صفحه اول     سیاسی     اقتصادی     اجتماعی     ورزشی     فرهنگی     تصویری     تماس با ما     تبلیغات     پیوندها     RSS  
سه شنبه، 2 آبان 1396 - 03:56   
  تازه ترین اخبار:  
 
 آخرین مطالب
  مسلمانان بوشنیاک بین اسلام هراسی و افراط گرایی
  مردم ما فرار از واقعیت را دوست دارند
  بازدید گزارشگر ویژه سازمان ملل از لهستان
  شرایط برانکو برای تمدید با پرسپولیس
  برگزاری انتخابات شهرداری‌ها در کوزوو
  بازی تیم ملی با اوکراین قطعی شد
  درجمهوری چک آندره بابیس به پیروزی رسید
  انتخابات اسلوونی؛ بوروت پاخور در آستانه پیروزی
  حزب میلیاردر اهل چک؛ پیشتاز انتخابات پارلمانی
  جضور ایران در نمایشگاه کتاب بلگراد با 500 عنوان کتاب
  عکس/ آیدا بگیچ کارگردان بوسنیایی
  بازداشت ۱۱۰ مطبوعاتی دیگر در ترکیه
  آماده‌سازی انتخابات ریاست‌جمهوری روسیه
  عزم ایران برای گسترش همه‌جانبه روابط با ترکیه
  اطمینان رسانه یونانی از بازی انصاری‌فرد
- اندازه متن: + -  کد خبر: 26895صفحه نخست » یادداشتدوشنبه، 17 مهر 1396 - 22:21
خاطرات رئیس سازمان انرژی اتمی
محمود فاضلی
  

در چهارمین روز ماه مهر و در پنجمین روز هفته دفاع مقدس که با دهه اول ماه محرم در تقارن بود برای دیدار با علی اکبر صالحی معاون فعلی رئیس جمهور و رئیس سازمان انرژی اتمی و با هدف آخرین هماهنگی‌ها برای انتشار کتاب خاطراتش که از سوی «گروه علمی تاریخ شفاهی وزارت امور خارجه» به مدیریت آقای حسن علی بخشی در دست تهیه است و بزودی در اختیار علاقه‌مندان به حوزه تاریخ شفاهی قرار خواهد گرفت عازم محل کار ایشان در این سازمان شدیم. گویا همه شرایط برای این دیدار براحتی و سادگی فراهم شده بود و دقایقی بعد این دیدار بدون هیچ تشریفات ویژه و سختگیرانه‌ای آغاز شده بود.در لحظات ابتدایی ورود به محل دیدار،آرامش همیشگی ایشان در پذیرش مراجعین کاملا به چشم می‌آمد. پیراهن سیاه ایشان نشان می‌داد که در این ایام به سوگ شهادت امام حسین (ع) نشسته است. بدون هیچ درنگی پرسش‌ها مطرح می‌شد و ایشان با تواضع و متانت همیشگی آنها را پاسخ می‌گفت و در مقابل بعضی از پیشنهادها برای کاستن و یا اضافه کردن مطالب، نه تنها هیچ اصراری نداشت بلکه براحتی آنها را می‌پذیرفت که آنهم از سر تواضع بود.

به گزارش پایگاه تحلیلی – خبری ایران بالکان (ایربا) به نقل از اعتماد، کتاب خاطرات علی اکبر صالحی که بزودی از سوی اداره نشر وزارت خارجه در اختیار علاقه‌مندان قرار خواهد گرفت بی‌شک یکی از جذاب‌ترین کتاب های خاطرات تاریخ شفاهی پس از پیروزی انقلاب اسلامی است. برای چنین پیشداوری دلایل مختلفی وجود دارد. او دومین وزیر خارجه ایران پس از محمدجواد ظریف است که خاطراتش را در اختیار علاقه‌مندان قرار خواهد داد. این خاطرات به دلیل سمت‌های مختلف علمی، دانشگاهی و سیاسی دکتر صالحی در ریاست دانشگاه صنعتی شریف (دو بار)، نماینده ایران نزد آژانس بین‌المللی انرژی اتمی در وین (به مدت پنج سال)، معاون آموزشی وزارت علوم (دوبار)، معاون علمی و آموزشی سازمان همکاری اسلامی در جده (4 سال)، رئیس سازمان انرژی اتمی (دوبار)، وزیر امور خارجه (بیش از سه سال) و عضویت در هئیت مذاکراه کننده هسته‌ای ایران فضای بسیار مناسبی جهت متنوع کردن این کتاب فراهم کرده است.بی‌تردید ایشان به دلیل خدمات بی‌شمارش در عرصه‌های مختلف علمی، دانشگاهی، دیپلماسی و هسته‌ای در طول بیش از 4 دهه از عمرش، او را به یک چهره ماندگار در تاریخ ایران تبدیل کرده است.

کتاب با زندگی‌نامه اجداد ایشان آغاز می‌شود. او از طرف پدری اصالتا اهل طالقان است، اما بعدها اجداش از طالقان به برغان قزوین می‌آیند. این دو منطقه از دهستان‌های همجوار هستند. به استثناء پدرش که متولد قزوین است سه تا چهار نسل اجداش در کربلا به دنیا آمده است.

صالحی در چهارم فروردین 1328 در عشق آباد حسین(ع) در شهر کربلا به دنیا آمده است.او خود در این زمینه می‌گوید:«السلام علیک یا اباعبدالله» و السلام علیک یا قمر بنی هاشم» اینها جملاتی هستند که همیشه احساس می‌کنم روح من با آنها پیش از تولد انس گرفته و بارها از زبان مادربزرگوارم شنیده‌ام». صالحی در شش سالگی و براساس اصرار خودش به پدر،مشغول به کار شده است:«شش ساله بودم که به پدر گفتم می‌خواهم کار کنم.گفت: می‌خواهی چه کار کنی؟ گفتم:می‌خواهم کاسبی کنم. آنقدر اصرار کردم تا راضی شد و من مشغول فروش اجناس مختلف در کنار مغازه پدرم شدم. دوستان پدر می‌آمدند و اذیتم می‌کردند؛ یکی پول می‌داد و یکی نمی‌داد. گاهی عصبانی می‌شدم و به پدر شکایت می کردم و ایشان به جای دوستانش حساب می‌کرد. در هر حال این کار را دوست داشتم».

پدر بزرگ صالحی او را برای ثبت نام به مدرسه «اخوت» کاظمین می‌برد. او خاطره این ثبت نام را چنین به یاد می‌آورد:«من دوست نداشتم به مدرسه بروم. یادم است راه نمی‌رفتم و پدر بزرگ مرا می‌کشید، همن طور پاهایم روی زمین کشیده می‌شد تا به مدرسه رسیدیم. در سال اول ابتدایی ظاهرا خیلی بچه درس خوانی نبودم، چون بازگوشی می‌کردم و بیشتر علاقه‌مند بودم که در کوچه سرگرم بازی باشم.از محیط مدرسه خوشم نمی‌آمد. چون حس می‌کردم آزادی‌ام محدود شده، روح آزاد اندیشی داشتم». او از خاطرات تلخش در این ایام چنین یاد کرده است« آن وقت‌ها در عراق خیلی بحث عرب و عجم مطرح بود. در کاظمین و در کوچه‌ای که ما زندگی می‌کردم مشخص بود چه کسانی ایرانی هستند به همین خاطر بچه عرب‌ها می‌آمدند و فریاد می‌زدند:عجم، عجم. رفتار آنها خیلی بد و بسیار تحقیرآمیز بود و ما را شهروند درجه دو می‌دانستند.در آن عالم کودکی خیلی ناراحت می‌شدم چرا که به کشورم ایران تعصب داشتم. از همان دوران بچگی حس وطن دوستی شدیدی داشتم، شاید علت آن به خاطر تحقیر ایرانی بودن بود که مشاهده می‌کردم».

بخش دوم کتاب به تحصیلات خارج از کشور صالحی، دبیرستان شبانه روزی سوریه، رفتن به لبنان و ثبت نام در مدرسه شبانه روزی، ورود به کالج بین‌المللی، ورود به دانشگاه آمریکایی بیروت، آشنایی با امام موسی صدر به عنوان الگویی در زندگی وی، تاسیس جنبش امل  و جایگاه اجتماعی این جنبش شیعی لبنان، خاطرات وی از جنگ 1967 اعراب و رژیم صهیونیستی، سفر امام موسی صدر به لیبی، جنبش حزب الله لبنان، ارتباط با دوستان فلسطینی، تحصیل در آمریکا، انتخاب رشته مهندس هسته‌ای و اخذ مدرک دکترا در سال 1356اختصاص یافته است.
صالحی در بهار 1358 به همراه عده‌ای از مقامات داخلی آماده سفر به کشور لیبی می‌شود و پیشنهاد شهید عباسپور برای این سفر که جلال‌الدین فارسی  هماهنگی آنرا برعهده دارد، می‌پذیرد:«در این سفر خود آقای جلال‌الدین فارسی نیامد و فقط برای اعزام این هیات برنامه‌ریزی کرده بود. جلال‌الدین فارسی از شخصیت قذافی بسیار خوشش می‌آمد، ولی من برعکس ایشان، قذافی را آدمی بی‌هویت و بی‌برنامه می‌دانستم. روز سفر که به فرودگاه رسیدم، دیدم عکس بزرگی از قذافی را در کنار عکس امام خمینی (ره) گذاشته بودند. ناراحت شدم. امام یک رهبر و یک شخصیت صاحب ایده بود، ولی قذافی یک کودتاچی بی‌هویت بود که به شکل تصادفی قدرت را به دست گرفته بود».

در بخش چهارم کتاب صالحی که ریاست دانشگاه صنعتی شریف را پذیرفته است به موضوعاتی همچون «عدم استفاده از ماشین بنز اشرافی دانشگاه که در زمان سید حسین نصرخریداری شده بود، فعالیت‌های گروههای سیاسی در دانشگاه، ترورهای سیاسی سال 60 یاد کرده و ماجرای دو موتور سوار که برای ترور رئیس دانشگاه صنعتی شریف آمده بودند را چنین شرح داده است:«سرکوچه پیاده شدم و به سمت منزل که کوچه‌ای سربالایی است، حرکت کردم. هوا هنوز روشن بود. زنگ خانه را زدم، ناگهان دو جوان موتور سوار نشسته بودند. با شتاب به من نزدیک شدند. یکی از آنها از روی موتور پیاده شدند، جلو آمد و تفنگ را روی سینه‌ام گذاشت گفت:اسمت چیست؟ گفتم:این چه طرز سئوال کردن است؟ اصلا تو کی هستی؟با صدای خشن‌تری پاسخ داد:حرف زیادی نزن! اسمت چیست؟ گفتم اسمم علی است. گفت: چه کاره‌ای؟ گفتم: معلمم. عمدا اسم و عنوانم را کامل نگفتم. نگاهی به دوستش کرد و گفت: عوضی گرفته‌ایم. فورا سوار موتور شد و آنجا را ترک کرد. آنها فکر کردند که اشتباه گرفته‌اند، ولی برای ترور رئیس دانشگاه صنعتی شریف آمده بودند».

صالحی خاطره خود را از علاقه‌مندی آقای خاتمی رئیس جمهوری وقت برای انتصاب وی به عنوان نماینده ایران در آژانس بین‌المللی اتمی و مخالفت اولیه آقای آقازاده رئیس وقت سازمان انرژی اتمی به تصور اینکه همسر وی خارجی و فرانسوی! و همچنین عرب بودن صالحی به دلیل آشنایی وی به زبان عربی! در کتابش شرح داده است. او در نشست خصوصی با آقازاده تلاش کرده است او را از این دو اشتباه درآورد. در همین ایام یازده نفر دیگر برای این ماموریت به آقای خاتمی معرفی می‌شوند ولی ایشان گفته بودند که انتخاب من فقط صالحی است. یعنی اگر قرار باشد که من انتخاب کنم نظرم آقای صالحی است.

صالحی در خاطراتش همکاری خود را با شخص البرادعی مدیر کل وقت آژانس بین‌المللی انرژی اتمی را چنین یاد کرده است:«آژانس کمیته خاصی متشکل از تعدادی از سفرا تشکیل داده که راجع به بودجه آژانس کار کنند. البرادعی توصیه کرده بود که بنده هم جزء 8 نفر باشم. کم کم با ایشان بیشتر آشنا و رفیق شدیم و با زبان عربی با هم صحبت می‌کردیم و این همزبانی تا آنجا اثرگذاشت که اعتماد متقابل برقرار شد. آنقدر با هم رفیق شده بودیم که در خیلی از مسائل به من اعتماد می‌کرد. من هم سعی می‌کردم با او صادقانه رفتار کنم. اینگونه کم کم دلخوری‌های گذشته ایشان از کشورمان زدوده شد. البرادعی احترام خاصی برای انقلاب ایران قائل بود و این مطالب را هم در کتاب خاطراتش به نام «عصر فریب» و مصاحبه‌هایش راجع به ایران گفته است. او در مصاحبه‌هایش تاکید کرده است که به هیچ وجه نباید ایران را با کشورهای دیگر منطقه مقایسه کنید. ایرانی‌ها فصل دیگری را باز کرده‌اند و متاسفانه عرب‌ها عقب افتادند».

صالحی در جای دیگر کتاب خاطراتش از البرادعی را چنین ادامه می‌دهد«زمانی که در وین به عنوان نماینده ایران در آژانس بین‌المللی انرژی اتمی بودم مدیر کل آژانس در اختیار البرادعی بود. وقتی به تهران می‌آمدم و گزارش می‌دادم، بعضی از دوستان طوری صحبت می‌کردند که گویی از عالم غیب خبر دارند و همه چیز را می‌دانند. آنها با صراحت و با تاکید می‌گفتند:این آقای ابرادعی که شما از او تعریف می‌کنید، جاسوس آمریکاست؛ یعنی به همین راحتی استدلال می‌کردند که چون ایشان مدیر کل یک سازمان بین‌المللی است، پس حتما جاسوس آمریکا است. البته از همان زمان این موضوع به نظرم بعید بود و به دوستان یادآور می‌شدم که احتیاط کنید و یک درصد احتمال بدهید که برداشتتان درست نباشد. البته بعدها فهمیدند، ولی دیگر خیلی دیر شده بود.

راوی در این بخش ورود ایران به شورای حکام، بازدید البرادعی از نطنز، شیطنت بی‌فایده منافقین در خصوص قصد ایران برای غنی سازی و رد ادعای این گروه از سوی البرادعی، بهانه گیری غربی‌ها در این زمینه و تلاش آنها برای تصویب قطعنامه در محکومیت ایران، تاسیس گروه جنبش عدم تعهد در وین وامضای پروتکل الحاقی را شرح داده است.

صالحی خاطره خود را از اشغال سفارت انگلیس در تهران چنین شرح می‌دهد: اوایل بحران سوریه بود. می خواستند در سازمان همکاری اسلامی راجع به عضویت سوریه تصمیم‌گیری کنند؛ یعنی کشورهای عربی تلاش می‌کردند به بهانه حمله به سفارتخانه‌های کشورهای خارجی در دمشق، سوریه را از سازمان مذکور اخراج کنند.به همین خاطر ولید المعلم، وزیر امور خارجه سوریه به من زنگ زد و خواهش کرد که شخصاً به این نشست بروم و از کشورش حمایت کنم. چون سوریه تنها مانده بود و کسی این کار را نمی‌کرد. من نیز قبول کردم و برای حمایت از سوریه و بیان اینکه حمله به سفارتخانه‌های خارجی، کار دولت سوریه نیست و خشم مردم است، به عربستان رفتم.

وارد جده شدم. در راه رسیدن به ساختمان سازمان همکاری اسلامی در بزرگراه در حرکت بودم که یک‌دفعه خبر اشغال سفارت انگلیس در تهران را به من منعکس کردند. خیلی عجیب بود. تصور کنید بنده در حال رفتن به جلسه‏ای بودم که بگویم در موضوع تعرض به سفارتخانه‌های خارجی و خصوصاً عربی، دولت سوریه نقشی ندارد و عده ای سرِ خود این کار را می‌کنند که یک‌دفعه به من اطلاع دادند سفارت انگلیس در تهران اشغال شد! در ابتدا باورم نمی¬شد و گفتم: شوخی نکنید؟! این هم یکی از آن تناقضات است.

با وقوع این حادثه چه چیز به ذهن شما خطور می‏کند؟ انگار کسی آنجا پشت پرده می‏دانست که من برای چه هدفی به نشست سازمان همکاری اسلامی رفته ام.در آن لحظه خیلی ناراحت شدم. از راننده خواستم خودرو را در کنار بزرگراه متوقف کند تا ببینیم قضیه چه بوده است. بلافاصله با آقای سردار احمدی مقدم فرمانده نیروی انتظامی تماس گرفتم و گفتم: سردار! این چه وضعی است؟ مگر شما پلیس دیپلماتیک ندارید؟ بالا رفتن از دیوار یک سفارت خارجی چه معنایی دارد؟ ایشان هم پاسخ دادند: کار مردم است، تلاشمان را کردیم ولی نتوانستیم جلوی آن‌ها را بگیریم...

فوراً با همکاران در وزارت خارجه تماس گرفتم و گفتم که حتماً کسی را به سفارت انگلیس بفرستند تا پیش سفیر بماند تا خدای نکرده آسیبی به وی نرسد.کمی از بروز حادثه گذشته بود که ویلیام هیگ که آن موقع وزیر خارجه انگلیس بود تماس گرفت. به او متذکر شدم که: از اتفاقی که افتاده متأسفم؛ مردم قانون را در دست خودشان گرفتند و ما نتوانستیم آن‌ها را کنترل کنیم. این اقدام در حقیقت ناشی از خشم مردم ایران نسب به رفتارهای شما و اتفاقاتی است که در دنیا و در منطقه ما رخ داده است و پلیس هم نتوانسته جلوی آن را بگیرد. شما به رابطه تاریخی‌ دو کشور در گذشته واقف هستید؛ البته من نمی¬خواهم توجیه کنم و وظیفه داشتیم تا آنجا که توانستیم نگذارم این اتفاقات بیفتد؛ ولی بروز این حادثه خارج از توان بنده بوده است و در آن شرایط، اوضاع از کنترل ما هم خارج شده بود. یک عده، خودسر این کار را کرده اند و هیچ ربطی به دولت ندارد. خواهش می¬کنم این را سیاسی نکنید. الان در جده هستم، ولی دارم مسائل را پیگیری می‌کنم...

ایشان هم تشکر کرد و گفت: آقای صالحی! موضوع این نیست. مطلب نگران کننده این است که پنچ - شش نفر از کارکنان ما در ساختمان دیگر سفارت انگلیس در خیابان شریعتی (باغ قلهک) مفقود شده اند و ما هیچ خبری از آن‌ها نداریم و نمی دانیم که الآن کجا هستند. ممکن است بلایی به سرشان آمده باشد؟! ما از سرنوشت آن‌ها بی خبریم...او چند بار تأکید کرد: آقای صالحی، سرنوشت آن‌ها برای من مهم است.گفتم: نگران نباشید، یقین دارم اتفاقی برای آن‌ها نیفتاده است. من این را با جدیت دنبال می¬کنم. به شما اطمینان می دهم که این مسئله را سریعاً حل و فصل خواهیم کرد.واقعاً در برابر این وضعیت من چیزی برای گفتن نداشتم جز اینکه بگویم متأسفم. البته عذرخواهی نکردم و تنها کاری که در آن شرایط می توانستم انجام بدهم این بود که هم اظهار تأسف بکنم و هم تلاش کنم که وزیر امور خارجه انگلیس را آرام کنم و به ایشان اطمینان بدهم که تمام سعی خود را برای حل این موضوع بکار خواهم گرفت.
شایان ذکر است که قبلاً با ویلیام هیگ در نیویورک ملاقات داشتم. بار اول خیلی با غرور آمده بود، ولی رفتارش را تعدیل کرد. در این دیدار از من پرسید: چرا به سفیر ما آگرمان (پذیرش) نمی¬دهید؟ چرا نمی¬گذارید سفیر ما به تهران بیاید و سفیر شما هم به لندن بیاید؟آن موقع هنوز دو کشور در پایتخت¬های یکدیگر سفیر نداشتند. گفتم: به تهران که برگردم موضوع را پیگیری خواهم کرد. به ایران که برگشتم موضوع پذیرش سفیر انگلیس و از سرگیری روابط دو کشور را در دستور کار قرار دادم.

سپس این سفیر پیش من آمد که رونوشت استوارنامه خود را تحویل دهد. به او گفتم: آقای سفیر! می¬خواهم در مورد چند موضوع با شما صاف و پوست کنده و بدون روتوش صحبت کنم. کشور شما در این 300-200 ساله اخیر، هر جا که توانسته به ایران ضربه زده است. مردم ما خاطره خوشی از عملکرد دولت شما ندارند؛ آخرین آن‌هم همان حکومت ملی بود که به کمک آمریکایی‌ها ساقطش کردید. کلاً عملکرد شما در ایران مثبت نیست. البته ما قبول داریم که دولت انگلیس یک دولت کارکشته در سیاست است؛ اصلاً علم سیاست را شما پایه¬ریزی کرده¬اید؛ هزار سال است که دنیا را با همین سیاست تفرقه بینداز و حکومت کن، اداره کرده¬اید و خوب هم اداره کرده¬اید. واقعاً آفرین، ولی ما نیز آموخته¬ایم و تصور نکنید که مانند گذشته یک کشور دست و پا بسته هستیم. به او توصیه کردم که از رفتارهای تردید برانگیز پرهیز کنید و اگر نیاز به مشورت باشد ما آماده¬ایم.

اما سه ماه بعد از این تجدید روابط، اشغال سفارت به وقوع پیوست؛ یعنی یک عده قلیلی آبروی یک ملت تاریخ ساز و تمدن ساز را به راحتی بردند. این حرکتشان با اسلام جور نبود. نباید فراموش کنیم که این دیپلمات ها، از هر کشوری که باشند در پناه بلاد اسلامی هستند؛ آن‌ها مهمان ما هستند؛ اگر دوست نداریم اینجا باشند، خیلی شفاف به آن‌ها بگوییم که از کشورمان خارج شوند. نباید به آن‌ها امان نامه بدهیم و بیایند و بعد به آن‌ها این‌طور تعرض کنیم. باز جای شکرش باقی است که آسیب جسمی به کسی وارد نشد، در آن صورت مسئله بسیار پیچیده تر می شد.

متأسفانه برخی رسانه ها به‌جای حمایت از وزارت امور خارجه، مطالبی علیه آن نوشتند که برخی از این مطالب را به‌عنوان نمونه نگه داشته ام. دوست دارم شما مطالب این روزنامه¬ها را در زمان حادثه سفارت بخوانید تا ببینید برخی از مسئولین ما راجع به این اقدام چه مواضعی گرفتند. البته من نمی خواهم اسم کسی را ببرم، ولی معلوم بود که بیان این مواضع، نشأت گرفته از یک جریان کاملاً سیاسی بود. مثلاً نوشته بودند: ما باید قبل از سفارت انگلیس، وزارت امور خارجه را اشغال می¬کردیم و قبل از سفیر انگلیس، باید تکلیف وزیر امور خارجه را روشن می¬کردیم.

من این تصور را دارم که این افراد حاضر بودند حتی مملکت را در معرض خطر قرار بدهند تا به اهداف و مقاصد سیاسی خودشان برسند.در چنین شرایطی ما فقط صبر پیشه کردیم و چیزی نگفتیم تا اینکه رهبر فرزانه انقلاب به کمک ما آمدند؛ یعنی نهایتاً حضرت آقا به این مسئله ورود پیدا کردند و بعد از ورود ایشان، این نیروهای سرخود ساعت 23 آن روز از سفارت انگلیس بیرون رفتند. به نظرم اگر حضرت آقا ورود پیدا نمی کردند این مسئله حل نمی شد. حضرت آقا در خصوص اشغال سفارت فرمودند: این کارِ خیلی بدی بود...

   
  

نظر شما:
نام:
پست الکترونیکی:
نظر
 
  کد امنیتی:
 
 
 پربیینده ترین مطالب
  شرایط برانکو برای تمدید با پرسپولیس
  عزم ایران برای گسترش همه‌جانبه روابط با ترکیه
  عکس/ آیدا بگیچ کارگردان بوسنیایی
  انتخابات اسلوونی؛ بوروت پاخور در آستانه پیروزی
  بازداشت ۱۱۰ مطبوعاتی دیگر در ترکیه
  مردم ما فرار از واقعیت را دوست دارند
  درجمهوری چک آندره بابیس به پیروزی رسید
  جضور ایران در نمایشگاه کتاب بلگراد با 500 عنوان کتاب
  حزب میلیاردر اهل چک؛ پیشتاز انتخابات پارلمانی
  آماده‌سازی انتخابات ریاست‌جمهوری روسیه
  بازی تیم ملی با اوکراین قطعی شد
  برگزاری انتخابات شهرداری‌ها در کوزوو
  بازدید گزارشگر ویژه سازمان ملل از لهستان
  خبر جریمه بانک‌های ترکیه شایعه است
  اطمینان رسانه یونانی از بازی انصاری‌فرد
 
 
 
::  صفحه اصلی ::  تماس با ما ::  پیوندها ::  نسخه موبایل ::  RSS ::  نسخه تلکس
کلیه حقوق محفوظ است؛ استفاده از مطالب با ذکر منبع بلامانع است
info@iranbalkan.net
پشتیبانی توسط: خبرافزار