صفحه اول     سیاسی     اقتصادی     اجتماعی     ورزشی     فرهنگی     تصویری     تماس با ما     تبلیغات     پیوندها     RSS  
چهارشنبه، 29 آبان 1398 - 07:48   
  تازه ترین اخبار:  
 
 آخرین مطالب
  اهمیت آشنایی مردم اسلواکی با هنر ایران
  تخلیه مدرسه‌ای در لهستان درپی کشف بمب
  شرایط وخیم پناهجویان در مرز بوسنی با کرواسی
  مقدماتی یورو 2020؛برتری نروژ و یونان
  تحویل یخ‌شکن جنگی به نیروی دریایی روسیه
  لهستان طرح حمله به مسلمانان را خنثی کرد
  حمایت آلمان از عضویت مقدونیه در اتحادیه اروپا
  Necip Fazıl ile selfie
  ترامپ با اردوغان دیدار کرد+عکس
  عکس/ مراسم بزرگداشت علامه طباطبایی در قم
  ستاره بارسلونا اردوی کرواسی را ترک کرد
  مازاد تراز تجاری ایران و ترکیه ۱.۲۶ میلیارد
  پدرکشی در پطرزبورگ
  دیدار رایزن فرهنگی ایران از کتابخانه ملی بلاروس
  بوسنی اعضای سابق داعش را بازمی‌گرداند
- اندازه متن: + -  کد خبر: 31923صفحه نخست » یادداشتپنجشنبه، 9 آبان 1398 - 22:27
در حاشیه کتاب «بار هستی» میلان کوندرا
سعید حسین نشتارودی
  

کسی را از روی همدردی دوست داشتن، دوست داشتن حقیقی نیست. بعضی از کتاب‌بازهای شهر آنقدر پیر هستند، من باور نمی‌کنم کتاب بخونند. اما واقعیت چیز دیگری است. با کمر خمیده و دوتا عینک روی قوز بینی به خط کتاب‌ها زل می‌زنه، لب‌های خشک و بزرگش ‌رو به زور باز و بسته می‌کنه. گاهی حس می‌کنم جادویی یا وردی می‌خونه.

به گزارش پایگاه تحلیلی – خبری ایران بالکان (ایربا) به نقل از اعتماد، بدون اینکه سرش ‌رو بیاره بالا یا حتی بهم نگاه کنه، عصای چوبی و قهوه‌ای رنگ ‌رو کوبید زمین و از روی کتاب برام خوند. «باید تصور کرد که یک روز همه‌ چیز، همان طور که پیش از این بوده، تکرار می‌شود و این تکرار تا بی‌نهایت ادامه خواهد یافت! اگر هر لحظه از زندگی‌مان باید دفعات بی‌شماری تکرار شود، هر کاری که در زندگی انجام دهیم، بار مسوولیت تحمل‌ناپذیری دارد. بار هر چه سنگین‌تر باشد، زندگی ما به زمین نزدیک‌تر، واقعی‌تر و حقیقی‌تر است.» و بعد سکوت کرد، جمله‌های کتاب برای من آشنا بود اما به خاطر اینکه کتاب‌ رو با روزنامه جلد گرفته بود، نمی‌تونستم اسم کتاب ‌رو بخونم.

گفتم: «چه کتابیه؟ برام آشناست، اما نمی‌تونم حدس بزنم.» گفت: «عاشق نشدی بچه، والا یادت نمی‌رفت.» منم خندیدم، کار دیگه‌ای نمی‌تونستم انجام بدم. آرام و با صدای خطُ خش‌دار کتاب ‌رو از رو خوند: «توما به دیوار کثیف حیاط نگاه می‌کرد و نمی‌دانست که آیا این احساس عصبی زودگذری است یا عشق؟ و در این شرایط که یک مرد واقعی می‌داند چگونه سریعا تصمیم بگیرد از شک و دودلی خود شرمسار بود. این تردید زیباترین لحظه عمرش را از هر معنایی تهی می‌ساخت. توما خود را سخت سرزنش می‌کرد اما سرانجام دریافت که شک و تردید امری طبیعی است. آدمی هرگز از آنچه باید بخواهد آگاهی ندارد زیرا زندگی یک بار بیش نیست و نمی‌توان آن را با زندگی‌های گذشته مقایسه کرد یا در آینده تصحیح نمود... واقعه هولناک یک زندگی را می‌توان به کمک استعاره سنگینی توضیح داد. می‌گویند بار سنگینی بر دوش داریم و این بار را حمل می‌کنیم، خواه قدرت تحمل آن را داشته باشیم و خواه نداشته باشیم. با آن مبارزه می‌کنیم، خواه بازنده باشیم، خواه برنده شویم.» گفتم: من این کلمه‌ها رو می‌شناسم، مثل مردی که عشق سال‌های دورش‌رو حس می‌کنه اما بیاد نمیاره، این لحظه چیزی جز تحمل زندگی نیست. «میلان کوندرا» با تمام کتاب‌هاش همیشه یادم می‌مونه، این کتاب «بار هستی» با تمام رازهای سر به مُهری که داره. با انرژی زیادی شروع کرد به حرف زدن: «مگه نسل شما‌ها کتاب هم می‌خونه؟ عشق می‌دونین یعنی چی؟! زندگی هم کردین؟! می‌دونین همدردی یعنی چی؟

باز هم سرش رو کرد توی کتاب:«هیچ چیز از احساس همدردی سخت‌تر نیست. حتی تحمل درد خویشتن به سختی دردی نیست که مشترکا با کسی دیگر برای یک نفر دیگر یا به جای شخص دیگری، می‌کشیم و قوه تخیل ما به آن صدها بازتاب می‌بخشد.» این تازه بودن در زندگی خیلی خوبه. اما چیز تازه‌ای هم در جهان باقی مونده؟ ما تکرار کارهای تکراری دیگرانیم. برای من تازه‌ است، اولین باره که اتفاق می‌افته. یعنی... حرفش ‌رو با این جملات قطع کرد:«در زندگی با همه ‌چیز برای نخستین بار برخورد می‌کنیم. مانند هنرپیشه‌ای که بدون تمرین وارد صحنه شود. اما اگر اولین تمرین زندگی، خود زندگی باشد پس برای زندگی چه ارزشی می‌توان قائل شد؟» گفتم: مشکل من با «میلان کوندرا» و انسان‌های دیگه‌ای که درباره‌ عشق می‌نویسند اینه که چیزی فراچنگ ‌رو می‌خواهند به چنگ بیارند. هر دو سکوت کردیم، سکوتی از جنس کتاب «بار هستی». کتابش ‌رو بست و توی جیب پالتوش گذاشت، از رفتارش معلوم بود که قصد بلند شدن داره:«وقتی فردی قوی آن قدر ضعیف می‌شود که به فرد ضعیف بی‌حرمتی می‌کند، فرد ضعیف باید به راستی خود را قوی بداند و او را ترک کند.» قبل از بلند شدن باز نشست و ادامه داد:«می‌توان به پدر و مادر، به همسر، به عشق و به وطن خیانت کرد. اما زمانی که دیگر نه پدر و مادر، نه شوهر، نه عشقی و نه وطنی باقی بماند به چه چیز می‌توان خیانت کرد؟» حالا دستم را زیر بغلش جا کردم، آرام بلند شد و شروع کرد به راه رفتن، تا کنار در رفتیم، بعد از خداحافظی گفت:«یک ‌بار حساب نیست، یک‌بار چون هیچ است. فقط یک بار زندگی کردن مانند زندگی نکردن است.» آرام‌آرام در شلوغی پیاده‌رو گم شد، با کمری خمیده زیر این بار هستی.

   
  

نظر شما:
نام:
پست الکترونیکی:
نظر
 
  کد امنیتی:
 
 
 پربیینده ترین مطالب
 
 
 
::  صفحه اصلی ::  تماس با ما ::  پیوندها ::  نسخه موبایل ::  RSS ::  نسخه تلکس
کلیه حقوق محفوظ است؛ استفاده از مطالب با ذکر منبع بلامانع است
info@iranbalkan.net
پشتیبانی توسط: خبرافزار