صفحه اول     سیاسی     اقتصادی     اجتماعی     ورزشی     فرهنگی     تصویری     تماس با ما     تبلیغات     پیوندها     RSS  
سه شنبه، 30 مرداد 1397 - 13:06   
  تازه ترین اخبار:  
 
 آخرین مطالب
  هفته فیلم صربستان در خانه هنرمندان ایران
  جوکوویچ در اوج؛ چنگ زدن به افتخار در سین‌سیناتی
  بوگومیلیسم آیین بالکان باستان
  رکورد مسابقه تنبلی در مونته نگرو شکسته شد
  بازگشت یونان به بازارهای مالی جهان
  عکس/ دهکده زیبایی در مجارستان
  اسماعیلت را قربانی کن!
  امریکا از شکست عبرت نمی‌گیرد
  پیروزی دیپلماسی یونانی یا عقب‌نشینی ترکیه
  تساوی یاران احمدزاده مقابل پوگون در لهستان
  محدودیت‌های محصورین کاهش یافته است
  عکس/ پیرترین تمساح جهان درگذشت!
  گام‌های قطر برای حمایت از لیر ترکیه
  ستاره آرسنال، در لیگ رومانی لژیونر شد
  حاصل واژگونی اتوبوس در لهستان: سه کشته
- اندازه متن: + -  کد خبر: 28642صفحه نخست » گزارششنبه، 30 تیر 1397 - 10:21
دورِ بالکان در هشت روز
سید حسین طباطبایی
  

ژول ورن نویسنده نامدار فرانسوی که زمانی قبله آمال دوست داران ادبیات تخیلی بود در رمان معروف خود، دور دنیا در هشتاد روز، روایتی تخیلی و البته آمیخته به طنز دارد از سفری هشتاد روزه به دور دنیا . من اما در عالم واقع فرصتی یافتم تا در هشت روز ، بخشی از بالکان را ببینم و آنچه در پی می آید، سفرنامه ای است از این سیر هشت روزه به سه کشور بوسنی و هرزگوین، بلغارستان و صربستان.

بالکان را اولین بار درست دوسال پیش در همین روزها دیدم. بهانه ی آن نیز همراهی با آیت الله تسخیری برای سفر به کرواسی بود و حضور در برنامه های بزرگداشت یکصدمین سال به رسمیت شناخته شدن اسلام در این کشور. و در این سفر که چهار روز به طول انجامید و دو روز آن عملا به برنامه های یکصدمین سال گذشت، فرصتی فراهم شد تا زاگرب را به اجمال ببینم. شهری که در نظر اول یادآور وین است با همان آرامش و وقار و معماری ای که در پاره ای نقاط نشان از آن شهر دارد. زاگرب تمیز بود و آرام و سنت فراگیر کافه نشینی مردم که غروب های وین را در خاطرات زنده می کرد. یکی دو بازدید فرهنگی هم که داشتم این احساس در من سر بر آورد که کرووات ها مردمانی اند فرهنگ دوست، درونگرا و با مایه هایی خودباوری که کمی به خودخودشیفتگی هم می زند.  منتالیته مردمان هم با باقی دیگر شهرهای بالکان متفاوت است و این تفاوت را دو سال بعد که سارایوو، بلگراد و صوفیا را دیدم بیشتر حس شد و به گفته اسلاونکا دراکولیچ در کتاب معروف اش "کافه اروپا" پی بردم که جایی مدعی شده بود ما کرووات ها اساسا خود را بالکانی نمی دانیم. می دانم در این ادعا اما و اِن قُلت بسیار است و قرائن و شواهد مخالف پرشمار ولی عجالتا این را می دانیم که کروواسی در سرحد بالکان به غرب اروپا واقع است و برخلاف اغلب کشورهای دیگر بالکان، مردمانی کاتولیک دارد و همین برای ایجاد فاصله ای – هر چند نه چندان محسوس – کافی است. و رمز نِقار نهادینه ای که با صرب ها دارند نیز در همین نهفته است. و اساسا روز به روز بیشتر بر این نگره باور می آورم که جنگ و نزاع بین کاتولیک – ارتدوکس نهادینه تر و بنیادی تر از آن چیزی است که می اندیشیم.

از آن سفر به رسم معهودِ خود یادداشت های پراکنده ای دارم که فرصت گردآوردن و تنظیم آنان را نیافته ام و اکنون که بر سر سفرنامه بالکان نوشتن هستم می بینم برخی برداشت های اولیه و اسنپ شاتی چه خوب به هدف می نشیند و از آنجا که حاصل تلاقی ذهن با پدیدار در لحظه است، گاه در خود چه میزان آگاهی و حتی تحلیلی قریب به صواب را داراست و بر این یافته های در لحظه ام بعدها با خواندن مجموعه کتاب های خانم اسلاونکا دراکولیچ به ویژه جاهایی که در باره وطنش کروواسی می نویسد مصادیق و مویدهایی عینی یافتم.

و اینک پس از دو سال فرصتی فراهم آمده است تا بخش هایی دیگر از بالکان را ببینم و این بار نیز بهانه دو همایش علمی است که در بوسنی و هرزگوین و بلغارستان به همت رایزنی های فرهنگی مان در این کشورها برگزار می شود و البته تلاش خواهم کرد تا به این دو همایش محدود و منحصر نمانم و نیم نگاهی هرچند گذرا داشته باشم بر زیستِ مردمان این نقطه از جهان که تا در آن حضور نیابی،  میزان موانست و قرابتشان با خود را نمی فهمی و بر صدق تام این ادعا که لبه ی باختری قلمرو تمدن ایرانی و اسلامی،  بالکان است متفطن نمی شوی.
و من گشت هشت روزه ام به دور بالکان را از عصر چهارشنبه 19 اردیبهشت سال 1397 با پرواز ترکیش ایر و به مقصد استانبول آغاز کردم.

چهارشنبه، 19 اردیبهشت 1397
استانبول میانه مسیری است که از تهران آغاز شد و قرار است به سارایوو ختم شود. و طُرفه این که در تاریخ مناسبات دیرین ما ایرانی ها با مردمان بالکان نیز استانبول میانه و واسطه ای اجتناب ناپذیر بوده است . نمی توان از بالکان و وجه شرقی – اسلامی آن سخن گفت و از میراث عثمانی آن و نقشی که این پیشینه نهادینه در عمق فرهنگ و باور مردمان این منطقه به منزله حامل میراث معنوی، فرهنگی وهنری ایرانی در عمیق ترین زیرساخت های اجتماعی و فرهنگی ساکنان این خطه ایفا کرده است غافل بود.

در حالی که هواپیما بر فراز استانبول به پرواز در می آید و به سوی سارایوو رهسپار می شود، حس همیشگی ای که در پروازها دارم به سراغم می آید و این بار از رنگ و بوئی دیگر. در پروازها همواره به پیشینیان مان می اندیشم و همت و عزم و اراده ای که طی مسافت بین شهرها را که اکنون به ساعت یا چند ساعتی صورت می گیرد، چگونه با اسب و قاطر و دیگر وسائط طی می کرده اند و این بار از فراز آسمان بالکان که می دانم دیگر شروع شده است لشگر ینی چری ها و سپاهیان عثمانی را در پانصد سال پیش تصور می کنم و نمی توانم از عنصر استوار و پیش برنده ایمان عمیقی که محرک و مشوق این جهانگشائی بوده است صرف نظر کنم. عنصری که در پسِ بیش از پنج قرن، به شکل گیری آثاری ماندگار در تمامی عرصه های حیات مادی و معنوی مردمان خطه بالکان منجر شده است.

و اکنون می روم تا قدم به سرزمین « گل های سرخ » بگذارم. سرزمینی که در عمق خاطرات نوجوانی ام، آن روزهای خون و درد و آتش و جنگ، ارتباط عاطفی شگفتی با آن برقرار کرده بودم و خوب یادم می آید که یکی از اولین شعرهایم را در وصف مظلومیت بوسنیایی ها در مصاف نابرابرشان با متجاوزان صرب سروده بودم.

در فرودگاه سارایوو برخورد اولیه در کنترل گذرنامه، گواهی آشکار از روی گشاده و سهل و آسان گیر بوسنیایی است. چیزی که حداقل در این مورد خاص، در دیگر کشورهای بلوک شرقِ سابق کیمیایی کمیاب است. حتی مامور کنترلِ بارها هم  نیم نگاهی به تگ روی بلیط ها و مطابقت آن با بار و چمدان – که مرسومِ هر فرودگاهی است – نمی اندازد و با نگاهی حاکی از حسن نظر و اعتماد  اشاره می کند که برو.

از فرودگاه استانبول با دکتر روح الله هادی استاد دانشگاه تهران که مدعو همایش ایرانشناسی در بالکان است همراهیم. علی اصغر عامری رایزن فرهنگی کشورمان در بوسنی و هرزگوین که رسم مهمر و مهمان نوازی را در این سفر به تمامی به جای آورد و خاطره ای خوش از مصاحبت سودمند با خود در من به جا گذاشت،  به همراه دکتر نامیر کاراخلیلویچ رئیس کرسی زبان و ادبیات فارسی دانشگاه سارایوو به استقبال مان آمده اند و البته مهدی صالحی همکار خوب مان در رایزنی نیز که با مهر و لطف،  ایام سارایوو را بر من شیرین تر و گواراتر ساخت.

نامیر دکتر هادی که استاد راهنمای دوران تحصیل در مقطع دکترای دانشگاه تهران اش بوده است را از ما جدا می کند و با خود می برد و من به همراه عامری، مسیر فرودگاه تا هتل را می پیمائیم.

ساعت حدود 8 شب است، شهر خلوت است و آرام.  به گفته عامری جمعیت شهر سارایوو چیزی حدود 350 هزار نفر است که کمتر از  ده درصد جمعیت نزدیک چهار میلیونی بوسنی و هرزگوین را تشکیل می دهد . گُله به گُله جای گلوله های زمان جنگ بر ساختمان ها باقی است و عامری از عدم توانائی دولت بوسنی برای تعمیر و بازسازی آن ها می گوید. گمان اولیه من آن بود که این آثار به عمد دست نخورده باقی مانده اند تا یادتان نرود چه روزهای سخت و سهمناکی بر مردمان این شهر گذشته است. خیابان های شهر عریض اند و شکل و شمایل ورودی سارایوو دلپذیر است.

به هتل محل اقامتمان می رسیم که هتلی جمع و جور در محله باشجارچیا( قدیمی ترین محله شهر) است و بنا به گفته عامری بنای آن یادگاری از معماری دوران تسلط امپراتوری اتریش مجارستان بر سرزمین بوسنی است. پس از استراحتی کوتاه و گرد سفر برگرفتن از سر و روی، در حالی که دکتر سعید صفری استاد نازنین زبان و ادبیات فارسی در صربستان نیز به ما پیوسته است،  قدم زنان برای صرف شام به یکی از رستوران های همین راسته می رویم تا چِواب که بی شباهت به همان کباب کوبیده خودمان نیست را به عنوان غذای محلی بوسنیایی صرف کنیم . هنوز خوب پشت میزها که در فضای بیرون از رستوران قرار گرفته اند ننشسته ایم که حضور گاه و بی گاه متکدیان در رده های سنی مختلف که بعضا بدجوری هم پیله می کنند و داد و دعوای نیماست که آن ها را از گردمان می پراکند ، جلب توجه می کند. حس ترحم برانگیز قدری تصنعی و ویژه را دررفتار این متکدیان به خوبی می شود دید.  امری که در بدو ورود تصویری خاص از بوسنیایی ها در ذهن مان می سازد و از شهری حکایت کی کند که انگار فقر، بروز و ظهوری چشمگیر و محسوس در آن دارد..

راسته بازار سنتی شهر که در گرداگرد مسجد معروف قاضی خسرو بیگ شکل گرفته است خلوت است و همان آرامشی که در مجموع بر شهر حکمفرماست در این منطقه نیز به چشم می خورد. تصور این که زمانی نه چندان دور فضایی چنین آرام دستخوش چه رویدادهای سهمناکی بوده است دشوار است. نیما همکار پرانرژی و خونگرم رایزنی در بازگشت به هتل، محل ترور ولیعهد اتریش که به تعبیر دوست نازنینم سعید صفری - که از او بیشتر خواهم نوشت – نقطه عطف تغییر مسیر تاریخ ( حداقل اروپا ) بود را نشانم می دهد. و باز این آرامش خاص بوسنیایی های امروز را با شور و حال اهالی این شهر در سال های آغازین قرن بیستم مقایسه می کنم. مقایسه این دو نوع روحیه و تعامل به شدت متفاوت و شاید متضاد بسیار دشوار است. شاید آرامش حاصل شده امروز به تعبیر خانم دراکولیچ به نوعی شرمساری بوسنیایی ها از آنچه در سال های آغازین دهه نود بر سرشان آمده است را در خود متجلی می سازد؟ نمی دانم، قضاوت زود است.  باید امشب خستگی را بیندازم و فردا با نگاهی کنجکاوانه تر و دقیق تر بنگرم ...

 پنجشنبه، 20 اردیبهشت 1397

طبق قراری که دیروقت دیشب با دوستان گذاشتیم باید ساعت 9 و نیم صبح آماده حرکت به سمت محل برگزاری اولین همایش بین المللی ایران شناسی در بالکان باشیم که تمام برنامه امروزمان به حضور در آن اختصاص دارد. پس از صرف صبحانه که بخشی از آن با صفری همراه می شود، در لابی منتظر دوستان می مانیم. میهمانان خارجی این همایش عبارتند از پروفسور برت فراگنر ایرانشناس بزرگ اتریشی که وصفش را بسیار شنیده بودم و دیدار از نزدیک با او و خوشه چیدن از خرمن دانش اش از بزرگترین دستاوردها و برکات این سفرِ من بود و در ادامه به فراخور از او بیشتر خواهم نوشت بودند ، خانم کریستینا چورناکه رئیس کرسی زبان فارسی دانشگاه بخارست که ویژگی های خاص اخلاقی اش همراه با تسلط شگفت وی به زبان فارسی در حالی که جز دوره ای سه ماهه در ایران نبوده است او را از دیگران متمایز می ساخت، خانم عذرا عباجیچ نوائی از کرواسی که بعدا فهمیدم همسر ابتهاج نوائی است که در کروواسی دیده بودمش و مسئولیت انجمنی در حوزه فرهنگ و زبان فارسی را بر عهده دارد و در حوزه ترجمه شعر معاصر ایران در کروواسی زحماتی کشیده و آثاری منتشر کرده است ، سعید صفری از صربستان و دکتر هادی و من از ایران. در جزوه خلاصه مقالات همایش از مهماننای از آلبانی و بلغارستان هم یاد شده است که بنا به برخی دلائل فرصت حضور در همایش را نیافته اند. فراگنر به اتفاق همسر مهربان و خونگرمش با اتومبیل شخصی خود مسیر وین به سارایوو را با رانندگی بانو فراگنر پیموده بودند و بعدها دانستم که آنان علقه های خانوادگی نیز در سارایوو دارند و عروس شان بوسنیایی است. خانم کریستینا مسیر 750 کیلومتری از شهر خود تا سارایوو را 24 ساعته پیموده بود و چنان با راحتی و آرامش از این مسافرتش سخن می گفت که آدمی را به شگفتی وا می داشت.

جالب این بود که بر خلاف تصور اولیه من،  پرواز مستقیم بین خیلی از شهرهای کشورهای اروپای شرقی وجود ندارد و شبکه ریلی مناسبی نیز این نقیصه را جبران نمی کند و از این رو کسی مثل کریستینا از رومانی برای سفر به بوسنی باید پیه مسافرتی طولانی و خسته کننده را با ون ها و مینی بوس ها به تن بمالد. صفری هم از بلگراد زمینی به سارایوو آمده بود و البته از مسافرتش راضی به نظر می رسید. به دانشکده فلسفه دانشگاه سارایوو می رسیم. ساختمان دانشکده و ورودی آن،  دانشگاه خصوصی روسنو مسکو را به یادم می آورد با شکل و شمایلی بسیار شبیه به آن و معماری ای که مشخص است میراث دوران پیش از فروپاشی یوگسلاوی است. طُرفه این که همانند روسنو، در مدخل این دانشکده هم سردیس دو آکادمیسین معروف بوسنیایی قرار گرفته و توجه هر تازه واردی را به خود جلب می کند. به طبقه دوم و محل اتاق اساتید زبان فارسی دانشکده می رویم. دکتر موسوی استاد اعزامی وزارت علوم، دکتر نامیرکه برای خواننده این سطور دیگر شناخته شده است، دکتر منیر درکیج و خانم دکتر جنیتا خاوریچ همه در اتاقی کوچک جمع اند با قفسه ای نه چندان غنی و به روز از کتاب های عمدتا مرجع و البته قدیمی به زبان فارسی.  در باب اصحاب ثلاثه سارایوو  و فضای ویژه پدید آمده توسط این بزرگواران به محوریت نامیر در حوزه زبان و ادبیات فارسی در بوسنی و هرزگوین پیش از اطلاعاتی داشتم و در خلال روزهای اقامتم در بوسنی،  هم به تفصیل بیشتر از عامری شنیدم و هم خود به فراخور و مناسبت به عینه دیدم. این مجال جای تفصیل امر و باز کردن آن چه در این عرصه گذشته و اکنون می گذرد نیست فقط در یک کلام می توان گفت واداشتن این جمع و گروه به مشارکت در برگزاری این همایش ، هنری بزرگ بوده که به گمانم عامری از پس آن خوب برآمده بود.

  برای حضور در برنامه افتتاحیه به آمفی تئاتر دانشکده در طبقه اول می رویم. فرم صندلی های کلاس درس مانندِ آمفی تئاتر برایم جالب است. تا اینجای کار نظم چندانی در اجرای برنامه به چشم نمی خورد . در حالی که دقایق قابل توجهی از حضور سفیر کشورمان ، رئیس دانشکده و رئیس دانشگاه در جایگاه گذشته است انگار برنامه هنوز سرِ آغازیدن ندارد. انتظار نواختن سرود ملی دو کشور که در مواردی اینچنینی به نظر متعارف و معمول می رسد نیز بیهوده است. جای پرچم ایران نیز در کنار پرچم بوسنی و هرزگوین و پرچم دانشگاه خالی است . از زمزمه و اشارات سفیر به عامری به نظرم می رسد این مساله مورد توجه وی نیز قرار گرفته است. دقایق انتظار طولانی می شود . انگار شخصیت اصلی یا مهمان ویژه برنامه باید بیاید و همه منتظر اویند در حالی که همه شخصیت های اصلی و مهمان های برنامه افتتاحیه در جایگاه حاضرند! جمعیت خوبی نیز از اساتید و دانشجویان در سالن جمع اند. به نظر می رسد این بخش کار دست رایزنی نیست و دکتر نامیر و اعوان و انصارش مشغول رتق و فتق مسائلند. از همه جالب تر این که رئیس دانشگاه سارایوو هم که دانشگاه مادر در بوسنی است و از نظر پرستیژ و جایگاه علی القاعده باید شخصیت مهمی باشد نیز در جایگاه منتظر شروع برنامه است بی آن که چندان این بی نظمی آغاز برنامه برایش غریب بنماید. انگار این شرایط اینجا مرسوم و طبیعی است. جای مترجم و یا دستگاه ترجمه همزمان هم حسابی خالی است. به نظر می رسد جا داشت سامانه ترجمه همزمان لااقل برای مهمانان پیش بینی می شد. از سخنان رئیس دانشگاه و رئیس دانشکده و نماینده وزارت علوم و آموزش در برنامه افتتاحیه فی المجلس هیچ متوجه نشدم. به جز ما ایرانی ها، پروفسور فراگنر و خانم کریستینا هم در این مصیبت همدرد من هستند. شاید پرهیز از تطویل، توجیهی برای عدم ترجمه سخنرانی ها توسط مترجم باشد ( آنگونه که برای آقای رایزن و جناب سفیر انجام شد ) ولی بهره نبردن از مترجمِ همزمان در کنفرانسی که عنوان بین المللی را یدک می کشد اصلا توجیه پذیر نیست.

عامری در سخنانش به تشکیل مجمع ایران شناسان بالکان اشاره دارد که ایده ای جالب است و در صورت تحققِ درست و کارشناسی می تواند محملی برای تعمیق ارتباطات این قشر از پژوهشگران منطقه باشد. جناب سفیر که به نظر می رسد سخنران قابل و مسلطی است سخنرانی اش بیشتر معطوف به مباحث عمومی و معرفی ظرفیت ها، توانمندی ها و ویژگی های ایران است. شاید در جمعی آکادمیک و دانشگاهی طرح این مسائل در نظر اول پیش پا افتاده به نظر برسد ولی در این وانفسای ایران هراسی و عدم شناخت درست از ایران که به ویژه در اروپا بیش از دیگر مناطق به چشم می آید گاهی طرح این مباحث و نکات حتی در جمع و نشستی آکادمیک و دانشگاهی نیز ضروری به نظر می رسد. سخنرانی بوسنیایی ها که به سبب عدم ترجمه هیچ از آن ها نمی فهمم حوصله ام را سر برده است. ناخواسته مروری دارم بر ان چه در این نیم روز از شهر دیده ام. سارایوو شهری کوچک، تمیز، سر سبز و با معماری ای است که استانبول و قونیه را به ذهن متبادر می سازد و البته بر خلاف این دو شهر و به ویژه قونیه، که حس حضور در یک شهر اسلامی از در و دیوار آن می بارد، در سارایوو چندان چهره یک شهر اسلامی را – حداقل در ظاهر و به ویژه در پوشش بانوان –نمی بینی. بعدها که این امر را با عامری طرح کردم با دیدگاهم موافق نبود و بر این باور بود که باید تعریف دیگری از حجاب در این دیار داشت. به گمان او طنین افکن شدن پنج نوبته بانگ اذان در این شهر، گواه و علامتی دلپذیر از حضور در یک شهر و کشور اسلامی آن هم در قلب اروپاست است که البته با این بخش از حرفش موافقم. عمق حضور و تاثیر عثمانی ها هم در معماری شهر و بناها متجلی است و هم به نوعی در رفتار و منتالیته اهالی آن. ترافیک روانی هم دارد شهر و از ازدحام کلان شهرها و پایتخت ها در آن خبری نیست. اتومبیل ها غلبا ترو تمیز و مدل بالا اند و با اعتنائی جدی به محصولات آلمانی. 

  افتتاحیه تقریبا در زمان مقرر پایان می یابد و البته جای پخش کلیپی هرچند کوتاه با موضوع ایران شناسی نیز به نظر حسابی خالی می آید. امری که در افتتاحیه همایش هایی از این دست مرسوم است.  در فرصت باقی تا اولین پَنِل، گپ و گفتی در می گیرد و در این میان درد دل های یکی از دانش آموختگان بوسنیایی زبان و ادبیات فارسی در ایران که از تنگ نظری های دانشگاه سارایوو در به خدمت گرفتن فارغ التحصیلان دانشگاه های ایران به بهانه های واهی گله مند است شنیدنی و البته غم انگیز است. مشکلی که منحصر به این خطه و این کشور هم نیست. در کشوری چون روسیه با آن همه ادعای دوستی و روابط آنچنانیِ در آستانه استراتژیک شدن – که البته این روزها دچار لغزندگی های محسوسی شده است! – هنوز که هنوز است مدرک فارغ التحصیل دکتری دانشگاه تهران در رشته زبان و ادبیات فارسی در نظام آموزش عالی این کشور پذیرفته نمی شود. مثال حی و حاضرش دکتر نوری محمد زاده که سالهاست علمدار آموزش زبان فارسی در دانشگاه های داغستان است و از مشکلی اینگونه در رنج است. فضای دانشکده هم با این که در ساعات میانی روز است خالی از شور و هیاهوی محیط های دانشگاهی مرسوم است. رخوت و آرامش حاکم بر بوسنیایی ها که لااقل در این چند روز که در سارایوو بودم آشکارا به چشم می آمد در محیط دانشگاهی این شهر هم متجلی است.  برای نشست اول کنفرانس سه سخنران پیش بینی شده است با ریاست خانم کریستینا چورناکه که این بانوی محجوب رومانیایی از پذیرفتن ریاست نشست خودداری می کند و دکتر نامیر به جای وی مدیریت جلسه را بر عهده می گیرد و به جای سه سخنرانی ، چهار سحنرانی ارائه می شود. 

دکتر هادی اولین سخنران پنل اول با موضوع « نقش سودی بوسنوی و شرح او در حافظ شناسی » است. او با یادآوری این مهم که شرح سودی بر حافظ قدیمی ترین شرحی است که بر تمام دیوان حافظ نوشته شده است، ویژگی هایی که این شرح را برجسته و منحصر به فرد ساخته است را قدمت، جامعیت، روشمندی، فهم درست، پرهیز از تاویل و تفسیر و آگاهی کامل شارح از فرهنگ و ادبیات فارسی می داند. این نکته دکتر هادی در سخنرانی اش برایم جالب و شایان توجه بود که پس از ترجمه شرح سودی به زبان فارسی، هیچ پژوهشی در زبان فارسی اعم از تصحیح، شرح، مقاله یا کتاب در باره حافظ را نمی توان یافت که در آن ارجاع و یا حداقل ذکری از شرح سودی نباشد. سخنران دوم این نشست پروفسور برت فراگنر ایرانشناس برجسته اتریشی است که به حق شمع جمع ماست و کنفرانس به معنای دقیق کلمه مزین به حضور اوست. هم او که مخاطبش را به این نکته متفطن می سازد که خواندن و اندیشیدن و نوشتن از ایران و فرهنگ و ادبیات فاخر و تمدن شکوهمندش، حتی خلق و خوی پژوهشگر را نیز متاثر از خود می سازد. و من یقین دارم اگر فراگنر، ایرانشناس آن هم با این درجه از عمق دانش و آگاهی نبود، این اخلاق و منش و رفتار را نداشت. هیچ به یک اروپایی آن هم اتریشی نمی ماند . همسرش نیز از هم سری وی در طی سال های دراز زندگی مشترک، آنچه می باشد را نصیب برده است و از این روست که بیشتر به مادر بزرگ های اصیل و مهربان ایرانی می مانَد تا خانم متشخص اتریشی.  فراگنر از حضار کسب اجازه می کند و سخنرانی اش را به اانگلیسی ارائه می کند والبته خاطر نشان می سازد که برای توضیحات و پاسخ به پرسش ها،  دوستان می توانند به زبان فارسی طرح مساله کنند و او به فارسی پاسخ خواهد داد. فارسی بسیار روان و سلیسی دارد با لحن و تُن صدایی که به یکی از مجری های رادیوی خودمان شبیه است. تونالیته صدا به شدت ایرانی است و تکیه کلام ها یی که استفاده می کند نیز. از او پیش تر،  بیش تر خواهم گفت. مضمون اصلی سخنرانی پروفسور فراگنر مطالعات ترکی شناسی و ایران شناسی ، حدود و مرزهای این دو حوزه مطالعاتی و ضرورت بازنگری روابط این دو عرصه است. موضوعی که از زمانی که به مساله حضور و عمق فرهنگی ایران در بالکان می اندیشم برایم مطرح است. جرقه اصلی مساله هم در زمان حضور اعضای هیئت تحریریه مجله پرلا که از آلبانی آمده بودند و نشستی را در موسسه فرهنگی شهر کتاب داشتند زده شد.

آن گاه که یکی از محققین آلبانیایی که به نظرم عمیق ترین عضو هیئت هم بود از ضرورت تفکیک مطالعات ایران شناسی از مطالعات ترک شناسی در کشورش سخن گفت. این مساله به ویژه برای کشورهایی که خاطرت تاریخی تلخی از عثمانی دارند – از جمله آلبانی – موضوعیت علیحده ای دارد و البته برای جائی مانند بوسنی و هرزگوین شاید به آن اهمیت نباشد ولی به هر حال امری است که فی حد ذاته شایان توجه و تامل است. فراگنر دغدغه و نگرانی اصلی اش تغییر دیدگاه غالب در مطالعات ایران شناسی و زبان فارسی در اروپای جنوبی و شرقی که در چارچوب آن به زبان فارسی بیشتر به منزله وسیله کمکی ترک شناسی نگریسته    می شود، است و در سخنرانی اش که قدری هم از وقت معمول در نظر گرفته شده برای هر سخنران بیشتر به طول می انجامد به خوبی این مساله را تبیین می کند. وی نقبی زبان شناسانه نیز به موضوع می زند و با ذکر تفاوت ریشه ای زبان های فارسی و ترکی که یکی از شاخه زبان های هند و اروپایی و دیگری از شاخه زبان های آلتائی است، ضرورت این تفکیک را بیش از پیش موجه می سازد. دکتر سید کاظم موسوی استاد اعزامی وزارت علوم به دانشگاه سارایوو سخنران بعدی این نشست است که در موضوع « عوامل ایران شناسی در بالکان » به طرح بحث خود می پردازد. وی در سخنرانی اش بر مشترکات و مشابهت های ایران و بالکان از منظرهای مختلف می پردازد و با ابتناء بر تخصص خود که حوزه های اسطوره و حماسه را در بر می گیرد، به تبیین البته مختصر جنبه هایی بدیع از این تشابهات می پردازد.

دکتر احمد زیلجیچ استادیار تاریخ و تمدن شرقی دانشگاه سارایوو که طبق برنامه می بایست در نشست سوم سخنرانی کند در این پنل به ارائه مطلب خود در خصوص نسخ خطی فارسی در بوسنی و هرزگوین و بالکان می پردازد. او که دانش آموخته آمریکاست و از تز دکترای خود نزد پروفسور حامد الگار دفاع کرده است،  خوش سخن و بذله گوست و آشکارا مسلط بر موضوع . سخنانش با طنز و مطایبه خاصی آمیخته است که به دل می نشیند و شنونده را با خود همراه می برد به دنیای خاص کتیبه ها و نسخ خطی که هواخواهان مخصوص خود را دارد. ناخودآگاه به یاد دوستان فاضلم حسین متقی و مرتضی رضوانفر می افتم که دغدغه های ارجمندی در حفظ و ثبت و نگهداری این میراث های ارزشمند فرهنگ و تمدن ایرانی دارند. در فرصتی که به او داده اند به اجمال از نسخ خطی مهم شرقی در سارایوو سخن می گوید و با تصاویری منحصر بفرد پاره ای از آثار خطی فارسی را معرفی می کند که وضعیت نامناسب دیوان حافظ منحصر بفرد موجود در کتابخانه قاضی خسروبیگ، توجه و البته تاثرم را بر می انگیزد. پس از جلسه که با عامری در خصوص استفاده از متخصصان کتابخانه ملی کشورمان برای حفظ و ترمیم این گنجینه ارزشمند فرهنگ و ادب فارسی در سارایوو سخن می گویم از لَختی ، بی عملی و همراه نبودن بوسنیایی ها در مواردی از این دست سخن می گوید و به شمه ای از کارهایی که خواسته است در این زمینه انجام دهد اشاره می کند. به دلائلی که بعدا خواهم گفت بخشی از توجیه و استدلالش را می پذیرم ... پس از پایان سخنرانی های نشست اول طرح سوالات است و پاسخ سخنرانان که حضور فعال مستمعان در این بخش نشان از جذابیت و جالب بودن مباحث برای آنان دارد. زمان استراحت بین نشست اول و دوم فرصتی فراهم می آورد تا قدری بیاساییم و به جرعه ای قهوه خستگی از تن بزدائیم ....

**

نشست دوم پس از صرف ناهار که به میزبانی رایزنی فرهنگی در سالن تشریفات دانشکده فلسفه دانشگاه سارایوو ترتیب داده شده بود و جناب سفیر نیز در آن حضور داشت، با مدیریت دکتر هادی و با قرائت زیبا و پراحساس غزلی از حافظ آغاز می شود. معلوم است که این غزلخوانی به ویژه برای نامیر، سرشار از خاطره است و احتمالا او را به سالیان دور و دوران تلمذش نزد دکتر هادی در تهران می برد. این را در چهره روشن نامیر که چند صندلی آن سو تر از من نشسته بود و با احساسی خاص نیوشای ترنم دل انگیز ابیات آسمانی خواجه شیراز بود به عینه می شد دید.

دکتر کریستینا چورناکه، همان که مسافت شهرش در رومانی تا سارایوو را بیست و چهارساعته پیموده بود و چنان عادی این سفر دور و دراز زمینی اش را توصیف می کرد که همه را به شگفتی وا می داشت ، اولین سخنران این نشست است که با موضوع « وضعیت ایران شناسی و آموزش زبان فارسی در رومانی »  با تانی خاص خود و زبان فارسی ای روان، متنی را که از پیش نوشته است می خواند. او دو دلیل علاقه رومانیایی ها به فرهنگ ایرانی را یکی ارزش معنوی فرهنگ ایرانی که برای همه ملت ها احترام برانگیز است و دیگری حس کنجکاوی مردم رومانی به فرهنگ های دیگر برمی شمارد . اشاره ای مختصر به ترجمه آثار کلاسیک فارسی به زبان رومانیایی دارد که عمدتا از زبان های فرانسه، انگلیسی و بعضا به صورت مستقیم از زبان فارسی به رومانیایی برگردانده شده اند و در ادامه به تاریخچه شکل گیری گروه زبان و ادبیات فارسی در دانشگاه بخارست می پردازد. اینجاست که حس عمیق احترام وی به استادش پروفسور ویورل باجاگو که بنیانگذار کرسی زبان فارسی در این دانشگاه است به روشنی رخ می نمایاند. استادی که تا سال 2003، چونان شمعی گرمابخش محفل دوستداران زبان و ادبیات فارسی در رومانی بوده است و از این سال، میراث خود را به همین خانم کریستینا که خوب مشخص است شاگرد قابل و لایقی بوده و تسلط وی بر زبان فارسی به خوبی نشان دهنده این مهم است،  وا می گذارد.

کریستینا خود بعدا با تواضع خاص خود می گفت دانش و آگاهی اش به زبان و ادبیات فارسی را وامدار استادش باجاگوست که با شور و شوقی وصف ناشدنی و تسلطی شگفت، درس اش را چنان با زمزمه محبت و مهر می آمیخته است که دانشجوی کوشایی چون او که سهل است طفل های گریزپای کلاس درس خود را نیز به بوستان خرم زبان و ادب فارسی فرامی خوانده است.

تدریس زبان فارسی در رومانی از سال 1969 آغاز شده و به تاسیس بخش زبان فارسی در سال 1974 به عنوان یکی از بخش های هفت گانه در دپارتمان زبان های شرقی دانشگاه بخارست منجر شده است. زبان و ادبیات فارسی در این بخش فقط در مقطع کارشناسی تدریس می شود و به صورت سنتی از دیر باز پذیرش در آن، هر دوسال یک بار است.

کریستینا از حضور اساتید اعزامی وزارت علوم در بخش زبان فارسی دپارتمان زبان های شرقی دانشگاه بخارست که پس از بازنشستگی پروفسور بوجاکو در سال 2003 به صورت مستمر بوده است، به نیکی یاد می کند و حضور موثر آنان را یکی از عوامل اصلی سطح بالای علمی فارغ التحصیلان این بخش می داند.  

 دکتر سعید صفری، مدرس زبان فارسی در دانشگاه های بلگراد، که یک تنه بار ترویج نوعی دیگر از آموزش زبان فارسی به خارجی زبان ها را بر دوش می کشد و شعاع وجود پربرکتش مرزهای صربستان را در نوردیده و در قالب مجله فانوس، که چون چراغی روشنا بخش محفل دوستداران زبان، فرهنگ و ادب فارسی است، شهدِ شکرین زبان فارسی را در کام فارسی آموزان اقصی نقط عالم می ریزد، سخنران بعدی این نشست است که مطلب خود را با موضوع « مطالعات ایران شناسی و آموزش زبان فارسی در صربستان: پیشینه و چشم انداز » به شیوه ای ساخت یافته و در قالب پاورپوینت ارائه می دهد. ارائه ای که از نظر شیوه می توان آن را برترین و جامع ترین گزارش کنفرانس قلمداد کرد که شنونده را به خوبی در زمانی کوتاه در جریان موضوع بحث و سخنرانی خود قرار می دهد.

نکته ای از سخنرانی صفری برایم تامل برانگیز بود و آن این که تقریبا هیچ کار علمی – پژوهشی در باره ایران شناسی در صربستان پس از فروپاشی یوگسلاوی انجام نشده است. این در حالی است که به تازگی نودمین سال تاسیس کرسی شرق شناسی در بلگراد گرامی داشته شده بود.

عذرا عبابیچ نوائی از کرواسی سخنران بعدی نشست است که با این که در آغاز عذر ترک شناس بودن خود و عدم تسلط بر حوزه ایرانشناسی را می آورد  ولی در ارائه خود هم به زبان فارسی روان سخن می گوید و هم اطلاعات خوب و مستندی از وضعیت زبان فارسی و مطالعات ایراانشناسی در کروواسی دارد.

وی به ما می گوید که ایران شناسی در کرواسی هیچگاه به عنوان رشته یا موضوع مستقل نبوده است و بخش زبان فارسی در دانشگاه های این کشور وجود نداشته و ندارد ولی با این حال از سده 18 میلادی پژوهش های مرتبط با موضوعات ایران شناسی در بخش های هند شناسی و ترک شناسی انجام می شده است که در نوع خود واجد اهمیت است.

او که بعدا می فهمم همسر ابتهاج نوائی است اشاراتی به تلاش های همسرش در معرفی فرهنگ ایران و ادبیات فارسی در زاگرب می کند و از جمله ترجمه هایش از آثار شاعران معاصر ایرانی را به مثابه گام های اندکی که در این حوزه در کروواسی برداشته شده است برمی شمارد.

در فرصت پرسش و پاسخ این پَنِل، با محوریت ادبیات معاصر از هر سه سخنران سوالاتم را طرح می کنم و به فراخور پاسخ هایی می شنوم و بیش از همیشه به درک و شناخت درست زنده یاد محسن سلیمانی از اقتضای محیط بالکان پی می برم آنگاه که می بینم حاصل تلاش او که به ویژه در شماره ویژه مجله نور که به ادبیات داستانی معاصر ایران اختصاص یافته است و با توجه به قرابت زبان های سه کشور صربستان، بوسنی و کروواسی قابلیت استفاده در هر سه این کشورها را دارد، چه گام ارزشمندی در معرفی ادبیات امروز کشورمان در بالکان بوده است.
نشست آخر با مدیریت دکتر سید کاظم موسوی استاد اعزامی وزارت علوم به بوسنی و هرزگوین است که با سخنرانی مُنیر درگیج استادیار دانشگاه سارایوو  با عنوان « کتابت فارسی در بوسنی دوره عثمانی » آغاز   می شود.

منیر که فارسی بسیار روانی دارد عالمانه سخن می راند و مروری دارد بر سه جنبه کتابت فارسی در بوسنی دوره عثمانی که به باور وی از این قرارند:  متون کلاسیک فارسی، فرهنگ نامه ها و کتاب های درسی فارسی و آثار شاعران پارسی گوی بوسنیائی. چند نکته در سخنان وی برایم جدید و جالب بود . یکی این که پندنامه منسوب به عطار تنها متن کلاسیکی است که اهمیتش در بوسنی بیش از ایران بوده است و دیگر این که احمد سودی بوسنوی، بر چهار شاهکار بزرگ ادب فارسی یعنی مثنوی، گلستان، بوستان و دیوان حافظ شرح داشته است که این آخری او را بلند آوزاه کرده است و به او شان و مقامی داده است که در نشست پیشین دکتر هادی به تفصیل از آن سخن گفت.

جنیتا خاوریچ دیگر استادیار گروه زبان و ادبیات فارسی دانشگاه سارایوو سخنرانی خود را با موضوع « کرسی زبان و ادبیات فارسی در دانشگاه سارایوو » ارائه می دهد و مروری دارد بر پژوهش ها و تحقیقاتی که در این گروه در این حوزه انجام گرفته است.

جنیتا بر خلاف منیر که لهجه فارسی بسیار روان و خوبی دارد، با وجود تحصیل در ایران، فارسی اش را با لهجه ای غلیظ ادا می کند که برایم قدری عجیب به نظر می رسد. این نکته را با صفری هم که کنارم نشسته است در میان می گذارم که او نیز باتصدیق این امر، دلائل فنی خاص خودش را بر این امر اقامه    می کند که راستش خیلی پذیرفتنی به نظرم نمی رسد و یا درست تر بگویم متوجه نمی شوم!

منیر درکیچ و جنیتا خاوریچ را پیش از این در سفری که به تهران داشتند در موسسه فرهنگی شهر کتاب و جلسه ای که علی اصغر محمدخانی ترتیب داده بود دیده بودم. جلسه ای صمیمی که به ضیافت شام محمدخانی ختم شد و کلی طرح و برنامه و قول و قرار برای درافکندن طرحی نو به منظور معرفی بهتر ادبیات داستانی و نیز شعر معاصر ایران  گذاشته شد. در آن سفر به قدری از تسلط و علاقه این دو به زبان و ادب فارسی و عزمشان برای نقش آفرینی بیشتر در حوزه ادبیات معاصر ایران در بوسنی به وجد آمده بودم که مطلبی نیز با عنوان « این قند پارسی که به بالکانه می رود» نوشتم که در سایت شهر کتاب منتشر شد. بگذریم از این که آن وجد، با نوع واکنش و پاسخ این دو، هم به نامه نگاری ها ی من و هم نیز به ایمیل های محمدخانی ، به نومیدی از کار مشترک با بوسنیائی ها مبدل شد.  مساله ای که در اولین برخورد هم به منیر و هم به جنیتا متذکر می شوم و جالب این که هر دوِ این بزرگواران از دریافت هرگونه ایمیلی از من و محمدخانی اظهار بی اطلاعی کامل می کنند .

دکتر نامیر کاراخلیلویچ آخرین سخنران پنل پایانی اولین کنفرانس بین المللی ایران شناسی در بالکان با موضوع « ایران شناسی بوسنی و هرزگوین در دوران معاصر و چشم انداز آینده آن » است که در سخنرانی خود با فارسی ای بسیار روان و لهجه ای خوب، به اجمال معرفی ای دارد از ایران شناسان بوسنیایی و جالب از همه تر این که حق همکاران خود در گروه را خوب ادا می کند و فضایل آنان را به تفصیل بر می شمارد.

در این سخنرانی است که متوجه می شوم ایران شناسان بوسنیایی با تالیف بیش از 30 کتاب و ترجمه 40 کتاب در حوزه های مختلف ایرانشناسی، کارنامه ای قابل قبول از خود بر جای نهاده اند.

نامیر چشم اندازی امیدبخش از آینده ایرانشناسی در بوسنی نیز ترسیم می کند که در محورهای تربیت نسلی جدید و با استعداد، تداوم پژوهش های پیشین و تلاش بر تعمیق و گسترش آن ها، ایجاد شبکه همکاری با ایرانشناسان اروپا و ادامه همکاری های موجود با مراکز پژوهشی ایران دسته بندی می شود.

خبر خوش راه اندازی نخستین شعبه انجمن ترویج زبان و ادب فارسی در سارایوو و زیر نظر کرسی زبان فارسی دانشگاه سارایوو در آینده نزدیک،  هم حسن ختام سخنرانی خوب نامیر کاراخلیلویچ است.

در پایان نشست فرصتی می یابم تا در سخنانی کوتاه به تعبیر دکتر موسوی جمع بندی کنفرانس را در جمع دوستان طرح کنم.

در سخنانم تلاش و همت رایزنی فرهنگی کشورمان در بوسنی که با همراهی کرسی زبان و ادبیات فارسی دانشگاه سارایوو به نتیجه رسید و به برگزاری اولین همایش بین المللی ایران شناسی در بالکان منجر شد را قابل ستایش تقدیر دانسته و افزودم: ایران شناسی اگر برای دیگر کشورها و مردمان ، « دیگر شناسی » است برای مردمان بالکان، همانند مردمان آسیای مرکزی، قفقاز و شبه قاره،  « جنبه و وجهی از خودشناسی » است چرا که پاره هایی از تاریخ، ادبیات، تمدن و فرهنگ کشورهای این منطقه چنان با فرهنگ، هنر ، ادبیات و تمدن ایران گره خورده و هم سرنوشت گردیده است که پژوهش در موضوعات و مقولات مختلف ایران شناسی در واقع پژوهش پیرامون پاره ای از هویت این مردم است.

در فرازی دیگر بر تعمیق و گسترش همکاری های منطقه ای در موضوعات مختلف ایران شناسی به عنوان یکی از نتایج این کنفرانس تاکید می کنم و پیشنهاد استمرار و ادامه آن را به تناوب در کشورهای منطقه می دهم. به تجربه خوبی که در روسیه با تاسیس انجمن ایران شناسان اوراسیا صورت پذیرفته است اشاره کرده و پیشنهاد تاسیس انجمن ایرانشناسان بالکان را می دهم و سخنان خود را با این ابیات که حالتی نوستالژیک برایم داشته و به تازگی دانسته ام شاعرش کیست پایان می دهم که :
مکتوب جانفزای تو آمد به سوی من
چون خوانده گشت بر دل سوزان نهادمش
از ترس آن که دل من بسوزدش
فی الحال بر دو دیده گریان نهادمش
از خوف آن که آب دو چشمم بشویدش
از دیده بر گرفتم و بر جان نهادمش.

آری شاعر این اشعار دل انگیز محمد نرگسی شاعر محبوب بوسنیایی سده شانزدهم میلادی است.

و عصر روز پنجشنبه، با نشست های پی در پی و ماراتون گونه که البته در بردارنده آگاهی های جدید و جالبی از حوزه های مختلف ایران شناسی در منطقه بالکان بود، اولین کنفرانس بین المللی ایران شناسی در بالکان پایان می پذیرد. عکس یادگاری جمع شرکت کننده در این رویداد، یادگاری است که قطعا در گنبد دوار مطالعات ایران شناسی در این دیار می مانَد.
و البته نباید از کاستی هایی که در برگزاری این کنفرانس وجود داشت چشم پوشید. با همه تلاش و اهتمام ارجمندی که در تحقق این مهم - که از آمال و آرزوهای رایزنان پیشین فرهنگی کشورمان در بوسنی و هرزگوین بوده است – صورت گرفته است، باید پذیرفت که حاصل، بخش اندکی از واقعیات ایران شناسی در بالکان را نمایندگی می کرد. این امر هم در موضوعات و هم در مدعوین آشکارا به چشم می خورد. تمرکز مباحث بر ادبیات کلاسیک، مغفول ماندن وجوهی مهم از ایران شناسی از قبیل هنر، معماری، آداب و سنن، تاریخ و دیگر موضوعاتی که ذیل ایران شناسی تعریف می شوند از یک سو و غیبت نمایندگانی از آلبانی، و به ویژه بلغارستان که دیرین ترین سابقه کرسی ایران شناسی در منطقه بالکان را دارد در جمع مدعوین، امری است که باید در نشست های آتی این کنفرانس که آنگونه که عامری می گفت دانشکده مصمم بر برگزاری آن است جبران شود.

برخی نواقص همچون ترجمه همزمان که در برنامه افتتاحیه آشکارا به چشم آمد و البته در نشست های تخصصی با اندیشیدن تمهیداتی برای ترجمه همزمان سخنرانی ها که به فارسی بود به زبان بوسنیایی، کارامدی خود را نشان داد از جمله دیگر مواردی است که می تواند ذیل مسائل تکنیکی کار برشمرده شود.

و سوالی که برای من و صفری پیش آمده بود این که آیا همایشی که عنوان بین المللی را یدک می کشد و به حضور مهمانانی از دیگر کشورهای منطقه مزین است، نباید تمهیدی برای صدرو گواهینامه یا همان Certificate  بیندیشد. شاید کمترین قدرشناسی از کسی چون کریستینا چورناکه که با آن دشواری مسیر شهر خود تا سارایوو را به عشق فرهنگ ایران و زبان و ادبیات فارسی پیموده بود، صدور گواهی شرکت وی در کنفرانسی بین المللی می بود که بههرحال در رزومه دانشگاهی وی بی تاثیر نخواهد بود. به نظرم این نقیصه حتی هم اکنون نیز قابل جبران است.

جمع با قولِ گردآمدن در هتل محل اقامتمان برای شرکت در ضیافت شام از هم پراکنده می شوند تا در ساعتی دیگر، باز محفلی فراهم گردد و فرصتی تا خارج از مباحث رسمی سخنرانی ها، گفت و شنیدها شکل گیرد، ارتباطات برقرار شود، ایمیل ها و آدرس ها رد و بدل شود و زمینه های تدام همکاری و ارتباط فراهم گردد.

رستوران مراکشی در باشچارچیای سارایوو، شامگاه پنجشنبه میزبان جمعی بود که شاید در تاریخ این رستوران تکرار ناپذیر باشد. از پروفسور فراگنر، پیرِ مهربان ایران شناسی اروپا تا بانو کریستینا بانوی محجوب رومانیائی، از حلقه ثلاثه دانشگاه سارایوو تا همسرِ کرووات دندانپزشکی ایرانی که رایت زبان و ادب فارسی در کروواسی را یک تنه بر دوش گرفته و در غیاب نهادهای فرهنگی ایرانی، معرف شعر امروز ایران به جامعه میزبانش هست، همه و همه جمعند و از هر دری سخنی به میان می آید که به یادماندنی ترینِ آن ها شیوه پذیرایی رستوران مراکشی و سایز فراتر از معمول غذاهای آن است که وقتی با ویژگی های کریستینا که بعدا می فهمم گیاهخوار هم هست ترکیب می شود، فضایی خاص و شاید وصف ناپذیر را رقم می زند. فضائی که قطعا در یاد و ذهن شرکت کنندگان در همایش تا سال های سال خواهد ماند.

پس از شام و تفرجی در کوچه های باشچارجیا، چمع پراکنده می شوند و به پیشنهاد عامری، همراه با صفری و صالحی، عازم مرکز فرهنگی مان در فرهادیه می شویم که به تازگی به همت رایزنی فرهنگی بازسازی شده و به زودی رسما افتاح می شود.

دیرگاه شب است و بیشتر مغازه ها تعطیل ند ولی اتمسفر خیابان فرهادیه، حتی در این ساعات پایانی شب نیز،  معرفِ گوشه ای از فضای روزانه آن است که بی تردید توریستی ترین خیابان شهر است.

مرکز فرهنگی تازه بازسازی شده ما در بهترین نقطه خیابان و روبروی بنای یادبود قهرمانان جنگ جهانی دوم واقع است که ناگفته پیداست یکی از مقصدهای هر گردشگری به این شهر نیز هست.

در بازسازی و تجهیز این مرکز، که به گفته عامری تنها فاز اول آن اجرائی شده است، نشانه های ذوق و سلیقه و اعتنای جدی در به کارگیری عناصر سنتی و مدرن ایرانی و اسلامی آشکارا به چشم می خورد و چیدمان، ترکیب عناصر و طراحی خاص آن مطمئنا هر عابری که از این خیابان بگذرد را به خود جذب     می کند. گواهی بارِز آن مراجعه دو گردشگر فرانسوی در حین بازدید ما از این مرکز در نیمه شب پنجشنبه بود که با خواهش مودبانه و صمیمانه آن ها و علی رغم این که از تعطیلی مرکز در این ساعت شب آگاه بودند صورت گرفت و نشان از جذابیت ایجاد شده در این بنا برای بازدیدکنندگان از خیابان یا بهتر بگویم پیاده راه فرهادیه است. کاشف به عمل می آید که یکی از این دو گردشگر، به نوعی خود ایرانشناسی فرانسوی است که آشنایی خوبی با فرهنگ ایرانی دارد و حتی قدری زبان فارسی هم می داند. وقتی عامری از برگزاری اولین کنفرانس بین المللی ایران شناسی در بالکان به او می گوید افسوس می خورد که کاش از این برنامه خبر می داشت و امکان حضور و بهره بردن از مباحث و مطالب طرح شده در آن را می یافت.

بازدیدمان از فرهادیه قدری به طول می انجامد. تائید و تمجید صفری از طراحی صورت گرفته در بازسازی فرهادیه، که علاوه بر همه محاسن دیگرش از ذوق هنری بالائی نیز برخوردار است - که چشمه هائی از آن را به ویژه در عکاسی های هنرمندانه اش در طی این سفر شاهد بودم -  گواهی دیگر است از کار خوبی که به همت رایزنی فرهنگی کشورمان در بوسنی و هرزگوین انجام شده است. کاری که البته به طول انجامیدن زمان انجام آن قدری پرسش برانگیز شده بود . ناخودآگاه به یاد این دو بیت شیخ بهائی می افتم که:
زد به تیرم بعد چندین انتظار
گرچه دیر آمد خوش آمد تیر یار.
شد دلم آسوده چون تیرم زدی
ای سرت گردم چرا دیرم زدی؟

که البته عامری نه به تیرمان زده که تیر ذوق و سلیقه ای ناب را در کمان نهاده و در دل شهر سارایو بر هدف زده است. دیر آمده است اما باید انصاف ورزید و اقرار کرد که خوش آمده است. تا چه قبول افتد و چه در نظر آید.

به هتل باز می گردیم و تا فردا که برنامه سفر به موستار به همراه گروه شرکت کنندگان در همایش پیش بینی شده است و از حالا مطمئنیم سفری خاطره انگیز و پربار خواهد بود، از دوستان جدا می شویم.

نمی خواهم بگویم خسته ام. در این یک و نیم روزی که در سارایوو هستم برنامه فشرده و سنگینی را پشت سر گذارده ام. سعی کرده ام از هر فرصتی برای درک بیشتر و بهتر این شهر و مردمانش بهره جویم. شاید حجم داد هایی که برگرفته ام و انرژی ای که یحتمل صرف پردازش آن شده و می شود، احساسی را در من پدید آورده است که برخی به خستگی تعبیرش کنند ولی من این تعبیر را روا نمی دارم . هر چه هست خواب دلچسب و آرامی را تا صبح فردا به امید روزی پربار چون امروز پیشارویم گسترانده است ....

**

جمعه 21 اردیبهشت 1397

پس از صبحانه و تا زمان موعودمان برای عزیمت به موستار با صفری گشتی در محله قدیمی باشچارشیا و خیابان های تنگ و خاطره انگیزش می زنیم. حتما برای سارایوویی ها هنوز خیلی صبح زود است که خیابان ها خلوت و بازار تقریبا تعطیل است. سقاخانه سبیل ( Sebil) که به نوعی نماد این منطقه نیز محسوب می شود از نقاط پربازدید باشچارشیاست.

باشچارشیا آنگونه که دوستان می گویند بازارچه ای است با قدمتی که به قرن پانزدهم میلادی بر می گردد و یک بار هم دچار حریق شده و مجددا بازسازی شده است و سقاخانه سبیل که نماد این بازارچه و محله و شاید نماد سارایوو نیز محسوب می شود در سال 1754 توسط محمدپاشا کوکاویتسا وزیر بوسنیایی دولت عثمانی ساخته شده و پس از تخریب در اثر آتش سوزی در سال 1891 تجدید بنا شده است.

حضور کبوترانی که انس غریبی با آدمیان دارند و برای منِ ایرانی که کبوتر از چند متری ام هراسان از گزند یا فروافتادن در دام پر می گشاید و می گریزد این احساس ویژه ی امنیت بسیار شگفت به نظر می رسد همراه با فروشندگانی که کارشان فروش گندم برای این پرندگان است، از ویژگی های این نقطه از محله باشچارشیا و سقاخانه معروف سبیل آن است.

محله و راسته های بازار قدیمی آن که از شدت وجود دکان های فروش صنایع دستی ترکیه، محلات قدیمی استانبول را به یاد می آورد، در اطراف مسجد غازی خسروبیک شهر واقع اند. مسجدی که در ادامه از آن بیشتر خواهم گفت.

بازار باشچارشیا عملا به دو بخش بازسازی شده و قدیمی تقسیم شده است و خطی وجود دارد که وقتی روی آن بایستی اگر به یک سو نظر کنی جلوه ای از سنت و قدمت و شرق کهن را به عیان می بینی و دقیقا روی همان خط اگر به سوی دیگر برگردی، شمائی از مدرنیسم و جلوه اروپایی سارایوو و بوسنی. وبه راستی بوسنی در مرز بین این دو واقع است. نه پیوند خود را با گذشته تاریخی، فرهنگی و دینی اش بریده است و نه توانسته است از مدرنیسم و همه ی آورده هایش چشم پوشی کند . « آسیا در برابر غرب » شایگان را روی این خط خوب می توانی لمس کنی و نمی دانم چرا با همه ی زرق و برق و طراوت ظاهری رویه اروپایی شهر، حسی که از بخش شرقی می گیرم حال و هوائی دیگر دارد.

با صفری چند عکس به یادگار می گیریم و به هتل باز می گردیم تا با دوستان عازم موستار شویم.

اکثر گروه آمده اند و آماده حرکت می شویم.  جنیتا کتاب تازه منتشر شده اش را که در سخنرانی دیروز به آن اشاره شده بود و اظهار علاقه کرده بودم نسخه ای از آن را داشته باشم برایم آورده است همراه با نوشته ای مهرآمیز.  من اجازه می خواهم و بر اساس قرار دیشب مان با عامری جدا از دوستان به رایزنی فرهنگی می روم تا از آنجا به اتفاق رایزن به جمع بپیوندیم.

رایزنی در منطقه ای نه چندان مناسب از نظر دسترسی و تقریبا دور از مرکز شهر واقع است. ساختمانی است قدیمی با بنائی که به نظر من خیلی از ویژگی های یک مکان اداری را فاقد است.

با عامری دقایقی در خصوص برنامه های رایزنی فرهنگی و فعالیت های سال های اخیر آن گپ و گفتی دوستانه داریم و به اتفاق عازم موستار می شویم و در مسیر به دیگر دوستان می پیوندیم.

طبیعت انصافا از مردمان این منطقه هیچ کم نگذاشته است. طراوت و سرسبزی که در جاده سارایوو به موستار به خوبی خود می نمایاند و منِ ایرانی آمده از سرزمینی دچار خشکسالی و آن هم از نوع یزدی اش را به شگفتی و افسوس وا می دارد. شگفتی از این همه آب و سبزه و طراوت و افسوس از حرمانی که در این موضوع هم میهنان و همشهری هایم به آن مبتلایند.

به پیشنهاد نامیر، مسیر به نحوی انتخاب می شود تا از پلی که در جریان جنگ تخریب شده و بعدا بازسازی شده است دیدن کنیم. برای دوستان بوسنیایی این پل انگار نمادی نوستالژیک بود که باید حتما مهمانان آن را می دیدند.

در مسیر چندجائی به پیشنهاد عامری می ایستیم و از برخی جاذبه های خاص مسیر دیدن می کنیم. بره های بریان دُرُسته بر آتش منقل نهاده را شاید فقط در این مسیر می شود دید و یا بازمانده پلی تخریب شده از فیلمی سینمائی که در نظر اول گمان می بری از بازمانده های دوران جنگ بالکان است و بعدا با توضیحات عامری کاشف به عمل می آید که پلی بوده است که برای ساخت فیلمی احداث شده و در جریان فیلم منفجر شده و همچنان ویرانه آن از دیدنی های مسیر سارایوو به موستار است.

به موستار می رسیم. شهری که بی گمان زیباترین شهر بوسنی و هرزگوین است. این را از خیل گردشگرانی که از هفتاد و دو ملت به تفرج در شهر مشغولند می شود فهمید. توقفی کوتاه در مرکز فرهنگی ایران در موستار داریم و به سرعت عازم دیدن پل تاریخی شهر موستار می شویم که بیشترین گردشگر شهر را به خود جلب کرده است. پلی که به بازارچه سنگفرش پیوسته به آن ختم می شود و چنان ازدحامی از جمعیت را بر روی خود و اطرافش شاهد است که باورنکردنی به نظر می رسد.

مردمانی از هر قوم و ملیت که این گوشه از بالکان را برای دمی آسودن و بهره بردن از زیبائی های طبیعی و تاریخی برگزیده اند و الحق انتخاب خوبی نیز داشته اند.

موستار که در هرزگوین که قسمت کرووات نشین کشور بوسنی و هرزگوین است واقع شده زمانی مظهر و نماد همزیستی اقوام و ملیت ها در بوسنی و هرزگوین بود و البته جائی خواندم در جریان جنگ های بالکان در دهه 90 میلادی، بیشترین حجم بمباران را از این جنگ خونین نصیب برد و بخش اعظم آن ویران شد و افسوس مندانه باید گفت پس از بازسازی، به جای آن تلائم و همزیستی برادروار، شهر به دوپاره مسلمان و مسیحی یا بوشنیاک وکرووات تقسیم شد و طُرفه این که خط فرضی این تقسیم هم ترسیم شده است.

این دوپارگی مسلمان و مسیحی را در گفته های منیر که خود از اهالی این منطقه است به خوبی می شد دید که در هر مناسبت و موقعیتی، براین دوگانگی تاکید داشت و با تعصبی خاص و البته تحسین برانگیز، خود را متعلق به بخش بوشنیاک می دانست.

افسوس که فرصت اندک بود و جدا شدن از جمع ناممکن وگر نه خیلی دوست داشتم گذری به هر دو بخش مسلمان نشین و مسیحی نشین شهر می داشتم و از نزدیک با شماری از مردمان هر دو قوم گپ و گفتی و دریافت طبعا شهودی از آن چه زیر پوست این شهر و اساسا زیر پوست بوسنی و هرزگوین می گذرد. بسیاری بر این باروند که تنازعات قومی در بالکان به ویژه بوسنی همچون آتشی زیر خاکستر آماده اشتعال اند و هر آن احتمال در گرفتن دوباره جنگی خونین می رود. این را از زبان برخی کارشناسان زبده منطقه که سالیانی دراز از دلمشغولی هایشان مسائل فرهنگی، اجتماعی و سیاسی بوسنی و هرزگوین بوده است شنیده ام. اگر صف بندی، جدا سازی و دو پاره شدن مردمان یک منطقه بر اساس قومیت و مذهب صورت پذیرد، که مصداق عینی آن را در موستار می شود دید، باید بر تداوم آرامش و تعامل در این منطقه ظنین بود و از این روست که قول و نگاه آن دوستان پر بیراه به نظر نمی رسد.

از موستار و پل تاریخی و زیبای آن به شهرکی در حومه موستار که به سبب تکیه قدیمی آن شهره است می رویم. تکیه بلاگای در دل شهرک بلاگای که زیبائی مسحور کننده ای دارد . گوشه ای در فضای سرسبز و زیبای بوسنی را فرض کنید با چشمه ای که از دل کوه بیرون می آید و می گویند با وجود تفحص های فراوان هنوز سرمنشآ این چشمه را نیافته اند و در جوار این زیبائی بکر طبیعی، در دل کوه تکیه ای که بسیاری از نمادهای داخلی آن نشان از ایرانی بودن بنا نهندگان اش دارد. در سایت رایزنی فرهنگی ایران در سارایوو در خصوص این تکیه می خوانیم:

« تکیه بلاگای از آثار فرهنگ اسلامی متعلق به دوران عثمانی در بوسنی و هرزگوین است. این تکیه بعد از فتح هرزگوین توسط نیروهای عثمانی در سال 1466 میلادی بنا شد. همزمان این تکیه مرکز مذهبی و نظامی عثمانیان بوده است. در دیوار بیرونی تکیه از شمشیری را به صورت آجر نماسازی کردند تا تأییدی بر استفاده نظامی از این تکیه باشد. در آن زمان در کنار تکیه سه بنا شامل رباط (خوابگاه دراویش بکتاشی)، مسجد ، و امارت (آشپزخانه) ساخته شده بود. این تکیه در زیر یک صخره بزرگ واقع شده است. پیشتر این صخره محلی برای زندگی عقابها بوده است. این صخره سرچشمه رودخانه بونا است. این چشمه در درون زمین 5/19 کیلومتر روان است تا از محل آن صخره بیرون می جوشد. این چشمه بزرگترین چشمه در اروپا شناخته شده است. در طول سال به طور متوسط 43000 لیتر آب در ثانیه از آن می جوشد. در 300 متری این چشمه به سمت بالا غار سبزی وجود دارد که در آن آثار زندگی مردم از دوران عصر حجر و فسیلهایی ازپرندگان و حیوانات آبی وجود دارد.

بر اساس سندی متعلق به سال 1454 میلادی در جایی که امروز تکیه است قبلا معبدگاه بوگومیلها بوده است. تکیه قبلا دارای گنبد بود. این تکیه برای نخستین بار در قرن هفدهم و آخرین بار در سال 1972 بازسازی شده است. این شکل جدید تکیه متعلق به سال 1851 است که توسط عثمانیان به سبک معماری عثمانی آرایش یافته است. در طبقه همکف اتاق هایی برای تجمع دراویش و در طبقه بالا اتاقهایی برای میهمانان ساخته شده است. در نمای این تکیه سمبلهایی از دروایش بکتاشی و خلوتی بکار برده شده است. در کنار تکیه آرامگاهی با دو مزار وجود دارد که با پارچه سبز پوشیده شده اند. یکی متعلق به صاری صالتوک است که شیح تکیه بوده و دومی متعلق به آچیک پاشا مرید ایشان است. صاری صالتوک هم شیخ هم یک جنگجو بود. وی را به عنوان شخصیتی که اسلام را در اروپا انتشار داده است می شناسند. بخصوص دراویش بکتاشی وی را مورد احترام بسیاری قرار می دادند. وی سال 1261 میلادی با چهل سرباز ترکمنی در منطقه دوبروجا مستقر شد و بعدا نزد امیر مغولی به نام نوگای رفت.»

هر ساله در این تکیه مراسمی باشکوه برگزار می گردد و به گفته عامری، مراسم امسال دقیقا امشب برگزار خواهد شد و از فعل و انفعالاتی که در تکیه و اطراف آن در جریان است و جمعیت انبوهی که در حال ورود به تکیه اند، پیداست برنامه مفصلی در حال تدارک است.

داخل تکیه نماز ظهر و عصرمان را به به جا می آوریم و به سخنان منیر که از گذشته این تکیه و تبار تاریخی آن اطلاعات خوبی دارد گوش می دهیم. فضائی معنوی و خاص دارد که حسی ویژه را در دل کوه و دامان طبیعت همراه با ترنم دل انگیز چشمه جاری ، به هر بازدید کننده از خود ارزانی می دارد.

صرف ناهار در رستورانی در جوار تکیه و کنار چشمه، بهترین پیشنهاد ممکن برای لختی آسودن و دل به نجوای دل انگیز آب سپردن و تن به نسیم با طراوت دادن است که با لذت تناول یکی از لذیذترین غذاهائی که شاید جمع در عمرشان خورده اند همراه می شود. با صفری و عامری و صالحی کنار هم نشسته ایم و اشتهای فراگنر که حق سفره را خوب به جا می آورد و خام خواری کریستینا که او را از لذت کباب به یادماندنی این ناهار محروم می سازد، دستمایه گفت و شنود و تفرج و تفریحمان است.

پس از ناهار به ابتکار و پیشنهاد دوستان بوسنیایی به بازدید از مقابر بازمانده از دوران بوگومیلی بوسنی که در آستانه شهر استولاس واقع اند می رویم.

این مجموعه مقابر که شاهدی است بر هویت یکه و متمایز بوشنیاک ها از دیگر اقوام اسلاو منطقه ، برای دوستان بوسنیایی حسی از تفاخر و عظمت طلبی تاریخی را بر می انگیزاند. این را از گفته جنیتا و منیر در هنگام ترک مجموعه متوجه می شوم که به من می گویند شما اگر تخت جمشید و کوروش را دارید و نمی توان آن ها را از هویت و تاریختان زدود، ما هم این آثار و میراث منحصر به فرد بوگومیلی را داریم.

با فراگنر که کوهی از دانش است و مشتاقانه آماده پرداخت زکات علمش نیز هست، مفصل در باره بوگومیل ها صحبت می کنم و از گفته هایش بسیار می آموزم. او بیشتر با فرضیه ریشه مانوی – میترائی داشتن آئین بوگومیل همدل و همرای است و البته وقتی از او می پرسم تا چه حد اساسا این آئین را اساطیری و نه غیر واقعی می دانید می گوید این هم قولی است که به ویژه با توجه به این که هیچ اثر مکتوبی از بوگومیل ها نمانده است،  قائلان خاص خود را دارد.

بوگومیل آئینی است که در سده دهم میلادی در منطقه بالکان ظهور کرد. بوگومیل ها فرقه ای جدا شده از مسیحیان کاتولیک و اردتدوکس بودند که در طول قرن ها تحت سلطه کلیسای رم و بیزانس قرار داشتند.

این آئین یکی از بدعت های دین مسیحیت محسوب می شوند که در بلغارستان شکل گرفت و در منطقه بالکان گسترش یافت. این مذهب در سال های 927 تا 954 در بلغارستان توسط یک روحانی  اردتدوکس به نام بوگومیل (به معنای عزیز خدا یا دوستدار خدا) پایه گذاری شد.

بوگومیل های ساکن بلغارستان که با مخالفت شدید بزرگان مسیحی روبرو بودند، به امید آزادی مذهبی بیشتر به صربستان - که آن زمان از سلطه کلیسای بیزانس خارج شده بود- پناه بردند. اما توفیق آنان درصربستان کمتر بود و توسط "ساباس قدیس" نخستین سراسقف و سازمان‌دهنده‌ٴ کلیسای صربستان سرکوب و بعد از آنکه تعداد زیادی از آنها توسط مسیحیان سوزانده شدند، به سوی بوسنی گریختند.

در آن زمان حاکم بوسنی بیش از هرچیز به فکر استقلال سیاسی بود و به همین دلیل حکومت مسیحی بوسنی توجه زیادی به ورود بوگومیل ها نداشت. عدم رضایت مردم بوسنی از روحانیون کاتولیک و ارتدوکس به رواج آئین بوگومیل در بوسنی کمک کرد و به همین دلیل آئین بوگومیل به سرعت در این منطقه گسترش یافت.

برخی از تاریخ دانان آئین بوگومیل را از دیدگاه طبقاتی بررسی  کرده و مدعی شده اند این مذهب واکنش طبقه روستائی و دهقانان بلغاری به ظلم حکومت ارتدوکس و دست نشانده روم شرقی بوده است، به این معنی که دهقانان بلغاری به خاطر ظلم و بهره کشی حاکمان و فئودال های محلی و همسویی و همدستی کلیسای بیزانس با حاکمان بلغارستان در انتظار تحولی در کلیسای ارتدوکس بودند؛ بنابراین مذهب بوگومیل به سرعت در بلغارستان توسعه یافت.

اما دین شناسان اعتقاد دیگری دارند و مجموعه اعتقادات ارائه شده در مذهب بوگومیل را نشان از وجود تاثیرات اعتقادی از سایر ادیان و از جمله اسلام در این آئین می دانند. برخی نیز آئین بوگومیل را حلقه ارتباطی ادیان شرقی مانند مانویت و میترائسم  با مسیحیت غربی می دانند که فراگنر با این قول همدلی و همراهی بیشتری نشان می داد.

نکته جالب و شایان توجه به ویژه برای آنان که به شکل گیری جامعه ای مسلمان در بوسنی و هرزگوین از دیدی تاریخی و تحقیقی می نگرند این که در اثر فشار شدید حاکمان کلیسا بر بوگومیل ها، با ورود مسلمانان به بالکان، این فرقه برای نجات خود به سرعت و داوطلبانه اسلام را پذیرا شدند.

و به دمیر و جنیتا حق می دهم که به گذشته بوگومیلی خود ببالند چه در این زمانه، بوشنیاک ها، بنا بر قول مشهور و مورد تصدیق اغلب پژوهشگران،  تنها بازماندگان یکی از رازآمیزترین آئین های دوران باستان اند.

در مسیر بازگشت از موستار به سارایوو، از مسجدی در حوالی شهر موستار بازدید داشتیم. مسجدی قدیمی که ویژگی ممتاز آن کتیبه بر سر در آن است که به الفبای عربی( یا فارسی ) و به زبان بوسنیایی است و منیر به روانی آن را می خواند و با شوق و ذوق به همه معرفی اش می کند و البته در نوع خود جالب است. کتیبه های با الفبای عربی به زبان ترکی استانبولی زیاد دیده بودیم ولی به زبان بوسنیایی ظاهرا بسیار نادر است و از این روست که منیر با علاقه آن را معرفی می کند و به نظرم می رسد که این امر حتی برای دیگر دوستان بوسنیایی نیز جالب است.

رفت و برگشتمان به موستار تمام روزمان را پر می کند و پاسی از شب گذشته است که هرچند جسما خسته ولی روحا سرشار از یافته های جدید و دانسته های نو به محل اقامتمان در منطقه دوست داشتنی باشچارشیا باز می گردیم....

**

شنبه 22 اردیبهشت 1397

طبق برنامه ریزی و قراری که دیشب با دوستان رایزنی فرهنگی گذاشتیم، امروز بازدید از چند مرکز فرهنگی و هنری سارایوو را در برنامه داریم.

قدری از روزهای پیش قرار صبحمان دیرتر است . طبیعی هم هست. خستگی سفر دیروز نیاز به استراحت صبحگاهی بیشترِ امروز را اجتناب ناپذیر ساخته است. صالحی به هتل می آید و به همراه صفری عازم موزه ملی بوسنی و هرزگوین می شویم. تا عامری برسد قدری به تفرج در خیابان پیاده راه بالای موزه ملی که روزهای شنبه و یکشنبه برای پیاده روی قُرق می شود می پردازیم. با این که چند ساعتی از روز هم گذشته است و انتظار می رود با جمع زیادی از مردم برای گشت و گذار و قدم زدن در این خیابان مواجه شویم، آرامش و خلوتیِ خاصی خیابان را که با درختان مصفا و رودخانه ای که یک طرف آن را کاملا مزین ساخته است زیبائی و طراوت محسوسی دارد ، در بر گرفته است. اساسا سارایوو شهری آرام و خلوت است و این با آن نیمه ی شرقی اش اصلا نمی خوانَد. این ویژگی اش بیشتر به شهرهای آرام اروپای غربی می ماند تا جائی مثل استانبول که نمی دانم چرا من همگونی و شباهتی بسیار با آن را در گوشه گوشه سارایوو می بینم.

عامری به ما ملحق می شود و با هم به موزه ملی سارایوو می رویم. در فضای جلو موزه،  باز با نمونه هایی از آثار بر جای مانده از دوران بوگومیلی بوسنی مواجه می شویم. صالحی به طنز می گوید دیروز آن همه راه را تا آستانه شهر استولاس رفتیم در حالی که همین جا بیخ گوشمان همان سنگ قبرها و آثار بودند. نمی دانم چرا ولی احساس تصنعی بودن آثاری که در گوشه خیابان به تماشای عموم نهاده شده است به من دست   می دهد. نپرسیدم که ایا اصالت هم دارند یا کپی هایی از اثار استولاس اند که به نظرم این دومی معقول تر و پذیرفتنی تر می آید.

در موزه ملی مستقیم به سراغ تکه هایی از فرش نادر متعلق به قرن 17 میلادی ( دوران صفویه ) می رویم که بر اساس شناسنامه ای که از آن ارائه شده است، بافت ماهانِ کرمان بوده و به مناسبت صدسالگی موزه از انبار و خزانه موزه بیرون آمده و قرار است به مدت یک سال در همین مکان به نمایش گذاشته شود. فرصتی بی مانند برای بهره برداری ارباب فرهنگ و متولیانِ امر تا در قالب برگزاری کارگاه های آموزشی، سخنرانی، نمایشگاه های هنری و دیگر برنامه های متنوع فرهنگی و هنری، هنر اصیل و دیرین فرش بافی ایرانی را به اهالی فرهنگ و هنر بوسنی و هرزگوین معرفی نمایند. و راستی هر چند سال یکبار چنین فرصت هائی فراهم می شود؟ و آیا مراکز فرهنگی، هنری و نهادهائی همچون سازمان میراث فرهنگی با آن عرض و طول، تا چه اندازه آمادگی، انگیزه و اهتمام بهره برداری شایسته از چنین فرصت هائی را دارند؟ با خود می اندیشم اگر به عنوان مثال برای کشوری چون ترکیه چنین فرصتی فراهم شده بود آیا به این راحتی از کنار آن می گذشت؟ نمی دانم چقدر از زمان یک ساله ای که برای نمایش این فرش در موزه ملی سارایوو در نظر گرفته اند گذشته است ولی اغتنام از فرصت فراهم شده کمترین انتظاری است که هر علاقمند معرفی درست فرهنگ و هنر ایران از متولیان و دست اندرکاران امر که بازه ای وسیع از رایزنی فرهنگی کشورمان در بوسنی و هرزگوین تا نهادهای علمی و فرهنگی مربط با امر در کشورمان را در بر می گیرد،  دارد.

از بخش مردم شناسی موزه ملی سارایوو هم دیدن می کنیم. در بخشی که توجه ام را جلب کرد سبک زندگی مردمان این سرزمین از دوران تسلط عثمانی ها تا آستانه مدرنیسم و اروپایی شدن کشور در سلسله مراتبی معنی دار و زیبا به نمایش گذاشته شده است.  با آغاز از نوجوانی دختری بوسنیایی در اواخر سده هجدهم، عاشقی و ازدواج، تجربه شیرین مادری و سپس مواجهه زن بوسنیایی با مدرنیسم در سبک زندگی اتریشی – مجاری که در سال های نخستینِ آن با حفظ اصول اولیه پوشیدگی بانوان بوسنیایی نیز همراه است. به نظرم در چیدمان این فضا، سخن های ناگفته فراوانی مد نظر بوده است و تامل بر هر دوره همراه با تفحص و پژوهش و یافتن مستندات دقیق، به کار مردم شناسانی که روند تحول جامعه بوسنیائی پس از دوران عثمانی و مواجه شدن با جاذبه های اروپای مدرن را بررسی می کنند،  می آید. در این تطور، تغییرات حتی در چیدمان فضا و دکوراسیون اتاق ها و شکل پنجره ها و حتی رنگ شیشه های آن ها نیز لحاظ شده است. گذری کوتاه و البته جالب بود که می تواند سر آغاز بررسی و پژوهشی مفصل در باره فرهنگ بومی مردمان این دیار و تاریخچه تعامل آنان با تجربه های جدید گردد.
بازدید از مرکز فرهنگی ویچنیتسا برنامه بعدی مان است. در راه صفری که امروز قصد عزیمت به بلگراد را دارد از ما جدا می شود تا برای خانواده خریدی هرچند به قول خودش مختصر داشته باشد. قرار است امروز ظهر با یکی از همان وَن هایی که آمده است برگردد. این سرویس حمل و نقل بین کشورهای بالکان نیز جالب است. روشی که کریستینا نیز از آن برای آمدن از شهرش در رومانی تا سارایوو استفاده کرده بود.

مرکز فرهنگی ویچنیتسا بنائی باشکوه است که در زیبائی و ابهت با زیباترین و فاخر ترین بناهای کشورهای بزرگ اروپائی هماوردی می کند. عامری از تعاملی که با شهرداری داشته اند و امکان استفاده از این بنا در برگزاری روزهای فرهنگی ایران در سارایوو که زمستان سالِ قبل محقق شده است می گوید و انصافا باید به هنر وی در انجام این مهم آفرین گفت. بنائی به یادگار مانده از دوران امپراتوری اتریش- مجارستان و محل اولین شهرداری سارایوو. با سالن هایی زیبا، معماری ای فوق العاده و شکوهی که هر بیننده را در اولین حضور مبهوتِ خود می کند.
سالن دارد برای برنامه ای مهم که قرار است امشب برگزار شود آماده می شود و میزبانِ برنامه نیز سفارت اتریش است. مردی با لباس کار و در شمایلی به اصطلاح اسپرت در هول و ولا و رفت و آمد است و معلوم است با دغدغه و نگرانی ، همه جزئیات برنامه ای که در پیش است را پیگیر است. ناگهان به عامری که می رسد سلام و احوالپرسی  وگفتگو یی صمیمی بینشان در می گیرد و کمی بعد کاشف به عمل می آید که وی سفیر اتریش در بوسنی و هرزگوین است. باورم نمی شود. شیوه برخورد و تعامل بسیاری از سفرای خودمان با حتی مهم ترین برنامه های فرهنگی مان در کشورهای مختلف را از ذهن می گذرانم و آن نوع از برخورد را با این شیوه از تعامل مقایسه می کنم. بهتر است مقایسه نکنم .....
 
بنا عظمت و زیبایی چشمگیری دارد. از طبقه بالای آن هم بازدید می کنیم و پرتره های شهرداران سارایوو که از موستای بیگ فادیلپانیچ که اولین شهردار این شهر در سال های 1878 تا 1892 بوده است تا شهردار امروز سارایوو توجهم را جلب می کند . نیم نگاهی به تطور و تحول شمایل و پوشش شهرداران این شهر از آن تاریخ تا به امروز، یعنی در بازه زمانی 140 ساله، آینه ای از تحولات و تطورات زندگی مردمان این سرزمین است...

 نماز ظهر و عصر را در مسجد غازی خسرو بیگ می خوانیم. مسجدی زیبا در قلب سارایوو که بازار قدیمی شهر و محله باشچارشیا که پیش از این در باره آن گفته ام در اطراف آن شکل گرفته اند.  گفته می شود طراح و مهندس اصلی این مسجد فردی به نام علی تبریزی بوده است که اسیر عثمانی ها بوده است و او را برای طراحی و بنای این مسجد به سارایوو آورده بوده اند ولی امروزه این مسجد به نمادی از هویت عثمانی سارایوو شهره است و کمتر نشانی از ریشه ایرانی طراح آن به چشم می خورد. شاید اجرای برنامه خوبی که یا درایت طراحی شده و قرار است تا پایان امسال با همکاری دانشگاه تبریز و تحت عنوان کنفرانس "بررسی تاثیر معماری ایرانی در بنای مسجد غازی خسروبیگ سارایوو" برگزار شود فتح بابی فرخنده باشد در احیای میراث هنر ایرانی در بوسنی و هرزگوین.

به پیشنهاد دوستان رایزنی به تله کابین سارایوو که به تازگی بازسازی و راه اندازی دوباره شده است        می رویم. در مسیر از کنار محل اسکان موقت آوارگان و پناهجویان که وضعی رقت بار و ترحم برانگیز دارند     می گذریم. زمان توزیع غذاست و صفی دراز برای گرفتن جیره روزانه که احتمالا قوت لایموتی است شکل گرفته است. ظواهر نشان می دهد همه مسلمان اند. بانویی که کودک شیرخوار خود را در آغوش گرفته و سایه ای در آفتاب گرم ظهر روز شنبه سارایو یافته و دمی در آن آسوده است با نگاه های حسرت بار که استیصال و درماندگی در آن موج می زند ترحم هر عابری را بر می انگیزد. می گویند چند ایرانی هم در بین آن ها هستند....

تله کابین فرصتی برای دیدن سارایوو از بالا به دست می دهد . شهری که در دره ای جا خوش کرده و اطراف آن را کوه هائی سبز و پوشیده از درخت فرا گرفته اند . دیدن شهر از بالا حسی خاص و دوگانه به من می دهد . ترکیبی از بُهت و اندوه. بُهت از این همه طراوت و زیبائی و طبیعتی چنین آغوش گشوده به روی مردمانی نجیب و اندوه از یادآوری و تجسم روزهایی که تک تیراندازهای صرب از دل همین کوه ها و با بهره بردن از تسلطی که این ارتفاعات بر شهر بی پناه سارایوو برای آنان فراهم آورده بود، چه تعداد زنان و مردان و کودکان بی گناه و بی پناه سارایوویی را هدف تیرهای کینه و خشم خود قرار می دادند. نمی توان از گوشه و کنار این شهر گذشت و یاد و خاطره نسل کشی وحشتناک اروپای مدرنِ دهه پایانی سده بیستم میلادی را از یاد برد.

شنبه با گشت و گذار از مراکز تاریخی، فرهنگی و سیاحتی سارایوو بار خستگی روزهای پیشین را از تنم    می زداید و لطف و مهمان نوازی عامری و همکار خوبش صالحی مزید بر علت است.

و باز غروب باشچارشیا، گشتی در این بازار که گُله به گُله اش یادگاری از گذشته شرقی و اسلامی سارایوو ست. گفتگو با فروشنده ایرانی فرش و صنایع دستی کشورمان که تجربه همین کار را در بلگراد هم داشته است و از هیچکدامشان هم راضی به نظر نمی رسد. چینی ها با کپی برداری های بی رحمانه شان از صنایع دستی کشورهای مختلف جهان و قیمت های نازل اجناس بی کیفیتشان جا را برای رقابت سالم در این زمینه تنگ کرده اند. امری که به قول دوستِ ایرانی مان حتی برای ترک ها هم که یدی طولا در تجارت خارجی دارند در این عرصه گوی سبقت را فرسنگ ها از ما ربوده اند سنگین و سخت آمده است.

یکشنبه 23 اردیبهشت 1397

امروز آخرین روز اقامتم در سارایووست. هنگام صبحانه با فراگنر و همسر مهربانش همراه می شوم. آنان نیز امروز عزم رحیل دارند و بانو آماده است تا مسافت هفت هشت ساعته سارایوو به وین را به تنهایی برانَد. باز پرسشی دیگر در باره بوگومیل ها به ذهنم می رسد . احتمالا فراگنر از این کنجکاوی ام نسبت به این قوم و آئین قدری متعجب شده است که البته به روی خود نمی آورد و با تانی و آرامش خاص خود و لحن زیبایش که سخت به دل می نشیند توضیحاتی می دهد که می تواند در پژوهش در باره این موضوع کمک شایانی به من نماید.
تفرج و گشت و گذار در پارک «وِرِلو بوسنا» که از جاذبه های توریستی شهر است و روز یکشنبه جمع کثیری از مردمان را پذیرای خود ساخته است برنامه ای است که دوستان پیش از ناهار و حرکت به سمت فرودگاه در نظر گرفته اند.

فضائی آرام و آرامش بخش با ترکیبی با طراوت از درخت و رود و ماهی و قو و ترنم پرندگان خوش الحان.
جای سهراب خالی است تا زمزمه کند:
ابری نیست
 بادی نیست
می نشینم لب حوض
گردش ماهی ها
 روشنی، من، گل، آب
پاکی خوشه زیست.

تفرج در پارک «وِرِلو بوسنا» فرصتی فرخنده است تا از آگاهی های فراوان عامری که وضعیت اجتماعی، فرهنگی و سیاسی بوسنی را خوب می شناسد و توشه های فراوانی از دوره حضور خود در این کشور برگرفته است بهره ببرم.

ناهار را در تنها رستوران ایرانی بوسنی که در شهر کوچک الیجا در حومه سارایوو واقع است صرف می کنیم. شهرکی که حضور سنگین عرب ها در آن سخت چشمگیر  و جای جای آن به تابلوهای عربی مزین است. عامری می گوید اینجا به نوعی کُلُنی زیستِ عرب های سارایوو این منطقه است.

به یاد رستوران کاملیای مسکو می افتم که آن هم در منطقه خیمکی در حومه شهر مسکو واقع بود. با این تفاوت که کاملیا در چینش و انتخاب مکان و منوی غذای خود به مراتب بیش از این رستوران سلیقه به خرج داده بود و از این روست که به موفقیت این تجربه در سارایوو نمی توانم زیاد خوشبین باشم. جالب این که به گفته دوستان پیش از این،  این رستوران در باشچارشیا بوده است و مملو از مشتری و به تازگی بنا به دلائلی به این منطقه منتقل شده است.

حضور خانمی آمریکائی که می گوید شوهری بوسنیایی دارد و عاشق غذاهای ایرانی است تنها نکته جالب توجه این رستوران بود.

به فرودگاه سارایوو می رسیم و دوستان بدرقه ای گرم و صمیمانه دارند. عازم بلگرادم. از دیار بوسنیایی ها به مهد صرب ها می روم . به بازی روزگار می اندیشم و به چهار روزی که در هوای شهری دم زدم که از سال های آغازین دهه نود میلادی برایم نماد مظلومیت بوده است و رنج. و به شهری می روم که در آن سال ها به گونه ای دیگر به آن می نگریستم و اکنون البته به فراخور اقتضای زمانه و البته تحولاتی که رخ داده داست باید به شیوه ای دیگر با آن مواجه شوم.

خداحافظ سارایوو، خداحافظ سرزمین اشک و لبخند، خداحافظ سرزمین خون و عسل ....

**

پرواز سارایوو – بلگراد ده دقیقه بیشتر تاخیر ندارد و فرآیند گذر از گِیت ها با اندک پرس و جوئی که در گذر دوم صورت می پذیرد انجام می شود و پرواز کوتاه و راحتِ تُرکیش اِیر، کمتر از یک ساعتِ بعد، مرا   می نشاند در فرودگاه بین المللی بلگراد.

اینجا بر خلاف تصور اولیه ام که با عطف به روابط خوب دو کشور ایران و صربستان شکل گرفته است، هنگامی که در کنار نقاله های بار منتظر گرفتن چمدانم هستم خانمی ملبس به لباس نظامی نزدم می آید و پرس و جو که از کجا آمده ای و برای چه و مقصد نهائی ات کجاست که موضوع را می گویم. می پرسد در بلگراد چند روز قرار است بمانی که می گویم گذری آمده ام و برای شرکت در کنفرانسی عازم صوفیا هستم. می گوید لختی منتظر باش و به همکار مردش اشاره می کند که بیاید و این یکی گذرنامه ام را که پیش از این سرکار علیه گرفته بود از او می ستاند و وارسی و مطابقت عکس روی آن با منِ عاصی و باقی ماجرا که جز عذرخواهی و آرزوی سفری خوب چیز دیگری نیست. می دانم ریشه این نوع برخورد و مواجهه همراه با شک و تردید به لغو روادید ایرانی ها در سفر به صربستان بر می گردد و دسته گل هائی که هموطنانمان در این مدت به آب داده اند و خیلی ها نگران اند که اگر چاره ای برای آن اندیشیده نشود، اندک عِرض و آبروئی که به برکت ادبیات و فرهنگ ایران نزد این ملت داریم نیز ریخته شود و چهره ملت ایران نزد صرب ها مخدوش شود. و راستی آیا سود و زیانِ لغو روادید ایرانیان به صربستان آنگونه که باید و شاید مورد بررسی قرار گرفته و احصاء جدی شده است؟ در نگاه اول به نظر می رسد این کار بیش از هرچیز مسیر طولانی و پرخطرِ مهاجرتِ پناهجویان ایرانی را کاهش داده و از واسطه های آن کاسته است وگرنه،  نه صربستان واجد آن اندازه جاذبه توریستی است و نه اساسا با فرض وجود زمینه ها و جاذبه های توریستی، نفعی که برای ما از این امر حاصل می شود قابل توجه است. و تاسف بار و شایان تامل این که غالب کسانی که از این امکان و امتیاز بهره ور می شوند، بیش از آن که معرف ایران و ایرانی - کما هو حقه - باشند، مایه سرافکندگی و وهن بوده اند و مخرب تصویری عموما مثبت از ایران و ایرانی نزد صرب ها که همذات پنداری های بسیاری با ما -  به ویژه پس از ضربات سهمگینی که از ناتو و آمریکا متحمل شده اند - دارند.

محمدحسین انصاری همکار خوبم که سرپرستی رایزنی فرهنگی ایران در بلگراد را بر عهده دارد به استقبال آمده است همراه با کامله مردی مهربان که قرار است زمینی مسیر بلگراد تا صوفیا را با او بپیمایم. از پیش،  این بخش از سفر زمینی پیش بینی شده بود و هرچند برای انصاری که خود و همکارانش در نمایشگاه بین المللی کتاب کوزوو درگیر بودند همراه با دشواری بود ولی با تدبیری که به خرج داده بود، راننده سفارت را همراه با ماشین رایزنی برای گسیل من از بلگراد به صوفیا تدارک دیده بود.

از سارایوو که به بلگراد می آئی دقیقا این حس را داری که تو را از محله ای در استانبول برداشته اند و در یکی از خیابان های حومه مسکو نهاده اند. معماری ساختمان ها، خیابان های عریض و حتی طراحی مجتمع های ساختمانی شباهت زیادی به مسکو دارد. شهر در نگاه اول تمیز و مرتب به نظر می رسد و شهرستان بودنِ سارایوو در مقایسه با پایتخت یوگسلاوی سابق خوب به چشم می آید.

توقف کوتاه در رایزنی فرهنگی کشورمان در بلگراد دارم. فضا همچنان آمیخته با عطر نام و یاد محسن سلیمانی است. هم او که در مدت حضور 18 ماهه اش در بلگراد، مبدِِع و مبتکر حضور متفاوت ایران در حوزه ادبیات و کتاب صربستان بود و همچنان چشمه ی جاری دانش و فضلش، آبشخور تشنه کامان آشنائی با شعر و داستان ایران امروز در این خطه است.
احمد،  راننده سفارت که سابقه همکاری پیشین با رایزنی فرهنگی را دارد و بعدا در مسیر همه ی نمایندگان فرهنگی را با نام یاد می کند، به همراه پسرش، عصری خاطره انگیز را در مسیر بلگراد- صوفیا رقم می زنند.

با فارسی ای که به سختی ادا می کند و در حالی که تسلطش بر جاده و رانندگی، فراتر از سن و سالش است مسیر را با نقل خاطراتش از نمایندگان فرهنگی کشورمان در صربستان کوتاه می کند. از وفائی می گوید و آریا زند و نصر اصفهانی و بعدی ها و از هرکدام با ویژگی و خصلتی یاد می کند و بی استثناء از همه به نیکی.

مسیر سرسبز است و زیبا و جاده در آن بخشی که در قلمرو صربستان است صاف و هموار. در راه جائی برای بنزین می ایستد و به صرافت آن می افتم که از سوپر مارکت کنار پمپ بنزین بازدیدی داشته باشم. تقریبا شکل و شمایل همتاهای خود در روسیه را دارد با یک تفاوت و آن اختصاص بخشی قابل توجه به کتاب و مطبوعات است و دراین میان آثار پائولو کوئیلو توجه ام را به خود جلب می کند . اینجا حتی جاده ها هم در تسخیر این نویسنده برزیلی است.

نیم بیشتر مسیر به شب می خورد. احمد مسلط و دل بیدار و پسر همدم پدر و گرم گفت و شنود تا احتمالا خواب به چشمان پدر راه نیابد. با من در همان دو ساعت اول راه حرف هایش را زده است و فقط هر از گاهی اگر سوالی دارم پاسخ می گوید. جدیتِ همراه با حوصله و دقتِ همراه با احتیاط و در عین حال سرعتش در رانندگی، تبلور عینی دود از کُنده بلند می شودِ ما ایرانی هاست.

پس از قریب 6 ساعت رانندگیِ بی وقفه، به صوفیا می رسیم. شب از نیمه گذشته است و احمد و پسرش نگاهشان به مسیر یاب ( GPS ) ای است که باید مستقیم برساندشان به درب رایزنی فرهنگی و نمی رساندشان و از این روست که احمد بر خلاف تمامِ مسیرِ طولانی بلگراد به صوفیا، بی حوصله نشان    می دهد و هر از چندی غُرغُر کنان چیزی به پسرش می گوید. لابُد سرکوفت وسائل و تجهیزات امروزی را می زند و لافِ رانندگی و مسیریابی زمانِ جوانی ِ نسل خودشان را. چند باری از کوچه پس کوچه های شهر، هر دو سر در صفحه ی مسیریاب، می گذرند و بالاخره پس از دقایقی سردرگمی که کم کم داشت نگرانم می کرد به محل رایزنی فرهنگی کشورمان در صوفیا پایتخت بلغارستان می رسیم که مجسمه های شیرهای نصب شده روی دیواره ساختمان آن بدجوری توی ذوق می زند.. حمیدرضا آزادی رایزن فرهنگی ایران در بلغارستان که چند ماهی بیش نیست در این کسوت مشغول شده است ، در را به رویمان می گشاید و با این که پاسی از شب گذشته است، همچنان تنها در رایزنی، مشغول آماده ساختن مقدمات برنامه فرداست. فردائی که قرار است همایش بین المللی «صوفیسم در بالکان، پلی میان فرهنگ ها» در محل انستیتو قوم شناسی و مطالعات فرهنگ عامه شهر صوفیا برگزار گردد. برنامه ای که با مشارکت دانشگاه اصفهان و دانشگاه آزاد نجف آباد، اولین تجربه طرح مساله صوفیسم در بالکان را در قالب کنفرانسی علمی و با حضور شماری از محققان و دانشگاهیان کشورهای منطقه به نمایش خواهد گذارد.

احمد و پسرش با وجود اصرار فراوان آزادی که برای شان هتل نیز رزرو کرده است عزم بازگشت مستقیم به بلگراد را دارند و حتی دمی نیز به صرف چای و استراحت کوتاه نمی آسایند. احمد می گوید باید اول صبح فردا در محل کار باشم و زمان اندک است و این همه وظیفه شناسی و قاطعیت اش برایم جالب است. ناخودآگاه با همتایان ایرانی اش مقایسه اش می کنم و اصرار او بر بازگشت سریع بدون هیچ استراحتی،  نوع برخوردی که از آنان انتظار دارم را جلو چشمم می آورد.

 با آزادی دقایقی به گفت وگوی دوستانه و یاد خاطراتِ کاری گذشته می گذرد و زحمت بردنم به هتل محل اقامت را خودش می کشد.

می دانم پس از طی مسیری شش ساعته در جاده های ناشناخته با راننده ای که با وجود همه ی مهارت و تجربه اش، به جاده زدنِ شبانه اش فرصتِ حتی چشم بر روی هم گذاشتنی را نیز به من نداده بود، استراحت و خوابی شیرین و آرامش بخش در انتظارم است. خوابی که غبار خستگی راه و جاده را از تنم خواهد زدود تا فردا را که روزی طولانی و شاید خسته کننده است با انگیزه و انرژی آغاز کنم....

دوشنبه 24 اردیبهشت 1397
پس از صرف صبحانه در هتل، همراه با دوستان ایرانی که شماری از اعضای هیئت علمی دانشگاه های اصفهان و آزاد اسلامی نجف آبادند، عازم محل برگزاری کنفرانس می شویم .  راننده که کاشف به عمل می آید همسرش روس است در پاسخ سوال من از علاقه بلغاری ها به زبان روسی می گوید و این که اقبال به آموختن این زبان در کشورشان -  با وجود این که در سال های پس از فروپاشی به صورت اختیاری در آمده -  همچنان بسیار زیاد است . خودش هم روسی را خوب می داند و معلوم است حق همسری را به جا آورده است!  به نظر می رسد بلغارستان با وجود این که در مرزهای پیوستن نهائی به اتحادیه اروپا قرار دارد و عضو ناتو هم هست، نتوانسته و نمی تواند منتالیته مثبت مردمانش به روسیه را تغییر دهد. و اساسا نقش و جایگاه بلغارستان در جهانِ اسلاو با کریل و مفودی شان مگر می تواند به سادگی دستخوش تغییر یا تعدیل شود؟ آن هم در هنگامه ای که در گفتمانِ گریزانِ از جهانی شدن که بیش از هر جائی در جهان کشورهای شرق اروپا را در نوردیده است و به انحاء مختلف خود را بر مقدرات مردمان این کشورها مسلط ساخته است و در این فضا، توجه به عناصر هویتیِ مستقل بیش از گذشته قدر می بینند و بر صدر می نشینند.

به محل انستیتو که می رسیم ایوو پانوف که ریاست قدیمی ترین کرسی ایرانشناسی در بالکان را بر عهده دارد سلام و خوش آمدگوئیِ گرمی دارد. پیش از این در محل موسسه شهر کتاب تهران با او ملاقاتی داشتم و از گیرندگان و مخاطبان مجله الکترونیکی کاروان نیز هست که اشاره ای نیز به آن می کند و از رویِ مهر    می نوازَدَم. به سالن برگزاری همایش هدایت می شویم. ساختمان انستیتو انگار از بناهای همتایشان در مسکو و سنت پترزبورگ کپی برداری شده اند . قرار است برنامه در سالن تقریبا کوچکی برگزار شود و شکل و شمایل کار بیش از آن که متناسب با همایشی بین المللی باشد به میزگرد یا نشست علمی شبیه است.  و واقعا واژه ها به ویژه در حوزه های اینچنینی ظاهرا معنی خود را از دست داده اند. انتظاری که از محل و شکل برگزاری برنامه ای با عنوان « همایش بین المللی صوفیسم در بالکان می رود با آن چه فراهم آمده است تفاوتی از زمین تا آسمان دارد.

سخنرانان دور میز کنفرانسی که وسط سالن نهاده شده است و در جائی که برای هر کدام مشخص گردیده، مستقر می شوند. شروع جلسه با تاخیر همراه است و علت آن هم نرسیدن نماینده جامعه مسلمانان بلغارستان است! بالاخره جلسه علی رغم نرسیدن وی، با خوشامدگوئی آزادی آغاز می شود و پس از وی پروفسور پتکو هرتسوف رئیس انستیتو قوم شناسی و مطالعات فرهنگ عامه در سخنانی کوتاه که معلوم است به سبب انگلیسی بودن کوتاه شده است شعف و رضایت خود از برگزاری این برنامه را ابراز می دارد و ایوو پانوف نیز مختصر تر از او سخن می گوید و بارِ همه را در پایان بخش رسمی، خانم پروفسور بوگدانا تودورووا بر دوش می کشد که بیش از همه به انگلیسی مسلط است و بانوی دانشمند و فرهیخته ای است. اظهار آشنائی با من می کند و به یادم می آورد که در سفری که دو سال پیش به تهران داشته است من را در جلسه ای دیده است و به روی خود نمی آورم که جز خاطره ای محو، از آن جلسه هیچ به یادم نمی آید.

علاقه ویژه ای به جهان اسلام و به ویژه ایران دارد و مطالعات و پژوهش هایی در این عرصه انجام داده است که آخرینش را که در باره آراء و اندیشه های بنیانگذار جمهوری اسلامی ایران است و به انگلیسی است در پایان برنامه به من هدیه می دهد.

پس از پایان بخش رسمی و افتتاحیه همایش، کلیپی کوتاه در باره علویان در بلغارستان پخش می شود که کیفیتی معمولی هم از نظر محتوا و هم از نظر فنی دارد که البته خیلی دور از انتظار نیست.  

نشست در سه پَنِل صوفیسم در بالکان، علوی ها در بالکان و ایران ( چشم اندازهای تاریخی، جغرافیائی و فرهنگی) و مردمان اهل حق ( بکتاشی های، قزلباش ها و صفوی ها) با ارائه مقالات شرکت کنندگان آن هم به زبان انگلیسی ادامه می یابد. این در حالی است که متاسفانه غالب ارائه دهندگان ایرانیِ مقالات تسلط لازم بر زبان انگلیسی را نداشتند که این امر بعضا حتی در خواندن مقاله مکتوبشان نیز به ویژه در تلفظ و لهجه به صورت مشهودی آشکار بود.

پروفسور پانوف که طبق برنامه می بایست به عنوان اولین سخنرانِ اولین پَنِل، مقاله خود را با عنوان « تصوف و عرفان: دوبعد از عرفان ایرانی » بخواند، جمع را به مقاله اش که در مجموعه مقالات چاپ خواهد شد حواله می دهد و به دلیل قرارِ قبلی عذر می خواهد و جلسه را ترک می کند. ترکِ جلسه ای که چندان عادی به نظر نمی رسد.

پس از وی در پَنِل اول همایش که بوگدانا تودورووا ریاست آن را بر عهده دارد دکتر مرتضی کجباف با مقاله «کارکرد فرهنگی، سیاسی و نظامی قزلباش ها در روابط ایران و بلغارستان در عصر صفوی و قاجار»، وداد احمد رئیس شورای مسلمانان بلغارستان با مقاله « صوفیسم بین طرد و مصونیت »، دکتر میلا مایوا از بلغارستان با مقاله « مهاجرت، هویت و مکان های مقدس» و دکتر ناصر جدیدی با مقاله « عرفان های متفاوت در بالکان در خلال دوران مدرنیزاسیون» دیدگاه ههای خود در موضوعات مختلف تصوف در بالکان را ارائه کردند.

در پَنِل دوم با مدیریت میلا مایوا، به ترتیب دکتر آنا نگوتیا از رومانی با مقاله « ایمان و شهرنشینی. دین چگونه بر شهر سایه می افکند؟ »، دکتر مرتضی دهقانی نژاد با مقاله « تاثیر عوامل اقتصادی در توسعه تصوف در ایران و بلغارستان»، ویکتور تراجانوفسکی دانشجوی دکترای انستیتو قوم شناسی و مردم شناسی اسکوپیه از مقدونیه با مقاله « طریقت بکتاشیِ درویش ها در مقدونیه، روندها و چشم اندازهای جغرافیائی و فرهنگی » و دکتر یلیس یرولووا از بلغارستان با مقاله « نگاهی دوباره به تکیه اکیزیلی بابا به منزله مکانی مقدس و توریستی» به ارائه مطالب خود پرداختند.

در حین ارائه سخنرانی های این پنل، خبرنگار رادیو صوفیا درخواست مصاحبه می کند. در بیرون سالن گفتگوئی نسبتا مفصل داریم و از اهداف برگزاری این همایش و نیز ابعاد مختلف روابط فرهنگی ایران و بلغارستان می پرسد که به فراخور پاسخ می دهم . در پایان مصاحبه می گوید می توانید آموزه اصلی عرفان اسلامی را در جمله ای کوتاه بیان کنید که این بیت حافظ که « آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است   با دوستان مروت، با دشمنان مدارا » را برایش می خوانم و حالت چهره اش بعد از ترجمه بیت توسط مترجم مهربان و کوشای رایزنی، نشان می دهد توانسته ام لُب مطلب را به او منتقل کنم.

از بین سخنرانی های پنل دوم، ارائه خانم رومانیائی که با تسلط خوبی صورت می پذیرد به ویژه فرازهائی از آن که منتالیته اروپائی ها و شیوه تعامل آنان با دین و دینداری را توصیف می کند به نظرم جالب می آید.

در آخرین پنل که طولانی ترین نیز هست و خانم سهیلا ترابی فراسانی مدیریت آن را متقبل شده است، خانم دکتر فریناز هوشیار با مقاله « تاثیر اصول ملامتیه در گسترش صوفیسم: پیش درآمدی به طریقت سخت گیرانه »، تسوتلینا دیمیتروونا از بلغارستان با مقاله « افسانه هائی در باره تولد بالیم سلطان و امام باقر – قدرت و تقدس در بالکان قرون میانه » ، دکتر بهمن زینلی با مقاله « طریقت وحدت وجود و تاثیر آن بر تصوف در بالکان »، خانم دکتر شکوه السادات عربی هاشمی با مقاله « گفتمان طریقت حروفیه در بالکان »، خانم دکتر سهیلا ترابی فراسانی با مقاله « بازخوانی عشق و صلح در تصوف عاشقانه: مطالعه موردی ابهر العاشقین»، دکتر علی اکبر جعفری با مقاله « ستیز با تصوف در دوره قاجار در بالکان»، دکتر اصغر منتظر القائم با مقاله « اهل بیت در اندیشه عرفانی بکتاشیه در بالکان» و دکتر دیانا پترووا با مقاله « سنت قربانی در مناسک مذهبی » به ارائه دیدگاه ها و نظرات خود می پردازند.

بخش گفتگو که طبق سنت مالوف نشست های علمی در پایان هر پنل برگزار می شود به سبب عدم تسلط کافی اساتید ایرانی به زبان انگلیسی با ترجمه خوب خانم نورائی فرزند دکتر نورائی استاد اعزامی وزارت علوم به بلغارستان همراه می شود که انصافا با تسلط بالا از پس برگردان مباحث بعضا دشوار طرح شده توسط پرسش کنندگان و شوندگان بر می آید.
در پایان نشست خانم تودووآ از من می خواهد چند جمله ای صحبت کنم که با اختصار از اهمیت این گونه نشست ها آن هم در موضوعی که یکی از مهم ترین حلقه ها در زنجیره روابط فرهنگی و تمدنی ایران با بالکان است یعنی عرفان و تصوف سخن می گویم و اهمیت این امر را به ویژه در زمانه ای که قرائت های افراطی از دین به مثابه بلیه ای فراگیر جهان امروز را تهدید می کند با عنایت به تسامح، رواداری، محبت و عشق به منزله ارکان مهم آموزه های عرفان و تصوف اسلامی دو چندان دانستم. این پیشنهاد را هم طرح کردم که این همایش یا نشست یا هرچه نامش را می خواهیم بگذاریم به صورت متناوب در کشورهای بلغارستان، بوسنی و آلبانی برگزار گردد و به صورت موضوعی ابعاد مختلف تصوف در منطقه بالکان را واکاوی کند..
اعطای گواهینامه شرکت در همایش که در مورد مشابهِ سارایوو مغفول واقع شده بود بخش پایانی برنامه طولانی و قدری خسته کننده امروز را تشکیل می داد.

همایش صوفیسم در بالکان با ضیافت شام رایزنی فرهنگی که در محل رایزنی برگزار شد خاتمه یافت و شرکت کنندگان خارجی این برنامه فرصت آن را یافتند تا با نمونه هائی از غذای ایرانی نیز آشنا شوند.

آزادی در سازماندهی و برگزاری این برنامه انصافا تلاش و اهتمام زیادی به خرج داده و با مشارکت دادن طرف های بلغار و ایرانی، قدم مهم و اثرگذار را که همان ایجاد ارتباط بین نهادهای علمی و پژوهشی دو کشور است برداشته بود.

بازه وسیع مطالب و مقالات ارائه شده در مقایسه با آن چه در سارایوو طرح و ارائه گردید، از فنی تر و تخصصی تر برخورد کردن طرف های برگزاری این همایش چه در ایران و چه در بلغارستان حکایت می کرد و البته سایه بلند صِرفا تاریخی دیدن مباحث نیز مشهود بود. تصوف در بالکان از منظرهای ادبی، کلامی و هنری نیز می باید دیده شود که امید است در تداوم این  برنامه - که از جمله نتایج اولین همایش بود - مد نظر قرار گیرد.

طبعا کاستی های برنامه هائی از این دست باید در ظرف امکانات و مقتضیات موجود بررسی شود و البته مغفول نیز واقع نشود. فراهم آوردن مشارکت شمار بیشتری از پژوهشگران منطقه، اندیشیدن تمهیدات لازم برای ترجمه همزمان برنامه هائی از این دست، انتخاب مکان مناسب با توجه به عنوان برنامه و چاپ خلاصه مقالات به زبان های فارسی و انگلیسی از جمله مواردی است که جا دارد در برنامه های آتی مورد توجه جدی قرار گیرد.

پس از پایان ضیافت شام، خستگی چنان مستولی شده است که بر خلاف قرار اولیه مان با دوستان رایزنی که قرار بود گشتی هرچند شبانه در شهر داشته باشیم، عزیمت به هتل و استراحت را - که زحمتش را خودِ آزادی می کشد و البته در مسیر تلاش می کند گوشه هائی از شهر را نیز نشانم دهد - بر همه چیز ترجیح می دهم.

فردا آخرین روز اقامت در صوفیا است و باید در این فرصت کوتاه حداکثر بهره را برای آشنائی هرچند اجمالی و گذرا با بلغارها ببرم .....

**

سه شنبه 25 اردیبهشت 1397

آزادی برای امروز چند بازدید فرهنگی پیش بینی کرده است و ملاقات و ناهار با کاردار و پس از آن عزیمت به صربستان برای تکمیل سفری که برای من تنظیم شده است.

پس از صرف صبحانه در فضائی دوستانه و صمیمی با اساتید ایرانی شرکت کننده در همایش ، راس ساعت مقرر دوستان رایزنی می آیند تا طبق برنامه از پیش تنظیم شده، با جمع دوستان ، شمائی تاریخی و فرهنگی از بلغارستان و صوفیا را ببینیم.

کلیسای بویانا که از جمله آثار تاریخی ثبت شده در یونسکو بلغارستان است اولین جائی است که با دوستان ایرانی حاضر در همایش به دیدن آن می رویم. اساتید ایرانی اهل تاریخ اند و انتخاب برای آنان معقول است و به جا.

این کلیسا یکی از کلیساهای ارتدوکس بازمانده از دوران قرون وسطای بلغارستان است که در دامنه کوه ویتوشا، در حومه صوفیا واقع است و از معدود آثاری در این قلمروست که از آن دوران تا کنون دست نخورده باقی مانده است. وسواس راهنما که هم در شمار اعضای بازدید کننده از آن و هم در مواظبت افراد و پاییدنِ آنان در تعاملشان با بنا خودنمائی می کرد هم پر بیراه نبود. چه برای کشوری که خود را یکی از مهدهای تمدن و فرهنگ اسلاوی می داند، حفظ این یادگار ارزشمند اهمیت خاص خود را دارد.

گفته می شود ساخت این کلیسا در سه مرحله انجام شده است . بال شرقی این کلیسای دوطبقه در قرن دهم و یازدهم ساخته شده و بعدها در قرن سیزدهم، در دوره امپراتوری دوم بلغارستان،  بال میانی به آن افزوده شده است ، و نهایتاً در اواسط قرن نوزدهم و با گسترش ضلع غربی کلیسا، این بنا به شکل امروزی خود درآمده است . کلیسای بویانا شهرت جهانی خود را در واقع مدیون نقاشی‌های روی دیواره‌هایش هست که از سال 1259 تا به امروز به زیبایی هرچه‌ تمام‌تر دستاوردهای فرهنگی – هنری بلغارستان در قرون‌وسطی را به نمایش گذاشته اند.
راهنما مفصل از دیوارنگاره های کلیسا می گوید و ارزش تاریخی و هنری آن را با شوق و شعفی خاص تشریح می کند.  

بیش از 240 نگاره بر دیوارهای این کلیسا خودنمائی می کنند که هرکدام از آن‌ها به باور کارشناسان و اهل فن، ارزش هنری و تاریخی بالایی دارند. تصویرهایی از سباستاکراتر کالویان (Sebastocrator Kaloyan) و همسرش دسیسلاوا (Desislava)، کنستانتین تیخ آسن (Tikh Asen)، و ملکه ایرنا (Tsaritsa Irene) قدیمی‌ترین نقاشی‌های کلیسا هستند که تا به امروز حفظ‌ شده‌ اند. 18 نقاشی ایوان غربی کلیسا تصاویری از زندگی سنت نیکلاس را نشان می‌دهند که یکی از حامیان اصلی کلیسا بوده است. همچنین قدیمی‌ترین پرتره‌ی موجود از ایوان ریلا (Ivan of Rila)، اولین زاهد بلغار که صومعه ریلا را پایه‌گذاری کرد، در میان نقاشی‌های قدیسان کلیسای بویانا قرار دارد.
 
نمای بیرونی آجری و تقریبا بی روح این کلیسای تاریخی هیچ تناسبی با آن چه در داخل به روی بیننده روی می گشاید و دست او را می گیرد و به عمق قرون وسطی می بَرَد،  ندارد. تصاویر شمایل گون قدیسان کلیسای ارتدوکس که به شیوه ای به هم پیوسته و نه به صورت قاب های جدا، دیوار های کلیسای کوچک و تاریخی بویانا را مزین ساخته اند ، برای آن که دستی در مطالعه تاریخ و فلسفه هنر دارد و به ویژه به نقش و جایگاه تصویرگری از قدیسان در هنر نقاشی قرون وسطی علاقمند است ، موجی از سوال و ایده و اندیشه را پدید می آورد و به تاملاتی عمیق وا می دارد.

از کلیسا راهیِ موزه ملی تاریخ بلغارستان می شویم. صوفیا در قیاس با بلگراد با وجود نزدیکی بیشتر به اتحادیه اروپا و عضویت در ناتو، هنوز چهره ای بلوک شرقی دارد. بناها و طراحی خیابان ها و گذرها، شهرهای روسیه را – و نه مسکو – به ذهن متبادر می سازد و زمختی خاصی دارد. این را در مسیر بلگراد به صوفیا نیز به نوعی متوجه شده بودم. جاده تا در قلمرو صربستان بود، هموار و سرسبز و همراه با امکانات جاده ای خوب بود که نمونه اش را در سوپرمارکت جنبِ پمپ بنزینی که وصفش را کردم می شد دید ولی به محض ورود به قلمرو بلغارستان، انگار قدم به سرزمینی با اختلاف محسوس شهرنشینی گذاشته اید. هم جاده ها به خوبی و همواری جاده های صربستان نبود و هم از تسهیلات و امکانات جاده ای آن سوی مرز چیزی به چشم نمی خورد. و البته گذر از مرز و ورود به قلمرو بلغارستان خیلی سریع تر و سهل تر از آن چیزی که تصور می کردم صورت پذیرفت. چیزی در حد توقف در عوارضیِ بزرگراه های خودمان.

موزه ملی تاریخ بلغارستان، طبعا برای مردمان کشوری که خود را واجد تاریخی افتخار آفرین در بالکان می دانند و عنوانِ سردمداری و فضل تقدم جهان اسلاو را به نوعی برای خود قائلند، اهمیت ویژه ای دارد و از این روست که بلغارها تلاش زیادی برای سوق دادن جهانگردان خارجی به بازدید از این محل به عمل آورده و می آورند. موزه که در بردارنده حدود 650 هزار اثر از ادوار مختلف تاریخی این ملت است، بیش از 40 سال قدمت دارد که از سال 2000 میلادی به محل سابق اقامت تئودور ژیوکوف آخرین رهبر کمونیست این کشور منتقل شده است. بنائی معظم، با شمایلی شکوهمند و سالن هایی مجلل که به ویژه سقف های زیبا، پرنقش و نگار و لوسترهایش جلب توجه می کنند.

موزه بنا به دوره های تاریخی تقسیم بندی شده است و در سالن های مجلل و باشکوه خود، آثار پرشماری را به نمایش گذارده اند که طیفی وسیع و متنوع از آثار تاریخی پارینه سنگی بلغارستان تا دروان مدرن آن، از نمادهای قرون وسطائی تا لباس های محلی و تاریخ تحول و تطور آن ها را در بر می گیرد و سالنی جدا که به دوره تاریخی کمونیستی بلغارستان اختصاص دارد. و طُُرفه این که درست در آستانه ی ورود به این سالن، پرچم های بلغارستان و اتحادیه اروپا قرار دارد و ویترین هائی به نمایش گذارنده جزئیات مراحل امضای عضویت بلغارستان در ناتو و اتحادیه اروپا و این انتخاب مکانی برای نمایش و به یادآو.ری مدام این فرآیند، در دل خود چه سخن ها که ندارد. و شاید یکی از سخن ها این که شمائی که در این سالن با چهره ای باشکوه از بلغارستانِ دورانِ شوروی مواجه می شوی، یادت باشد آن بلغارستان به تاریخ پیوسته است و این کشور، انضمامش به مهم ترین رقیب های استراتژیک روسیه امروز – که به نحوی روز به روز بیشتر داعیه دار احیای نظام دو قطبی پیشین است – را چنان ارج می نهد و قدر می داند که حتی کاغذ و قلمی که با آن این پیوستن رسمیت یافته است، برایش ارزشمند است.

موزه ملی تاریخ بلغارستان برای آنان که عزم شناخت حتی نسبی این کشور، گذشته تاریخی، تحولات و تطورات زمانه اش را دارند جائی است که باید وقت موسعی برای آن در نظر گرفت و این فرصت به سبب ضیق وقت گروه ما، البته فراهم نگشت.

ضیافت ناهار کاردار کشورمان در صوفیا در محل سفارت و نشست صمیمانه دوستان با وی، برنامه بعدی است که به سرعت انجام می شود و به همراه آزادی عازم فرودگاه صوفیا می شوم تا به بلگراد بازگردم و آخرین صفحات گشت هشت روزه ام در بالکان را طی یک و نیم روز در صربستان ورق بزنم.

توقف کوتاه و گذرا در صوفیا که حتی فرصت دیدن درست خیابان های اصلی شهر را نیز برایم میسر نساخت امکان ارزیابی دقیق و درست از بلغارستانِ امروز را فراهم نیاورد و آنچه در وصف این کشور گفته شود جز به قول جلال « ارزیابی شتابزده » ای نخواهد بود. برداشت اجمالی ام از بلغارستان، کشوری است که هرچند دل در گروه اتحادیه اروپا و پیمان آتلانتیک شمالی دارد ولی نتوانسته و نمی تواند از میراث کهن اسلاوی خود دست بشوید و برای غربیانِ امروز، که جهانی سازی و انضمام به هویت هائی همانند اتحادیه اروپا، مستلزم وداع با هویت های ملی است، به ویژه هنگامی که این هویت به صورت خاص در تضاد و تقابل با هویت لاتین – کاتولیک شکل گرفته است، بلغارستان همچنان غیرِ خودی است. و حتی در قیاس با صربستانی که آخرین دژِ روسیه در بالکان به شمار می رود، با وجود مصائب اقتصادی و تحریم های سهمگین، توسعه نایافته تر ( البته به سبک وسیاق توسعه اروپای غربی ) و روسیه مانندتر است.
بگذرم. مجالِ بیش گفتن از کشوری که یک و نیم روز در آن توقف داشته ای و آن هم بیشترش به حضور در نشستی دانشگاهی و بازدید از دو مرکز تاریخی و فرهنگی گذشته است نیست و بیش از این گفتن شایسته هم نیست.

فرودگاه صوفیا، از فرودگاه های بلگراد و سارایوو بزرگتر و مجهزتر است. در صف انتظار پرواز، گفت و گوی دوستانه ای با مسافری مجار دارم که تا متوجه می شود ایرانی هستم با شوق و ذوق از خیام و سعدی و فردوسی می گوید و در پاسخ من که از کجا با این بزرگان ادب ایران آشنا شده ای از دوست صمیمی اش می گوید که باعث آشنائی اش با ادبیات و فرهنگ ایرانی بوده است و به این آشنائی اش می بالد. و من بیشتر به خود و میراث شکوهمند ادب و فرهنگم می بالم. و برای ما ایرانیان چه افتخارآفرین است که از چنین بزرگان و گوهرهای دریای معنی و ادب و معنویت برخورداریم که فرسنگ ها آن سو تر، دوستداران ادب و هنر، بی آن که زبان و قوم ومذهب بشناسند ، به احترامشان کلاه از سر بر می دارند.

 از مجارستان می پرسم و زبان مجاری که چقدر با زبان های اسلاوی منطقه قرابت دارد که می گوید هیچ و خود صادقانه اعتراف می کند که زبان ما زبان بسیار سختی است و در پاسخ سوال من که توضیح بیشتر از او می خواهم جمله ای کوتاه و گویا می گوید و آن این که دستور زبان مجاری یکی از دشوارترین دستور زبان هاست چرا که استثناهای آن بیش از قاعده هاست.

پرواز صوفیا به بلگراد کوتاه است و راحت . و در فرودگاه بلگراد پرواز تل آویو بر زمین نشسته است و خیل جماعتِ یهود با آن کلاه های خاص شان، صفی طولانی تشکیل داده اند که خروج من از فرودگاه را قدری به تاخیر می اندازد. از حسن تصادف، انصاری هم قدری دیر می آید و به نوعی تاخیر هردوی ما، یکدیگر را خنثی می کنند.

از شب قبل انصاری با واتس آپ برنامه هایی که تدارک دیده است را نهائی کرده ایم. اهتمام و مسئولیت شناسی اش واقعا تحسین برانگیز است. خیرخواه همکار خوب و صمیمی رایزنی نیز انصافا در همراهی کم نمی گذارد و از اکنون هویداست از یک روزی که در صربستان هستم، توشه ای خوب برخواهم گرفت ...

**

از فرودگاه مستقیم به سوی مرکز شهر روان می شویم  و تا ساعت 6 بعداز ظهر که با صفری در دانشگاه قرار گذاشته ایم، کاله مگدان یا همان قلعه میدان که از جاذبه های گردشگری بلگراد است را می بینیم. به تعبیر یکی از بازدیدکنندگان این قلعه، بازدید از این محل و قدم زدن در دژ بلگراد، مانند سفر به گذشته است. قلعه ای که هم دژ های مربوط به دوران پیش از میلاد در آن واقع است، هم دیوارهائی از صربستان دوران قرون وسطی و هم آثاری از امپراتوری اتریش مجارستان را در خود جا داده است. شمار قابل توجهی توریست هم که اغلب آن ها از شرق آسیا هستند در حال گشت و گذار در این ارگ تاریخی اند.

اِشراف این ارگ به دو رود ساوا و دانوب و ساخت آن در ملتقای این دو رودخانه، زیبائی خاصی به ان داده است. با همه این ها  به نظرم می رسد با وجود ارزش و اهمیت تاریخی این مکان، آنگونه که شایسته است به عنوان یک مرکز مهم تاریخی و جاذبه جهانگردی، به آن توجه نشده است. شاید زمان بازدید ما نشان نداد آن چه را که انتظار می رود در مکانی شبیه این محل و با این ارزش و اهمیت به نمایش گذاشته شود. و البته جای یک راهنمای حرفه ای هم خالی بود تا از جزئیات ساخت این قلعه، تاریخ پر نشیب و فراز آن و روزهائی که بلگراد با این قلعه در تاریخ درازِ خود دیده است بیشتر و دقیق تر بگوید.

از قلعه میدان به خیابان کِنِز میخائیلووا رهسپار می شویم. خیابانی که یادآور پیاده راه های پایتخت های بزرگ اروپائی مثل شانزه لیزه پاریس، کِرتنِر اشتراسه وین و یا آربات مسکو است. از آربات مسکو عریض تر است و البته بافت و شکلی متفاوت دارد. شاید آربات بیشتر نماد روسیه با آن تعداد پر شمار مغازه های صنایع دستی اش باشد ولی اینجا کنز میخائیلووا تشخص بیشتری دارد و شاید از این روست که آلمانی ها، فرانسوی ها و آمریکائی ها مراکز فرهنگی شان را در این خیابان به مامنی برای حضور پرشمار آنانی که به تفرج در این خیابان زیبا می پردازند مبدل ساخته اند. شمار نسبتا زیاد کتابفروشی ها هم در این خیابان جلب توجه می کند بر عکس فرهادیه سارایوو که حداقل من در آن کتابفروشی ای ندیدم. بنا به کنجکاوی همیشگی ام سعی می کنم سری به اکثر کتابفروشی ها بزنم و نمی توانم علاقه خود به دانستن آثاری در باره ایران یا از ایران را پنهان کنم. با کمال تاسف جز یک کتابفروشی که ترجمه صربی قصه های سبلان محمدرضا بایرامی را به زور در آن پیدا می کنم، در دیگر کتابفروشی ها اثری از ادبیات کلاسیک یا معاصر ایران به چشم نمی خورد. بگذریم از این که پرسپولیسِ مرجان ساتراپی در چند کتابفروشی در بهترین جا و ملاء عام قرار داشت. و این ها همه علایم این است که فضای فرهنگی و ادبی صربستان در تسخیر جریان غالب بر جهان نشر است. این از دیگر آثاری که در ویترین های کتابفروشی ها خودنمائی می کند نیز پیداست.

به موعدمان با صفری نزدیک شده ایم. سری به اتاق ایران در دانشگاه بلگراد می زنیم. همانجائی که در دانشکده زبان های شرقی دانشگاه بلگراد به اهتمام زنده یاد سلیمانی به آموزش و پژوهش در باره زبان و ادبیات فارسی اختصاص یافته است. به یاد پیگیری های پرشمار آن عزیز می افتم و خون دلی که خورد و  کم لطفی هائی که در حقش شد و مسیری که این اتاق که در ابتدا قرار بود در یکی از بهترین موقعیت های مکانی دانشکده قرار داشته باشد پیمود و نهایتا با تاخیر و اهمال در تامین بودجه لازم، به مکان فعلی، که البته موقعیت مکان قبلی را ندارد، منتقل شد.  

اتاق در نظر گرفته شده که شکل مستطیلی و دراز آن در نگاه اول حسابی توی ذوق می زند و امید می رود که با طراحی، تجهیز و چینش مناسب که با توضیحات صفری و انصاری قرار هم بر این است ، این شکل تعدیل شود، در حوزه ریاست دانشکده واقع شده و تلاش دوستان معطوف بر این است که تا آغاز سال تحصیلی جدید، بهره برداری از آن آغاز شود.
به همراه صفری و انصاری از کلاس زبان فارسی که در گوشه ای دور افتاده از دانشکده برپاست بازدید      می کنیم. جمع قابل توجهی از علاقمندان زبان فارسی دور هم جمع شده اند و زین قند پارسی که به بالکانه   می رود شکر شکن اند. گپ و گفتی کوتاه با فارسی آموزان داریم و جمع صمیمی شان را همراه با استاد مهربانشان که زمزمه محبت اش آنان را حتی دیر وقتِ روز به مکتب زبان عشق و زیبائی آورده است،  ترک می کنیم. حضور صفری با این میزان از اشتیاق و ابتکار عمل و ذوق و علاقه، نعمتی است نادر در حوزه آموزش زبان فارسی در خارج از کشور . امید که آنان که باید، قدرش را بدانند...

در ادامه گشت و گذارمان در پیاده راه کنز میخایلووا همراه با انصاری از نمایندگی موسسه گوته که جائی خوب در این خیابان زیباست دیدن می کنیم و گپ و گفتی کوتاه با یکی از کارکنان این موسسه داریم. بر خلاف مرکز فرهنگی فرانسه که قدری بالاتر از این موسسه است، در گوته خبری از مراجعه کننده آنچنانی نیست. البته محل کلاس های آموزش زبان آلمانی در طبقات فوقانی است و نمی توان به صِرف وضعیت فعلی، قضاوت دقیقی از میزان استقبال صرب ها از فرهنگ و زبان آلمانی نمود. توضیحات مسئول مربوطه حاکی از اقبال خوبِ صرب ها به زبان آلمانی و برنامه های متنوع و مرتب موسسه گوته در زمینه معرفی فرهنگ، زبان و ادبیات آلمانی در بلگراد و دیگر شهرهای صربستان بود.
ازدحام علاقمندان در مرکز فرهنگی فرانسه که در همین راسته واقع شده است و همزمان در حال برگزاری دو برنامه با مخاطبان انبوه است توجهم را جلب می کند . کاش فرصتی بود از نزدیک و دقیق با شیوه اجرای برنامه های این مرکز آشنا می شدیم که بی تردید درس های زیادی برای آموختن دارد و در بردارنده الگوها و شیوه های کارآمدی در معرفی فرهنگ و هنر کشوری خارجی به مردمان کشور میزبان است.

صرف شام در یکی از اندک کافه های حلال شهر، در حالی که صفری هم به ما پیوسته است و باب بحث و گفتگو در خصوص مسائل مختلف در فضائی صمیمی باز شده و میزبانی و و پذیرائی ویژه صاحب کافه هم مزید بر علت شده است، پایان بخش روزی خاطره انگیز و طولانی است که از هتلی در قلب صوفیا شروع و به هتل M در بلگراد ختم شد.

چهار شنبه26 اردیبهشت 1397

امروز آخرین روز گشت و گذار هشت روزه ام به بالکان است و تا پیش از پرواز به استانبول، طبق برنامه ریزی انصاری، در ساعات آغازین صبح عازم نووی ساد می شویم. شهری در کمتر از صد کیلومتری بلگراد اما با دنیائی تفاوت. به زاگرب خیلی شبیه است البته در اندازه هائی به مراتب کوچک تر و جالب است که در اروپا تفاوت تمدن ارتدوکس با کاتولیک آشکارا به چشم می آید و این را حتی در فضای عمومی و معماری شهرها نیز می توان به عینه حس کرد.

میدان قدیمی و تاریخی شهر با کلیساهای کاتولیک و ارتدوکس که گویای هویت متنوع این شهرند، از جمله اماکن دیدنی نووی ساد به شمار می روند.

و جنبه هائی از تفاوت دو مذهب ارتدوکس و کاتولیک را در شکل و شمایل کلیساهایشان، تزئینات داخلی و حتی صندلی هائی که در کلیسای کاتولیک، مومنان را به نشستن و گوش سپردن به آوای ماورائی پیچیده در کلیسا دعوت می کند می بینیم که  در آن سوی ، در کلیسای ارتدوکس، ادای احترام عمیق شما باید حتما در حالت ایستده انجام پذیرد و نیمکت ها جز برای استراحت سالخوردگان و یا آنانی که توان ایستادن ندارند تعبیه نشده است.

میدان آرام مرکزی شهر با کافه هایی که گوشه گوشه میدان شما را به لختی غنودن فرا می خوانند، جلوه ای خاص به این بخش زیبای شهر نووی ساد بخشیده است.
 
موسسه فرهنگی ماتیتسا صرپسکا که یکی از مهم ترین و معتبر ترین نهادهای علمی و فرهنگی صربستان است مقصد بعدی ماست. نهادی که در سال 1826 همزمان با رهائی صربستان از قرن ها اشغال توسط عثمانی ها در بوداپست مجارستان بنا نهاده شده و در سال 1864 به نووی ساد منتقل شده است. دوره نزدیک به چهل ساله استقرار این موسسه در بوداپست هم انگار دوره تعامل و تطابق با منتالیته و فرهنگ اروپائی بوده است تا روند انتقال فرهنگی صرب های قرن ها تحت سیطره امپراتوری عثمانی به مردمانی در تراز تمدن اروپائی به خوبی طی شود و شده است.

دراگان استانیچ رئیس موسسه ماتیتسا صرپسکا با روئی گشاده و شوق و علاقه ای فراوان از زمینه ها و ضرورت های همکاری های فرهنگی و هنری ایران و صربستان می گوید . سفرش به ایران همزمان با نمایشگاه بین المللی کتاب امسال و در ذیل هیئت نمایندگی رسمی صربستان که میهمان ویژه نمایشگاه بود، علاقه اش به ایران را بیش از پیش افزوده است و به تقویت این همکاری ها توجه و اهتمام جدی دارد.

اهل شعر و ادب است و پیگیر شدید انتشار آنتولوژی شعر معاصر ایران و قول مساعدت و همکاری لازم در این زمینه را می دهد. در مذاکره آشکارا نشان می دهد که تحت تاثیر سفرش به ایران قرار گرفته و از این رو از هر اقدامی برای تقویت مناسبات فرهنگی دو کشور استقبال می کند.

من هم تقریبا به تفصیل به طرح کارهای مشترکی که می توانیم به ویژه در حوزه ادبیات و هنر معاصر ایران در صربستان انجام دهیم می پردازم و قدری از تجربه های موفقی که در روسیه داشته ایم می گویم.

بازدید مفصلی از مجموعه تحت مدیریتش می کنیم. در بردارنده بیش از سه نیم میلیون جلد کتاب است و از آنجا که در جریان جنگ دوم جهانی کمتر از بلگراد در معرض آسیب واقع شده است، به نوعی مرکز خود را مخزن منحصر به فرد آثار مکتوب صربستان می داند و البته حق هم دارد.
موسسه ماتیتسا صرپسکا به گفته وی تقریبا نزدیک به دو هزار عضو پیوسته دارد که در دپارتمان های مختلف از جمله زبان و ادبیات،  علوم اجتماعی، علوم طبیعی، هنرهای زیبا، هنرهای کاربردی، موسیقی و نسخه شناسی مشغول به فعالیت هستند. حاصل کار این پژوهشگران در قالب مقالاتی در ده نشریه علمی موسسه به چاپ رسیده یا در تدوین دائره المعارف صربستان، دائره المعارف زبان صربی و ... بکار گرفته     می شود. به مجلات منتشره از سوی موسسه می بالد و یک نسخه از مجلات SYNAXA و LITERARY LINKS & MATICA SRPSKA را به من هدیه می دهد . دو مجله ای که دوره انتشارشان فصلنامه است و به زبان انگلیسی اند و در تورق اولیه، مجلاتی وزین و با محتوا به نظر می رسند.

بازدید و ملاقات خوبی بود و از زمینه های گسترده کار عمیق و ماندگار در حوزه فرهنگی در صربستان حکایت می کرد.

به بلگراد بر می گردیم تا طبق برنامه ریزی صورت گرفته از کتابخانه ملی صربستان در این شهر دیداری داشته باشیم. زودتر از موعد مقرر می رسیم و فرصتی فراهم می شود تا کلیسای ساوای مقدس که مهم ترین کلیسای صربستان است را ببینیم.  فضای کلیسا عجیب به کلیسای مسیح منجی در مسکو شبیه است. و جالب است که می گویند روسیه در حال بازسازی این کلیساست و بخش زیرزمین آن آماده شده که چندی پیش با حضور لاوروف افتتاح شده است. با دوستان به زیرزمین کلیسا می رویم و شدت تشابه آن با فضای همانند آن در کلیسای مسیح منجی به شگفتی ام وا می دارد. تشابهی عجیب که البته قدری امروزی تر و مدرن تر از گونه مسکوئی آن است و طبیعی هم هست.

در کلیساهای فاخر و فخیم مسیحی اعم از ارتدوکس و کاتولیک همیشه این سوال در ذهنم موج می زند که این هیمنه و شکوه ظاهری چگونه می تواند و می خواهد معنویت و دین و خداجوئی را ترویج نماید.

زمان دیدار از کتابخانه ملی صربستان فرا رسیده است. کتابخانه ای که به تعبیر زیبای انصاری، چونان ققنوسی برخاسته از دل آتش بالکان، یادگار بخشی از آن چیزی است که در گذر ایام به ویژه در خلال جنگ خانمان سوز دوم جهانی، بر سر صربستان و فرهنگ و دانش آن آمده است. کتابخانه ای است با بیش از شش میلیون جلد کتاب و اثر مکتوب که ذخیره ارزشمندی برای فرهنگ این کشور به شمار می رود. راهنما که بانوئی است جوان و جذاب،  با حوصله و مهر تمام به خوبی تاریخ تحول و شکل گیری این بنای معظم و زیبا را برایمان توضیح می دهد. دردآور آنجاست که می شنویم در جریان جنگ دوم جهانی تمام آثار موجود در این کتابخانه از بین رفته است که نمونه هائی از آثار سوخته در ویترین هائی در مدخل ورودی کتابخانه، بازدید کننده را با ابعاد فاجعه ای که فرهنگ این مردم را در مقطعی از زمان دستخوش سخت ترین تلاطم ها کرده است آشنا می سازد.

طراحی نمادین ورودی این کتابخانه و مسیر حرکت که از یک سو در بالا با نمادهای عصر دیجیتال و در زیرِ پا موکت مندرس کفِ مسیر، که شاید در خود این پیام را دارد که در تقابل عصر دیجیتال با کتاب کاغذی یا به تعبیری عام تر سنت با مدرنیسم دست بالا را مدرنیسم دارد و خواه ناخواه غلبه با نمادهای مدرن است.

تقسیم بندی کتابخانه موضوعی است و تالارهای مطالعه آن با صندلی های مخصوصی که ویژه همین کتابخانه طراحی شده اند و به تعبیر ظزیف و ظنز آمیز راهنما ضد خواب اند، فضائی ویژه را در کتابخانه ملی صربستان به وجود آورده است.

راهنما می گوید کتابخانه روزی نزدیک به هزار نفر بازدید کننده دارد که به صورت حضوری و مجازی به منابع آن دسترسی دارند.

گُله به گُله و در هر بخش هم، یادمان مشاهیر و نویسندگان معروف صرب، مراجعه کننده را با گذشته شکوهمند ادبی و فرهنگی این کشور آشنا می سازد. جائی میز کار و قلم ودوات و وسائل شخصی ایوو آندریچ که افتخار ادبیات صرب است خودنمائی می کند و جائی دیگر از یکی دیگر از شعرا و نویسندگان بزرگ با به نمایش گذاردن اتاق کار و مطالعه اش یاد می شود.
همانگونه که ورود به کتابخانه در فضائی نمادین صورت می پذیرد، طراحی خروجی آن نیز به نحوی است که برای رسیدن به درب خروجی باید از دالانی بگذرید که با ماسه های سفید پر شده و جای پاهای روی ماسه ها نماد نخستین گام های دوستداران دانش و فرزانگی و طالبان علم و ادب این سرزمین است که در آینده، چه بسا به ستارگانی درخشان در علام ادب و هنر مبدل شوند.

انصافا ساختمان کتابخانه، طراحی نمادین و منحصر به فرد آن و حس خوبی که راهنما در بازدید از آن القاء می کرد، معرفی جذابی از فرهنگدوستی صرب ها را فراهم کرده بود و حس احترام و شوق را در بازدید کننده بر می انگیخت.

دیدار با سفیر کشورمان در صربستان و طرح برخی مسائل کاری ، آخرین برگ سفر به این کشور است. کشوری که برایِ منِ ایرانی هم احترام بر می انگیزد و شوق و علاقه و خونگرمی مردمانش جلب توجه می کند و هم به سختی می توان آن را از تاریخی که احاطه اش کرده است و به ویژه در سال های دهه نود میلادی شکل و شمایلی خاص به آن بخشیده است جدا کرد.

ازسفارت که بیرون می آئیم خیرخواه پیشنهاد بازدید از آرامگاه تیتو که در جوار سفارت قرار گرفته است را می دهد و انصاری به سبب زمان اندکی که تا پرواز مانده است آن را رد می کند و من هنوز از این پشیمانم که چرا نخواستم حتی برای دقایقی فرصت دیدار از آرامگاه مردی که مدل و نمونه ای جدید از کشورداری را در سال های اوج جنگ سرد به جهانیان معرفی کرد را داشته باشم....

بالکان مجمع الجزایر اقوام و ادیان در دل اروپا و از جهات مختلف همانند قفقاز با همه پیچیدگی های سیاسی، فرهنگی،  قومی و مذهبی است. فرصت هشت روزه سفر به گوشه ای از این سرزمین پر رمز و راز، جز آن که به ثبت تصاویری لحظه ای از ابعاد گوناگون زیست مردمان این منطقه بینجامد، حاصلی دیگر نداشت که البته امید آن دارم توصیف این تصاویر در سفرنامه حاضر ( اگر بتوان نام آن را سفرنامه گذاشت ) ، به کار آنان که دل در گرو شناخت عمیق تر جنبه های مختلف فرهنگ، سیاست و اجتماع این مردم دارد بیاید.

صحنه ای در بلگراد، هنوز در ذهنم مانده است و اثراتش تا امروز نیز باقی است. پس از بازگشت از نووی ساد، به همراه انصاری برای خوشامدگوئی به بازیکنان تیم ملی والیبال کشورمان که برای برگزاری جام جهانی به صربستان آمده بودند به فرودگاه رفتیم. تیم ملی والیبال به همراه مربیان و سرپرست و عوامل اجرائی پس از توفقی کوتاه در فرودگاه به محلی خارج از بلگراد می رفتند. دختری کوچک با چهره ای معصومانه و زیبا، در جمع مستقبلین بود که کاشف به عمل آمد دختر کمک مربی صرب تیم ملی والیبال کشورمان است. دیدار دختر و پدر پس از مدت ها دوری شوق انگیز بود و دیدنی و اشک های لغزان بر گونه های مرمرین دخترک در لحظه ای که پدر پس از ساعتی بودن با دختر،  او را برای همراهی با تیم ترک     می کرد دیدنی تر و تاثر برانگیزتر . ناخودآگاه در ذهنم اشک های کودکان بیگناه بوسنیائی در سال های تلخ و سیاه جنگ فجیع بوسنی نقش بست که خود به چشم خویشتن می دیدند که جانشان می رود ...

به پایان آمد این دفتر
حکایت همچنان باقی است

   
  

نظر شما:
نام:
پست الکترونیکی:
نظر
 
  کد امنیتی:
 
 
 پربیینده ترین مطالب
  برنامه نجات یونان به سرانجام رسید
  گام‌های قطر برای حمایت از لیر ترکیه
  پیروزی دیپلماسی یونانی یا عقب‌نشینی ترکیه
  تیراندازی به سمت سفارت آمریکا در ترکیه
  زندگی سیاسی تروتسکی
  اعزام بوکسور گلستانی به مسابقات مجارستان
  یونان، هشت سال تحریم و مبارزه
  حاصل واژگونی اتوبوس در لهستان: سه کشته
  ستاره آرسنال، در لیگ رومانی لژیونر شد
  عکس/ دهکده زیبایی در مجارستان
  عکس/ پیرترین تمساح جهان درگذشت!
  اسماعیلت را قربانی کن!
  رکورد مسابقه تنبلی در مونته نگرو شکسته شد
  هفته فیلم صربستان در خانه هنرمندان ایران
  بازگشت یونان به بازارهای مالی جهان
 
 
 
::  صفحه اصلی ::  تماس با ما ::  پیوندها ::  نسخه موبایل ::  RSS ::  نسخه تلکس
کلیه حقوق محفوظ است؛ استفاده از مطالب با ذکر منبع بلامانع است
info@iranbalkan.net
پشتیبانی توسط: خبرافزار