نامق کمال
( 1888- 1840 )
هدف از نوشتن رمان به تصویر کشیدن ارتباط تفصیلی اخلاق ، احساسات ، و احتمالات آتی با الگویی است که ممکن است در نفس الامر وجود نداشته باشد اما وقوعش ممتنع نیز نباشد . در رمان این امکان وجود دارد که ازنماد ها و موجودات ما فوق انسان ( هرچند به ندرت)استفاده شود . در نگارش رمان مسئولیت دیگری نیز مطرح است و آن هم تلاش در تحلیل طبیعت بشری است. البته این کار با ترک روش قدما میسرمی شود که با هدف اصلاح یا سرگرم کردن خواننده بدون در نظر گرفتن تناسب های لازم هرآن چه را که به ذهن خطور می کرد مطرح می کردند .
به گزارش پایگاه تحلیلی – خبری ایران بالکان (ایربا) نامق کمال ، رمان نویس ، روزنامه نگار ، نمایشنامه نویس و بزرگترین شاعر ملی ترکیه است . او در تکرداغ به دنیا آمد ( 21 دسامبر ) . پدرش مصطفی عاصم منجم باشی بود . پس از مرگ مادرش فاطمه زهرا خانم که در دو سالگی او رخ داد پدر بزرگش عبداللطیف پاشا سرپرستی اش را بر عهده گرفت . نامق کمال پس از گذراندن یک دوره تحصیل خصوصی نزد پدربزرگ به قارص و صوفیا رفت . در سال 1857 که به استانبول آمد فرانسوی را آموخته و مجموعه شعری به سبک ادبیات دیوان آماده کرده بود . شانزده ساله بود که ازدواج کرد . در سال 1863 در دارالترجمه باب عالی ( دربار عثمانی م. ) مشغول به کار شد . او پس از آشنایی با ابراهیم شناسی شروع به نوشتن مقاله در روزنامه " تصویر افکار " نمود . پس از عزیمتِ شناسی به پاریس در سال 1865مسئولیت روزنامه به دوش او افتاد و به تنهایی کار را ادامه داد .
نوشته های او موجب بیداری ملت و هراس دولت استبدادی بود ، به همین دلیل روزنامه مذکور توقیف گردید و نویسندگانش تبعید شدند . او نیز مجبور شد همراه ضیا پاشا به پاریس بگریزد ( 1867 ) . نامق کمال در جهت استقرار مشروطیت اقدام به نشر روزنامه "حریت " به عنوان ارگان انتشاراتی " جمعیت نوعثمانیان " در لندن کرد ( 1868 ) و پس از عفو عمومی محکومان سیاسی به استانبول بازگشت ( 1870 ) و شروع به انتشار روزنامه " عبرت " نمود . این روزنامه پس از نوزده شماره توقیف شد و نامق کمال به سمت ریاست متصرفلیک گلی بولو ( متصرفلیک نام یکی از تقسیمات اداری ، منطقه ای در دولت عثمانی پس از دوره تنظیمات بود م. ) منصوب گردید . پس از مدتی از این سمت هم عزل شد و به استانبول بازگشت . به دلیل نگارش نمایشنامه " سیلیستره یا وطن " و آشوبی که برپا کرد محکوم به حبس در زندان ماگوسای قبرس شد ( 1873 ) . پس از تحمل 38 ماه حبس ، به دنبال عزل سلطان عبدالعزیز از سلطنت ،آزاد شد و در سال 1876 دوباره به استانبول بازگشت و مدتی را در انجمن قانون اساسی فعالیت کرد . او این بار مورد خشم سلطان عبدالحمید دوم قرار گرفت و به جزیره میدلی تبعید شد ( 1877 ) . در آن جا پس از گذشت مدتی سمت متصرف به او دادند (1879 ) . مسئولیت او در سال 1884 به جزیره رودوس و در سال 1887 به جزیره ساکیز منتقل شد . نامق کمال درجزیره ساکیز بر اثر ابتلا به بیماری ذات الر�'یه چشم بر جهان فرو بست ( دوم دسامبر ) و طبق وصیتی که کرده بود او را در جوار مقبره شاهزاده سلیمان پاشا فاتح روملی ( نامی که بر فتوحات عثمانی در بالکان گذاشته بودند و کشورهایی مانند یوگسلاوی و بلغارستان امروزی را در بر می گرفت م.) در بولاییر به خاک سپردند .
نامق کمال رساترین ندای شعر ملی ترکیه است .هرچند در همه شاخه های ادبی دارای اثر می باشد. او در آثار خود غالباً به موضوعات اجتماعی می پردازد و با استفاده از واژه هایی مانند وطن ، ملت ، و آزادی تعل�'ق خاطر خود را به اصل " هنر برای اجتماع " نمایان می کند . در شعر های اولیه اش فرم و محتوا هردو قدیمی است . اما بعدها از فرم قدیمی و محتوای نو استفاده کرد . این وضع در دوره های بعدی زندگی اش به استفاده از فرم و محتوای نو تغییر یافت . نامق کمال در نامه ای که از ماگوسا برای عبدالحق حمید نوشت می گوید : " من همسن شما که بودم نه تنها متن دارای وزن و قافیه نمی نوشتم ، که حتی سعی می کردم حرفی هم نزنم . در بیست و چهار، بیست و پنج سالگی شروع به نوشتن در " تصویر افکار " کردم . در آن زمان هم هر بند شعری ام را که کمتر از بیست بیت می داشت شعر نمی نامیدم . این ها ریشه در نا کارآمدی ملت داشت نه ما ."در ادبیات ترکیه نامق کمال کسی است که نخستین رمان را تحت تاثیر مکتب رمانتیسم نوشت . او شعر ترکی را از انزوا خارج کرد و به آن تحرک بخشید . نامق کمال خالق زبانی منزه از مجاز ، استعاره و بازیهای لسانی است. او اندیشه خود را به شکل عریان در ابیاتش به کار می برد و در مقابل نظریه ناتوانی انسان که صدها سال سابقه داشت ایستادگی کرد . نامق کمال معتقد بود هر فرد انسانی می تواند یک قهرمان شود . او برای این که اندیشه هایش را به اطلاع توده های بیشتری از مردم برساند نثری اختیار کرد که با خطابه تناسب داشت . او می گوید : " چرا باید کاری کرد که خواننده برای مطالعه دو صفحه مطلب هشتاد بار به فرهنگ لغت مراجعه کند ؟ و چرا چنین کاری را باید فضیلت بدانیم ؟ در دنیا کاری بیهوده تر از این که برای نخبگان کتاب نوشته شود وجود ندارد .
" نامق کمال در پی این بود که دستور زبان ترکی را بدون هیچ مسامحه ای اصلاح کند ، از واژه های متداول در بین مردم استفاده نماید ، عناصر تشکیل دهنده زبان را به لحاظ شکل و محتوا غنی تر ساخته و زبان را از فشار هنرهای پر تکلف آزاد نماید . نامق کمال هنر را وسیله ای می دانست در جهت بیدار کردن مردم ، مفید بودن برای جامعه ، و اشاعه اندیشه های خود . این است که در قالب شعر ، مقاله ، تاریخ ، نقد ، بیوگرافی ، رمان ، و نمایشنامه آثاری پدید آورد وآن را در بیداری مردم جامعه چون ابزاری به کار گرفت . او معتقد بود " نمایشنامه نوعی سرگرمی است اما سودمندترین سرگرمی هاست . " و با همین اندیشه بود که نمایشنامه های مشهور زیر را به رشته تحریر در آورد :
سیلیستره یا وطن ( 1873 ) که با هدف بازسازی روحیه ملت نوشته شد .
کودک بیچاره (1873 ) که با هدف نمایان ساختن مضرات ازدواج های اجباری نوشته شد .
عاکف بیگ ( 1874 ) داستان زنی که حتی به قهرمان ترین همسر نیز خیانت کرد .
گلنهال ( 1873 ) شورش مردم در برابریک سنجاک بیگ ستمگر . ( سنجاک یکی از تقسیمات کشوری عثمانی بود و رئیس هر سنجاک " سنجاک بیگ " نامیده می شد م. )
جلال الدین خوارزمشاه ( 1885 ). نامق کمال در مقدمه این نمایشنامه که عنوان آن را از تاریخ ترک ها در زمان خوارزمشاهیان گرفته است دیدگاه های نمایشی خود را بیان می کند .
بلای سیاه ( 1910 ) در این اثر خواننده ازحادثه ای مربوط به دوره بابریان هند آگاه می شود .
رمان ها و آثار مشهور دیگر نامق کمال:
آخرین ندامت ( 1876 ) این رمانِ منطقه ای که پس از سانسور با نام انتباه ( بیداری، تنب�'ه م.) به چاپ رسید، تیره روزی های جوانی را به تصویر می کشد که اسیر هوس و فریب های زنی بدجنس شده است .
جزمی ( 1880 ). رمانی تاریخی که با آرمان های اتحاد اسلام نوشته شده است .
تخریب خرابات ( که در 1874 نوشته و در سال 1885 منتشر شد و شامل نقدهای نامق کمال است .)
تعقیب .( در 1875 نوشته و در 1885 منتشر شد .)
در دفاع از رنان . ( منتشر کننده: فواد کوپرولو ، 1962 )
سروده ها ( شامل اشعار و زندگینامه نامق کمال ، منتشر کننده : سعد الدین نزهت ارگون 1933 )
انتباه
( 1876 )
نامق کمال نقصان اصلی ادبیات ترکیه را در رمان می دید . به همین دلیل در ایامی که در ماگوسا در تبعید بود رمان " سرگذشت علی بیگ " یا " انتباه " را نوشت ( 1876 ) . موضوع رمان مذکور که تحت تاثیر " خانم خنجردار " از داستان های شفاهی و قدیمی نقالان ترک نوشته شده است ، چنین است : " علی بیگ تنها فرزند یک خانواده ثروتمند است . آموزش خوبی می بیند و تا ده سالگی با چند زبان آشنا می شود . اما آموزش هایی که می بیند در رشد شخصیتی او تاثیرچندانی ندارد . در بیست سالگی بعد از مرگ پدر شروع به خوشگذرانی می کند . در اثنای گشت و گذاری در چاملیجا با زنی زیبا آشنا می شود . این زن که علی بیگ گمان می کند بانویی عفیفه است بسیار شیک پوش و شیفته مد و نامش مه پیکر است . با انجام کارهای ناشایستی در سوریه ثروتی به هم زده و اینک با پیرمردی هفتاد ساله ، آبله رو و زشت به نام عبدالله افندی زندگی دوستانه ای دارد . مادر علی بیگ با آزردگی خاطر از این که پسرش دلباخته چنین زنی شده است برای خوشبختی او خدمتکار زیبایی به نام دل آشوب را برای نظافت خانه به کار می گیرد ، اما باز هم موفق نمی شود پسرش را از شر زن برهاند .
علی بیگ روزی به خانه ساحلی می رود و مه پیکر را در آن جا نمی یابد . زن به دیدار دوستش عبدالله افندی رفته است . تمام شب را منتظر می ماند و صبح روز بعد هنگام بازگشت مه پیکر، با او مناقشه می کند . از هم جدا می شوند . علی بیگ بتدریج به دل آشوب علاقه مند می شود . مه پیکر با همدستی دوستش عبدالله افندی که چشم بر همه چیزش بسته است، طرحی آماده می کند . از زنانی که دختر را در حمام دیده اند در باره خالهای بدن او مطالبی به دست آورده و آن را از زبان تعدادی از مردان به گوش علی بیگ می رساند . علی بیگ با عصبانیت دل آشوب را مورد ضرب و شتم قرار می دهد و خود نیز بیمار و بستری می شود . دختر را به کسی که با خرید و فروش برده مشغول بوده است می فروشند . مه پیکر دل آشوب را می خرد . این زن بی شخصیت تلاش زیادی می کند تا اخلاق دختر را فاسد کند اما موفق نمی شود . علی بیگ نیز فردی کاملاً لاابالی می شود ، تمام ثروتش را از دست می دهد و مادرش در خانه ای اجاره ای در فقر و تنگدستی از دنیا می رود . با این حال بسوی مه پیکر باز نمی گردد . مه پیکر نیز با عدم توفیق در بدست آوردن علی بیگ دچار جنون می شود و به فکر از میان برداشتن او می افتد . با نیرنگ ترتیبی می دهد تا علی بیگ برای خوشگذرانی به باغی در اوسکودار دعوت شود . مه پیکر دل آشوب را هم به آن جا می برد . دل آشوب با سخنان مه پیکر از نقشه ای که برای علی بیگ کشیده اند آگاه می شود . علی بیگ را که بی خبر از همه جریانات، دعوت را پذیرفته و به مراسم آمده است مطلع می کند . مرد جوان خود را در چادری پیچانده و از راه پنجره می گریزد . موضوع را به پاسگاه اطلاع می دهد . در این اثنا دل آشوب را که پالتوی علی را بر تن کرده و در گوشه ای ایستاده بود به خیال این که علی بیگ است با ضربات چاقو به قتل می رسانند . علی بیگ نیزدر بازگشت به همراه ماموران از فرط عصبانیت مه پیکر را به قتل می رساند . او را زندانی می کنند . با فقر و تهیدستی زندگی را ادامه می دهد . برای سال های فنا شده اش حسرت می خورد . اما این آخرین ندامت است . دیگر امکان بازگشت به دوران کودکی ، و سالهای پاک جوانی وجود ندارد . بخش هایی از رمان :
آیا تاکنون در فصل بهار، و هوایی نیمه ابری با نسیمی اندک ، زیردرخشش نور ملایم خورشید به چمنزار خیره شده اید ؟ وزش باد و سایه ابرها چمنزار را به سطح سبز مواجی بدل می کند که با هر موج شکل دیگری می یابد . سبزه ها با دسته دسته گل های رنگارنگ و متنوع سراسر دشت را تزیین می کنند و با حرکت های موج آفرین خود زیر تلولو نور آفتاب تصویری خلق می کنند که گویی روی زمین را با فرشی از پر طاووس پوشانده اند .
به گمانم ازمنظور اصلی فاصله گرفتیم . قصدمان توصیف چاملیجا با استفاده از اوصاف بهار بود ... اگر باعث ملال خاطر شما شد عذر می خواهم . اینک وارد مطلب اصلی می شویم.
ای عالم مثالین سیاح هوشیاری
هچ قصر صورتینده گوردون مو نوبهاری؟
( ندیم )
ترجمه : ای جهانگرد هوشیار عالم مثال
آیا نوبهار را در هیبت قصری با شکوه دیده ای ؟
آن ها که استانبول را دیده اند می دانند قصر چاملیجا چنان از بدایع روزگار محسوب می شود که در روح پروری چیزی کم از نوبهار ندارد ... شایسته است چاملیجا را قطعه ای از بهشت بنامیم که بر زمین ظهور یافته است . من گشت و گذار در خلیج را در همه روزهای هفته جز جمعه و یکشنبه ، در هوایی صاف یا ابری ، و مخصوصا چاملیجا را در بهاردوست دارم ...
علاقه به گشت و گذار همانطورکه همه انسان ها را شامل می شود ، درعلی بیگ نیز ( که از حالاتش بحث خواهیم کرد . ) وجود داشت .
علی بیگ جوانی بیست و یک ، بیست و دو ساله از یک خانواده ثروتمند و تنها فرزند پدر و مادرش بود . پدرش واقعاً از کسانی بود که قدر و منزلت فرزند را خوب می دانند . به همین دلیل به او مانند اشراف زادگانی که به مراتب بالای تحصیل و پیشرفت های علمی رسیده اند توجه کرده بود . علی بیگ با سن کمی که داشت چند زبان می دانست و در میان ادبا از مستعدترین دانش آموزان بشمار می رفت . محبت و مهربانی پدرش ( که نمونه آن بین ما کمتر دیده می شود . ) به ادب و نزاکت ذاتی او چنان قوت بخشیده بود که مربیان و خادمانش او را همچون فرشته می دیدند . اما پدر بیچاره در طول حیات ، همواره در خصوص جگرپاره اش نگرانی بزرگی داشت . علی بیگ بسیارعصبی و رنگ چهره اش زرد بود . با این حال قانع بود و تحت تاثیر تربیت های حکیمانه و مشفقانه ای که از سر گذرانده بود در مواجهه با عصبانیت که از خصلت های طبیعی است ، گویی مسلط بر خود دیده می شد اما ضعف در شیفتگی و ابتلا که ازدیگر نتایج مزاج او بود در قیافه اش کاملاً نمایان بود . به هر چیز که توجه اش را جلب می کرد چنان وابسته می شد که گویی تمام دنیا را فراموش می کرد . اگر چیزی را دوست می داشت و در به دست آوردنش با مانعی روبرو می شد ، به رغم کوچک بودن آن چیز، آمادگی داشت بزرگترین فداکاری ها را انجام دهد تا آن چیز را به دست آورد . او حتی هنگامی که از اقدامی کوچک مایوس می شد شب ها پنهانی می گریست و روزهای متمادی بیمار می شد .
اما از آن جا که این جهان متغیر از جنس چیزهای ثابتی که او دوست داشت نبود ، بیست ساله که شد ، مربی افکار و سبب وجودی اویعنی پدرش به آخرت سفر کرد و از همان زمان در زندگی علی بیگ انواع بلایا و مصیبت ها بروز یافت .
...آن ایام نیز پر رفت و آمدترین زمان چاملیجا بود و آن چه از ازدحام زنان روبنده دار در راه دیده می شد یادآورحباب های یک سیل خروشان بود .
مردان هم از جای خود برخاستند و به میان زنان رفتند و هر کدام شروع به ابراز عشق و محبت کردند و اینکه احتمال دوست داشتن فرد دیگری جز معشوقشان وجود ندارد و اینکه حاضرند در راه معشوقشان جان دهند و خلاصه این که هر چه دروغ خنک و بی مزه بود را بر زبان راندند .
چنین صحنه هایی با فطرت علی بیگ و تربیتی که دیده بود کاملاً مغایرت داشت . به همین دلیل تفریح آن روز برای او تبدیل به آزار و ناراحتی شده بود . اما وضع مملکت ما روشن است : در بین دوستان حالات درونی را نباید آشکار کرد چرا که این از آداب رفاقت است . در مناسبت هایی مانند تفریح دسته جمعی چیزی را که دوست نداری باید به ریا طوری جلوه دهی که گویی کاملاً از آن رضایت داری ، و این را ادب می دانند . بنابراین جوان بیچاره چاره ای نداشت جز این که تابع اکثریت شود و اضطراب درونی اش را رضایت و خوشنودی نشان دهد .
او نیز در حالی که با دوستانش به این سو و آن سو می رفت ، به طرزی که از رفقایش یاد گرفته بود به سوی اتومبیلی اشاره کرد که به ایستد بی آن که متوجه داخل آن باشد . راننده اتومبیل توجهی به او نکرد . او نیز با این تصور که مزاحم فردی خانواده دار شده است ابتدا شرم کرد . گمان می کرد گرمایی که در خونش ایجاد شده سراسر وجودش را ذوب خواهد کرد ....
جزمی
( 1880 )
جزمی نخستین رمان تاریخی ادبیات ترکیه به شمار می رود . موضوع این رمان که نامق کمال در میدللی شروع به نوشتن آن کرد از تاریخ عثمانی اقتباس شده است . داستان " انتبا ه " مربوط به دوره تنظیمات است اما وقایع رمان " جزمی " در قرن شانزدهم رخ می دهد . جزمی یک نظامی جسور و در عین حال شاعری دانشمند است . زیبا روی است و در اسب سواری و چوگان مهارت دارد . به نظر می آید نامق کمال در رمان جزمی جوانی خود را به تصویر می کشد . وقایع رمان در استانبول آغاز می شود، در آذربایجان و ایران ادامه می یابد و در کاخ تبریز به پایان می رسد . در ایران محمد خدابنده پسر شاه طهماسب سلطنت می کند . همسرش شهریار و خواهرش پریهان با بهره بردن از نابینایی شاه در سیاست و امور دولتی اعمال نفوذ می کنند . بین ایران و دولت عثمانی جنگ درمی گیرد . جزمی داوطلبانه به جنگ می رود و در جبهه با عادل گیرای آشنا می شود . ارتش ایران شکست می خورد و بسیاری از مناطق را از دست می دهد . غازی گیرای و برادرش عادل گیرای در جنگ اسیر می شوند . بخش های مهم رمان مربوط به مواجهه عادل گیرای با پریهان و شهریار در کاخ پادشاه ایران است . این دو زن ، عاشق عادل گیرای هستند . پریهان که سنی مذهب است به کمک عادل گیرای و حمایت ارتش عثمانی در پی به دست گیری سلطنت در ایران است . شهریار همسر شاه از این مطلب باخبر می شود و درگیری خونینی بین طرفین صورت می گیرد . شهریار ، عادل گیرای و پریهان هر سه کشته می شوند . جزمی در این ماجرا مجروح می شود و با تغییر قیافه و پوشیدن لباس دراویش با مشقت به وطن خود بازمی گردد. نامق کمال در نظر داشته است این رمان را در دو جلد بنویسد . در جلد اول از زندگی واقعی جزمی بحث چندانی نمی شود . بخشی از رمان :
جزمی تیر خورد و بی حال بر زمین افتاد اما زخمش کاری نبود . لباسش خونین بود و چون محل زخم را بسته بود خون زیادی از او نرفت . مرد بیچاره تقریباً اواخر ماجرا به هوش آمد . عباس که می دانست جز آن ها ، فرد دیگری در میدان نیست با کلی حرف زدن جزمی را قانع کرد که لازم است مانند جنازه های دیگر روی زمین دراز بکشد .
زمان حمل جسد ها که رسید جزمی را روی دوش خود گذاشت و همچون جنازه ای داخل ارابه قرار داد و برای این که او را از چشم دوست و دشمن پنهان کند چند جسد را نیزبر روی او نهاد . جزمی بر اثر کوفتگی و فشار جنازه ها بار دیگر از حال رفت . محافظان پس از آن که تمام اجساد را در ارابه گذاشتند ، با روشن کردن چند مشعل به سوی گورستان حرکت کردند . نور آمیخته با دود این مشعل ها بر لخته های خون اطراف جسدها انعکاس می یافت و تصویری غیر قابل توصیف پدید می آورد . حال و روز این کاروان مصیبت زده برشی از قیامت را به ذهن متبادر می کرد .
پس از سه ربع ساعت به گورستان رسیدند . عباس جنازه ها را از ارابه پایین آورد . رستم خان به اعضای دسته و رانندگان ارابه رو کرد و گفت : " شما از شب تا کنون سرپا هستید . هم راه رفته اید ، هم کار کرده اید . بروید استراحت کنید . از این به بعدش با ما . " و به این ترتیب آن ها را از آن جا دور کرد . از دوستانش خواست چند گودال بزرگ بکنند . گویی هراس داشت وجود آن ها چون طلسمی موجب اضطراب بندگان دیگرخدا شود . تکه پاره های تن هر کدام و قبل از همه همسر شاه را در گودال ها قرار داد و آن گاه به نحوی که یادآور رمی جمرات بود با پرتاب سنگ ، روی گورها را پوشاند و پس از آن شروع به دفن جنازه های دیگرکرد .
وقتی در میدان جز جسد جزمی ، عادل گیرای و پریهان چیزی باقی نماند ، دوستانش را نیز به شهر فرستاد . اندکی آب آورد و بر صورت جزمی ریخت تا به هوش آید . زخم او را شستشو داد و پانسمان کرد . آن گاه زیر یکی از مشعل ها نشستند وهر آن چه را که اتفاق افتاده بود برای جزمی تعریف کرد .
آن چه از زبان جزمی شنیده شد این بود : " شاهزاده ها رفتند ، چرا اجازه ندادی من هم بمیرم ؟ " عباس گفت : " این چه حرفی است ، مگر ممکن است با کشته شدن یکی از افراد ،دست از هدفمان برداریم و ما هم طلب مرگ کنیم ؟ اگر فرصت کنیم فردا در باره کاری با غازی گیرای دیدار خواهیم کرد . حتی اگر با نبود پریهان چنین کارهایی غیرممکن به نظر آید ...
به آن سو خواهیم رفت و برای تعالی مذهبمان تلاش خواهیم کرد . اگر بنا بر مردنمان باشد ، چه بهتر در نبردی بمیریم که امید پیروزی در آن هست..."
جزمی با این سخنان قانع نشد اما ترسید با ناامیدی و اضطرابی که در دل داشت ، به لحاظ متانت و اراده ، از محافظی داغستانی که در مرتبه خدمتکار او بود حقیرتر به نظر برسد . به همین دلیل دانست که چاره ای جز تظاهربه رضایتمندی وجود ندارد .
برای آخرین ادای احترام به شاهزادگانشان گور زیبایی کندند و برای تشییع شهدا حرکت کردند . زخم هایی که موجب مرگ آن ها شده بود در سرشان بود . خون زخم ها چهره آن ها را کاملاً به رنگ شفق در آورده بود . در چهره عادل گیرای شکافی چون ستاره ، و در چانه پریهان زخم بزرگی به اندازه هلال که به دوسوی چهره اش کشیده شده بود ، دیده می شد .
روح شاعرانه جزمی با مشاهده این صحنه بر هرگونه احساس غم و ماتم مسلط شد . آن ها را کنارهم گذاشت . سر پریهان و عادل گیرای را طوری کنار هم قرار داد که با نورانیت صورتشان تصویری از ماه و ستاره ایجاد کند . با گیسوان خونین دختر روی صورتشان مستطیلی ساخت . رو به عباس کرد و گفت : " نگاه کن ! شبیه پرچم عثمانی است که با کناره های پاره شده به اهتزاز درآمده است . خداوند در چهره دو شهید که در عشق ، چون وجودی واحد خلق شده بودند ، نشانه ای به این زیبایی و درخشش از هدفی که در راهش خدمت کردند به تصویر کشیده است . به خدا قسم من این ها را با همین وضع دفن خواهم کرد . بگذار دربرابر فرشتگان خدا به صورت هدف مجسمشان حضور یابند ! "با عباس توافق کردند و آن ها را به همان صورت در گوری که کنده شده بود دفن کردند .
نامق کمال دو رمان به نام های " انتباه " و " جزمی "دارد . اینها نخستین رمان هایی است که در ترکیه با تاثیر پذیری از فرهنگ غرب نوشته شده و در ادبیات این کشور دارای شهرتند . هر دو این رمان ها نیز از ویژگی های سبک رمانتیک برخوردارند . وجود الگوهای ماورایی، رفتارهای مبتنی بر احساس ، و احتمالاتی که در زندگی واقعی انسانها مشابه آن دیده نمی شود ، جاودانگی آن ها را تقلیل می دهد . انتباه که میتوان آن را رمانی بومی ، منطقه ای نامید و موضوع آن نارسایی های اجتماعی و خانوادگی ترک هاست ، و جزمی که در برگیرنده موضوعی تاریخی است ، هر دو تحت تاثیر مکتب رمانتیسم است . در هر دو رمان به احساس و تخیل فراوان پرداخته می شود . رمان های یاد شده از سادگی زبانی ، زبان رایج مردم ، حقایق ، و شیوه های امروزی رمان نویسی دورند . اما با این حال اگرآثار احمد مدحت افندی و شمس الدین سامی را به شمار نیاوریم ، می توان گفت نامق کمال در توسعه رمان نویسی در ترکیه تاثیر بسزایی داشته است .
برگردان: داود وفایی – ایران بالکان (ایربا) |