صفحه اول     سیاسی     اقتصادی     اجتماعی     ورزشی     فرهنگی     تصویری     تماس با ما     تبلیغات     پیوندها     RSS   چهارشنبه، 3 اسفند 1390 - 23:10   
  تازه ترین اخبار:پیشنهاد بی شرمانه به اتحادیه فوتبال رومانی!     اتحادیه اروپا مجارستان را تحریم می کند     هشدار موشکی پوتین به ترکیه!     جک استرا: پارلمان اروپا باید منحل شود      واکنش آنکارا به سخنان وزیر امور خارجه یونان     همکاری سفارت ایران و طریقت قادریه در آلبانی     ترکیه و نقشه راه جدید برای سوریه     عکس/ این مکان زمانی بزرگراه بوده است!     چه کسی سرباز آلبانیایی را کشت؟     عکس/ جاده های بوسنی پس از سرمای اخیر     Дугови КАП обарају владу Црне Горе     اوگاندا، کوزوو را به رسمیت شناخت     دروازه بان پرسپولیس از بوسنی می آید؟     موافقت منطقه یورو با دومین بسته نجات یونان     عکس/ کتک کاری نمایندگان در پارلمان ترکیه!     پارلمان مجارستان بسته پیشنهادی EU را پذیرفت     اعتصاب در برج مراقبت فرودگاه فرانکفورت!     مذاکره مجدد داود اوغلو با اشتون درباره ایران     تایمز کرواسی: چیرو را یک هموطن برکنار کرد!     خبرگزاری دولت: اروپا رودست خورد       
 آخرین مطالب
  پیشنهاد بی شرمانه به اتحادیه فوتبال رومانی!
  اتحادیه اروپا مجارستان را تحریم می کند
  هشدار موشکی پوتین به ترکیه!
  جک استرا: پارلمان اروپا باید منحل شود
  واکنش آنکارا به سخنان وزیر امور خارجه یونان
  همکاری سفارت ایران و طریقت قادریه در آلبانی
  ترکیه و نقشه راه جدید برای سوریه
  عکس/ این مکان زمانی بزرگراه بوده است!
  چه کسی سرباز آلبانیایی را کشت؟
  عکس/ جاده های بوسنی پس از سرمای اخیر
  Дугови КАП обарају владу Црне Горе
  اوگاندا، کوزوو را به رسمیت شناخت
  دروازه بان پرسپولیس از بوسنی می آید؟
  موافقت منطقه یورو با دومین بسته نجات یونان
  عکس/ کتک کاری نمایندگان در پارلمان ترکیه!
- اندازه متن: + -  کد خبر: 8173چهارشنبه، 5 بهمن 1390 - 10:48
خاطرات و خطرات (10)
یعقوب اصلان
  

انقلابی که از پس یک رویای آرام تحقق یافت
(خاطرات یک مسلمان مبارز ترکیه ای از حضور در افغانستان و ایران)

ده
درگرداب مصائب، در محاصره دشواری ها، و در حالی که جان به لبم رسیده بود، درهای نجات گشوده شده، شغلی یافته بودم. پولی به دستم رسیده بود و با گروهی از قاچاقچیان توانسته بودم از مرز عبور کنم. همه آن ها که شب در کنار هم خوابیده بودیم نیمه شب مرا تنها گذاشته و رفته بودند. با این حال همه چیز در مسیر خود پیش می رفت.  پس از آن با اعتماد به حدس و گمان هایم توانستم تا باغ های اطراف شهر پیش رفته، در یکی از آن ها به خواب عمیقی فرو بروم.

از فرط خستگی شب گذشته در خواب عمیقی ر می بردم. خیس عرق بودم؛ احساس کردم جانورانی از رویم در حال جست و خیز هستند. بیدار شدم. ده ها سگ آن جا بود. با سنگ آن ها را راندم. سگ ها بی سر و صدا از آن جا دور شدند و من تازه در آن لحظه بود که دانستم در یک باغ انگور هستم. آفتاب شروع به گرم کردن اطراف کرده بود. برخاستم و به راه افتادم. از صدای سلام و احوالپرسی مردم محله و گفتگوهایی که می کردند دانستم درست آمده ام. بعد از مدت کمی محل حزب را یافتم. آن چه را که از سر گذرانده بودم به طور خلاصه برای آن ها گفتم و بعد دوشی گرفتم و به استراحت پرداختم.
دوستانی که در کوه مرا رها کرده و رفته بودند حالا در حزب در حال بیدار کردن من بودند. مدت ها بود که اینطور آسوده خاطر نخوابیده بودم. دوستان با دیدن من غرق شادی شدند. آن ها از طرفی به دلیل رفتار ناخواسته ای که مرتکب شده بودند احساس شرمندگی می کردند. چشمان نورالرحمن با دیدن من پر از اشک شد و با صدای حزن آلودی گفت "ابراهیم جان" و آن گاه دست در گردنم انداخت. من هم حال عجیبی داشتم و تلاش می کردم گریه نکنم. مرتب عذرخواهی می کردند. می گفتند دنبال جای بهتری برای خواب می گشتیم، تا این که به نزدیکی های شهر رسیدیم. وقتی متوجه مطلب شدیم برای پیدا کردن تو دوباره برگشتیم اما فایده ای نداشت و نتواستیم تو را بیابیم. حیرت کرده بودند که من چگونه توانسته بودم تا این جا بیایم. چون آن ها به رغم دانستن مسیر، متحمل مشکلاتی شده بودند. برایشان خیلی عجیب بود که من با این که به منطقه آشنا نبودم و مسیر را نیز نمی دانسته ام چگونه توانسته ام زودتر از آن ها نیز به محل مورد نظر برسم. این وضع واقعا در شرایط عادی قابل درک نبود. در مقابل تعجب آنان لبخندی زدم و گفتم: "خدا کمک کرد، آمدم، همین." جز این چه می توانستم بگویم. در صبح دلنشینی بسر می بردم که از پس شبی چون رویا فرا رسیده بود. آن ها هم الحمدلله بدون مشکل مهمی آمده و به مقصد رسیده بودند. باقی مسایل اهمیتی نداشت.

بعد از استراحتی چند روزه در زاهدان، برای رفتن به تهران به حزب مراجعه کردم. گفتند شما را همراه یک گروه خواهیم فرستاد. دو روز بعد برگه ای را که به نام من "ابراهیم مهاجری" به امضا و تایید مقامات ایرانی رسیده بود دریافت کردم. روز بعد باید حرکت می کردیم.

در مسیر، پس از طی مسافتی ایستگاه های کنترل وجود داشت. چند نفر از نیروهای امنیتی وارد اتوبوس می شدند و با دیدن چهره مسافران تصمیم می گرفتند که چه کنند. چند نفر آذری در صندلی های عقبی اتوبوس نشسته بودند. گمان کرده بودند ما افغانی هستیم؛ این بود که به زبان خودشان بین هم گفتگو می کردند. از حرف هایشان دانستم که مواد مخدر قاچاق کرده اند. هنگام کنترل ترسیده بودند اما اتفاقی نیفتاد و توانستند جان سالم بدر ببرند. باز در یکی دیگر از ایستگاه های بازرسی، پاسداری که وارد اتوبوس شد مردی را همراه زنی جوان پیاده کرد. وسایلشان را تفتیش کرد و آن گاه در جایی که ما هم می دیدیم به دست هر کدامشان کارتنی داد و آن ها را آن طرف تر به منطقه وسیعی برد. پس از مدتی نسبتا طولانی پاسدار انقلاب در حالی که بسته های مواد مخدر را روی کارتن ها گذاشته بود و بسیار خوشحال هم به نظر می رسید بسوی ما آمد. موادی را که موجب معطلی ما شده بود به همه مسافران نشان داد و دوباره بازگشت. پاسدار دیگری که آن دو نفر را دستگیر کرده بود آمد و توضیحاتی داد. گفت به کرم پودرهایی هایی که پشت صندلی جاسازی کرده بودند مشکوک شدیم و حدسمان هم درست از آب درآمد. حواسم به آذری ها بود که تا پیاده شدن آن پاسدار بارها مردند و زنده شدند. گرفتارتضاد ویژگی های شخصیتی و مسئولیت شناسی بودم. دستگیر شدن کسی که با ما مسافرت می کرد و من هم قطعا با رفتارش موافق نبودم آزارم می داد. یک حس درونی به من می گفت آذری ها اگر دستگیر شوند دیگران گمان خواهند کرد من آن ها را لو داده ام.احساس بدی داشتم. بی آن که حرفی بزنم همان طور ساکت نشسته بودم. مخصوصا وقتی به یاد این افتادم که بلوچ ها چقدر از خبرچینی متنفر هستند، با حرکت هایم حتی موجب دستگیر نشدن آذری هایی شدم که پشت سرم نشسته بودند.

به تهران که رسیدیم در مسافرخانه حزب مستقر شدیم. تهران از شهرهایی بود که از جنگی که هنوز ادامه داشت صدمات زیادی خورده بود. هر روز ده ها بار حمله هوایی به تهران صورت می گرفت. لباس هایی را که قبلا در آن جا گذاشته بودیم برتن کردیم زیرا مردم از افغانی ها رضایت نداشتند و ما نمی خواستیم مدام با برخوردهای ناخوشایند روبرو شویم. روز بعد در جستجوی برادر صلاح الدین برآمدم. به او گفتم برای قولی که داده ام می خواهم شما را ببینم. در میدان توپخانه قرار گذاشتیم. به او گفتم تصمیم گرفته ام به ترکیه بازگردم حتی اگر به قیمت زندانی شدنم تمام شود، چون در این جا ضرورتی برای ماندنم وجود ندارد. برادر صلاح الدین از دشواری های بازگشت برایم گفت و شرایط بعد از کودتا را تشریح کرد و بر نظامی شدن فضای کشور و استبداد حاکم تاکید کرد. او از من خواست مدتی صبر کنم.

هنگام خروج از کشور، پدرم را از زندان آزاد کرده و دو برادرم را به زندان دیاربکر فرستاده بودند. برادرم حاجی را به دلیل کمی سن در بند نوجوانان زندانی کرده بودند و صدرالدین را هم در بند عمومی. پیش و بعد از زندان آن ها را به شدت شکنجه کرده بودند. موی سرشان را با ماشین نمره صفر زده و لباس های نظامی بر تنشان می کرده اند.

در زندان دیاربکرزندانیان سیاسی را در دو گروه راستگرا و چپگرا مجبور می کردند حرکت های سخت نظامی انجام دهند. شدت شکنجه در آن جا به حدی بود که زندانی هنگام بیرون آمدن از اتاق شکنجه با تشکر و قدردانی بیرون می آمد. همه زندانیان سیاسی را شکنجه می کردند. همگی آن ها را بدون استثنا مجبور می کردند حرکت های سخت نظامی انجام دهند و سرودها و شعارهای لائیکی سردهند. کوچکترین مخالفت برای وارد آمدن شدیدترین ضربات کافی بود. سرما و نبود بهداشت موجب می شد بسیاری از زندانیان دچار ذات الریه و وبا و بیماری های دیگر شوند. زندانبان ها برای شکستن روحیه زندانیان سیاسی از ارتکاب هیچ عملی خودداری نمی کردند. با بدترین شیوه های فشار و شکنجه سعی می کردند شخصیت جوانان و مقاومت آن ها را بشکنند تا در خلق آدم هایی یک شکل و یک جور موفق شوند!

علاوه بر کسانی که زیر شکنجه جان می دادند تعداد آن هایی که نمی توانستند شرایط زندان را تحمل کنند و مظلومانه جان می دادند نیز کم نبود و رفته رفته افزایش هم می یافت. ماموران زندان که بسیار خشن بودند این جمله را همیشه بر زبان داشتند: "می شود وارد زندان دیاربکر شد اما خارج شدن از این زندان امکان ندارد."

با مطالعه نشریاتی که در خارج منتشر می شد تا حدودی از اوضاع و شرایط داخل مطلع می شدیم. این را هم می دانستم که انتقال اخبار و گزارشات مربوط به اوضاع زندان ها به خارج تا چه حد سخت و دشوار است. عرصه را بر خود تنگ می دیدم. احساس می کردم درست نیست برادرانم در زندان باشند و من با آسودگی و بهره مند از آزادی در خارج بسر برم. دوست داشتم خود را در آتش افکنم. "تصمیم قطعی گرفته ام؛ می خواهم برگردم."


یادم می آید آخرین بار که از دست پلیس گریختم به کمک خویشاوندانم بود که دورم را شلوغ کردند و با همهمه و داد و فریاد فراری ام دادند. همان موقع هم وقتی دستگیر شدن برادرانم را دیدم دوست نداشتم فرار کنم. برادر صلاح الدین تلاش می کرد برای بازنگشتن به ترکیه مرا قانع کند. با اکراه قبول کردم.

ساکن مهمانسرای مجللی در شمال تهران شدم که در زمان شاه محل اقامت و پذیرایی از میهمانان ساواک بود. چند نفر دیگر از دوستان هم آن جا بودند. به دلیل مخالفت هایم با حزب سلامت ملی برخوردم با برخی از آنان ها سرد بود. مخالفت با سیاست های ملی گوروش را با هم شروع کرده بودیم و من دلیل تجدید نظر آن ها را نمی توانستم دریابم. آن ها با مسئولان حزب تماس هایی داشتند و امیدوار بودند از چیزی که در ایران ممکن بود حاصل شود آن ها هم سهم ببرند. ما در حد خودمان سعی می کردیم به دیگران تفهیم کنیم که حزب سلامت حزبی در اختیار دولت است، شیوه هایش ملی گرایانه است و از هیچ فرصت بدست آمده ای استفاده درست نکرده است. در گفتگوهای انتقادی با دوستان به آن ها می گفتیم حزب با عملکردهایش وقار و شخصیت ملت مسلمان را وجه المصالحه با دیگران قرار داد. با این که ادعای حمایت از مستمندان را داشت، اما خود پولدار و پولدارتر شد. ما با بیان این نظرات در واقع گرفتن انتقام از کادرهای بالای حزب را نیز هدف اصلی خود قرار می دادیم.

اعتراض های ما در حد سرزنش و نقد باقی ماند. زیرا شرایطی که برای استفاده از امکانات موجود در ایران مطرح شده بود قطعا هیچ گاه تحقق نمی یافت. با هم دیدار داشتیم اما رفتارها طوری بود که گویی اصلا همدیگر را نمی شناسیم. این در حالی بود که ما از ترکیه یکدیگر را خوب می شناختیم. فراموش نکرده بودیم زمانی را که تعدادی از دوستانمان در محله صنایع استانبول توسط کمونیست ها ترور شدند و در همان حال اینان در خوابگاه های تحت کنترلشان چه تفکیک هایی بین دانشجویان مخصوصا دانشجویانی که از شرق ترکیه آمده بودند قایل می شدند و همه می دانند که امکانات فراهم آمده را چگونه در اختیار خود می گرفتند. درست است که همه معیارهای مورد نظر آن ها را رعایت نمی کردیم اما سنگینی خدمتگذاری فعالیت ها درعرصه سیاسی همه بر دوش ما بود. ما بودیم که فعالیت می کردیم و مقاومت می کردیم و راه پیمایی می کردیم و در حالی که آن ها در دولت حضور داشتند به زندان می افتادیم و به جای این که از ما حمایت کنند به گفتن این که "جهادشان مبارک باشد" اکتفا می کردند. آن ها ما را تماشا می کردند، همین. به این همین دلیل منتقد آن ها بودیم و روابطمان سرد بود. انتظار هم نداشتیم متوجه این مطلب بشوند. کسانی مانند محمد گونای که پیش از کودتا متوجه خواسته های ما نشده بودند حال پس از کودتا چگونه می توانستند اهداف ما را دریابند. حقیقت این است که ما متعلق به دنیاهای متفاوتی بودیم.

پس از آن که مدتی در باغ شیان ماندیم به صلاحدید یکی از مسئولان ایرانی در خانه بزرگی در نیاوران ساکن شدیم. در آن جا سعی کردیم نظم و ترتیب بیشتری به اوضاعمان بدهیم. کتاب هایی را که به دستمان می رسید می خواندیم، در مراسم نماز جمعه که در زمین چمن دانشگاه تهران برگزار می شد شرکت می کردیم، و بعد از مراسم نماز به عنوان گروهی از مسلمانان ترکیه ای در گوشه ای گرد هم می آمدیم و مشغول گفتگو می شدیم. هر از گاهی نیز به محل اقامت میهمانانی می رفتیم که از ترکیه می آمدند؛ می نشستیم، چای می نوشیدیم و از هر دری سخنی می گفتیم. اخباری که از ترکیه برایمان نقل می کردند برایمان ارزش حیاتی داشت؛ با جان و دل می شنیدیم. توچال از کوه هایی بود که تقریبا هر هفته سری به آن جا می زدیم. صبح زود و یا نیمه شب پنج شنبه راهی کوه می شدیم و قبل از شروع نماز جمعه خودمان را به شهر می رساندیم. صبحانه ها را معمولا در خانه برادر صلاح الدین می خوردیم؛ نیمرو، پنیر، زیتون و نان برشته سنگگ که روی سنگریزهای داغ پخته می شود. برای خود دنیایی داشتیم و از آن حفاظت می کردیم.

مجاهدین خلق که با تایید نشدن کاندیداتوری مسعود رجوی برای ریاست جمهوری، جنگ مسلحانه با انقلاب را شروع کرده بودند به ترورهای خود در خیابان های تهران ادامه می دادند. ریش، تسبیح و شلوار خاکی رنگ که معمولا طرفداران انقلاب می پوشیدند برای ترور آن ها دلیل کافی شمرده می شد. هیچ جا امن نبود. فضای ترور را به همه جا کشانده بودند. زمانی که ما در پاکستان بودیم یکی از دوستانمان به نام نجدت یایلالی در یکی از ایستگاه های اتوبوس در تهران فقط به دلیل این که ریش داشته است ترور شد. بمب گذاری ها و تیراندازی ها مردم را خسته کرده بود. با افزایش ترورها امام خمینی از انقلابیون خواسته بود کمتر به خیابان ها بروند و از نمادهایی که موجب شناسایی آن ها می شد استفاده نکنند و همچنین ریش هایشان را کوتاه کنند. از سوی دیگر با گسترش حملات مذکور، طیف چپ نیز در کردستان به سازماندهی نیروهایش می پرداخت. در جبهه ها، عراق پیروزی هایی بدست آورده و تا شهرهای مهمی چون آبادان، خرمشهر و هویزه پیشروی کرده بود.

در نتیجه اشغال سفارت آمریکا توسط دانشجویان پیرو خط امام، و کنار هم گذاشتن اسناد محرمانه ی تکه تکه شده، ابعاد ارتباط بسیاری از سیاستمداران با آمریکا و طرح های پنهان این کشور برای حضور در منطقه افشا شده بود. دانشجویان اسناد سفارت را پیش از نابودی کامل بدست آورده و حالا به صورت کتاب منتشر می کردند. در زمانی که مخالفت های بنی صدر آشکارتر می شد، جنگ و درگیری های داخلی، کشور را در آستانه بن بست قرار داده بود. زندگی ساده امام خمینی و رفتارهای باوقار او موجب می شد توده های فقیر تبدیل به نیروی مقاومتی چشمگیر شوند. مجاهدین خلق که در رویارویی با رژیم شاه از گذشته باشکوهی برخوردار بودند، به دلیل سوء قصد به جان انسان های عادی و بی گناه طرفدارانشان را از دست می دادند.

نزدیکی های محل سکونت ما خانه بزرگی بود که عراقی ها در آن زندگی می کردند. ما البته هیچ ارتباطی با آن ها نداشتیم. روزی برادر صلاح الدین من را به آن ها معرفی کرد. در راس این تشکیلات که "لشکر مسلمانان کرد " نامیده می شد، یک سوری الاصل به نام عباسی قرار داشت. درنگاه اول سردی حزب بعث را می شد در چشمانش مشاهده کرد. افراد دیگر برخلاف او بسیار خونگرم و تحصیلکرده به نظر می رسیدند. علاوه بر مرکزشان در تهران، در مرز ایران و عراق هم دفتر و کمپ نظامی داشتند. آن ها بعد از ضربه ای که به حرکت بارزانی وارد شد به ایران مهاجرت کرده و همزمان با پیروزی انقلاب اسلامی در ایران دفاتری گشوده بودند.

برای این که شناسایی نشوند در خانه مجللی در منطقه ثروتمند نشین تهران ساکن شده بودند. همسایگی با آن ها تا حدودی تنهایی مرا از بین می برد. در دیدارهایی که با آن ها داشتم از روند مبارزه مردم عراق و مراحل سیاسی طی شده در این کشورمطلع می شدم و درباره جزییات ظلم و جنایت حزب بعث عراق اطلاع بیشتری کسب می کردم. آن ها از "حزب الدعوه" با افتخار یاد می کردند. می گفتند این حزب از تشکل های باسابقه در عراق است و رهبری آن در دست افراد تحصیلکرده و فرهیخته است. از محمد باقر صدر گفتند و حرکت اسلامی تحت زعامت او که در سرتاسر کشور طرفداران زیادی دارد. کتاب "اقتصاد نا" ی او را یادآوری کردم که به زبان ترکی ترجمه و در استانبول منتشر شده است. این کتاب در زمان خود باعث به حاشیه رفتن تئوری های اقتصادی چپ در ترکیه شده بود.
توسط آن ها با ملا خلیل آشنا شدم. پس از مدتی باخبر شدم دو نفر هستند که نام هایشان ملا خلیل است؛ یکی ترکیه ای و دیگری عراقی. ملا خلیلی را که در تهران بود خیلی زود یافتم و هر از چندی به دیدارش رفتم. پس از گذشت مدت کمی، به پیشنهاد او هفته ای دوبار برای درس خواندن نزد آن ها می رفتم. درس البته بهانه بود. ملا خلیل، کردی را بسیار فصیح و زیبا صحبت می کرد. من از سال های دور کردی صحبت کردن را رها کرده بودم. حالا دیگر می ترسیدم اشتباه کنم، این بود که از کردی حرف زدن طفره می رفتم. اما در همنشینی با ملا خلیل به ارزش و اهمیت این زبان پی بردم. او فرهنگ لغت کردی به کردی را در هجده جلد تدوین کرده بود اما نه در زمان شاه در ایران توانسته بود آن را چاپ کند و نه در ایران بعد از انقلاب. در هر دیدار نمونه هایی از کلمات را برایم بیان می کرد و می گفت برای جمع آوری این کلمات از هیچ تلاشی فروگذار نکرده ام.

با داود از پاسداران انقلاب که با کارهای ما مرتبط بود نیزهمواره دیدار می کردم. گاهی اوقات با موتور هوندای قرمز رنگش در خیابان های تهران به گشت و گذار می پرداختیم. از ترک های زنجان بود و سعی می کرد ترکی ما را بهتر یاد بگیرد. با گذشت زمان ما همچون دو برادر شده بودیم؛ دو برادر واقعی. قله توچال در سلسله کوه های البرز از جاهایی است که بارها با او رفته بودیم. همه قله های اطراف توچال را که داود پیش از انقلاب با دوستانش صعود کرده بود اینک با همان گروه از رفقای او فتح می کردیم.

در ایام سالگرد انقلاب هیجان متفاوتی به ما دست می داد. میهمان هایی از کشورهای مختلف به ایران می آمدند. با کسانی که زبانشان را می دانستیم گفتگوهای صمیمانه ای ترتیب می دادیم و از اوضاع سیاسی کشورشان آگاه می شدیم. از حضور کردهای مسلمان در سمینارهای انقلابی آن هم با لباس های محلی شان که ما لباس پیشمرگه می نامیدیم، به وجد می آمدیم.  از ترکیه و کشورهای مختلف اروپایی اشخاص مشهوری برای شرکت در مراسم سالگرد انقلاب به ایران می آمدند. با آن ها دیدار و گفتگو می کردیم و بیش از آن چه فکرش را می کردیم از افکار و اندیشه های مختلف آگاه می شدیم.
با دوست پاسدارم (داود) قرار گذاشتیم روی دیوار برخی مناطق تهران شعارهایی به ترکی بنویسیم تا میهمانان ترک زبان ببینند. علاوه بر آن تصمیم گرفتیم در بعضی جاها مانند برج معروف آزادی هم پلاکاردهایی نصب کنیم. آن شب تا دیر وقت روی دیوارها شعار نوشتیم. در نگارش هر حرف، متین یوکسل را به یاد می آوردم و خاطرات مشترکم با او را برای داود بیان می کردم. با افتخار تعریف می کردم که در محله فاتح استانبول شعارهایی می نوشتیم که حروف آن هر یک به طول چند متر بود. برای پاک کردن آن ها چندین سطل گچ می آوردند، باز هم موفق نمی شدند.

بر دیوار برخی خیابان های مشهور تهران شعارهایی نوشته بودیم. در محل برگزاری مراسم نیز چند پلاکارد نصب کرده بودیم. من تلاش کرده بودم شعارها را چنان جذاب بنویسم که نظر همه دوربین ها را به سوی خود جلب کند. در پلاکارد کنار محل برگزاری مراسم با حروف بزرگ نوشته بودیم "کسی نمی تواند مانع حرکت اسلامی شود!" همان طور که انتظار داشتیم این کار توجه بسیاری از میهمانان را جلب کرده بود؛ مخصوصا چنین شعارهایی برای برخی از اربابان جراید بیگانه جالب توجه بود. تصویر این پلاکاردها در برخی از مطبوعات خارجی منتشر شد و موجب دخالت ها و اعتراضات دیپلماتیک ترکیه گردید. یادم می آید آقای رفسنجانی در همان ایام در یکی از سخنرانی هایش گفت: "کسانی هستند که می خواهند رابطه ما و ترکیه را خراب کنند." تیرگی روابط ایران و ترکیه و حتی وقوع جنگ بین این دو کشور برای ما اهمیت چندانی نداشت. حتی آماده بودیم در صورت وقوع جنگ، در کشوری ثالث ارتشی قدرتمند فراهم کنیم و وارد معرکه شویم.

در مسیرهایی که محل عبور کامیون های ترکیه ای بود، گاه به کنترل اتومبیل ها می پرداختیم. در بازرسی تریلی های ترکیه ای گاه کار تبلیغی هم می کردیم. می گفتیم ما در تبعید بسر می بریم و روزی با قدرت تمام بازخواهیم گشت. این نوع تبلیغ از فعالیت های مورد علاقه عبدالحمید بود. معتقد بود با این کار خواب را بر طاغوتیان حرام می کنیم. او تلاش می کرد در گفتگو با راننده های ترک بیشترین اثر گذاری تبلیغی را داشته باشد.

ما در اصل حتی در بین ترکیه ای هایی که در تهران زندگی می کردند نیز از وحدتی برخوردار نبودیم که بتوانیم بسوی ایده آل مورد نظرمان حرکت کنیم. کوچکترین دخالت ملی گورش در امور داخلی و خارجی ترکیه تاثیرش را در ایران بر ما می گذاشت و برای مان دردسر می شد. بیشتر دوستان همفکر ما در ترکیه شیفته جایگاه اربکان در محافل خارجی شده و در مقابل مواضع سیاسی او خود را باخته بودند. ما قبلا بر اساس ایمان مان با ساختار حزب سلامت مخالفت کرده بودیم و اینک طرفداری ما از این حزب برای بدست آوردن جایگاهی معین غیرممکن بود. رابطه سرد ما و هواداران استاد نجم الدین اربکان همچنان ادامه داشت. ما معتقد بودیم حرکت اسلامی در چارچوب قوانین دولت به پیروزی نخواهد رسید. می گفتیم دوستان، تحت نام "ملی گوروش" در حقیقت از ملی گرایی طرفداری می کنند. حرفمان این بود که امپراتوری عثمانی یک دولت اسلامی نبوده است. می گفتیم رژیم، اربکان را از خارج آورده و صلاح دیده است توسط او حزبی را تاسیس کند. ما به این روند شک داشتیم و معتقد بودیم یاران اربکان همواره در طیف راست می اندیشند و چنین اندیشه ای حتما منشا آمریکایی دارد. با چنین مواضعی بود که همواره از حزب انتقاد می کردیم و روابط محدودمان با هواداران اربکان رفته رفته به حداقل و پس از مدتی نیز به مرحله قطع کامل رسید. به مرور زمان سعی می کردیم با آن ها دیداری نداشته باشیم. آن ها هم دیدارها و به دور هم جمع شدن هایشان را دور از چشم ما انجام می دادند. با این حال از وضعیت همه آن ها حتی ازفعالیت های علی ناجی که در ارومیه بود نیز با خبر بودیم.  

برگردان: حامد صادقی - ایران بالکان (ایربا)

خاطرات و خطرات (10)

خاطرات و خطرات (10)

خاطرات و خطرات (10)

   
  

نظر شما:
نام:
پست الکترونیکی:
نظر
کد امنیتی:
 
 پربیینده ترین مطالب
  عکس/ این مکان زمانی بزرگراه بوده است!
  عکس/ جاده های بوسنی پس از سرمای اخیر
  تعریف و تمجید متقابل ناتو و ترکها / جزئیات جدید سپر موشکی
  ترکیه و نقشه راه جدید برای سوریه
  عکس/ کتک کاری نمایندگان در پارلمان ترکیه!
  چه کسی سرباز آلبانیایی را کشت؟
  دولت کنونی مسئول اصلی چنین شرایطی است!
  همکاری سفارت ایران و طریقت قادریه در آلبانی
  زمستان در بالکان
  خالده ادیب آدی وار
  اوگاندا، کوزوو را به رسمیت شناخت
  مذاکره مجدد داود اوغلو با اشتون درباره ایران
  دروازه بان پرسپولیس از بوسنی می آید؟
  موافقت منطقه یورو با دومین بسته نجات یونان
  اعتصاب در برج مراقبت فرودگاه فرانکفورت!
 
 
 
 
::  صفحه اصلی ::  تماس با ما ::  پیوندها ::  نسخه موبایل ::  RSS ::  نسخه تلکس
کلیه حقوق محفوظ است؛ استفاده از مطالب با ذکر منبع بلامانع است
info@iranbalkan.net
پشتیبانی توسط: گروه نرم افزاری فکا