صفحه اول     سیاسی     اقتصادی     اجتماعی     ورزشی     فرهنگی     تصویری     تماس با ما     تبلیغات     پیوندها     RSS  
دوشنبه، 25 شهریور 1398 - 00:45   
  تازه ترین اخبار:  
 
 آخرین مطالب
  مجارستان روابط با سوریه را از سرمی‌گیرد
  ایوان کلیما
  احتمال ورود بیش از ۲هزار تروریست به یونان
  معرفی نمایندگان اسکاری مکزیک و لهستان
  کمک های دارویی بلاروس به ونزوئلا
  سفر مقام سعودی به قبرس مساله ساز شد
  وضعیت اسفبار کودکان پناهجو در یونان
  نگرانی طرف های اروپایی از سرنوشت برجام
  آمریکا جنگنده F 35 به لهستان می فروشد
  صربها انتقام فینال المپیک را از آمریکا گرفتند
  مسابقه عجیب گورکنی در مجارستان+عکس
  داوود اوغلو از حزب عدالت و توسعه استعفا کرد
  نماینده بوسنی و بلغارستان در اسکار 2020
  بزرگداشت عاشورای حسینی در بوسنی و هرزگوین
  موافقت برانکو ایوانکوویچ با درخواست پرسپولیس
- اندازه متن: + -  کد خبر: 30453صفحه نخست » گزارشدوشنبه، 29 بهمن 1397 - 21:30
تنهایی یک درخت
نوری بیلگه جیلان
  

جولای ۲۰۱۵. در خانه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی تابستانی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌مان در آسوس هستیم. بایرام (عید) است و ساحل مملو از جمعیت. در فاصله‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی چند ساعتی ما شهری کوچک قرار دارد، محصور در درختان بلند کاج که من بهترین سال‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌های دوران کودکی را آنجا سپری کردم. حتی با اینکه آن زیبایی و دلفریبی گذشته را از دست داده، هوایش هنوز تمیز و صاف است. فکر کردیم سری به آنجا بزنیم.

به گزارش پایگاه تحلیلی – خبری ایران بالکان (ایربا) به نقل از سازندگی، با بچه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ها و چند همراه دیگر به جاده زدیم. همینطور که در اطراف روستا می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌چرخیدیم به خانه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ای رسیدیم که چند نفر از اقوام من در آن زندگی می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌کردند. یکی از آنها معلم مدرسه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ای است، همسر یکی از اقوام من و اهالی روستا که «استاد» صدایش می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌کنند. شخصیت جالبی دارد، ایده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌های غیرمتعارف و مصاحبتش از آن نوعی بود که من خیلی دوست دارم. او را دیدیم. حالا بازنشسته شده و به روستای کودکی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌اش بازگشته است تا به رویای همه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی عمر جامه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی عمل بپوشاند، دامداری در زمین لم‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌یزرع پدری. همه می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌دانند که استاد با پدرش میانه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی خوبی نداشت. احتمالا در چهره‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی من نشانه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ای از تعجب خواند که سعی کرد با تاکید بر اخلاق ناسازگار پدرش وضعیت را توجیه کند: «من یک برادر بزرگتر دارم. در مسابقه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی بین خونسردترین آدم‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌های دنیا قطعا نفر اول می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌شود ولی پدرم حتی چند روز پیش از دست او هم کفری شد و از خانه بیرونش کرد.»

خانه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی اقوام به خاطر بایرام شلوغ بود. پس از ناهار، من و استاد به باغ رفتیم و روی کنده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌های چوب نشستیم. در حرف‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌هایش حس گناه بود، شاید به خاطر چیزهایی بود که می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌گفت یا حالت صورتش موقع حرف زدن یا لبخندهای مداومش حتی زمانی که از سختی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌های زندگی می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌گفت. آنقدر در آن دنیای کوچکش با ۱۰ ۱۵ گوسفند راضی و خوشحال بود و آن را با چنان جزئیات عجیبی آراسته بود که باعث می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌شد از خودمان متنفر شویم که با وجود این همه دارایی باز هم غمگینیم.

وقتی آفتاب داشت غروب می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌کرد، ما را به مزرعه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌اش برد تا بره‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌های تازه به دنیا را نشان‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌مان دهد. با همسرم ابرو و بچه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ها و چند نفر از اقوام راه افتادیم. روز قشنگی بود پر از جزئیات شگفت‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌انگیز: گوسفندها، بره‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ها، آبشار، نهر و درختان بلوط، صدای خش‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌خش برگ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌های درختان صنوبر. بچه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ها حسابی خوش گذراندند. بره‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ها را بغل‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ کردند و نوازش کردند، گلابی و توت از درخت چیدند و خوردند و برای اولین‌بار در عمرشان لاک پشت و قاطر از نزدیک دیدند.

اما در این بین چیزی بود که توجه من را به خود جلب کرد. همانطور که ما با اشتیاق به صحبت‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌های او گوش می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌کردیم که با شوقی عجیب به زندگی از زیبایی بره‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ها، رنگ علفزارها و بوی زمین حرف می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌زد، روستایی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ها با حالتی معذب و حتی شرمسار چشم به دوردست می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌دوختند. انگار در سکوت به او معترض بودند. اما استاد توجهی به رفتار آنها نداشت. با شور و شوقی خستگی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ناپذیر به حرف زدن ادامه می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌داد و هر جا لازم بود خودش به حرف‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌های خودش می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌خندید و باز هم از بره‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ها و رنگ علف‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ها و بوی زمین می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌گفت.

در راه برگشت به آسوس، من و ابرو کمی با هم از برخورد مردم روستا با استاد حرف زدیم. من که به خاطر پدرم با این وضعیت آشنا بودم، رفتارشان را به این واقعیت نسبت دادم که روستاییان معمولا این نوع موضوعات را توخالی، بی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌معنی، بچگانه و بی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌فایده می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌پندارند.

در این سرزمین کسی نمی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌داند قدر تمایز و منحصربه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌فرد بودن را چگونه بداند. آن‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌هایی که از نظر ذهنی و اجتماعی تفاوتی با دیگران احساس می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌کنند، شاهد محدود شدن نیرو و اراده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی درونی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌شان در دایره‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی بسته‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی اخلاقیات خواهند بود. چنین آدم‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌هایی در فهم تناقضی که در موجودیت بیگانه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌شان نهفته است، به دشواری خواهند افتاد و بین موانعی که بر سر راه مواجهه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی خلاقانه با این تناقضات وجود دارد و امکان انکار آنها سردرگم می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌مانند. تفاوت خود را به دیگران به دیده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی گناهی می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌نگرند که باید مخفی نگه داشته شود، مثل یک بیماری و در نهایت در تمام طول زندگی مثل باری آن را به دوش می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌کشند. اما این واقعیت درونی، کنترلی تمام و کمال روی آنها دارد و به اشکالی عجیب و ابزورد خود را نمایان می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌کند.

حس تلخی که من و ابرو در راه برگشت داشتیم موجب شد فکر کنیم شاید این بتواند سرآغاز شکل گرفتن ایده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی یک فیلم جدید باشد. در آن زمان به یاد پسر استاد آکین افتادیم که اتفاقا او هم معلم است. شنیده بودیم که آکین نتوانسته در مدرسه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ای مشغول به کار شود و در روزنامه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ای محلی در چناق‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌قلعه کار می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌کند. فکر کردیم بد نیست سری به او بزنیم و این ایده را با او در میان بگذاریم.

یک هفته بعد، روز یکشنبه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ای در اواخر جولای، من به آکین تلفن زدم و او را در چناق‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌قلعه که در فاصله‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی یک ساعتی آسوس قرار دارد، ملاقات کردم. در یکی از آن باغ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌های چای بزرگ و دلباز چای کنار دریا نشستیم و ساعت‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ها حرف زدیم. از شباهت‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌های میان پدرم و پدرش گفتم، از تنهایی ارزشمند اما تراژیک‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌شان و همینطور درباره‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی این موضوع که داریم روی فیلمنامه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ای کار می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌کنیم اما دوست داریم پس از اتمام آن، فیلمی دراین باره بسازیم. از او خواستم در مدتی که من مشغول کار روی فیلمنامه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ناتمامم هستم، از خاطرات کودکی و پدرش برایم بنویسد. این را هم می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌دانستم که آکین به نوشتن علاقه دارد و پیش از این هم یک یا دو کتاب نوشته است. سال‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ها پیش که به روستا رفته بودم، مادرش نسخه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ای از کتاب آکین را به من داده بود، اما راستش را بخواهید نخوانده بودمش. با اینکه آکین را چند بار در روستا و در استانبول دیده بودم، خیلی با او حرف نزده بودم. مرد جوان تودار و گوشه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌گیری بود. وقتی با پدرش حرف می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌زدم، وارد بحث نمی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌شد. اما وقتی در باغ چای در چناق‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌قلعه با او حرف زدم، از سواد و تیزهوشی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌اش متعجب شدم. اول از همه اینکه بسیار بامطالعه بود و به هر کتابی که اشاره می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌کردم، خوانده بود.

بسیار بیش از آنچه از یک آدم سی ساله انتظار داشتم،‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ خوانده بود. با اینکه برای استقلال خودش تلاش می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌کرد، شغلی را دنبال کرده بود که در جایی که او زندگی می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌کرد، ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌برای هیچ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌کس جذابیتی نداشت:‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ادبیات. در نتیجه او هم یکی دیگر از آن آدم‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌های تنها بود. آن روان‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌رنجوری که ما را به دنیای پدرش جذب کرده بود، حالا تغییر شکل داده و بار دیگر روبه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌روی ما قرار گرفته بود. این مسئله افق دید ما را نسبت به فیلمی که می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌خواستیم بسازیم وسعت می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌داد.

چند ماه گذشت. ما به استانبول برگشتیم. من و ابرو مشغول کار روی فیلمنامه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌مان بودیم. خبری از آکین نبود و من هم کاملا این پروژه را از یاد برده بودم که یک دست‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌نوشته‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی ۸۰ صفحه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ای در اوایل اکتبر به دستم رسید. آنقدر روان نوشته شده بود که من را غرق خواندن کرد و خیلی زود نوشته‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی آکین را تمام کردم و خیلی هم دوستش داشتم. آن را به ابرو دادم که بخواند و او هم از نوشته آکین خوشش آمد. او متنی درخشان بر محور رابطه پدرش از کودکی تا امروز نوشته بود که به بخش‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌های دیگری هم از زندگی خودش اشاره داشت. به بعضی از قسمت‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌های زندگی او چنان احساس نزدیکی می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌کردم که دلم خواست آن فیلمنامه را رها کنم و مشغول این سوژه شوم. متنی بود با صداقتی بی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌حد و حصر و لحنی حرفه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ای.

راوی به هیچ شکلی خود را برجسته یا محق جلوه نداده بود و ضعیف‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ترین و منزجر‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌کننده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ترین احساساتش را هم عریان کرده بود، واقعیت‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌های خشنی که همه از بازگو کردن آن واهمه دارند. نگاه واقع‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌گرای بی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌رحم آکین به خودش موجب شد گفت‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌وگوی میان ما بدون اتلاف وقت درباره‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی موضوعات ابتدایی به بلوغ کامل برسد. با اینکه در چناق‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌قلعه چندان نشان نمی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌داد، اما آکین به خوبی منظور من را فهمیده بود و می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌دانست چرا دلم می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌خواهد این فیلم را بسازم و درعین‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌حال زاویه دید من را با صراحتی غیرقابل‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌پیش‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌بینی به چالش کشیده بود که همه چیز را یک قدم جلوتر برده بود.

ما تصمیم گرفتیم آکین را به استانبول دعوت کنیم تا ببینیم آیا می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌توانیم همراه با هم روی فیلمنامه کار کنیم. آکین آمد و تقریبا به مدت یک ماه، هر روز من، آکین و ابرو در دفتر کار نشستیم، حرف زدیم و کار کردیم و تلاش کردیم چارچوب کاملا جدیدی بر اساس آنچه آکین نوشته بود، ترسیم کنیم. متن آکین مقطع زمانی طولانی را دربرمی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌گرفت، از کودکی تا جوانی اما ما ترجیح دادیم قصه را در زمان حال بنویسیم و به علاوه تصمیم گرفتیم شخصیت پسر را به جای پدر در محوریت قرار دهیم. به این نتیجه رسیدیم که شخصیت پدر را در قالب رابطه با پسرش ترسیم کنیم و ویژگی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌های مهم شخصیت او را در تقابل با پسرش برجسته کنیم. پس از گذراندن یک ماه و پایان کار بر روی ساختار اصلی، ادامه کار را طی هفت تا نه ماه آینده از طریق ایمیل انجام دادیم. فیلمنامه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی نهایی اینطور نوشته شد اما هرگز قطعی نبود چون حتی در حین فیلمبرداری و تدوین هم به دنبال راه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌هایی برای تغییر و ایجاد تعادلی بهتر در قصه بودیم.

در این بین من کتاب آکین را هم خواندم که در ۲۳ سالگی وقتی در چناق‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌قلعه دانشجو بود نوشته بود و بسیار شگفت‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌زده شدم. قصه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌هایی در این کتاب بود که بسیار دوست‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌شان داشتم از جمله قصه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی «تنهایی درخت گلابی وحشی» که الهام‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌بخش نام فیلم شد. از بسیاری توصیفات آن قصه که در صحنه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ای در مدرسه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی روستا که جوانی پدر را به تصویر می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌کشید و در واقع مقدمه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی فیلم بود استفاده کردیم اما متاسفانه مجبور شدم در تدوین آن صحنه را حذف کنم. از آنجا که کتاب جزئیات بسیار به دردبخوری درباره سوژه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی فیلم داشت، المان‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌های متعددی از آن وارد فیلمنامه شد. بسیاری از آنها حین تدوین به خاطر حفظ یک ساختار منسجم حذف شدند اما بسیاری از آن هم در فیلم باقی ماند.

در نهایت ما نتوانستیم خوددار باشیم و فیلمنامه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ای که نوشتیم از «خواب زمستانی» طولانی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌تر شد. به خاطر فرم منعطف فیلم من می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌خواستم هر آنچه در فیلمنامه نوشته‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ایم را فیلمبرداری کنم و با دست باز پشت میز تدوین بروم و در آن مرحله ساختار کلی فیلم را شکل دهم. به همین دلیل بسیاری از صحنه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌هایی که فیلمبرداری کردیم و بعضی از شخصیت‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ها متاسفانه از فیلم حذف شدند. چاره‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ای نبود جز آنکه آنها را قربانی تعادل و هارمونی کنیم که من تصمیم گرفته بودم در تدوین به آن دست پیدا کنم. امیدوارم مرگ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌شان بیهوده نبوده باشد.

مترجم: لیدا صدرالعلمایی

   
  

نظر شما:
نام:
پست الکترونیکی:
نظر
 
  کد امنیتی:
 
 
 پربیینده ترین مطالب
  سفر مقام سعودی به قبرس مساله ساز شد
  نماینده بوسنی و بلغارستان در اسکار 2020
  معرفی نمایندگان اسکاری مکزیک و لهستان
  آمریکا جنگنده F 35 به لهستان می فروشد
  کمک های دارویی بلاروس به ونزوئلا
  وضعیت اسفبار کودکان پناهجو در یونان
  صربها انتقام فینال المپیک را از آمریکا گرفتند
  مسابقه عجیب گورکنی در مجارستان+عکس
  نگرانی طرف های اروپایی از سرنوشت برجام
  داوود اوغلو از حزب عدالت و توسعه استعفا کرد
  احتمال ورود بیش از ۲هزار تروریست به یونان
  مجارستان روابط با سوریه را از سرمی‌گیرد
  ایوان کلیما
 
 
 
::  صفحه اصلی ::  تماس با ما ::  پیوندها ::  نسخه موبایل ::  RSS ::  نسخه تلکس
کلیه حقوق محفوظ است؛ استفاده از مطالب با ذکر منبع بلامانع است
info@iranbalkan.net
پشتیبانی توسط: خبرافزار