توضیح ایربا: این مطلب در واقع بخش چهارم و پایانی مقاله بلندی است که آقای دکتر خلیلوویچ نگاشته اند و بخش های پیشین آن قبلا در معرض دید مخاطبان گرامی قرار گرفته است.
نمی توان انکار کرد که آموزش اسلامی اسلاوهای جنوبی، در آغاز سدهی بیستم، به دلایل گوناگون وارد دورهی بانشاطی گردید. این امر به دلیل گسترش مواد درسی و ورود زبان و رسم الخط بومی آن منطقه به نظام آموزش رسمی دین بود. نقش اصلی در تحقق بسیاری از اصلاحات مثبت در نظام تعلیمات دینی عموماً مرتبط با شخصیت عالم برجسته و نستوه با گرایش صریح تجددطلبانه، «مَحمد جمالالدین افندی چاوشِویچِ» بوده است، که فعالیتهای پربرکت وی در مقام رهبر جمعیت اسلامی بوسنی و هرزگوین، در دورهی زمانی از 1913 تا 1930، اکثر محققان را قانع ساخته است که همه از او به عنوان مهمترین رییس العلمای اسلاوهای جنوبی تا به امروز یاد کنند. لیکن، آن چه باید زیر ذرهبین تحقیق قرار گیرد میزان موفقیت نیروی روحانیت است در این که در متن اصلاحات سریع مدارس علمیه تا چه حد موفق بوده اند.
در باب اصلاحات مدرسهی علمیهی قورشوملیا، که از سال 1921 رسماً به نام مدرسهی غازی خسروبیگ شناخته شد، در همان ابتدا نظرات متضاد از سوی نمایندگان اصلی نیروی روحانیت ارایه میشد. حتی «مجلس علما» در زمینهی برنامهی مدارس علمیه دو نظرسنجی آموزش اسلامی را، یکی به سال 1910 و دیگر طی 1912-1911، برگزار کرده بود. در جلسهی دهم نظرسنجی اسلامی، مورخ 31 دسامبر 1911، «احمد افندی بورِق» بر اصلاحات محدود پافشاری میکند، به این معنا که دروس متداول عرفی فقط تا سال ششم مدارس علمیه تدریس شوند تا طلاب در دو سال پایانی بتوانند صرفاً بر تحصیل علوم شرقی متمرکز شوند. در همان جلسه، جمالالدین چاوشویچ و علایبیگویچ به مخالفت با وی برخاسته و تأکید کردند که دروس عرفی باید در همهی سنوات تحصیلی تدریس شوند.
مجادلهی مذکور، نمونهای بود از خط مشیهای متفاوت دو جریان نیروی روحانیت در باب اصلاحات مدارس علمیهی آن منطقه. طبق دیدگاه نخست، که مورد حمایت شاکر افندی پانجا و منیب افندی قورکوت، دو عضو نمایندگی دولت در امور اوقاف و مجلس علما هم بود، امکان اصلاحات غالبا طرد و پیشنهاد میشد که برخی از دروس عرفی در سنوات ابتدایی مدارس علمیه حاضر باشند و یا آن که طلاب، تحصیلات عرفی خود را در یکی از مدارس غیر دینی، چون دارالمعلمینِ سارایوو، تکمیل نمایند. به واقع، اجازه داده نمیشد از نظام ضروری آموزش سنتی ترکیه عدول شود، گو این که فارغ التحصیلان مدارس علمیه صرفاً به عنوان خطیبان، معلمان دین، مدرسان علوم دینی، قضات و مفتیها به فعالیت خواهند پرداخت.
دیدگاه مبتنی بر اصلاحات اساسی با قوت از سوی جمالالدین چاوشویچ دنبال میشد و در این مسیر مسئول اوقاف غازی خسروبیگ، یعنی متول�'یچ و برخی دیگر از اعضای نظرسنجی آموزش اسلامی از کمک و حمایت از او دریغ نمیورزیدند. آنها در نظر داشتند در کنار زبان عربی، از رسم الخط لاتین و زبان بومی هم در تدریس استفاده شود و به دروس عرفی، ضرورتاً، در طول تمام تحصیل و نه فقط در سنوات ابتدایی پرداخته شود.
به هر حال، مدرسهی علمیهی غازی خسروبیگ در دورهی حکومت اتریشمجارستان، به سرعت، ورودیهای اولیهی خود را، به دلیل انتقال طلاب به مکتب نواب و دارالمعلمین، از دست میداد، و آییننامههای آن، در شرایط نوین، تقریباً غیر قابل اجرا شده بود. بین دو جنگ جهانی، سقوط نسبی نظام آموزشی مدارس علمیه تنها به ظاهر، در نگاه مسلمانان معتقد اسلاو جنوبی، با فعالیت دو مدرسهی معروف عرفی با تعداد قابل ملاحظهی دروس اسلامی، یعنی «مدرسهی شریعت و قضا» و «دبیرستان شریعت» که عموم مردم آنها را به مدارس مسلمین میشناختند، جبران میگشت. همچنین، در سال تحصیلی 1936-1935 «مدرسهی عالی اسلامی شریعت و کلام»، در تراز دانشکده، بازگشایی شد که استاد برجستهی دانشکدهی علوم اسلامی سارایوو، پروفسور دکتر انس کاریچ، به حق، در آن نمونهای از کالج علیگره را، به شیوهی مدرن مسلمین اسلاو جنوبی، مشاهده میکند.
اما محمد جمالالدین چاوشویچ، در تأملات خود در باب تجدد، همواره به اروپا و دستآوردهای اروپایی و غربی در زمینهی علم، تکنولوژی و سازمانهای رسمی اشاره میکند. در همین فضا، در آغاز سال 1900، در نشریهی مدرنیستی «بوشنیاک»، مقالهای در هفت قسمت با عنوان «حسن تدبیر، نصف تقدیر»، در ارتباط با وضعیت اسفبار نظام آموزشی مسلمین اسلاو جنوبی به طبع رسید که نویسندهی آن فردی ناآشنا به نام میری ضیا میباشد. پروفسور کاریچ، به خاطر بیانات صریح و انتقادات شدید نویسندهی این مقاله، با فتانت متوجه میشود پشت آن نام، جمالالدین چاوشویچ پنهان شده است که آن روزها هنوز در استانبول به تحصیل علوم دینی مشغول بود. میری ضیا مکرراً به مدارس علمیهی سنتی حمله و بیان میکند که دلیل اصلی جهالت مسلمانان اسلاو جنوبی این است که تمام علوم اسلامی به متون کهن، همچون کتاب شروط صلاة، محدود شده است. وی مینویسد آموزش در مدارس علمیه، محتوایی بیجان است که نه به مسلمانان و نه به اسلام در آن منطقه فایدهای خواهد رساند. میری ضیا بر این نکته اصرار میورزد که اسلام به همهی علوم موجود در عصر متأخر و موسوم به علوم دنیوی، اعتماد میکند و لذا اشتباه است علوم دنیوی، غیر اسلامی قلمداد شوند، زیرا اعراب بودند که، مثلاً، جفرافیا را متحول ساختند. از آن رو که نویسندهی مقالهی مذکور علاقهمند به دارالمعلمین است، میگوید در مدارس علمیه، خود علم تماماً مورد غفلت واقع شده است و مدارس علمیه برخوردار از هیچ کدام از روشهای صحیح و اصول تدریس نبوده و عموماً به خوابگاه برای محصلان مدارس رشدیه مبدل شده اند.
ممکن است گمان شود ادعاهای فوق از سوی دانشمند تجددگرا سید جمالالدین اسدآبادیای مطرح شده است؛او در مقالهاش با عنوان «لکچر در تعلیم و تربیت» اظهار میکند همهی علوم اسلامی، کمابیش، مخدوش، کهنه و بدون منشأ اثر اند. وی در بسیاری از مقالات عروة الوثقی و در برخی از مقالههای فارسی خود تأکید میکند فقه، اصول، کلام، فلسفه و همهی علوم شرعی و عقلی سنتی فایده خود را از دست داده اند.
در حالی که جمالالدین چاوشویچ آرزو میکرد نهادهای مسلمانان منطقه را بر پایهی رهآوردهای علمی اروپای مدرن تجدید حیات کند، مَحمَد خانجیچ (1944-1906) ایدهی تجدید حیات مسلمانان را بر مبنای اصول مستحکم سنت قطعی و تجربهشده و تاریخ مورد وثوق آنها در ذهن میپروراند. عالم عظیم القدر و نویسنده و متفکر بینظیر، با عمری کوتاه اما بسیار پربرکت، محمد افندی خانجیچ، به اعتقاد نگارندهی این سطور، درخشانترین گوهر، با خودآگاهی دینی غیر قابل تردید، در تاریخ اندیشهی معاصر مسلمین اسلاو جنوبی است. درونیترین لایههای حیات مسلمانانِ دردمند آن روزگار از منظر هستیشناختی، مسایل اجتماعی و اخلاقی جهان مدرن، بیصبرانه در انتظار ارایهی تحلیلهای مفصل او بوده اند. تحلیلهایی که به مجموعهی فضای دینمداری در آن منطقه طراوت بخشیده و همچنین گاهگاهی برخی از مواضع علمی یا فعالیتهای خاص عجولانهی سیاسی وی را احتمالاً به چالش می کشید.
محمد خانجیچ معتقد است نشریات مسلمانان تجددگرا ارزشهای حقیقی هویت آسمانی اسلام را ترویج نمی کنند و در این زمینه، وی تنها نشریهی سنتگرای «حکمت» را تمجید میکند که در شهر توزلا توسط برادران چوکیچ با تحصیلات بسیار ممتاز در علوم سنتی اسلامی به طبع میرسید. خانجیچ در سال 1930 چنین مینویسد: "مسلمانان سه مجله و یک روزنامه دارند. یکی از مجلات حکمت نام دارد. این مجله تلاش میکند از اسلام دفاع کند، اما در مورد دو مجلهی دیگر، مسلمانان از روشهای مدون آنها در دفاع از اسلام راضی نیستند. در مورد آنها حتی میتوان گفت که به اسلام حملهور میشوند."
خانجیچ با بهرهگیری کامل از دانش سنتی علوم اسلامی که وی شاخههای اصلی آنها را، به جز فلسفه و عرفان، در حد عالی میشناخت، با جدیت به دفاع از طبیعت و اصول معرفت دینی برمیخاست. وی ابایی نداشت که در این رابطه حتی با عالیترین نمایندگان رسمی جمعیت اسلامی و مثلاً با رییس العلمای وقت، «فهیم سپاهو» هم در موقعی وارد مباحثهی طاقتفرسا شود که رییس العلما، به سال 1939، در مقالهای با موضوع «تفسیر مسایل شرعی و حقوقی در منطقهی ما» از تفسیر شریعت طبق پیشرفت زندگی و علم معاصر جانبداری و از نقطهنظرات خانجیچ پیرامون برخی مسایل روز آن زمان انتقاد نموده است.
خانجیچ در جواب مینویسد راه و روش مورد نظر او در نوشتههایش در زمینهی مسایل دینی مورد نیاز مسلمین اسلاو جنوبی، در مقالهی رییس العلما مورد طعن واقع شده است. وی بیان میکند که این مسأله مهمترین مسألهی دینی است، چون از راه و روشی بحث میکند که مطابق آن باید مسایل دینی تفسیر شوند. فهیم سپاهو در بخشی از مقالهی خود، تأکید میکند فقهای متقدم، برخی از مسایل شرعی و حقوقی جزیی مرتبط با فروع را میتوانستند بر اساس عرف و عادت تفسیر کنند و لذا این سؤال مطرح میشود که چرا امروزه هم، تحت شرایط زمانی سختتر، نتوان تفاسیری را متناسب با پیشرفت زندگی و علم معاصر ارایه کرد که باز در محدودهی شریعت مقدس بماند.
خانجیچ در پاسخ به این نکته اشاره میکند که مؤلف مقاله دچار خودرأیی بسیار شده و خواسته است در پرتو قیاس با تغییر برخی احکام بر اساس عرف و عادت، اجازه دهد که احکام شریعت بر طبق «پیشرقت زندگی» و «علم معاصر» تغییر کند و باز هم در محدودهی شریعت مقدس باشد. خانجیچ، با تسلط عالمانهی ممتازی، توجه ما را به این نکته جلب میکند که سپاهو، با هدف کسب تدریجی موافقت مخاطبین، به جای اصطلاح «احکام جزییه» از اصطلاح اعم�' «فروع» استفاده کرده است که تمام ابواب فقهی را شامل میشود. البته، خانجیچ پیش از این توضیح داده بود که احکام جزیی مبتنی بر عرف و عادت میباشند و لذا میتوان در حد�' مشخصی آنها را همراه با تحولات زمانی، دستخوش تغییر قرار داد، بر خلاف احکام اصلی و مستقل و همچنین بر خلاف آن جزییاتی که مبتنی بر عرف و عادت نبوده و همیشه غیر قابل تغییر میمانند.
در واقع، وی تعارضی میان احکام فقهی و دستآوردهای علمی مدرن نمیبیند و بیان میکند که اگر قرار نیست، زمانی، شریعت با علم معاصر سازگاری داشته باشد، پس چه احتیاجی به این تفاسیر جدید از شریعت است. در دیدگاه او، سخن بس سنگینی است که گفته شود شریعت، زمانی، با علم معاصر ناسازگاری پیدا میکند، چه این که اگر توجه داشته باشیم که شریعت از سوی خدای علیمی نازل شده است که گذشته، حال و آینده در علم او مساوی اند، باید بگوییم که هیچ وقت هیچ حکم شرعیای با علم واقعی و حقیقی تعارض نخواهد داشت، و هیچ ناسازگاریای بین شریعت و علم نیست، بلکه این ناسازگاری محصول تخیل کسانی است که عمق این مسأله را نمیدانند. نتیجهی خانجیچ این است که شریعت، چون تعارضی با علم پیدا نمیکند، لذا با پیشرفت زندگی هم ناسازگار و مانع هیچ ترقی و توسعهای نیست. البته، وی متوجه است که غالباً امر پیشرفت زندگی متأثر از ایدههای ضد اجتماعی میشود و لذا مبارزهی اسلام را علیه چنین ایدههای خلاف طبع اجتماعی با مثال سرمایهداری غربی تبیین میکند که هجمههای آن به قدری وسیع است که، مطابق نوشتهی وی، گاهی نمیتوان از آن دوری گزید هر چند، در نگاه خانجیچ، این هم بدان معنا نیست که آن احکام را باید لغو یا بر طبق پیشرفت زندگی تفسیر نمود.
پرواضح است که محمد افندی خانجیچ، در حاشیهی تصور مطلقاً صحیحش از موقعیت سنت اسلامی در جهان معاصر، این اقتدار را ندارد که علم مدرن دنیوی را از علم قدسی حوزهی معرفتی اسلام آسمانی تفکیک نماید. هر چند به صراحت امکان تعارض میان معرفت دینی و چنان که خود میگوید، علمِ واقعی و حقیقی را نفی میکند، لیکن وی برداشتی از تنگناهای بنیادین معرفتی علم مدرن نداشته و این امر بر وی منکشف نمیگردد که ایدههای ضد اجتماعی، که از آنها سخن به میان میآورد، به واقع محصول مستقیم گرایش ضد سنتی جهان مدرن اند.
علی ای�' حال، محمد افندی خانجیچِ ، بهتر از همهی عالمان معاصر مسلمان اسلاو جنوبی میداند که نهاد آموزش سنتی دین در آن منطقه تا چه اندازه سترگ و غنی بود. او در مقالهای به زبان عربی، در نشریهی رسمی جمعیت دینی اسلامی پادشاهی یوگسلاوی در سال 1933 مینویسد:
"حیات جمعیتهای دینی بر آموزش دینی استوار است و در غفلت از آموزش دینی مرگ دایمی آن جمعیتها نهفته است. بدین جهت، اجداد ما، همچون مسلمین در سرتاسر جهان، چه در زمانهای قدیم و چه جدید، امر تأسیس مدارس را برای ترویج علم دینی مورد اهتمام قرار میدادند. مدارس دینی، که تعدادشان در نواحی گوناگون بوسنی و هرزگوین بسیار بود، به ستارگان آسمان میماندند، شاید نه به لحاظ تعداد، اما حد�'اقل اینچنین بود؛ به این لحاظ که مردم به کمک آن مدارس به صراط مستقیم هدایت میشدند.
بعدها آن مدارس با بخت بد مواجه شدند و زمانه به آنها بیمهری کرد، آنها را از ریشه از بین برد و نور چراغشان به ظلمت گرایید. تنها تعداد اندکی باقی ماندند که همهی ضربات سرنوشت را تحمل کرده و در برابر مشکلات مقاومت کردند، به دلایلی که بر خداوند متعال معلوم است. آموزش در مدارس دینی محدود به علوم دینی نبود، بلکه علومی چون نجوم، ریاضیات، معماری و دیگر دانشها هم در آنها تدریس میشدند. همین وضع در مدارس بوسنی و هرزگوین هم حاکم بود و فارغ التحصیل آن مدارس با بسیاری علوم آشنا بود. او سپس، اگر توان و ارادهی قوی برای توسعهی دانش می داشت، به یکی از پایتختهای اسلامی رهسپار میگشت، زیرا آن شهرها منبع علما و مرکز ارزشها و انسانهای والا بودند. بعد از آن، به سرزمین خود به عنوان عالمی کامل، تام، والا و آشنای با مسایل دینی و دنیوی بازمیگشت. این چنین بودند مجاهدان حقیقی، مدافعان اسلام، تلاشگران در مسیر حفظ و تقویت آن در این مناطق...
اتریش بر آن بود که مدارس دینی را در منطقهی بوسنی و هرزگوین تقویت کند و با همین هدف مکتب نواب را در سارایوو تأسیس نمود تا تعداد مورد نیاز قضات برای این کشور در آن به تحصیل بپردازند، گو این که این هدف را هم داشت که استانبول تنها پناهگاه مسلمانان بوسنی برای تحصیلات دینی نباشد."
باید به این توضیحات اضافه کرد که اتریشمجارستان، پیش از توجه به هر هدف سیاسی، مطمئن بوده است که با تحمیل حوزهی معرفت مدرن، با موفقیت، بر فرهنگ سنتی مسلمانان اسلاو جنوبی غلبه پیدا کرده و بر هویت آنها مسلط خواهد گشت.
جمعبندی
هر فرهنگ و تمدنی بر پایهی تعدادی از مفاهیم بنیادین استوار شده است و در صورتی که آسیبی به آن مفاهیم برسد، حیات آن فرهنگ تداوم نخواهد یافت. لذا اگر فرهنگی این قدرت را داشته باشد که بر فضای حاکم بر مفاهیم فرهنگی دیگر مسلط شده و آنها را از محتوای اصلی تهی نماید و سپس محتوای جدید و متناسب با حوزهی معرفتی خود را بدان تزریق نماید، فرهنگ قبلی را به اسارت گرفته و جایگزین آن خواهد گشت. یکی از مفاهیم بنیادین و شاید اساسیترین مفهوم در فرهنگ اسلامی و همچنین در همهی فرهنگها مفهوم علم است.
در پیگیری جریانهای معاصر مسلمین اسلاو جنوبی پس از تسلط اتریشمجارستان بر آن منطقه، مشاهده کزدیم که غالب قریب به اتفاق آن جریانها علم «جدید» غربی را، حقیقتاً، عامل پیشرفت و حتی آن را میوهی خودآگاهی مسلمین در قرون سابق میدانند. راهبران و نظریهپردازان این جریانها غافل از این حقیقت ماندند که مبانی معرفتی علم «جدید» اصولیترین بنیادهای سنت دینی اسلامی را هدف گرفته، حکم به ازخود بیگانگی جوامع سنتی پیرو شرایع الهی خواهند داد. علم غربی، در عصر روشنگری، با خرافه دانستن علوم الهی، اعتبار و حجیت سنتهای دینی را در صورتی حذف نمیکرد که در قالب ذهن مفهومی بشر به تبیین خود بپردازند و در نقش دین ایدئولوژیک به حیات خود ادامه دهند. اما علم جدید، با غلبهی جریان آمپریستی، همهی آموزههای الهی و گزارههای متافیزیکی را غیر علمی معرفی و قضایای علمی را برای رویارویی با الهیات و مسایل فلسفی بسیج کرده است. در این وضعیت، پس از آشکار شدن شکاکیتی که در حسگرایی پنهان بوده است، تفرعن و نفسانیت انسان به صورت عریان و در قالب اومانیسم، فرهنگ و ذهنیت یک جامعه را تصرف میکند و لیبرالیسم و اباحیت به صورت شریعت مقبول جامعه درمیآید. |