پايگاه تحليلي - خبري ايران بالكان: ريشه‌هاي نوافلاطوني تصوف
سه شنبه، 27 فروردین 1398 - 12:00     کد خبر: 30762

كاموران گودلك

مقدمه مترجم: قصدم براي نوشتن شرحي نوافلاطوني بود بر غزل معروف حافظ با مطلع:
در ازل پرتوي حسنت ز تجلي دم زد / عشق پيدا شد و آتش به همه عالم زد

براي نگارش چنان شرحي، لازم بود مكرر به ديدگاه‌هاي فلوطين و نوافلاطوني ارجاع و اذكار داده شود؛ هرچند هردوي اين دو كار به دلايلي نامعلوم به تأخير افتاد اما نهايتاً بهتر ديدم به‌ جاي پرداختن به شرح، اين ترجمه را، به مثابه پيش درآمدي براي آن بيآورم تا خوانندگان پس از خواندن اين مطلب در فهم غزل حافظ كاري بس آسانتر داشته باشند. ضمن اينكه خود مطلب نيز دانش افزاست و مستقلاً ارزشمند.

در مورد مجموع مباحث نويسنده در اين مطلب به چند نكته بايد اشاره كنم:

نخست اينكه جايگاه فلوطين در تاريخ انديشه اسلامي بويژه فلسفه و عرفان جايگاه قابل توجه است. در متون فلسفي هرجا از «شيخ يوناني» سخن گفته شده مراد اوست و همانطور كه نويسنده هم آورده نقش وي در ساختار تصوف و عرفان اسلامي انكار ناپذير است. در واقع مي توان جايگاه فلوطين را در عرفان اسلامي همچون جايگاه ارسطو در فلسفه اسلامي دانست.

دوم اينكه درباره بحث «تناسخ» اگرچه نويسنده اشاره مستقيم به اين اصطلاح نكرده اما بنظر مي رسد بدون دقت به ابهامات موجود در اين باره در سنت فلسفي و عرفاني اسلامي، مفروض گرفته كه تصوف هم به تناسخ كلاسيك باور دارد.

نكته ديگر هم اينكه وي در مطلب «اسلام» را مقابل «تصوف» قرار داده در حاليكه به نظر مي رسد مراد وي فقه و اسلام فقاهتيست كه با تصوف و عرفان به نحو نظري در تقابلند، و فقه را مجموعه ايي دربسته در برابر هر گونه خوانش آزادانديشانه مي داند.

درباره نويسنده:
وي متولد ۱۹۶۰ در تركيه است. دو كارشناسي يكي در فلسفه و ديگري در روانشناسي هر دو از دانشگاه آنكارا دارد. كارشناسي ارشدش را در روانشناسي باليني دريافت كرده و دكتري را در رشته فلسفه از دانشگاه مينسوتاي آمريكا. تز دكتري اش با عنوان «خودآگاهي تقسيم شده، ذهن تقسيم شده» است. او همينك در دانشكده روانشناسي دانشگاه كگ مرسين تركيه استاديار است. حوزه هاي مطالعاتي وي عبارتند از فلسفه ذهن، هوسرل، كي يركه گارد و فلسفه فمينيستي.

چكيده:
فلسفه نوافلاطوني به نحوي قوي، بر تحولات در تصوف تأثير داشته است. نوافلاطوني گري، آنچنان كه توسط فلوطين تحول يافته، خدا را به مثابه سرچشمه و غايت همه چيز مي فهمد. اسلام در سطح شريعت و مناسكش، به روي هرگونه تفكر و انديشه انتقادي و فلسفي بسته است اما اسلام در سطح تصوف از رهيافتهاي آزادانديشانه تر بهره برده است. محمتل است كه ترجمه آثار فلوطين بدست دهنده ضروري بسترهاي فلسفي براي تصوف باشد. مروري گذرا بر هر دوي نوافلاطوني گري و تصوف، شباهتهايي نزديك درباره سرشت خدا، نفس، جسم، مفاهيمي چون خوب بودن، شر و زيبايي، مرگ و زندگي، و آفرينش هويدا مي سازد.

انديشه اسلام تحث تأثير فلسفه يوناني، خاصه ايده هاي ارسطو و افلاطون بوده است. تصوف شاخه ايست از اسلام كه خوانش ديگري از انديشه هاي اسلامي دارد. «صوفي» به مسلمان عارفي گفته مي شود كه، رياضتهايي را، به مثابه راهي براي واحد شدن با خدا، متحمل مي شود، مانند پوشيدن جامه ايي از پشم تن حيوانات به نام «صُف». تصوف نيز ازين همين نام برآمده و بمعناي كسانيست كه صف مي پوشند. اما در طول زمان، صوفي به همه مسلماناني اطلاق مي شود كه به وحدت عرفاني باور دارند.

در مباني فلسفه تصوف، تأثيراتي متفاوت از نوافلاطوني گري نيز ديده مي شود. رياضتهاي موجود در تصوف ربط و نسبتي بوديسمي دارد. ايده خالص شدن (پاكسازي روح از شرور و امر شر و تلاش براي رسيدن به نيروانا و فاني شدن در آن) در بوديسم نقشي اساسي ايفا مي كند. ايده يكسانش در تصوف، «وصلت» (يكي شدن با خدا) است.

تصوف همچنين از ديدگاههاي ارفئوس و باورهاي مربوط بدان، و متعاقباً پيتاگوراس و آموزه هايش تأثير گرفته است. چرا كه پيتاگوراس به نحوي روشن از جمله علاقمندان به ارفئوس بوده است. ارفئوس شاعري بوده اهل آناتوليا كه در قرون شش و هفت پيش از ميلاد مي زيسته. همو معتقد بوده داراي خصوصيات و ويژگيهاي الهي است مانند تأثيرگذاشتن بر حيوانات با موسيقي. نيز معتقد بوده نفس انسان مي تواند به بالاترين سطوح دست يابد تنها با پالايش خود از همه احساسات و تعلقات دنيوي. نفس انساني در راستاي خالص كردن خود از گناهان، ناتواني ها و خطاهايش از بدني به بدن ديگر هجرت مي كند و تنها پس از گذر از همه اين مراحل به بالاترين سطح خود تواند رسيدن، يعني نقطه عالي اش. پيتاگوراس نظر وي را درباره نفس پذيرفت و آنرا در نظام فكري اش ادغام نمود. بعدها نوپيتاگوراسيان، وي (پيتاگوراس) را به عنوان سرچمشه علم حضوري الهي منظور كردند. ايشان هرچه را برايشان در آثار افلاطون، ارسطو و رواقيون آشكار مي شد، به عنوان حقيقت مي پذيرفتند.

كوشش براي ساختن فلسفه ايي ديني بر مبناي ايده هاي يوناني و خاصه تئوريهاي پيتاگوراس، در نوافلاطوني گري به اوج رسيد. فلوطين به عنوان بنيانگذار اين نحله فلسفي-فكري، ديدگاه «مُثُل» افلاطوني را برگرفت و از منظري پيتاگوراسي آن را بازتفسير نمود. بنا به نوافلاطونيان، خدا سرچشمه و غايت همه چيز دانسته مي شود. از وي همه چيز ميآيد، و همه بسوي او برخواهند گشت. او ازل و ابد، آغاز، ميانه و پايان است. يكي شدن با خدا يا فنا و مستحبل شدن در خدا ازينرو هدف اصلي و واقعي جمله تلاشها و افعال ماست، همو دين و ضربان قلب كيهان و آفرينش است. دكترين اصلي فلوطين اظهار مي كند كه تنها يك خداي عالي مقام وجود دارد، كه قدرت معظم، علت غايي، قوه كيهاني است. خدا عالي ترين روح و ذات آفريدگار است.
هرچند عالم پس از خدا آمده و از وي ناشي شده است اما بدين معني نيست كه وي آنرا آفريده؛ كيهان تجلي و ظهوري از خدا، سرريزي گريزناپذير از قدرت يا فعليت نامتناهي اوست. فلوطين استعاراتي چند را به كار مي برد تا معنا و مفهوم تجلي را روشن سازد. خداوند سرچشمه ايست خروشان كه از آن رود جاري مي شود بي آنكه چيزي از بينهايت بودگي آن كاسته شود؛ يا خدا خورشيدي است كه نورها از وي تشعش ميآبند بي آنكه چيزي از خورشيد كم شود. وجود مطلق (خدا)، برتر و والاتر از زيبايي، حقيقت، خير، وجدان و اراده است و جملگي اين اوصاف و كيفيات بدو وابسته اند. دوري از خورشيد به مثابه چشمه روشني همان و نزديكي به تاريكي (ماده) همان. زيبايي يعني ساختار وجود الهي. ديگر مصاديق و اشكال وجود يعني ماده و جسم به نحو درونزاد زيبا نيستند بل زيبايند به مثابه بازتابي از زيبايي خدا. در ميان همه باشندگان در عالم، انسان نزديكترين به خداست، چه، داراي نفس است و همو باعث تلاش وي به افتادن در مسير انديشه ناب مي شود. حقانيت، زيبايي يا خوب بودگي يك انسان وابسته به كنشهاي نفس درون بدون وي است. هرچه نفس آدمي به سرچشمه نور نزديكتر باشد، بيشتر و بيشتر كيفياتي مانند حقيقت، خوب بودگي، و زيبايي را بدست ميآورد. انسانها ظهور و بروز خدا را در خود بيش از ديگر اشكال و انواع زنده بازتاب مي دهند و به تبع در سلسله مراتب وجود جايگاهشان بالاترين است.

هيچي بعدي از ابعاد تصوف نيست كه از نوافلاطوني گري تأثير نگرفته باشد. طبق فلسفه تصوف، وجود مطلق همان زيبايي مطلق است و از آنجاييكه زيبايي ميل به ظهور دارد، وجود مطلق، دنياي پديداري را ظاهر ساخته است. در اين دنياي پديداري، تنها موجوداتي هستند كه در ذات با خدا يكي هستند، چرا كه حائز نفسند. پس از مرگ، نفس انساني به منبعش يعني وجود مطلق باز مي گردد، حال آنكه جسمش استحاله و پوسيده مي شود. از آنجايي كه نفس هويت بخش انسان است، بايد فضائل محض از قبيل فقر، پرهيزكاري، فروتني، شكيبايي و نظم را تمرين و ممارست نمايد؛ همچنين خود را وقف راههاي معنويت مانند دست كشيدن از دنيا، سكوت، گوشه نشيني و خودآزمايي نمايد؛ در ذهنش آگاهي هميشگي از خدا را با ايمان و آروز زنده نگاه دارد. اينگونه و ازين راه است كه فرد ميتواند معنا و حس يكي شدن مستقيم با خدا را بدست بيآورد، خدايي كه وجود مطلق پشت اين دنياي پديداريست. اگر كسي اين راهها را همراه با خويشتنداري كافي بپيمايد، مي تواند به سطوح عرفاني رسمي و قاعده مند پيش رود كه عبارتند از توجه، فهم وحدت در كثرت، تجلياتي مانند اشراق ناگهاني و نامنتظَر، وجد معنوي، حس يكي شدن با خدا، حس تملك هيچ و حس هيچ بودن وراي هيچ بودن.

نوافلاطوني گري، از نظر نظام باورهايش، نزديك ترين دكترين به فلسفه تصوف است. اجازه دهيد اين دو را به نحو نزديك تري با هم مقايسه كنيم و شباهتهايشان را جزئي تر شرح دهيم.
در تصوف، كيهان تنها ظهوري از خداست و وجودي مستقل ندارد. فكر جدا بودن كيهان از خدا، انكار «وحدت» و قائل شدن به دوگانگي و ثنويت ميان خدا و كيهان است. اما در واقع، خدا و كيهان «واحد» هستند به اين توضيح كه خدا خود را به شكل كيهان و آفرينش بازمينمايد. ممكن نيست فكر كنيم خدا و كيهان دو ماهيتند چرا كه خدا چيزي بيرون از جهان نيست آنچنان كه اسلام مي گويد، بل چيزي است درون و در خلال جهان. همينطور كه ديده مي شود، اين ايده نخست در نوافلاطوني گري ارائه شد. هردوي اين نظامهاي فكري جهان و آفرينش را به مثابه تجلي ايي از خدا مي بينند.

تصوف اتحاد ميان خدا، جهان و انسان را مفروض مي گيرد و اينكه انسانها ظهور و بروزي از خدايند؛ اما اين ظهور و بروز خدا در قالب انساني چيزي بيش از ظهور و بروز نيست و يا نمي تواند فرض شود. دوگانگي و ثنويتي ميان خدا و انسان وجود ندارد، بل يكساني و يكي بودن واقعيت است. يك شخص همان خداي سخن گو، انديشه ورز و كنشگر است. اين ايده به زيبايي در ابياتي از يونس امره بيان شده است:

نمي دانستم تو چشمي درون من بودي
تو ذات پنهان هم روح و هم تن من بودي
از تو خواستم نشاني از خود در اين دنيا به من نشان دهي
به ناگاه بر من آشكار شد كه تو تمام آفرينش بودي

اين شعر بيانگر ايده اتحاد و يكي بودن خدا جهان و انسان است. محتمل است كه ايده يكي بودن انسان و خدا در تصوف از نوافلاطوني گري آمده باشد. در سه گانه خدا انسان و جهان، خدا بالاترين موقعيت را دارد، دوم متعلق به جهان است و جايگاه سوم از آنِ انسان است. اگرچه انسان در اين سه گانه، آخر است، اما به خدا خيلي نزديك است حتي به دليل داشتن نفس، با خدا تقريباً يكسان است.

اين دو نحله فكري درباره نفس نيز، ديدگاهي مشترك دارند. طبق نظر نوافلاطونيان، نفس ذاتي الهي دارد، جوهر است و سرچشمه همه وجود است. نفس، معلول، تصوير يا رونوشتي از عقل محض يعني خداست. ناميرا، بي نهايت و منفك از جسم است. جسم قفسي است كه نفس در آن گرفتار شده، و وقتي بدن بميرد، از اين قفس رها مي شود. نفس بنا به سرشتش هماره رو به سوي كمال، زيبايي، خير و تعالي دارد. در تصوف، نفس همينطور فهميده مي شود و به عنوان ذات الهي در انسان بيان شده است.

جسم نيز همچون نفس در تصوف و نوافلاطوني گري به نحوي يكسان فهميده شده است. بر اساس نوافلاطوني گري، جسم، ميراست و زمانمند و غيرالهي. جسم رو به سوي زيبايي و خير ندارد بل زشتي و شر جهت اوست. هرچه زيباست، خوب، ارزشمند و الهي، جسم نيست و نفس است. جسم بدنبال اميال و آرزوهاي زوگذر و زودياب است. كارويژه نفس پاك كردن بدن است از گرايشات و تمايلات شرورانه و هم كمبودها و كاستي هاي آن. جسم همانا قفسي است از براي نفس. تصوف نيز ديدگاههاي مشابه دارد. جسم برساخته از خاك زمين است و به همان باز خواهد گشت، و در آن پوسيده خواهد شد. ازينرو جسم اساساً اهميتي ندارد، و شخص نبايد به دنبال اميال جسمي اش برود، بل بهتر است از زندگي جسماني به انديشه و از همان راه به خدا روي گرداند.

براي نوافلاطونيان، زيبايي، چيزي بسي بيشتر از تناسب محض است. بل نسبتي تام و نزديك دارد با حقيقت مثالي؛ زيبايي عبارت است از ظهور و بروز خدا بر اشياي عالم. هرچيزي كه نور الهي بر او بتابد، زيبا مي شود. تصوف دقيقاً به نحوي يكسان درباره زيبايي سخن مي گويد. از زيبايي به «جمال» يعني زيبايي صورت انساني ياد مي كند. چيزي كه واقعاً در «جمال» (صورت انساني) ظاهر مي شود همانا ظهور نور الهي است در صورت يك انسان. نوافلاطوني گري زيبايي را با ذات الهي يكي مي داند و تصوف نيز پذيرنده همين ديدگاه است. اين ديدگاه در ابيات زير به زيبايي بيان شده است:

ميخواهيي مثالي از ذات حق خدا بفهمي
به صورت زني زيبا بنگر و آنجا صورت خدا را خواهي ديد.

تشخيص صفات الهي در زيبايي انساني شايد اثري از آثار نوافلاطوني گري بر فلسفه تصوف باشد.

هر دوي اين مكتبهاي فكري درباره خير نيز مانند زيبايي باور دارند كه همانا فضيلتي است الهي. خير مهمترين صفت است كه انسان را به بالاترين سطوح وجود تعالي مي بخشد. هم در اسلام و هم در تصوف، خير به مثابه فضيلتي الهي با اراده خدا در پيوند است. باور به پاداش اعمال و كردار نيكوي انساني از سوي خدا امري نو يا ابتدائاً در فلسفه اسلامي نيست. خير اول بار به نحوي ساختاري در فلسفه افلاطون به مثابه مسئله ايي فلسفي صورتبندي شد. خير، راستي، شجاعت، خرد و فضيلت موضوعات اصلي فلسفه اخلاق افلاطونند. سپستر فلوطين بود كه فلسفه افلاطون را، ذيل آموزههاي نوافلاطوني، با دين آشتي داد. ازينرو ايده خير به مثابه فضيلتي الهي در تصوف احتمالاً از نوافلاطوني گري بدان راه يافته است. در هردو دكترين، هرچه نفس خود را بيشتر و بيشتر از علائق، اميال و آرزوهاي زودگذر پاك و منزه سازد، با خير بيشتر و بيشتر هماهنگ مي شود.

اين دو باور دارند كه مرگ جدايي نفس و بدن است. وقتي شخص مي ميرد، نفس به عنوان ذاتي الهي، نمي ميرد، و به جسم ديگري سفر مي كند حال آنكه جسم مي پوسد و نابود مي شود و دوباره به خاك بدل مي گردد. مرگ گسستي است ميان دو ماهيت: نفس و بدن.

تصوف، آفرينش را به عنوان تجلي مي داند، يعني «ظهور» خدا. اين ديدگاه از آفرينش به نحوي روشن با ديدگاه اسلام راست كيش كه خلقت از عدم را باور دارد تفاوت دارد. ديدگاه خلق از عدم، خدا كيهان، بشر و همه ديگر موجودات زنده را از عدم آفريد مبتني بر انگيزه عشق خود. اين ديدگاه پذيرفته در تمام اديان توحيدي و تك خدايي مانند يهوديت و مسيحيت و اسلام است، كه فرضشان وجود يك خداست. ريشه اين ديدگاه هم عهد عتيق است. اما تصوف مانند نوافلاطوني گري آفرينش را در شيوه ايي همه خدايي توضيح مي دهد.

هر دوي اين نظريه، مدعي اند نفس با گذر از چند مرحله به تعالي برسد. در مرحله نخست، تعالي نفس وابسته است به پاك كردن و زدون خويش از اشتياقات، اميال و آرزوهاي جسماني. دو اينكه، از آنجايي كه نفس سرشتي الهي دارد و لذا ناميرا، ولي گرايش و حضورش در موجودات موقت و زودگذر منجر به انحطاط و زوالش مي شود. براي جلوگيري از اين ماجرا، نفس بايد به خود رو كند و در فهم خويش تلاش كند. سوم اينكه تعالي نفس ممكن مي شود با خودشناسي نفس. راه خودشناسي، عشق است. عشق ظهور خداست و از رهگذر عشق است كه شخص به دانش خاص كه همانا خودشناسي و نفس شناسي است نائل مي شود. راه بعدي خودشناسي، خودكاوي و تأمل درون است. در مرحله آخر، چنانچه شخص خود را شناخت و به سرشت نفسش آگاه شد، مي فهمد كه با كيهان و ديگر موجودات زنده، همزاد است و آن خداست كه خود را در تمام اين موجودات و آفرينندگان هويدا مي سازد. ازينرو، واحد خود را از دوگانگي و ثنويت مي رهاند. و اين مرحله يكي شدن و وحدت خدا، انسان و كيهان است. در اين مرحله، واژه هايي مانند من و تو كه براي جدايي و تفكيك به كار مي روند بي معنا مي شوند؛ تنها «يك» وجود دارد، و اين «يك» با ذات خدا يكي است. اينجا بالاترين مرحله براي شخص و نفس است و كسي كه بدين مرحله مي رسد خدا را در خودش مي بيند و مي فهمد كه خدا تنها وجود در عالم است و خودش چيزي نيست جز خدا.

همانطور كه ديديم، شباهتهاي نزديكي ميان تصوف و نوافلاطوني گري ديده مي شود. اينكه چگونه اين دو وارد فضاي تأثير و تأثر شده اند پرسشي است ناظر به محيط اجتماعي و فرهنگي ايي كه در آن تصوف رشد و شكوفايي يافته است. آنچنانكه همه مي دانيم، فلسفه اسلامي عمدتاً ريشه در آثار ارسطو دارد كه جملگي به عربي ترجمه شده بودند. فيلسوفان مسلمان، ارسطو را از نگرشي اسلامي تفسير كردند و نظريات خود را بر مبناي فلسفه ارسطو بنا كردند. از رهگذر ترجمه نوشته هاي افلاطون و فلوطين نيز با فرهنگ آناتولي آشنا شدند و افكارشان با باورهاي مختلف و ديگرگون آناتولياي باستاني مانند ارفئوس آميخته شد. عناصر عرفاني مندرج در نوافلاطوني گري، با باورهاي آناتولياي باستاني (مانند تقدس رخدادها و موجودات طبيعي مانند خورشيد كه در تصوف بدل شد به شباهت و همساني خدا به خورشيد) در هم تنيده شدند، و اين همه فراهم كننده راهي براي تفاسير آزادانديشانه تر اصول اسلامي در فلسفه تصوف شد. در اين ميان، نوافلاطوني گري بنظر محتمل ترين نظام فكري- فلسفي اساسي براي فلسفه تصوف باشد.

ترجمه: احسان ابراهيمي


پیامک - فیس بوک - تویتر
نسخه اصلی - برگشت به خبرها