باره زندگی مشقت بارش بود برای پاشا قرائت می کند . افسر عالیرتبه امنیتی با شنیدن مطالب نامه احساس ترحم می کند و با به یاد آوردن کسانی که سال هاست آن ها را به تبعید فرستاده است دچار عذاب وجدان می شود . پاشا قرار است پس از مدت کمی از کار کناره بگیرد و طبیعتاً مانند مردم عادی در کوچه و خیابان و قهوه خانه ها پرسه بزند . عثمان به طور پنهانی برای پدرزنش پول می فرستد . مدتی بعد امام جماعت هم از دنیا می رود . رابعه باردار می شود . بین او و عثمان مانند هر زوج دیگری که هریک به فرهنگ دیگری تعلق دارند گاه گاه اختلافاتی بروز می کند اما آن ها خوب می دانند که تا چه حد به یکدیگر نیازمند هستند . امینه هم می میرد . کشور دستخوش انقلابی گسترده می شود . تبعیدی ها به دنبال وقوع انقلاب 1908 به موطن خود بازمی گردند . تمام دوستان و اهالی بقال مگسی همچون یک قهرمان از توفیق استقبال می کنند . با بازگشت توفیق ، حال و هوای جشن و پایکوبی در محله بقال مگسی حاکم می شود . فرستاده شدن توفیق به عنوان یکی از قهرمانان داستان به تبعید و همچنین بازگشت او، در رمان به شکل زیر بیان شده است :

   چند اتومبیل با درها و شیشه های بسته  پشت سریکدیگر توقف کردند . مردانی که لباس سیاه در بر داشتند درِ اتومبیل ها را گشوده و زنانی را که چادر به سر داشتند و بغچه هایشان را به دست گرفته بودند ، با فرزندانشان ، و چند پیرمرد و یکی از دده های مولویه پیاده کردند . پیاده شوندگان کنار هم ایستادند . آن ها که چیزی در دست داشتند شانه به شانه هم بودند و آن ها که دستشان خالی بود دست در دست یکدیگر نهادند و چون توده متراکمی از خشم و اضطراب و قدرت سوار قایق ها و کرجی ها شدند . 

   در بارانداز، دیگر صدای پا شنیده نمی شد . قایق ها بر روی آب های سیمگون شروع به حرکت کردند ... و به سوی کشتی بزرگی به نام " شوکتِ دریا " که در سلیمیه لنگر انداخته بود رفتند .
   رابعه در بزرگترین قایق گروه کرجی ها و قایق ها ، کنار زن جوانی که به فرزندش شیرمی داد نشسته بود . هوا سوز داشت . عبای وهبی دده هر دوی آن ها را می پوشاند . رابعه زیر عبا صدای قلوپ قلوپ نوزاد را که شیر می نوشید می شنید . پیرمرد نحیفی که با محاسن سفید و تیغ تیغی با چهره ای مانند تاتارها در مقابل آن ها بود چشمانش را طوری گشود که گویی در حال دیدن خواب وحشتناکی بوده است و ناگهان شروع به فریاد کرد :

- نوه ام ، نوه ام را تبعید می کنند ، کافرها ! خدا خانه شان را خراب کند !
پسر بچه ای که روی صندلی وسطی بود مانند بچه گرگی زوزه می کشید :
- بابا ...! بابا ... ! بابامو می خام ...!
   بازهم همه ساکت شدند . چانه پیرمردی که ریش سفید داشت می جنبید  ، لبان گود رفته اش می لرزید و جاشوها پارو می زدند ... رفتنی بود بی بازگشت ...

   سر و صدا و غلغله در عرشه به آسمان می رسید . رابعه شگفت زده به زن جوانی که در قایق با او آشنا شده بود نگاه می کرد که چگونه با شوهرش وداع می کند . به نظر می رسید مرد ، کارمندی دون پایه و تهیدست است ... آدمی بود لاغر با سر و وضعی نامناسب ... پیرمرد ی که محاسن سفید داشت و به تاتارها می ماند و در قایق ، بچه را بیدار کرده بود اینک در حالی که گویی هذیان می گوید فریاد کشید :
- خدا خانه شان را خراب کند ...!

   یک دانشجوی جوان پزشکی دست پیرمرد را گرفته بود و پایین می کشید و رو به گوش های سنگینش با صدای بلند می گفت :
- پدر جان ، ما را تا عید عفو می کنند ، عید هم نشود تا جشن تاجگذاری آزادیم ...!
   در این بحبوحه معلوم نبود توفیق کجاست .
   بالاخره چشمان رابعه او را هم یافت . بچه ی زن چاقی را که در عرشه جایی برای همسرش آماده می کرد در بغل داشت و در حال سرگرم کردن او بود . رابعه را که دید با بچه شروع به دویدن کرد . پدر و دختر با داد و فریاد همدیگر را طوری در آغوش گرفتند که به له شدن کودک چیزی نمانده بود . زن دوید و فرزندش را از توفیق گرفت . 

   توفیق صورتش را اصلاح نکرده بود  ، گونه هایش گود افتاده و اطراف چشمانش سیاه بود . پیش از آن که پدر و دختر فرصتی برای گفتگو بیابند صدای ناخدا چون شیپوری از اتاقش به صدا درآمد که :
- عجله کنید ... ! ده دقیقه دیگر سوار قایق ها ....

   رابعه دستمالی گوله شده را برسینه توفیق جا داد . این سود یک ماهه مغازه بود. بعد او هم سعی کرد در کنار شوهر همان زن چاق ، وسط عرشه جایی برای پدرش دست و پا کند . آن گاه سبدی را که راقم عرقریزان تا آن جا حمل کرده بود بر زمین گذاشت و گفت :
- دولمه و زیتون و پنیر و گوشت ... به سوریه که رسیدید نامه بنویس .
- وای ، یعنی مرا به سوریه می فرستند ؟
   هنوز هیچ کس نمی دانست که به کجا تبعید می شود . همه به همان تبعیدگاه های وحشتناک همیشگی یعنی یمن و فیزان فکر می کردند .
   قایقی به کشتی نزدیک شد . صدای ناخدا یک بار دیگر مانند شیپور حمله به صدا درآمد :
- یالّا سوار قایق ها ...!
   سیاه پوشان به عرشه آمدند . و یک بار دیگر زنان چادری را هل دادند .
  
   کودکی که در حال شیر خوردن بود بازهم گریست . پسر بچه کوچک همچون بچه گرگی نالید و پیرمرد دوباره نفرین کرد . دختر بچه ها در حالی که آب بینی شان را بالا می کشیدند گریه می کردند . حرکت انبوه آدم های روی عرشه به موج می مانست . و باز همان توده متراکم خشم و اضطراب دست در دست و شانه به شانه بر کرجی ها و قایق ها نشستند .
   مردان بر روی عرشه از سر و کله هم بالا می رفتند تا بتوانند برای کسانی که در قایق ها بودند دستمال های رنگی تکان دهند .
**********

   توفیق در حالی که پشت به آفتاب داشت حرف آن ها را شنید . در کشتی فقط به توفیق پیشنهاد عضویت در " جمعیت ستمدیدگان سیاسی "  نشد . خب او یک دلقک بازیگر بود ! و مگر ممکن بود بتواند جمعیتی را نمایندگی کند ؟
   بالاخره به بندر رسیدند .
   استانبول آغوش گشود و قهرمانانش را با ذوق و شوق در بر گرفت . و توفیق به محض دیدن استانبول مانند کودکان شروع به گریستن کرد .
   خودش هم نفهمید چگونه پا براسکله گذاشت . گویی در دریایی انسانی در حال شنا کردن بود.
   در آن سوی جمعیت چشمش برسیمای ثابت بیگ متوقف شد. همه چهره های آشنا از محله بقال مگسی پشت سر او جمع شده بودند . تمام محله به استقبال قهرمانشان که قهرمان راه آزادی بود آمده بودند . توفیق در حالی که به چپ و راست تنه می زد به آن ها نزدیک شد .
   ثابت بیگ با دیدن توفیق فرمان داد . همه بقال مگسی ها شروع به تشویق و فریاد زدن کردند :  " زنده باد ، درود ..."
 همه فریاد می زدند ...

   توفیق از دیدن تظاهرات مردم چنان وحشت کرده بود که در پی جایی برای پنهان شدن بود . جوانان محله بقال مگسی مرد چاق و چله ای را گرفتند و او را روی شانه هایشان گذاشتند . او پرچمی در دست داشت و یکی از پاها را روی این شانه و پای دیگر را روی شانه دیگری گذاشته بود .... یکی از خطیبان خیابانی بود که برای به ثمر رسیدن انقلاب زحمت زیادی کشیده بود . ثابت بیگ سخنان او را در محله بایزید شنیده و پشتیبانی هیجان انگیزش از دولت جدید را بسیار پسندیده بود . و امروز او را آورده بود تا به افتخار توفیق نطقی ایراد کند؛ و به او وعده ده سکه طلا هم داده بود . سخنران صحبت های خود را چنین آغاز کرد :
- من آمده ام تا از قهرمانی مردمی که در دامان مردم آزادیخواه محله بقال مگسی تربیت شده است تجلیل کنم .
   صدایش بم و محکم بود .
   به جز اهالی بقال مگسی دیگران هم جمع شدند ، ایستادند و شروع به شنیدن کردند .
   - این قهرمان که از ستمدیدگان دوره ظلم و ستم و استبداد است یکی از حماسه سازان با شکوه راه آزادی است که ما را نجات داده است ( در این حال با دست به توفیق اشاره می کرد . ) .
   تو ای دلباخته عدالت و آزادی ! در حضور تو سوگند یاد می کنم کسی را که قصد مشروطیت کند ، مشروطیتی که سند آزادی ماست ، با همین دستانم گلویش را خواهم فشرد ، چشمانش را از حدقه بیرون خواهم کشید و مادرش را به عزایش خواهم نشاند !
   خطیب چون پاسدار داوطلبی برای آزادی ، دستانش را به سوی مردم دراز کرد . دستانی پهن ، پرمو ، ترسناک با انگشتانی کوتاه ...
توفیق دستان " مظفر چشم درآر " را شناخت .
   حیرت کرد . زندان را به یاد آورد و این دستان را که در آن جا چه کارها می کرد . احساس کرد هنوز زیر گوشش سیلی می زند و بر سرش می کوبد.
   دو نفر از اهالی بقال مگسی آمدند و زیر بغلش را گرفتند . یکی از آن ها وهبی دده و دیگری عثمان بود .
- این آدم این جا چه می کند ؟
- خطیب طرفدار مشروطیت است . از دولت جدید تمجید می کند .
- چی ...؟
   عثمان دستش را کشید و گفت : از شلوغی خارج شویم .
- رابعه کجاست ؟
- نوه ات را آماده می کرد ... مادر و فرزند منتظر قهرمان محله بقال مگسی اند .
- نوه ... نوه ؟
دو قطره اشک از چشمان توفیق بر گونه هایش جاری شد . وهبی دده گفت :
- یک نفر دیگر به گروه عاشقان اضافه کردی توفیق !

   رمان " تاتارجیک " از دیگر آثار خالده ادیب آدی وار به مقایسه و بررسی دو نسل می پردازد . جوانانی که در دوره جمهوریت بالیده اند ،  و آدم هایی که متعلق به نسل گذشته هستند . اساس داستان بر اشخاص استوار است نه حوادث و رویدادها . هفت جوان که محیط تربیتی ، سلیقه ها و جهان بینی آنان با یکدیگرمتفاوت است تصمیم می گیرند برای تعطیلات تابستان به اطراف روستای پویراز در حومه استانبول بروند و چند روزی را آن جا باشند . آن ها در پارک جنگلی فریدون پاشا مستقر می شوند . در روستا دو دختر هم سن و سال این جوانان به نام های لاله معروف به " تاتارجیک " و "زهرا" زندگی می کنند . تاتارجیک نماینده دختران ایده آل دوره جمهوریت است و زهرا نیز درضدیت با اودختری است که شیفته خودنمایی و آرایش و بزک است . یک آمریکایی به نام " هلن برکلی " هم هست که میهمان لاله است و هفت جوانی که ذکرشان رفت با او دوست هستند . در برابر این جوانان آدم هایی هم هستند که وابسته به نسل قدیمند و خصلت های خوب و بد گذشته را درخود جمع دارند . اینان عموماً سالمندان روستای پویراز، خانواده فریدون پاشا و سونگور بالتا را شامل می شوند . جوانان دانشگاهی در حال برپاکردن محل استقرار در جنگل کوچک آن منطقه ، با اهالی روستا دیدار می کنند و با آن ها آشنا می شوند . در پایان داستان ، این جوانان طبق جهان بینی خود همسرانی را نیز می یابند . تاتارجیک که نامش بر کتاب نهاده شده است رجب فرزند رابعه و عثمان، شخصیت های اصلی داستان بقال مگسی را به همسری برمی گزیند . اینان در کتاب به عنوان تیپ های ایده آل ترکیه مدرن معرفی می شوند . چکیده رمان " آیینه گردان " از آثار دیگر خالده ادیب نیز به این ترتیب است : " مرسل از جوانان عاقل روستایی که چشمانی تا به تا دارد قهرمان اصلی داستان است . او برای انتقام گرفتن از ارباب که با ظلم وستم و حقه بازی های خود موجب ترس و وحشت مردم روستا شده است اقدام به ربودن دخترش می کند . مرسل که اذیت و آزار ارباب را در اولین شب ازدواجشان فراموش نمی کند ، بر اساس نقشه ای که همسرش طراحی می کند اقدام به ربودن دختر ارباب می کند . حس انتقام جویی او البته پس از مدتی تبدیل به عشقی افراطی می شود . قهرمان زن داستان ،  دختر ربوده شده، حنیفه فرزند حاجی مراد است که بعدها به دخترخواندگی ارباب مشهور شده است اما در واقع معشوقه اوست. مرسل با دیدن او از خود بی خود می شود . ویژگی های روستاییان آناتولی از قبیل تسلیم و تعظیم آنان در عین زرنگی ها و صداقت ها و در خود فرو رفتن هایشان به طور کاملاً مشهودی در کتاب منعکس شده است . " تمام داستان در روستا جریان می یابد . و هنگام بحث از استانبول نیز موضوع به بخش های حاشیه ای و خارج از محدوده شهر مربوط می شود . همه قهرمانان داستان از مردم روستا انتخاب می شود . موضوعاتی مانند دوست داشتن روستا ، رسم و رسوم روستاییان ، ربودن دختران برای ازدواج با آن ها ، درگیری برای زمین و رفتارهای عجیب و نامناسبی که در روستا گسترش می یابد ، مسایلی است که در این رمان با مهارت مورد بررسی قرار می گیرد .

 

   
  

نظر شما:
نام:
پست الکترونیکی:
نظر
 
  کد امنیتی:
 
 
 پربیینده ترین مطالب
  جدال والیبال ایران و لهستان زیر سایه حاشیه
  افشای آزار جنسی کودکان در کلیسای لهستان
  پوتین: روابط با امریکا در سراشیبی است
  آنکارا در صورت تحریم آمریکا پاسخ می دهد
  تاکید وزیر خارجه اسلوونی بر حمایت از برجام
  رومانی سفارتش را به قدس انتقال نمی دهد
  توافق روسیه و اتحادیه اروپا برای حذف دلار
  کولاکوویچ: امیدوار هستیم که به فینال برسیم
  ترکیه خواستار راه‌اندازی کرسی زبان و ادبیات ترکی در دانشگاه تهران شد
  ترجمه آخرین اثر الیف شافاک در ایران
  شکست سنگین چپ یونان
  فدراسیون فوتبال و ادعای ایجنت رومانیایی
  به همه گفتم ماموریتم در کشورِ شعر است
  عکس/ دیدار سفیر جدید لهستان با ظریف
 
 
 
::  صفحه اصلی ::  تماس با ما ::  پیوندها ::  نسخه موبایل ::  RSS ::  نسخه تلکس
کلیه حقوق محفوظ است؛ استفاده از مطالب با ذکر منبع بلامانع است
info@iranbalkan.net
پشتیبانی توسط: خبرافزار