«...حاکمیت بر جهان میان شیاطین و فرشتهها تقسیم شده است. مصلحت جهان، ایجاب نمیکند که این یک بر آن دیگری تفوق یابد (چنانکه در جوانی میپنداشتم) دنیا فقط به موازنه قدرت نیاز دارد.»1
کوندرا سپس به زمانهای دور از مصلحتاندیشی دنیا میپردازد، یعنی آن هنگام که موازنه بههم میخورد که جهان بالانس خود را از دست میدهد و یکطرف ترازو بر طرف دیگر سنگینی میکند؛ در آن شرایط بسته به حاکمیت یکی از آن دو جهان یا به سوی کابوس هماهنگی کامل یا به سوی هرج و مرج کامل پیش میرود.
چرا مصلحت جهان ایجاب نمیکند تا فرشتهها بر شیاطین تفوق یابند؟ زیرا در آن صورت همه چیز بجا، بامعنا و بیتعارض میشود. مثل تصویری که ترزا در زمان بار هستی از زندگی دارد، ترزا وقتی میبیند که توما موهایش خاکستری شده و پیر به نظر میرسد، قلبش پر از پشیمانی میشود، چون او بوده که توما را واداشته تا زوریخ را ترک کند و به خاطر او از پراگ به روستا برود. با این حال او همیشه توما را سرزنش میکرد اما الان میبیند که چقدر بیانصاف بوده که چقدر توما پیر و خسته شده تا به آن حد که نمیتواند با انگشتان ناقص خود چاقوی جراحی به دست گیرد. با این حال، خوشحالی غریبی در خود حس میکند زیرا همان وضعی بوده که همواره آرزویش را در دل داشته، به خود میگوید: چه خوب، به آخر ایستگاه رسیدهایم، همه چیز بجا، بامعنا و بیتعارض شده، جهان کامل شده و مگر خوشبختی جز این است؟
اکنون به آن طرف ترازو برویم، چرا مصلحت جهان ایجاب نمیکند تا شیاطین بر فرشتهها تفوق یابند؟ زیرا در آن صورت زندگی تمامی معنایش را از دست میدهد؛ عشق، ایمان و حتی تاریخ دیگر معنایی ندارد. در این صورت، آدمی زندگی آزاد و آنارشیای را میگذراند که هیچ مرزی جلودار آن نیست. یانلودویک در رمان شوخی، شوخی کوچک و معصومانهای میکند که دوستش آن را به طور خطرناکی بد تعبیر میکند به طوریکه این شوخی باعث اخراج او از دانشگاه و شهرش میشود. او به سربازخانه تبعید و به کار در استخراج زغالسنگ محکوم میشود. بعدها از او اعاده حیثیت میشود و او به کارهای علمیاش بازمیگردد اما این شوخی و پیامدهای دهشتناک او را به کلی تغییر داد؛ به طوریکه از همه بیزار شده و مترصد آن میشودکه از همه و بهخصوص از دوست سابقش زمانک که در اخراج کردنش نقش عمدهای داشت، انتقامگیری کند.
نهایتا یان لودویک به صورت مهاجری سرخورده مستاصل و شکاک درمیآید که درست برخلاف ترزا، زندگی بیمعنی، نابجا و پرکشمشکی را سپری میکند. دیگر چیزی جلودار او نیست. اگر داستان ادامه مییافت، بسا ترزا اشباع از کامل بودن جهان میل به هبوط میکرد و لودویک اشباع از بیمعنایی جهان به بهشت خیره میشد. ترزا طبیعیتر رمان دورانی را میپیمود و لودویک مصممتر در گذشت از توفان زمان خطی به معنای پیشرو میاندیشید در هر دو امید میتوانست مصادیقی متفاوت پیدا کند.
اما داستان ادامه پیدا نمیکند، زیرا کوندرا به تیرگی تن درمیدهد. او راست نمیگوید که جهان میان شیاطین و فرشتهها تقسیم شده بهتر آن بود که میگفت جهان تنها در اختیار شیاطین است. او هم تسلیم است و هم ناامید، گو اینکه میان این دو به خصوص به تعبیر نیچهای آن تفاوتی اساسی به اندازه دو سپهر مختلف هستی وجود دارد -بنابراین حرف آخرش را از زبان آوناریوس اینگونه بیان میکند: «تو هیچچیز نمیفهمی، راه موثر و عاقلانهای برای جنگیدن با شیطان وجود ندارد... همه انقلابیون تلاش کردند ولی در پایان شیطان توانست همه را از آن خود کند.
تمام گذشته انقلابی من با ناامیدی به پایان رسید و اکنون فقط یک سوال مرا مشغول میکند: وقتی انسانی پی ببرد که هیچ جنگ سازمانیافته، موثر و عاقلانهای در برابر شیطان امکانپذیر نیست، چه باید بکند؟ فقط دو راه پیش پایش قرار دارد؛ تسلیم شود و دیگر خودش نباشد یا نیاز درونی به انقلاب را همواره در وجود خود بپروراند و گاه به گاه آن را به نمایش درآورد؛ آن هم نه برای تغییر جهان، آنطور که مارکس زمانی، بحق و بیهوده میخواست چنین کند، بلکه به این علت که یک فرمان درونی اخلاقی به وی چنین حکم میکند.»2
کوندرا در این مانیفست به شیوه کانتی به اخلاق روی میآورد چهبسا از آنرو که به تعبیر نیچه ناتوان از خواستن میشود.
پینوشت:
1- ص 47 کتاب خنده و فراموشی، میلان کوندرا، ترجمه فروغ پوریاوری.
2- ص 298 جاودانگی، میلان کوندرا، ترجمه حشمت کامرانی. |