کد خبر: 7757صفحه نخست » اخبار ویژهیکشنبه، 27 آذر 1390 - 06:04
چرا مولانا چرا اکنون؟
جلال الدین محمد بلخی از منظر سید حسین نصر
در جهانی که عشق و محبت از آن رخت بربسته، مولانا سفیر عالم عشق است و کلام او سفیر سیمرغ ساکن در کوه قافی که از آن آب رحمت بر جویبارهای دنیای خاکی ساری می‌شود.
  

آسمان فرهنگ ایران آسمانی است پرستاره و بسیاری از ستارگان آن طی قرون رهنمای روزگاران وادی حق و حقیقت و طالبان علم بوده و هستند. لذا شایسته است در آغاز این همایش دوروزه پیرامون مولانا جلال‌الدین مولوی از خود بپرسیم چرا مولانا و چرا اکنون.

 چرا به رغم آشنایی روزافزون در غرب با تفکر حکما و عرفای اسلامی و سایر ادیان مشرق‌زمین، عنایتی این چنان گسترده نسبت به آثار مولانا در آمریکا و اروپا دیده می‌شود، تا حدی که کتب اشعار مولانا به زبان انگلیسی بیش از هر شاعر دیگر این زبان که خود از لحاظ شعر و شاعری بسیار غنی است، فروش می‌رود؟

هستند دیگران که لطایف معرفت را بیان داشته و به حل مشکل‌ترین مسایل فلسفی و کلامی پرداخته‌اند. هستند آنان که با زبان ساده و به صورت داستان، رموز حیات آدمی و سر خلقت را عریان ساخته‌اند. هستند آنان که قدم از عالم صورت برداشته و به عالم معنی پیوسته‌اند و با تساهل و تسامح به عقاید و آرمان‌های دیگران روی آورده‌اند. هستند آنان که گوهر هستی آدمی را پرداخته و بزرگی حقیقت انسان بودن را در لوای حقیقت متعالی پروردگار نمایان ساخته‌اند. هستند آنان که معانی باطنی وحی و بعد درونی نبوت و ولایت و رسالت را آشکار ساخته‌اند و در دامن فرهنگ اسلامی ایران، هستند بزرگانی که ظریف‌ترین اندیشه‌های فلسفی و عرفانی را در قالب اشعار دلپذیر عرضه داشته و لباس جمال بر تن گفتار خود پیرامون حقیقت پوشانیده‌اند. ولی کیست که همه این خصال را با هم آمیخته و با عشق به معبود عجین ساخته و راه برای وصول به خانه معشوق را این‌چنان استوار ساخته باشد مگر ملای روم، این صاحب نفس قدسی که هنوز گفتارش قلب را دگرگون می‌سازد و برکت وجودش راهنمای طالبان حقیقت است.

مولانا پیام‌آور آشتی است میان رنگ‌هایی که اسیر محدودیت‌های عالم صورت‌اند و سخنوری است در جست‌وجوی اعتلای آدمی. بشردوستی که هیچ‌گاه امتیاز بین بشردوستی و بشرپرستی را فراموش نکرده، و همواره یادآور شده است که بشردوستی راستین باید به ضرورت مبتنی بر خدامحوری باشد. بشر غربی پنج قرن است که بشر را جایگزین خداوند ساخته و اکنون باید با عواقب این گناه بزرگ به صورت بحران‌های هولناکی که هستی خاکیان را تهدید می‌کند، مواجه شود. مولانا حامل پیامی است مبتنی بر بشردوستی در جهانی که در آن بعد متوالی همواره در مرکز جهان‌بینی او قرار دارد و همین خصلت است که جویندگان جهان معاصر را به سوی او می‌کشاند.

در جهانی که عشق و محبت از آن رخت بربسته، مولانا سفیر عالم عشق است و کلام او سفیر سیمرغ ساکن در کوه قافی که از آن آب رحمت بر جویبارهای دنیای خاکی ساری می‌شود. در عالمی که آغشته با زشتی است و در آن زیبایی به صورت تجمل درآمده است، مولانا بیان‌کننده اهمیت بنیادین زیبایی است، و اوست که در زیبایی تجلی حسن یار می‌بیند و ما را یادآور می‌شود که خداوند زیباست و دوست دارد زیبایی را. هر تجربه از زیبایی برای او دری است به سوی جمال مطلق و یادآورنده آتش عشقی که درمی‌افتاده.

اگر دیوان کبیر بزرگ‌ترین گنجینه عروض شعر فارسی است که در آن بیش از 50 قاعده عروضی به کار برده شده است، دلیلش هماهنگی روح مولاناست با موسیقی شعر عالم غیب، که اوست مفسر بی‌مانند این عالم. اگر مولانا همواره در وجد بود و سماع را از ارکان طریقه خود قرار داد به این علت است که این حقیقت که ما چو چنگیم و تو ناخن می‌زنی، در وجودش تحقق یافته بود و گوش درونش پیوسته الحان آن غنایی را که ابنای آدم در روز الست شنیده بودند، استماع می‌کرد. اشعار او خود ثمره آهنگی است که استاد ازل بر تار وجودش نواخته بود.

مولانا فقیه بود و حکیم، عالم به تمام دانش‌های روز خود از نجوم گرفته تا فلسفه، ولی بیش از همه، مولانا عارف اسرار الهی بود و عاشق سوخته حقیقتی که خام را پخته سازد و پخته را سوخته. او به سری که نفس انسان را به مقام الوهیت متصل می‌سازد، واقف بود و می‌دانست که اتصالی بی‌تکیف بی‌قیاس هست رب‌الناس را با جان ناس گفتار مولانا بحری است بیکران و نمی‌توان حتی به صورت اختصار، تمام نکات شاخص آن را برشمرد. یقینا در طی این دو روز، سخنوران این همایش به بسیاری از خصایص اساسی اندیشه، شعر و شاعری او خواهند پرداخت، ولی همین چند نکته که به آن اشاره شد کافی است از برای پاسخ به پرسش چرا مولانا؟همچنین با توجه به بحران عمیق و بی‌سابقه‌ای که امروز جامعه غربی و به صورت روزافزون سایر جوامع بشری را در برگرفته، و با وقوف به این حقیقت که بشر متجدد با شتابی هرچه بیشتر به نام آزادی به قعر تاریکی اعمال اسفل روان و حتی و به ظلمت نیستی در حال سقوط است، می‌توان به آسانی جواب سوال «چرا اکنون» را مورد توجه قرار داده و ضرورت بازگشت به اندیشه و افکار مولانا را مطرح کرد. الحق که سخنان این مفسر عالم غیب و شاهد عشقی، که هم افلاطون است و هم جالینوس، هم طبیب روح و عقل است و هم روان و جان، راهی است برای نجات از ورطه هلاکت و نیستی، و چراغی است به سوی آسمان نامنتهای عالم درون و نردبانی برای صعود به پشت‌بام جهان هستی، چنان‌که درباره گفتارش سروده شده است:

نردبان آسمانست این کلام / هرکه زان برمی‌رود آید به بام
نی به بامی کز گوی اخضر بود / بل به بامی کز فلک برتر بود