صفحه اول     سیاسی     اقتصادی     اجتماعی     ورزشی     فرهنگی     تصویری     تماس با ما     تبلیغات     پیوندها     RSS  
شنبه، 21 تیر 1399 - 05:24   
  تازه ترین اخبار:  
 
 آخرین مطالب
  مردم اسلوونی مجسمه «ملانیا» را آتش زدند
  شبح میکونوس
  تقدیم استوارنامه سفیر جدید ایران در اسلواک
  برخورد مهیب دو قطار در جمهوری چک
  تشدید تنش بین فرانسه و ترکیه
  پیروزی محافظه‌کاران در کرواسی
  گزارشگر ویژه حقوق بشر: ترور قاسم سلیمانی نقض منشور سازمان ملل بود
  بیشتر کرونایی های یونان گردشگر هستند
  اجلاس روسای دانشگاه‌های برتر ایران و روسیه
  قاضی منصوری در رومانی ترور شده است؟
  نگاهی به بازار کتاب ترکیه
  کرونا اقتصاد روسیه را زمین می‌زند؟
  واکنش ترکیه به تحریم‌های جدید اتحادیه اروپا
  لیگ والیبال یونان/فینالیست‌ها مشخص شدند
  ادب عاشقی مولانا
- اندازه متن: + -  کد خبر: 33293صفحه نخست » یادداشتشنبه، 24 خرداد 1399 - 08:19
آخرین روزهای اسکندر مقدونی
مرتضی میرحسینی
  

10 روز آخر در تب می‌سوخت و گاهی هذیان می‌گفت و گاهی هم زمان و مکان را فراموش می‌کرد. 33 سال بیشتر نداشت اما جسم خود را با افراط میخوارگی تباه کرده بود و حتی پیش از شروع آخرین بیماری، نشانه‌های ضعف و ناتوانی در او دیده می‌شد. از مقدوینه تا مرزهای سرزمین هند را زیر پا گذاشته بود و تا چندی قبل چنان زندگی می‌کرد که انگار مرگ را حتی اگر سایه به سایه‌اش گام بردارد، باور ندارد. بیشتر سپاهیانش از جنگ و زندگی در اردو خسته و دلزده بودند اما خودش تا روزهای پایانی همچنان به نقشه‌های بزرگ و لشکرکشی‌های تازه فکر می‌کرد و از آن همه جنگ و خونریزی و غارت سیر نشده بود. اما بابل یکی از پایتخت‌های به جای مانده از شاهنشاهی ساقط شده پارس، پایان راهش بود. چند شب مسابقه و مهمانی و بعد هم سرمای ناگهانی هوا او را از پا انداخت. وارث بالغی نداشت و چون مرگ را پیش‌بینی نمی‌کرد برای جانشینی هم تصمیم درست و مشخصی نگرفته بود. حتی زمانی که سردارانش، مرگش را قطعی دیدند و از او پرسیدند:«میراثت را به چه کسی می‌سپاری؟»

پاسخ داد:«به نیرومندترین مرد.» اسکندر مقدونی سال 323 قبل از میلاد در چنین روزی از دنیا رفت و قلمرو پهناوری را که خودش از پارس‌ها از داریوش سوم هخامنشی گرفته بود در سرنوشتی مبهم و تیره رها کرد. در فصل پایانی عمر یکی از دوستانش به نام کلیتوس را در حال مستی و خشم کشت و چندی بعد دوست دیگر هفایستون را هم در بیماری از دست داد.

به گزارش پایگاه تحلیلی – خبری ایران بالکان (ایربا) به نقل از اعتماد، کلیتوس در یکی از جنگ‌ها جان اسکندر را نجات داده و او را از آغوش مرگ بیرون کشیده بود. اسکندر بعد از قتل او گرفتار مالیخولیا شد و 3 روز لب به آب و غذا نزد.

تصمیم به خودکشی گرفته بود اما مانع‌اش شدند و با این جمله که «مقصر ماجرا خود کلیتوس بوده» دلداری‌اش دادند. اثر مرگ دوم عمیق‌تر و پایدارتر بود. به هفایستون بیشتر از همه علاقه و اعتماد داشت و او را همه جا از میدان جنگ گرفته تا تختخواب همراه خود می‌برد. نوشته‌اند که «اکنون که شاه احساس می‌کرد نیمی از او به دور افکنده شده، گرفتار شکنجه و درد بی‌پایانی شد. ساعت‌ها روی جسد دوستش افتاده می‌گریست، موهای سر خود را به علامت عزاداری کوتاه کرد، روزها از خوردن امتناع نمود. دستور داد تا پزشکی که بالین مریض را برای تماشای مسابقات ترک گفته بود، اعدام کنند.»

مشکلات و دغدغه‌هایش به همین‌ها محدود نمی‌شد. دشمنانش که همگی از مقدونی‌ها بودند چند بار برای کشتن او توطئه کردند اما او هر بار به شکلی جان به در برد. اما بعد از کشف هر توطئه، بدگمانی و پریشانی‌اش بیشتر می‌شد. در آغاز کار و متاثر از ارسطو، اقوام و ملل تابع پارس‌ها و حتی خود پارس‌ها را «بربر» خطاب می‌کرد و به برتری نژاد و فرهنگ خودش باور داشت. اما رفته‌رفته به نادرستی سخنان استادش پی برد و جذب آداب و رسوم و قوانین سرزمین‌های اشغالی شد؛ گروهی از اشراف پارس را که برخی زودتر و برخی دیرتر مطیع او شده بودند به خود نزدیک کرد و بیشتر و بیشتر از فرهنگ و عادات مردم مقدونیه و یونان فاصله گرفت.

   
  

نظر شما:
نام:
پست الکترونیکی:
نظر
 
  کد امنیتی:
 
 
 پربیینده ترین مطالب
  مردم اسلوونی مجسمه «ملانیا» را آتش زدند
 
 
 
::  صفحه اصلی ::  تماس با ما ::  پیوندها ::  نسخه موبایل ::  RSS ::  نسخه تلکس
کلیه حقوق محفوظ است؛ استفاده از مطالب با ذکر منبع بلامانع است
info@iranbalkan.net
پشتیبانی توسط: خبرافزار