پايگاه تحليلي - خبري ايران بالكان : خالده اديب آدي وار
دوشنبه، 1 اسفند 1390 - 20:39 کد خبر:8463
داود وفايي

خالده اديب آدي وار
( 1964 – 1884 )


   نويسندگي من بر دو گونه است . نويسنده رمان ، نويسنده داستان كوتاه و در عين حال شعرهاي كوتاه منثور . براي نگارش رمان ابتدا در ذهنم طرح موضوع مي كنم . داستان را بارها مرور مي كنم و در جستجوي اين پاسخ برمي آيم كه توصيفات حاكم بر داستان و مناسبت آن با آدم هاي داستان چگونه خواهد بود .

  به گزارش پايگاه تحليلي – خبري ايران بالكان (ايربا) خالده اديب آدي وار از رمان نويسان مشهور ادبيات ملي تركيه در محله ي بشيكتاش استانبول به دنيا آمد . دخترمحمد اديب بيگ مدير دخانيات شهر بورساست . مادرش را در سنين كودكي از دست داد . او تحصيل در كالج دخترانه آمريكايي اوسكودار را در سال 1901 به پايان برد وبه طور خصوصي از حكيم رضا توفيق ،فلسفه ، جامعه شناسي ، و ادبيات را فرا گرفت . رياضيات را نيز نزد صالح ذكي آموخت . در سال 1909 به سياحت مصر و انگلستان رفت . مدتي را در مدرسه تربيت معلم استانبول ، دبيرستان دختران ، و مدارس اوقاف تدريس كرد . سال هاي 1910 تا 1917 را به عنوان بازرس عمومي مدارس دخترانه تركيه در لبنان و سوريه فعاليت كرد . از 1918 تا 1919 مدت يك سال در دانشگاه ،ادبيات غرب تدريس كرد . به دنبال اشغال ازمير توسط يوناني ها با سخنراني هايي كه در محله فاتح و سلطان احمدِ استانبول ترتيب داد ( 16 ژوئن 1919 ) موجب  تهييج مردم شد . خشم انگليسي ها را برانگيخت و در نتيجه يكي از شش نفري شد كه به اعدام محكوم شدند و مصطفي كمال نيز در راسشان بود . در سال 1919 به آناتولي گريخت . با مشاركت در مبارزات ملي در نبردهاي ساكاريا و دوملوپينار حضور يافت . در اين جنگ ها موفق به اخذ درجه سرگروهباني شد . او پس از اعلام جمهوريت در تركيه و بعد از فوت همسرش صالح ذكي ( رياضي دان ) با دكتر عدنان آدي وار ازدواج كرد و همراه او به اروپا رفت ( 1924 ) . به عنوان استاد ادبيات و زبان انگليسي در دانشگاه هاي فرانسه ، انگلستان ، آمريكا ، و هند فعاليت نمود ( 1940 ) . سال هاي 1950 تا 1954 را نيزدر مجلس به نمايندگي گذراند . سال هاي پاياني عمر او باز هم در دانشكده ادبيات دانشگاه استانبول و در ارتباط با فعاليت هاي ادبي گذشت . نهم ژانويه در استانبول چشم از جهان فرو بست و در گورستان مركز افندي به خاك سپرده شد.


  خالده اديب در گرماگرم مشاجرات  " ادبيات ملي " و " زبان نو " با زباني جديد و ساده ظهور كرد . حركت ادبي او از رمانتيسم به سوي رئاليسم امتداد مي يابد . او با مقالات و داستان هايش كه در نشريات مختلف به چاپ مي رسيد شهرت يافت و بعدها با رمان هايش نظرها را به سوي خويش جلب كرد . وي در اولين رمان هاي خود به موضوع عشق و مسايل روحي مي پرداخت اما بعدها به مسايلي مانند ترك گرايي ، ملي گرايي و وطن پرستي متمايل شد . او در آثار متاخرتر خود در معرفي اشخاص و فضاي داستان  به سنت ها ، آداب و رسوم  و مسايل نسل ها مي پردازد و به ويژه  در رمان هايش دست به خلق شخصيت هايي نيرومند و فعال مي زند . قهرمانان زن در داستان هاي او الگو و بسيار تاثيرگذارند . حوادث رمان هاي او عموماً در استانبول و در زمان حيات نويسنده جريان مي يابد . شيوه و طرز نگارش او سيال و روان نيست . جمله بندي هاي غير معمول و بياني در پرده و گاه نامفهوم دارد . به رغم خلاف آمد موجود در شيوه اش از استحكام انديشه مراقبت مي كند .

   خاده اديب آدي وار در خاطره نويسي ، داستان كوتاه ، نقد ، بررسي ، مقاله ، شعر منثور ، رمان ، نمايشنامه ، تاريخ ادبيات و ترجمه داراي آثارمتعددي است . رمان هاي مشهور او عبارتند از :
با موضوعات عشقي : دوستدار سِويّه ( 1909 ) ، مادرِ رائق ( 1910 ) ، خندان ( 1912).
آثاري كه بر اساس سرگذشت ، انديشه و عشق زني آرماني و به صورت حماسي نگاشته شده است : توران جديد ( 1912 ) ، واپسين اثر ( 1912 ) ، حكم موعود ( 1918 )
داستان هايي كه در باره جنگ هاي استقلال و ظلم و ستم يوناني ها نوشته شده است :
پيراهني از آتش ( 1922 ) ، بزنيد نامرد را ( 1926 )
آثاري كه منعكس كننده اوضاع اجتماعي تركيه است :
بقال مگسي ( 1936 ، اين رمان كه با سي مين چاپ خود ركورد شمارگان را در تركيه شكسته است جايزه بهترين كتاب را در سال 1942 از سوي حزب جمهوري خلق دريافت كرد . ) ، تاتارجيك ( 1939 ) ، بازار مكاره بي سروته ( 1946 ) ، آيينه گردان ( 1954 )،
خيابان عاقله خانم ( 1958 ، اثري كه نويسنده در آن به جنگ جهاني دوم و جنبه هاي روحي رواني مردم جامعه اش مي پردازد .) علاوه بر اين ها تعدادي از رمان هاي او كه نامشان در زير مي آيد در نشريات چاپ شده است : جم بخور گولّه شو ، دختر فقير ، خنجرهاي سرخ ، خيابان سودا ، بيچاره ،معبد هاي تخريب شده ، گرگ كوهستان .
داستان هاي كوتاه : چوپانان كنعان ( 1918 ) ماسك و روح ( 1945 )
نمايشنامه ها : امتحان ترك با آتش ( 1962 ، كه بيانگر سال هاي جنگ استقلال تركيه است.)
خاطرات : خانه اي با خوشه هاي ارغواني ( 1963 ، كه دربرگيرنده خاطرات كودكي نويسنده است .)
تحليل و بررسي : تاريخ ادبيات انگليسي ( 3 جلد ، 1949 – 1940 ) ، تاثيرات شرق ، غرب ، و آمريكا در تركيه ( 1956 ).

بقّال مگسي
( 1936 )


   اين رمان كه توسط خالده اديب در انگلستان به نام " دختر دلقك " نوشته و منتشر گرديده بود ، پس از بازگشت او به وطن ، تحت عنوان " بقًال مگسي " به صورت مفصل تر انتشار يافت . رمان نحوه زندگي مردم يكي از محله هاي استانبولِ زمان عبدالحميد دوم را به تصوير مي كشد و همين موضوع به علاوه ريشه اي كه داستان در آداب و رسوم جامعه دارد باعث استقبال فراوان از آن شد . از نقدهايي كه در باره اين رمان در نشريات خارجي به چاپ رسيد مي توان به ديدگاه هاي قابل توجهي دست يافت . morning post  در شماره 15 اكتبر 1935 خود مي نويسد : " بزرگترين جاذبه يك كتاب به اصيل بودن شخصيت افرادي است كه نويسنده به خلق آنان مي پردازد . ما امروز با نور درخشاني مواجهيم كه نصيبمان شده است . نوري كه روي صحنه با دستان ظريف هم نمي توان آن را لمس كرد اما پر از زندگي است . " new english weekly  نيز در شماره ششم فوريه 1936 خود مي نويسد : " اين اثر كه به نمايش استانبول در سال هاي اوليه قرن بيستم مي پردازد به تصحيح چهره تحريف شده بيگانگان در مخيله ما غربي ها مي پردازد و به ما تفهيم مي كند كه مردان و زنان آن ها نيز مانند ما هستند . " و در شماره هفتم دسامبر times literary supplement  مي خوانيم : " در اين رمان از شرق و محله بي اوغلوي ساخته ذهن نويسندگان غربي خبري نيست . اما حقيقي ترين شكل زندگي در تركيه ي عهد عبدالحميد را مي توان در آن مشاهده كرد . مسايل فرعي در اين رمان فراوان و درست است ، تيپ ها زنده و پرتحركند ، از غالب ترين خواست ها تا كوچكترين ضعف ها حقيقي به نظر مي رسند و حوادث مهم داستان در خواننده هيجاني طبيعي برمي انگيزد و مخاطب به اين ترتيب پي به هوش و استعداد نويسنده مي برد . " نشريه glasgow herald  در شماره 21 اكتبر 1933 خود مي نويسد : " نويسنده اين رمان به بيان ظلم و ستم و انحطاط دوره عبدالحميد و برخورداري از شيوه اي واقعگرايانه اكتفا نمي كند . اين رمان به سبك " رمانتيك " نويسندگان غربي نيست كه از تركيب با مسايل شرق پديد آمده باشد . موضوعي بسيار متفاوت تر و جديدتر از مسايل عمومي حيات كه نويسنده غربي مطرح مي كند و نام تفاوت هاي فلسفي بر آن مي گذارد را به ما مي شناساند و همين مطلب ميزان جدي و واقعي بودن آن را اثبات مي كند  ." catholis herald  در شماره 17 ژانويه خود نوشته است : " يافتن رماني ممتاز كه در باره زندگي مردم استانبول نوشته شده باشد احساس جالبي ايجاد مي كند . نقل است كه نويسنده از انقلاب نوپاي تركيه جانبداري مي كند . اما بايد گفت اين رمان براي نمايش مردم نوشته شده است نه معرفي حركت هاي سياسي . همه چيز اعم از خوب و بد با نيرويي فراتر ازتوان انسان در اين رمان به تصوير درآمده است . "  و نشريه western daily press bristol  در شماره 16 ژانويه 1936  مي نويسد : " نويسنده اين رمان با نوشته هاي خود در ميان نويسندگان مشهور بين المللي جاي گرفته است . آدمهايي از طبقات عالي و پست جامعه به واسطه تواني ماهرانه و به وضوح در بين صفحات اين كتاب جان مي گيرند ، از وزير گرفته تا دلقك ، كساني كه در دوره حاكميت ستم بازيگري بيش نبوده اند . " و در شماره 30 اكتبر 1935 نشريه aberdeen press and journal  مي خوانيم : " يك رمان عالي بيش از يك دوجين كتاب تاريخي و توريستي مي تواند كشوري بيگانه را به انسان بشناساند . و اين اثر كه استانبول پيش از جنگ را به تصوير مي كشد از همان كتاب هاست . شخصيت هاي داستان ، عرف و عادات ، وچشم انداز وقايع با چنان مهارتي به هم پيوند داده شده است كه به راحتي مي توان گفت يك اثر هنري خلق شده است . " اما بخشي از رمان :

   بقال مگسي نام خياباني است در يكي از محله هاي فقير نشين آك ساراي در استانبول . اين خيابان از تمام ويژگي هاي محله هاي خارج از محدوده برخوردار است . اين جا امام جماعت متعصبي دارد كه جز بهشت و جهنم در باره چيز ديگري صحبت نمي كند . او با دخترش امينه زندگي مي كند . پس از آن كه امينه با توفيق ،جوانكي بازيگركه مدت ها از دوستي اش با او مي گذشت فرار كرد و رفت ، روحاني محله در حضور همه همسايگان اعلام كرد كه او از اين به بعد دختري به نام امينه ندارد . شوهر امينه دربازي هاي خود كه معمولاً در هر كوي و برزني انجام مي داد نقش دخترها را بر عهده مي گرفت . به همين دليل به " توفيق دختره " معروف بود . او به اصرار همسرش بالاخره راضي مي شود درمغازه اي كه از دايي اش به ارث رسيده بود مشغول كار شود . اما اين نحوه زندگي براي توفيق كه از سنين كودكي بازيگري مي كرده است دشوار مي نمود . شبي با دوستان قديمي بازيگرش گرد هم آمده بودند و او نقش همسرش را براي آن ها بازي مي كرد كه امينه اتفاقاً ماجرا را مي بيند و با پذيرش هر وضعيتي بغچه اش را برمي دارد و مستقيم به خانه پدر بازمي گردد . از توفيق شكايت مي كنند . دادگاه حق را به امينه مي دهد و توفيق را به گلي بولو تبعيد مي كند . چند ماه پس از اين ماجرا دختر امينه به دنيا مي آيد . نامش را مي گذارند رابعه . رابعه در خانه امام جماعت چيزي جز بهشت و جهنم و ثواب و گناه و آخرت نمي شنود و با تربيت خشك ديني بزرگ مي شود . به او اجازه داده نمي شود بر اساس سن خود عمل كند و به همين دليل او بعدها دختري سرسنگين و خجالتي مي شود . تصميم مي گيرند رابعه را حافظ قران كنند . پس از اندك مدتي تمام مردم استانبول شيفته اين دختركوچك خوش صدا و حافظ قران مي شوند . 

   صبيحه خانم همسر سليم پاشا وزير امنيت به وسيله اي صداي رابعه را مي شنود و بسيار مي پسندد . به اين ترتيب دولت رابعه را تحت حمايت قرار مي دهد . ترتيبي مي دهند تا او بتواند از يك صوفي وابسته به طريقت مولويه به نام وهبي دده، درس موسيقي سنتي تركي فرا بگيرد . وهبي دده مردي است كه در ميان اطرافيان به وقار و پختگي شناخته مي شود . رابعه نيزخيلي زود با وهبي دده كه مانند پدر به او مهرباني مي كند صميمي مي شود ، و درس هايش را نزد او با جدّيت دنبال مي كند . سليم پاشا پسري دارد خوش فكر به نام هيلمي بيگ . ميان سليم پاشا كه كاملاً مطيع پادشاه است و فرزندش هيلمي بيگ در اين خصوص اختلافات عميقي وجود دارد . هيلمي بيگ به ژون ترك ها كه مي خواهند در كشور انقلاب كنند وابسته است . و پدر او كسي است كه حاضر است در راه امنيت و آسايش پادشاه هر گونه شكنجه اي را به ديگران روا دارد و صدها نفر را به شهر هاي دوردست تبعيد كند . او وزيرامنيت است و كاملاً شيفته ي مسئوليت خود مي باشد . در ميان دوستان هيلمي كه به خانه مجلل شان رفت و آمد مي كنند فردي خارجي به نام پرگريني هم هست . او مدتي به دين مسيحيت معتقد بوده است اما اينك ايمان مذهبي خود را از دست داده و به هيچ ديني باور ندارد . با اين كه به هيچ ديني وابستگي ندارد اما براي مومنان احترام زيادي قائل است . او در عين حال موسيقي دان است و با شنيدن صداي رابعه محو صداي او مي شود . توفيق از تبعيد بازمي گردد . با يكي از دوستان قديمي اش به نام راقم كوتوله در بالاخانه مغازه ساكن مي شود . رابعه از مادر و پدربزرگش جدا شده و زندگي با پدر خويش را شروع كرده است . مغازه با مديريت رابعه نسبت به گذشته رونق بهتري مي گيرد و هر سه آن ها زندگي مناسبي را در پيش مي گيرند . توفيق به عنوان هنرمند در حال كسب شهرت فراواني است . نقش هايي را كه در بازي كاراگز ايفا مي كند در تمام استانبول مشهور مي شود . او اعتقاد دارد هنر را نمي توان در كتاب ها يافت بلكه آن را بايد در زندگيِ هميشه در تحول جستجو كرد . رابعه در حال بزرگ شدن است . حالا ديگر دختر زيبايي شده است كه از جوانان محله دلربايي مي كند . وهبي دده و پرگريني پيانيست نزديكترين دوستان اين خانواده كوچك هستند . هميشه به آن ها سر مي زنند . رابعه به تدريج با علاقه اي پنهان به پرگريني دلبستگي مي يابد . سليم پاشا مثل هميشه آدمي است خشك و كاملاً سرسپرده به پادشاه . پسرش هيلمي بيگ نيز با ژون تركها مخفيانه ارتباط دارد.

   آن ها يك بار توفيق را براي دريافت نامه ها و نشريات ارسالي از اروپا ، با پوشش زنانه به اداره پست مي فرستند . او توسط ماموراني كه مراقبش بودند دستگير و زنداني مي شود . توفيق به رغم شكنجه هايي كه مي بيند دوستانش را لو نمي دهد . او را تبعيد و هيلمي بيگ را نيز در ظاهر با پست معاون استانداري به شام مي فرستند . وهبي دده و پرگريني موجبات تسلي خاطر رابعه را فراهم مي كنند و او نيز نظم جديدي به زندگي خود مي دهد . از يك سو درس هاي خصوصي را دنبال مي كند و از سوي ديگر به خواندن قران و مولودي در مساجد استانبول و مراسمي كه در خانه ها برگزار مي شد  مي پردازد . پرگريني براي دريافت ميراث باقي مانده از مادرش مدت دو ماه به كشور خود مي رود و پس از بازگشت اولين كاري كه مي كند اين است كه به رابعه پيشنهاد ازدواج مي دهد . او با روحي هنرمندانه ،  دانسته بود كه بدون رابعه نمي تواند زندگي كند . تحت تاثير رابعه و اطرافيان مسلمان مي شود و نام عثمان را براي خود برمي گزيند . رابعه و عثمان در يكي از روزهاي ماه مه ازدواج مي كنند . اهالي محله بقال مگسي به اين خانواده جديد محبت زيادي مي كنند . عثمان حالا اين افتخار را به دست آورده است كه لقب داماد محله را كسب كند . توفيق هر از چندي از شام نامه هايي ارسال مي كند . رابعه پس از مدت ها يك بار به اقامتگاه سليم پاشا مي رود و يكي از نامه هاي توفيق را كه حاوي مطالبي در باره زندگي مشقت بارش بود براي پاشا قرائت مي كند . افسر عاليرتبه امنيتي با شنيدن مطالب نامه احساس ترحم مي كند و با به ياد آوردن كساني كه سال هاست آن ها را به تبعيد فرستاده است دچار عذاب وجدان مي شود . پاشا قرار است پس از مدت كمي از كار كناره بگيرد و طبيعتاً مانند مردم عادي در كوچه و خيابان و قهوه خانه ها پرسه بزند . عثمان به طور پنهاني براي پدرزنش پول مي فرستد . مدتي بعد امام جماعت هم از دنيا مي رود . رابعه باردار مي شود . بين او و عثمان مانند هر زوج ديگري كه هريك به فرهنگ ديگري تعلق دارند گاه گاه اختلافاتي بروز مي كند اما آن ها خوب مي دانند كه تا چه حد به يكديگر نيازمند هستند . امينه هم مي ميرد . كشور دستخوش انقلابي گسترده مي شود . تبعيدي ها به دنبال وقوع انقلاب 1908 به موطن خود بازمي گردند . تمام دوستان و اهالي بقال مگسي همچون يك قهرمان از توفيق استقبال مي كنند . با بازگشت توفيق ، حال و هواي جشن و پايكوبي در محله بقال مگسي حاكم مي شود . فرستاده شدن توفيق به عنوان يكي از قهرمانان داستان به تبعيد و همچنين بازگشت او، در رمان به شكل زير بيان شده است :

   چند اتومبيل با درها و شيشه هاي بسته  پشت سريكديگر توقف كردند . مرداني كه لباس سياه در بر داشتند درِ اتومبيل ها را گشوده و زناني را كه چادر به سر داشتند و بغچه هايشان را به دست گرفته بودند ، با فرزندانشان ، و چند پيرمرد و يكي از دده هاي مولويه پياده كردند . پياده شوندگان كنار هم ايستادند . آن ها كه چيزي در دست داشتند شانه به شانه هم بودند و آن ها كه دستشان خالي بود دست در دست يكديگر نهادند و چون توده متراكمي از خشم و اضطراب و قدرت سوار قايق ها و كرجي ها شدند . 

   در بارانداز، ديگر صداي پا شنيده نمي شد . قايق ها بر روي آب هاي سيمگون شروع به حركت كردند ... و به سوي كشتي بزرگي به نام " شوكتِ دريا " كه در سليميه لنگر انداخته بود رفتند .
   رابعه در بزرگترين قايق گروه كرجي ها و قايق ها ، كنار زن جواني كه به فرزندش شيرمي داد نشسته بود . هوا سوز داشت . عباي وهبي دده هر دوي آن ها را مي پوشاند . رابعه زير عبا صداي قلوپ قلوپ نوزاد را كه شير مي نوشيد مي شنيد . پيرمرد نحيفي كه با محاسن سفيد و تيغ تيغي با چهره اي مانند تاتارها در مقابل آن ها بود چشمانش را طوري گشود كه گويي در حال ديدن خواب وحشتناكي بوده است و ناگهان شروع به فرياد كرد :

- نوه ام ، نوه ام را تبعيد مي كنند ، كافرها ! خدا خانه شان را خراب كند !
پسر بچه اي كه روي صندلي وسطي بود مانند بچه گرگي زوزه مي كشيد :
- بابا ...! بابا ... ! بابامو مي خام ...!
   بازهم همه ساكت شدند . چانه پيرمردي كه ريش سفيد داشت مي جنبيد  ، لبان گود رفته اش مي لرزيد و جاشوها پارو مي زدند ... رفتني بود بي بازگشت ...

   سر و صدا و غلغله در عرشه به آسمان مي رسيد . رابعه شگفت زده به زن جواني كه در قايق با او آشنا شده بود نگاه مي كرد كه چگونه با شوهرش وداع مي كند . به نظر مي رسيد مرد ، كارمندي دون پايه و تهيدست است ... آدمي بود لاغر با سر و وضعي نامناسب ... پيرمرد ي كه محاسن سفيد داشت و به تاتارها مي ماند و در قايق ، بچه را بيدار كرده بود اينك در حالي كه گويي هذيان مي گويد فرياد كشيد :
- خدا خانه شان را خراب كند ...!

   يك دانشجوي جوان پزشكي دست پيرمرد را گرفته بود و پايين مي كشيد و رو به گوش هاي سنگينش با صداي بلند مي گفت :
- پدر جان ، ما را تا عيد عفو مي كنند ، عيد هم نشود تا جشن تاجگذاري آزاديم ...!
   در اين بحبوحه معلوم نبود توفيق كجاست .
   بالاخره چشمان رابعه او را هم يافت . بچه ي زن چاقي را كه در عرشه جايي براي همسرش آماده مي كرد در بغل داشت و در حال سرگرم كردن او بود . رابعه را كه ديد با بچه شروع به دويدن كرد . پدر و دختر با داد و فرياد همديگر را طوري در آغوش گرفتند كه به له شدن كودك چيزي نمانده بود . زن دويد و فرزندش را از توفيق گرفت . 

   توفيق صورتش را اصلاح نكرده بود  ، گونه هايش گود افتاده و اطراف چشمانش سياه بود . پيش از آن كه پدر و دختر فرصتي براي گفتگو بيابند صداي ناخدا چون شيپوري از اتاقش به صدا درآمد كه :
- عجله كنيد ... ! ده دقيقه ديگر سوار قايق ها ....

   رابعه دستمالي گوله شده را برسينه توفيق جا داد . اين سود يك ماهه مغازه بود. بعد او هم سعي كرد در كنار شوهر همان زن چاق ، وسط عرشه جايي براي پدرش دست و پا كند . آن گاه سبدي را كه راقم عرقريزان تا آن جا حمل كرده بود بر زمين گذاشت و گفت :
- دولمه و زيتون و پنير و گوشت ... به سوريه كه رسيديد نامه بنويس .
- واي ، يعني مرا به سوريه مي فرستند ؟
   هنوز هيچ كس نمي دانست كه به كجا تبعيد مي شود . همه به همان تبعيدگاه هاي وحشتناك هميشگي يعني يمن و فيزان فكر مي كردند .
   قايقي به كشتي نزديك شد . صداي ناخدا يك بار ديگر مانند شيپور حمله به صدا درآمد :
- يالّا سوار قايق ها ...!
   سياه پوشان به عرشه آمدند . و يك بار ديگر زنان چادري را هل دادند .
  
   كودكي كه در حال شير خوردن بود بازهم گريست . پسر بچه كوچك همچون بچه گرگي ناليد و پيرمرد دوباره نفرين كرد . دختر بچه ها در حالي كه آب بيني شان را بالا مي كشيدند گريه مي كردند . حركت انبوه آدم هاي روي عرشه به موج مي مانست . و باز همان توده متراكم خشم و اضطراب دست در دست و شانه به شانه بر كرجي ها و قايق ها نشستند .
   مردان بر روي عرشه از سر و كله هم بالا مي رفتند تا بتوانند براي كساني كه در قايق ها بودند دستمال هاي رنگي تكان دهند .
**********

   توفيق در حالي كه پشت به آفتاب داشت حرف آن ها را شنيد . در كشتي فقط به توفيق پيشنهاد عضويت در " جمعيت ستمديدگان سياسي "  نشد . خب او يك دلقك بازيگر بود ! و مگر ممكن بود بتواند جمعيتي را نمايندگي كند ؟
   بالاخره به بندر رسيدند .
   استانبول آغوش گشود و قهرمانانش را با ذوق و شوق در بر گرفت . و توفيق به محض ديدن استانبول مانند كودكان شروع به گريستن كرد .
   خودش هم نفهميد چگونه پا براسكله گذاشت . گويي در دريايي انساني در حال شنا كردن بود.
   در آن سوي جمعيت چشمش برسيماي ثابت بيگ متوقف شد. همه چهره هاي آشنا از محله بقال مگسي پشت سر او جمع شده بودند . تمام محله به استقبال قهرمانشان كه قهرمان راه آزادي بود آمده بودند . توفيق در حالي كه به چپ و راست تنه مي زد به آن ها نزديك شد .
   ثابت بيگ با ديدن توفيق فرمان داد . همه بقال مگسي ها شروع به تشويق و فرياد زدن كردند :  " زنده باد ، درود ..."
 همه فرياد مي زدند ...

   توفيق از ديدن تظاهرات مردم چنان وحشت كرده بود كه در پي جايي براي پنهان شدن بود . جوانان محله بقال مگسي مرد چاق و چله اي را گرفتند و او را روي شانه هايشان گذاشتند . او پرچمي در دست داشت و يكي از پاها را روي اين شانه و پاي ديگر را روي شانه ديگري گذاشته بود .... يكي از خطيبان خياباني بود كه براي به ثمر رسيدن انقلاب زحمت زيادي كشيده بود . ثابت بيگ سخنان او را در محله بايزيد شنيده و پشتيباني هيجان انگيزش از دولت جديد را بسيار پسنديده بود . و امروز او را آورده بود تا به افتخار توفيق نطقي ايراد كند؛ و به او وعده ده سكه طلا هم داده بود . سخنران صحبت هاي خود را چنين آغاز كرد :
- من آمده ام تا از قهرماني مردمي كه در دامان مردم آزاديخواه محله بقال مگسي تربيت شده است تجليل كنم .
   صدايش بم و محكم بود .
   به جز اهالي بقال مگسي ديگران هم جمع شدند ، ايستادند و شروع به شنيدن كردند .
   - اين قهرمان كه از ستمديدگان دوره ظلم و ستم و استبداد است يكي از حماسه سازان با شكوه راه آزادي است كه ما را نجات داده است ( در اين حال با دست به توفيق اشاره مي كرد . ) .
   تو اي دلباخته عدالت و آزادي ! در حضور تو سوگند ياد مي كنم كسي را كه قصد مشروطيت كند ، مشروطيتي كه سند آزادي ماست ، با همين دستانم گلويش را خواهم فشرد ، چشمانش را از حدقه بيرون خواهم كشيد و مادرش را به عزايش خواهم نشاند !
   خطيب چون پاسدار داوطلبي براي آزادي ، دستانش را به سوي مردم دراز كرد . دستاني پهن ، پرمو ، ترسناك با انگشتاني كوتاه ...
توفيق دستان " مظفر چشم درآر " را شناخت .
   حيرت كرد . زندان را به ياد آورد و اين دستان را كه در آن جا چه كارها مي كرد . احساس كرد هنوز زير گوشش سيلي مي زند و بر سرش مي كوبد.
   دو نفر از اهالي بقال مگسي آمدند و زير بغلش را گرفتند . يكي از آن ها وهبي دده و ديگري عثمان بود .
- اين آدم اين جا چه مي كند ؟
- خطيب طرفدار مشروطيت است . از دولت جديد تمجيد مي كند .
- چي ...؟
   عثمان دستش را كشيد و گفت : از شلوغي خارج شويم .
- رابعه كجاست ؟
- نوه ات را آماده مي كرد ... مادر و فرزند منتظر قهرمان محله بقال مگسي اند .
- نوه ... نوه ؟
دو قطره اشك از چشمان توفيق بر گونه هايش جاري شد . وهبي دده گفت :
- يك نفر ديگر به گروه عاشقان اضافه كردي توفيق !

   رمان " تاتارجيك " از ديگر آثار خالده اديب آدي وار به مقايسه و بررسي دو نسل مي پردازد . جواناني كه در دوره جمهوريت باليده اند ،  و آدم هايي كه متعلق به نسل گذشته هستند . اساس داستان بر اشخاص استوار است نه حوادث و رويدادها . هفت جوان كه محيط تربيتي ، سليقه ها و جهان بيني آنان با يكديگرمتفاوت است تصميم مي گيرند براي تعطيلات تابستان به اطراف روستاي پويراز در حومه استانبول بروند و چند روزي را آن جا باشند . آن ها در پارك جنگلي فريدون پاشا مستقر مي شوند . در روستا دو دختر هم سن و سال اين جوانان به نام هاي لاله معروف به " تاتارجيك " و "زهرا" زندگي مي كنند . تاتارجيك نماينده دختران ايده آل دوره جمهوريت است و زهرا نيز درضديت با اودختري است كه شيفته خودنمايي و آرايش و بزك است . يك آمريكايي به نام " هلن بركلي " هم هست كه ميهمان لاله است و هفت جواني كه ذكرشان رفت با او دوست هستند . در برابر اين جوانان آدم هايي هم هستند كه وابسته به نسل قديمند و خصلت هاي خوب و بد گذشته را درخود جمع دارند . اينان عموماً سالمندان روستاي پويراز، خانواده فريدون پاشا و سونگور بالتا را شامل مي شوند . جوانان دانشگاهي در حال برپاكردن محل استقرار در جنگل كوچك آن منطقه ، با اهالي روستا ديدار مي كنند و با آن ها آشنا مي شوند . در پايان داستان ، اين جوانان طبق جهان بيني خود همسراني را نيز مي يابند . تاتارجيك كه نامش بر كتاب نهاده شده است رجب فرزند رابعه و عثمان، شخصيت هاي اصلي داستان بقال مگسي را به همسري برمي گزيند . اينان در كتاب به عنوان تيپ هاي ايده آل تركيه مدرن معرفي مي شوند . چكيده رمان " آيينه گردان " از آثار ديگر خالده اديب نيز به اين ترتيب است : " مرسل از جوانان عاقل روستايي كه چشماني تا به تا دارد قهرمان اصلي داستان است . او براي انتقام گرفتن از ارباب كه با ظلم وستم و حقه بازي هاي خود موجب ترس و وحشت مردم روستا شده است اقدام به ربودن دخترش مي كند . مرسل كه اذيت و آزار ارباب را در اولين شب ازدواجشان فراموش نمي كند ، بر اساس نقشه اي كه همسرش طراحي مي كند اقدام به ربودن دختر ارباب مي كند . حس انتقام جويي او البته پس از مدتي تبديل به عشقي افراطي مي شود . قهرمان زن داستان ،  دختر ربوده شده، حنيفه فرزند حاجي مراد است كه بعدها به دخترخواندگي ارباب مشهور شده است اما در واقع معشوقه اوست. مرسل با ديدن او از خود بي خود مي شود . ويژگي هاي روستاييان آناتولي از قبيل تسليم و تعظيم آنان در عين زرنگي ها و صداقت ها و در خود فرو رفتن هايشان به طور كاملاً مشهودي در كتاب منعكس شده است . " تمام داستان در روستا جريان مي يابد . و هنگام بحث از استانبول نيز موضوع به بخش هاي حاشيه اي و خارج از محدوده شهر مربوط مي شود . همه قهرمانان داستان از مردم روستا انتخاب مي شود . موضوعاتي مانند دوست داشتن روستا ، رسم و رسوم روستاييان ، ربودن دختران براي ازدواج با آن ها ، درگيري براي زمين و رفتارهاي عجيب و نامناسبي كه در روستا گسترش مي يابد ، مسايلي است كه در اين رمان با مهارت مورد بررسي قرار مي گيرد .