صفحه اول     سیاسی     اقتصادی     اجتماعی     ورزشی     فرهنگی     تصویری     تماس با ما     تبلیغات     پیوندها     RSS  
چهارشنبه، 1 خرداد 1398 - 20:31   
  تازه ترین اخبار:  
 
 آخرین مطالب
  گسترش ارتباطات فرهنگی بین ایران و صربستان
  مسابقات بین‌المللی قرآن ترکیه در استانبول
  محرومیت پناهجویان در مجارستان از غذا
  عکس/ کریستینا رادی سفیر اسلوونی در تهران
  اسلوونی خواهان واردات عسل از ایران است
  آمریکا دو هفته به ترکیه مهلت داد
  بلغارستان خرید اف 16 آمریکا را متوقف می‌کند
  روسیه و افزایش نرخ تولید اورانیوم ایران
  یونان: ترکیه حریم هوایی ما را نقض کرده است
  سفر والیبالیست های ایران به بلغارستان و اسلوونی
  ایوانکوویچ:شادی‌هایمان را تکمیل می‌کنیم
  اتحادیه اروپا به دونالد ترامپ هشدار داد
  مذهب گریزی در اروپا
  زلنسکی پارلمان اوکراین را منحل می‌کند
  دستگیری ۲۴۹ کارمند وزارت خارجه ترکیه
- اندازه متن: + -  کد خبر: 30829صفحه نخست » کتابخانه ایرباشنبه، 7 اردیبهشت 1398 - 22:20
وصیت خیانت شده
میلان کوندرا
  

وصیت خیانت شده یکی از مهم‏ترین مقالات کوندرا در ۹ قسمت نوشته شده است. مقاله ‏ای که رمان نیست ولی همانند رمان، شخصیت‏ ها در قسمت‏ های مختلف کتاب احضار می ‏شوند و کوندرا به این ترتیب اندیشه ‏های عمیق و تفکربرانگیز خود را بیان می ‏کند.

به گزارش پایگاه تحلیلی – خبری ایران بالکان (ایربا) به نقل از سازندگی، میلان کوندرا مهم‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‏‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ترین نویسنده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‏‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی اهل چک است که با کتاب‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‏‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌هایی چون شوخی، بار هستی، جاودانگی و آهستگی به شهرتی جهانی رسید. کوندرا نویسند‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‏‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‏‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ای در تبعید بود که تمام مدت با کمونیسم و دوران به اصلاح عادی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‏‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌سازی در سال‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‏‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌های ۱۹۶۸ تا ۱۹۸۹ در چک مبارزه کرد. اکثر رمان‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‏‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌های او به‌جز بار هستی که درون‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‏‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌مایه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‏‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ای فلسفی دارد به نوعی سیاسی و علیه حکومت چک بودند.

در سال ۱۹۶۷ نخستین رمان کوندرا با نام شوخی منتشر می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‏‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌شود. رمانی که تسلاو کواتیک در کتاب دنیای داستانی میلان کوندرا آن را همزمانی دو شوخی معصومیت و تاریخ می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‏‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌داند. او در مورد این رمان می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‏‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌نویسد: «مضمون رمان شوخی فقط شکست فردی شخصیت اصلی آن نیست. بلکه اضمحلال و سقوط عقلانیت مدرن در مقابل ترفندهای تاریخ است که شریف‌ترین و جوانمردانه‌ترین اهداف و نیات را به وحشتناک‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‏‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ترین مخالفت‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‏‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ها تبدیل می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‏‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌کند». یک سال بعد از انتشار این رمان، چک به دست روس‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‏‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ها اشغال می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‏‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌شود و بهار پراگ، دورانی که کوندرا در آن به شدت از آزادی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‏‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌های فردی و اجتماعی مردم و نویسنده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‏‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌گان حمایت کرده بود، به پایان می‌رسد.

کوندرا کمی قبل از اشغال چک در یکی از مصاحبه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‏‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌هایش می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‏‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌گوید: «اگرچه حوادثی که در سی سال گذشته از سر گذرانده‌ایم برایمان شیرین نبوده است، اما در عوض منابع عظیمی برای بهره‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‏‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌برداری کارهای هنری در اختیارمان گذاشته است. تجربه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‏‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ای که ما طی این حوادث کسب کرده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‏‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ایم به ما در مقایسه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‏‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ با کسانی که این مبارزات سیاسی را از سر نگذرانده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‏‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌اند، امکان می‌دهد که سوال‌های اساسی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‏‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌تری مطرح کنیم و اسطوره‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‏‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌های پرمعناتری خلق کنیم».

کوندرا در سال ۱۹۶۹ به خاطر رویکرد انتقادی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‏‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌اش به حکومت جدید از دانشگاه اخراج شد. در این دوران انتشار و عرضه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‏‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی تمام کتاب‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‏‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌های کوندرا ممنوع و همزمان او از هر نوع فعالیت ادبی از جمله روزنامه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‏‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌نگاری منع می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‏‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌شود. رمان «زنده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‏‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌گی جای دیگری‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‏‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ست» دومین رمان کوندراست که نوشتنش را در سال ۱۹۶۹ به پایان رساند و اولین‌بار در سال ۱۹۷۳ در فرانسه منتشر شد و توانست مدیسین جایزه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‏‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی بهترین رمان خارجی منتشر شده در فرانسه را از آن خود کند. با انتشار این کتاب فشارها از سوی حکومت به اوج رسید و او در سال ۱۹۷۵ با همسرش برای همیشه به فرانسه رفت.

او بعد از فروپاشی کمونیسم در چک و تغییر حکومت مثل بسیاری دیگر از تبعیدی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‏‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ها به کشور خود بازگشت ولی نه برای همیشه. بازگشت او به چک بی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‏‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌سروصدا و کوتاه‌مدت بود و کوندرا همچنان فرانسه را به عنوان محل زنده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‏‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌گی خود دوست داشت؛ تا جایی که آثار خود را جزو ادبیات فرانسه برمی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‏‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌شمرد. کوندرا در یکی از مصاحبه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‏‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌هایش در پاسخ به این سوال که او خود را پناهنده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‏‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی سیاسی می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‏‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌داند یا فرانسوی یا اهل چک می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‏‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌گوید: «وقتی روشنفکران آلمانی در دهه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‏‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی ۳۰ کشورشان را به مقصد آمریکا ترک کردند، مطمئن بودند که روزی به آلمان بازمی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‏‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌گردند. آن‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‏‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ها مطمئن بودند که دوری‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‏‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌شان از کشور موقتی است. اما من هیچ امیدی به بازگشت ندارم. اقامت من در فرانسه قطعی شده. من پناهنده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‏‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی سیاسی نیستم. فرانسه در حال ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‏‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌حاضر وطن واقعی من است. احساس آوارگی نمی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‏‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌کنم. هزاران سال، چکسلواکی بخشی از غرب محسوب می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‏‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌شد، امروز بخشی از امپراطوری شرق است. در پراگ بیشتر احساس آوارگی می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‏‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌کنم تا در پاریس. مقالاتم را به فرانسه می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‏‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌نویسم. رمان‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‏‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌هایم را به چک؛ چراکه بیشترین تجربه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‏‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی زنده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‏‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌گی و تخیلات من در بوهم استوار شده است». دو کتاب کوندرا، رمانی به نام آهستگی و مقاله‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‏‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ای بلند به نام وصیت خیانت شده با ترجمه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‏‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی فروغ پوریاوری از سوی نشر ثالث منتشر شده است.

تنها رمان است که می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‏‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ماند
وصیت خیانت شده یکی از مهم‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‏‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ترین مقالات کوندرا در ۹ قسمت نوشته شده است. مقاله‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‏‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ای که رمان نیست ولی همانند رمان، شخصیت‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‏‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ها در قسمت‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‏‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌های مختلف کتاب احضار می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‏‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌شوند و کوندرا به این ترتیب اندیشه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‏‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌های عمیق و تفکربرانگیز خود را بیان می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‏‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌کند.

کوندرا در این کتاب ناجی نویسنده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‏‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌گان و شاعران می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‏‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌شود و از آن‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‏‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ها در برابر تحریف مترجمان و منتقدان و دوستان دفاع می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‏‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌کند و همزمان نگاهی ژرف به هنر موسیقی و ادبیات می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‏‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌اندازد و این دو پدیده را از لحاظ خویشاوندی بحث می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‏‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌کند. وصیت خیانت‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‏‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌شده زایش و تعالی رمان را از رابله تا کافکا بررسی می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‏‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌کند و با رفت و برگشتی مدام به لئو تولستوی، یوهان باخ، توماس مان، چاپین، آندره برتون و فردریک نیچه و استراوینسکی خطی موازی میان رمان و موسیقی می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‏‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌کشد.

کوندرا در یکی از بخش‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‏‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌های این کتاب به ترجمه می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‏‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌پردازد و به شدت از حقوق نویسنده و شاعر حمایت می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‏‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌کند. او با به میان آوردن بخش‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‏‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌هایی ترجمه شده از رمان‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‏‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌های کافکا و بررسی پاره‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‏‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ای از نوشته‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‏‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌های او بیان می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‏‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌کند که بالاترین مرجع برای یک مترجم «سبک شخصی مولف» است. اما بیشتر مترجمان مرجع دیگری را سرمشق قرار می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‏‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌دهند: «نوع متعارف یک زبان خوب». او معتقد است که هر مولف ارزشمندی از سبک خوب سرپیچی می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‏‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌کند و اصالت هنر او در این سرپیچی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‏‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ست. و مهم‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‏‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ترین کار مترجم در ابتدا این است که این سرپیچی را کشف کند و اینجاست که مترجم می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‏‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌تواند به اثر وفادار بماند.

در بخش دوم این کتاب کوندرا آثار فرانتس کافکا را بازخوانی می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‏‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌کند و بیان می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‏‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌کند که چطور هنر کافکا، نگاه و اندیشه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‏‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌های او از سوی دوست صمیمی و وصی او ماکس برود و بسیاری از مترجمان آثارش تحریف شده است. خیانتی که بیشتر از سوی دوستان و ستایشگران یک نویسنده یا شاعر رخ می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‏‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌دهد. او معتقد است که تصویری که درحال‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‏‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌حاضر دنیا از کافکا دارد به یک رمان از ماکس برود برمی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‏‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌گردد. رمانی به نام پادشاهی افسون شده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‏‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی عشق که بی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‏‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌درنگ بعد از مرگ کافکا توسط او نوشته شد.

رمانی که در آن شخصیتی به نام گارتا تصویری از کافکاست. کوندرا در توصیف این رمان چنین می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‏‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌گوید: «چه محال نمای شگفت‌انگیزی: تمامی تصویر کافکا و تمامی سرنوشت آثار پس از مرگ زاده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‏‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ شده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‏‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی او، نخستین‌بار در این رمان ساده‌لوحانه، در این آشغال، در این ملغمه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‏‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی کارتون-رمان زاده شده و به تماشا نهاده شده. رمانی که از نظر زیبایی‌شناختی دقیقا در قطب مخالف هنر کافکا جای می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‏‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌گیرد». کوندرا، ماکس برود را مردی سخاوتمند و روشن‌فکر می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‏‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌دانست. دوستی صمیمی و وفادار. تنها مشکل او از نظر کوندرا گرایش هنری‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‏‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌اش بود. مردی که به قول او به اندیشه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‏‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ها اهمیت می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‏‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌داد اما از شیدایی نسبت به فرم چیزی نمی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‏‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌دانست. رمان‌نویسی عادی که چیزی از هنر مدرن نمی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‏‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌فهمید و کوندرا این را خیانتی بزرگ تلقی می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‏‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌کرد.

کوندرا در فصل بعدی این کتاب به سراغ ایگور استراوینسکی آهنگ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‏‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ساز روس و یکی از مهم‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‏‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ترین موسیقی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‏‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌دان‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‏‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌های قرن بیستم می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‏‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌رود و نشان می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‏‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌دهد که چطور صمیمی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‏‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ترین دوست او ارنست آنسرمت موسیقی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‏‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌دان و رهبر عالی و یکی از بزرگترین اجرا‌کننده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‏‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌گان آثار استراوینسکی که او در کتاب رخدادنامه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‏‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی زنده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‏‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌گی من از آنسرمت به عنوان «یکی از وفادارترین و از خودگذشته‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‏‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ترین دوستان من» یاد می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‏‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌کند، بعدتر به یکی از سرسخت‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‏‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ترین منتقدانش تبدیل می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‏‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌شود. کوندرا اینجا دوباره از تحریف آثار شکایت می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‏‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌کند و در مورد آنسرمت می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‏‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌گوید: «لعنت، آنسرمت، این وفادارترین دوست، از فقر قلبی استراوینسکی چه می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‏‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌دانست؟ او از گنجایش استراوینسکی برای عشق چه می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‏‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌دانست؟ او این یقین کامل را از کجا آورد که قلب، اخلاقا برتر از مغز است؟ مگر متعصبان نیستند که از فراوانی فعالیت‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‏‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌های عاطفی لاف می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‏‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌زنند؟»

وصیت خیانت شده بزرگداشت هنر رمان است. کوندرا در این کتاب با نگاهی عمیق در رمان می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‏‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌نگرد و اندیشه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‏‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌های خود را با احضار نمونه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‏‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌هایی از ادبیات بیان می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‏‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌کند. گاهی رویکرد توماس مان به اساطیر تورات را بررسی می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‏‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌کند و گاه با نگاهی ریزبین، کافکا را نقد می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‏‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌کند. از تولستوی، همینگوی و سروانتس می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‏‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌نویسد تا آرای خود را در مورد رمان برای مخاطب تبیین کند. کتابی که علاوه بر پرداختنش به رمان و اثر نقدها و داوری‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‏‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌های متنوع چه اخلاقی و چه غیراخلاقی از سلین تا مایاکوفسکی، به نوعی زنده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‏‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌گی شخصی کوندرا و نظر او در مورد آثارش را در برمی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‏‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌گیرد.

کوندرا در یکی دیگر از بخش‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‏‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌های این مقاله‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‏‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی بلند بیان می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‏‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌کند که چطور برخی از منتقدان با منشی که از رژیم‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‏‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌های توتالیتر و اخلاقیات انقلابی بهشان به ارث رسیده به روح اثر ضربه وارد کرده و اندیشه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‏‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی هنرمند را از خط اصلی خود منحرف می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‏‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌کنند. او از نقد تئودور آدورنو به ایگور استراوینسکی در کتاب فلسفه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‏‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی موسیقی مدرن شکایت می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‏‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌کند. از نظر او آدورنو موقعیت موسیقی را چنان به تصویر می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‏‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌کشد که یک جبهه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‏‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی نبرد سیاسی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‏‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ست.

خودداری استراوینسکی از دیدن اعتراف ذهنی به مثابه‌ی علت وجودی موسیقی هدف اصلی انتقاد آدورنو از استراوینسکی است. و از نظر او موسیقی استراوینسکی اثری است که موسیقی از آن کنار نهاده شده. کوندرا در این بخش به آدورنو می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‏‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌تازد که چرا آثار هنری را به علت‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‏‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ها، پیامدها با معانی سیاسی ربط می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‏‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌دهد تا اندیشه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‏‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌های متنوع او به نتیجه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‏‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌گیری‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‏‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌های بی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‏‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌نهایت سخیف منجر شود. چراکه چنین نگرشی سبب می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‏‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌شود که یک اثر هنری در میان دسته‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‏‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی مترقی یا مرتجع در رفت‌وآمد باشد. و از آن‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‏‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌جا که از منظر کوندرا ارتجاع شر است، تفتیش عقاید محاکمه را آغاز می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‏‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌کند.

او با گریزهایی به رمان محاکمه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‏‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی کافکا، از محکمه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‏‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ای حرف می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‏‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌زند که نه برای اجرای عدالت که برای از میان بردن متهم برپا شده است. محاکمه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‏‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ای که به عمل مجزا و جرم او به تنهایی کار ندارد و تمام شخصیت او را به دنبال کوچک‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‏‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ترین کارها که از نظرشان تخلف است می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‏‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌گردد. کوندرا در مثالی رمان زنده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‏‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌گی جای دیگری‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‏‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ست خود را پیش می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‏‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌کشد. رمانی که در آن یورمیل شاعری جوان است که خدمتگزار رژیم استالینیستی می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‏‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌شود. او بیان می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‏‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌کند که منتقدان چطور علاوه بر ستایش رمان، یورمیل را شاعری حرامزاده و قلابی می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‏‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌نامند. شاعری که اتفاقا از نظر خود کوندرا اصیل و بی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‏‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌گناه است.

او معتقد است یورمیل درست مثل مایاکوفسکی به خاطر حمایتش از کمونیسم از سوی منتقدان چنین توصیف می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‏‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌شود. و در طول این محاکمه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‏‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ها هیچ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‏‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌گاه ارزش آثار این هنرمندان دیده نمی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‏‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌شود و گاه تا بعد از مرگ‌شان نیز ادامه می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‏‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌یابد. محاکمه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‏‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ای که هدفش کشتن برای بار دوم است. با کتاب‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‏‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌های‌شان که سوزانده می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‏‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌شود. نام‌شان که از کتاب‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‏‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌های درسی حذف می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‏‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌شود. مقالات بلند بالایی که زنده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‏‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌گی شخصی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‏‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌شان را زیرورو می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‏‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌کند تا از منظر اخلاق اثرشان را بی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‏‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ارزش کند. آثاری که درست مثل هنر مدرن در دهه‌ها‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‏‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی بیست و سی، سه بار محاکمه شدند: اولین‌بار از سوی محکمه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‏‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی نازی به عنوان «هنر منحط»، بعد از سوی محکمه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‏‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی کمونیستی به عنوان «فرمالیسم نخبه‌گرای بیگانه از مردم»، و در آخر از سوی محکمه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‏‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی پیروزمند سرمایه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‏‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌داری به عنوان هنری که ریشه در توهمات انقلابی دارد. و حتی اگر روزی هیچ حکومت توتالیتر یا انقلابی در کار نباشد، روح محاکمه هست تا هنرمند را قضاوت و محکوم کند.

کوندرا در انتهای این بخش از مقاله چنین می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‏‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌گوید: «ناپخته‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‏‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌گان به داوری کارهای خطای سلین می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‏‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌نشینند، غافل از آن‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‏‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌که به دلیل این کارهای خطا، رمان‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‏‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌های سلین حاوی دانشی وجودی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‏‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌اند که اگر آن‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‏‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ها معنایش را می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‏‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌فهمیدند، پخته می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‏‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌شدند. چراکه قدرت فرهنگ اینجا نهفته است: فرهنگ، روح وحشت را با استحاله‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‏‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی آن به خرد وجودی، آزاد می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‏‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌کند. اگر روح محاکمه موفق به نابودی فرهنگ این قرن شود، هیچ از آن باقی نخواهد ماند جز خاطره‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‏‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ای از سفاکی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‏‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ها، خاطره‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‏‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ای که گروهی از کودکان، آن را به آواز خواهند خواند».

ثنا کاکاوند

   
  

نظر شما:
نام:
پست الکترونیکی:
نظر
 
  کد امنیتی:
 
 
 پربیینده ترین مطالب
  سفر والیبالیست های ایران به بلغارستان و اسلوونی
  مذهب گریزی در اروپا
  اتحادیه اروپا به دونالد ترامپ هشدار داد
  ایوانکوویچ:شادی‌هایمان را تکمیل می‌کنیم
  یونان: ترکیه حریم هوایی ما را نقض کرده است
  روسیه و افزایش نرخ تولید اورانیوم ایران
  بلغارستان خرید اف 16 آمریکا را متوقف می‌کند
  آمریکا دو هفته به ترکیه مهلت داد
  اسلوونی خواهان واردات عسل از ایران است
  عکس/ کریستینا رادی سفیر اسلوونی در تهران
  محرومیت پناهجویان در مجارستان از غذا
  گسترش ارتباطات فرهنگی بین ایران و صربستان
  مسابقات بین‌المللی قرآن ترکیه در استانبول
 
 
 
::  صفحه اصلی ::  تماس با ما ::  پیوندها ::  نسخه موبایل ::  RSS ::  نسخه تلکس
کلیه حقوق محفوظ است؛ استفاده از مطالب با ذکر منبع بلامانع است
info@iranbalkan.net
پشتیبانی توسط: خبرافزار