والری پتروف از چهره های مشهور ادبیات بلغارستان، اخیرا نود سالگی خود را پشت سر گذاشت. او که دارای چند مجموعه شعر، نمایشنامه و سناریو می باشد با روحیات ظریف، هنرمندانه، زیبایی شناسانه و اتخاذ میانه روی در رفتارها همچنان بر فرهنگ مردم بلغارستان تاثیرگذار است.
به گزارش پایگاه تحلیلی ��" خبری ایران بالکان (ایربا) به نقل از رسانه های ادبی بلغارستان، والری در سال 1920 در صوفیا به دنیا آمد. پزشکی خواند و در جنگ جهانی دوم به عنوان خبرنگار فعالیت کرد. در سال های بعد به روزنامه نگاری و تهیه کنندگی در رادیو پرداخت. دوره ای را به عنوان وابسته مطبوعاتی بلغارستان در ایتالیا بسر برد. والری آثار شکسپیر را از انگلیسی به بلغاری ترجمه کرده است.
شاعر که در به کار گیری واژه ها از مهارت خاصی برخوردار است در جایی درباره راز پنهان در شیوه نگارشش می گوید: ما با مجموعه ای از نگاه های گوناگون به زندگی مواجهیم. فکر می کنم نباید زیاد سخت گرفت. سعی نکنید همه چیز را جدی بگیرید؛ در غیر این صورت زندگی ممکن است مشقت بار شود. نوشتن آسان نیست؛ دشواری ها و مصایبی دارد. انسان وقتی خود را موفق ببیند طبیعتا احساس سعادت می کند. در مقایسه با نویسندگان دیگر، من فکر می کنم اوقات بیشتری را با کاغذها سپری می کنم. دوست دارم خواننده احساس کند مطالبم راحت و به سرعت نوشته شده است. نوع نگارش من مبتنی بر نکات ظریف سنتی است. شیوه های غیرمعمول ادبی را نمی پسندم. شعر گفتن در قالب های عروضی قطعا دشوارتر از سروده های آزاد و مدرن امروزی است.
عکس هایی در آرشیو
این ابروها و این چشم ها چنان متین اند
که آن دهان هیچگاه به خیانت گشوده نمی شود
و پایین تر، گردنی کشیده و نحیف
که آماده ی بر دار شدن است
ما از پرونده سازی نازی ها خلاص شدیم
این عکس های قدیمی دوستانمان است که مرده اند
وقت مرگ از آن ها گرفته شده
می دانم، با نگاهشان آشنایم
عکس هایی از روبرو و عکس هایی از کنار
باز افکار و اوهام مجرم بودن
به سراغمان می آید و ما را دربرمی گیرد
از عمق چشم ها نگاهمان می کنند
وبعد، رو از ما برمی تابند
والری پتروف در ترجمه نیز چیره دست است. می گوید: "پایبند ماندن به متن اصلی گاه آن قدر سخت است که برای برگرداندن حتی یک پاراگراف ساعتها باید فکر کرد.
والری برای کودکان هم می نویسد. کتاب "پنج قصه" نمایشنامه ای است که برای کودکان منتشر کرده است. او می گوید متاسفانه خیلی دیر به صرافت نوشتن برای کودکان افتادم. من همچنان روح کودکانه ام را محفوظ نگاه داشته ام.
سعادت
شب بود، از ویتوشا می آمدم
در اتومبیل تنها بودم
پیاده هایی حیرت زده در اطراف
و صدای گیتار و آوازها
در عمق تاریکی مطلق
نور چراغ اتومبیل
به یکباره
بر قفای مردی جوان تابید
همین، شاید یک ثانیه بود
و من چه ها که نمی دادم تا
دست نوازشگر او را با انگشتری از جنس آوریل
بر پشتم احساس کنم
نیلوفر میناوند - ایران بالکان (ایربا) |