پايگاه تحليلي - خبري ايران بالكان : سه شكل زندگي در نگاه انديشمند مجارستاني
دوشنبه، 31 شهریور 1399 - 05:25 کد خبر:33913
تأملات لوكاچ درباره هر يك از اين سه شكل زندگي پرتويي تازه بر ابعاد و لايه‌هاي كشف‌نشده ادبيات جهان مي‌‌اندازد. او تأملات درباره «دن‌كيشوت» را بهترين تأملات خود مي‌داند. به نظر لوكاچ دن‌كيشوت اگرچه شخصيتي ساده داشت، اما آرمان او نزد خودش كاملا روشن بود و سخت به آن باور داشت.


«خوشا به سعادت دوران‌هايي كه آسمان پرستاره نقشه تمام راه‌هاي ممكن است! خوشا به سعادت دوران‌هايي كه راه‌هايش با نور ستارگان شروع مي‌شود! جهان پهناور است اما چون خانه مي‌ماند». جملات لوكاچ اشاره به گذشته دارد؛ به دوران‌هايي كه زمين و آسمان، سوژه و ابژه در هماهنگي كامل و در يك همبودي به سر مي‌برند تا بدان اندازه كه انسان در جهان پهناور حس بي‌خانماني نمي‌كند. به نظر لوكاچ بيان هنري اين دوران خود را در حماسه نشان مي‌دهد، حماسه مربوط به جهاني است كه جان در آن بيگانه نيست. دوران‌ها اما سپري مي‌شوند، جان دوپارگي را تجربه مي‌كند و حس درخانه‌بودن را از دست مي‌دهد، آن‌گاه آدمي بي‌خانمان مي‌شود. به نظر لوكاچ بيان هنري اين دوران خود را در رمان نمايان مي‌كند.

لوكاچ رمان را هنر جهان مدرن مي‌داند؛ هنري كه تنش ميان انسان و جامعه را نمايان مي‌كند. به نظر لوكاچ نحوه برخورد آدمي -سوژه- با اين تنش سرنوشت او را تعيين مي‌كند. لوكاچ براي تشريح نظر خود از سه سنخ رمان نام مي‌برد كه هركدام نحوه‌اي متفاوت از برخورد قهرمان با جهان را نمايان مي‌كند، اين سه سنخ عبارت‌اند از رمان ايدئاليسم انتزاعي، رمان رمانتيسم پندارزدا (روان‌شناسي پندارزدا) و رمان آموزشي.

به گزارش پايگاه تحليلي – خبري ايران بالكان (ايربا) به نقل از شرق، در سنخ ‌رمان ايدئاليسم انتزاعي فرد كوچك‌تر از جهان است و تلاش مي‌كند جهان بزرگ را مطابق آرمان‌هاي خود كند. او در اين ايدئاليسم خودساخته شكست مي‌خورد، زيرا نمي‌تواند نسبتي واقعي با واقعيت برقرار كند. دن‌كيشوت نمونه‌اي از چنين شخصيت پرماجرايي است. سنخ دوم رمان، رمانتيسم‌ پندارزدا است كه در آن قهرمان بزرگ‌تر از جهان است و آگاهي‌هايي كه او به آن پروبال مي‌دهد بسي فراتر از محدوديت‌هاي واقعيت اجتماعي قرار مي‌گيرد و چون درنهايت قهرمان نمي‌تواند با واقعيت مواجه شود يا آن را تغيير دهد، بيشتر به خود بسنده مي‌كند و درنهايت نظاره‌گر حوادث بيرون باقي مي‌ماند. «روان‌شناسي پندارزدا» كه درباره اين سنخ قهرمان به كار مي‌رود به بُعد روح و روان فردي تنها اشاره دارد كه تنها با اتكا به پندارهاي خود زندگي مي‌كند. فردريك مورو شخصيت رمان «تربيت احساسات» اثر فلوبر نمونه‌اي از چنين «من*» پررنگي است. اما سنخ سومي كه لوكاچ ارائه مي‌دهد تركيبي از اين دو سنخ (سنخ اول و دوم) است، در اين سنخ قهرمان واقع‌بين مي‌شود.

او مي‌كوشد هم با واقعيت روبه‌رو شود و هم به تأملات نظري پيرامون آن بپردازد، او كه به شكاف ميان خود و جهان پي برده است به امكان‌ناپذيري رفع آن نيز آگاه مي‌شود، نمونه‌اي از اين شكل زندگي را بيشتر در شخصيت‌هاي داستايفسكي مشاهده مي‌كنيم.

تأملات لوكاچ درباره هر يك از اين سه شكل زندگي –سه سنخ رمان- شخصيت‌هاي رمان، پرتويي تازه بر ابعاد و لايه‌هاي كشف‌نشده ادبيات جهان مي‌‌اندازد. لوكاچ تأملات درباره «دن‌كيشوت» را بهترين تأملات خود مي‌داند. به نظر او دن‌كيشوت اگرچه شخصيتي مهم اما ساده داشت، آرمان او نزد خودش كاملا روشن بود و سخت به آن باور داشت. دن‌كيشوت كه در تب ايدئاليسمي قوي مي‌سوخت درصدد بود تا جهان كوچك خود را بگستراند و آرمان‌هاي خود را جهاني كند، اما مسئله تماما آن بود كه آرمان‌هايش نسبتي با واقعيت نداشت. «تربيت احساسات» ** زندگي سانتي‌مانتال (احساساتي) آدمي رمانتيك به نام فردريك مورو است. عنوان رمان فلوبر قابل تأمل است. سانتي‌مانتاليسم چنان در فردريك قوي است كه درنهايت به انفعال او منجر مي‌شود، ماجراي رمان به آشنايي اتفاقي فردريك با خانواده آرنو برمي‌گردد. او كه به مادام آرنو دل مي‌بندد، از آن پس تمامي زندگي‌اش حول ماجراي پرافت‌وخيز و چگونگي برخورد با مادام سپري مي‌شود. اهميت اين رابطه براي فردريك چنان «بزرگ» تلقي مي‌شود كه ساير امور جهان به نظرش نمي‌آيد. پس از آن فردريك از جهان مي‌گسلد و خود را در خود زنداني مي‌كند و همه‌چيز به جز مادام آرنو را به فراموشي مي‌سپرد. از آن به بعد آرزوهاي شخصي و جاه‌طلبي‌هايش كه سوداي وزارت هم يكي از سوداها است تماما قرباني سانتي‌مانتاليسم جهان درون او مي‌شود. بدين‌سان انفعال كه نتيجه درون‌گرايي شدت‌يافته فردريك است او را از جهان واقعي دور مي‌كند. انفعال در فردريك تا بدان حد است كه توفان وقايع 1848 و حواشي‌هاي پردامنه آن كه منجر به جمهوري دوم فرانسه مي‌شود نيز نمي‌تواند او را به واكنش وادارد و او را حتي به حواشي ماجرا وارد كند، او در همه حال نظاره‌گر باقي مي‌ماند.
در داستايفسكي ما با قهرمان به معناي كلاسيكش روبه‌رو نمي‌شويم بلكه با ضدقهرمان روبه‌روييم. مقصود از ضدقهرمان كسي است كه به وضعيت نامطلوب خود آگاه است اما براي تغيير آن نيز ناتوان است. اين آگاهي ناشاد يا دقيق‌تر گفته شود اين آگاهي تراژيك درنهايت او را به شكست مي‌كشاند، تقريبا بيشتر شخصيت‌هاي داستايفسكي با آگاهي تراژيك به پيشواز شكست مي‌روند.

باوجود تفاوت‌هاي اساسي ميان سه سنخ شخصيت متفاوتي كه لوكاچ ارائه مي‌دهد، شباهت‌هايي نيز ميان اين سه سنخ شخصيت ادبي وجود دارد. ازجمله شباهت ميان پرنس ميشكين رمان «ابله» از داستايفسكي با دن‌كيشوت سروانتس است. داستايفسكي تبار ميشكين را دن‌كيشوت مي‌داند و مخلوق خويش، پرنس ميشكين را فرزند خلف دن‌كيشوت معرفي مي‌كند. به‌راستي نيز ميان اين دو شخصيت ادبي شباهت وجود دارد، اين هر دو شخصيت قبل از هر چيز با ايده‌هاي خود زندگي مي‌كنند و عميقا به آن باورمندند. آنها شخصيتي ساده و عاري از پيچيدگي دارند، ‌به همين دليل از طرف اطرافيان درك نمي‌شوند، عشق آن دو بي‌شائبه و به دور از هرگونه دورانديشي است، عشق افلاطوني دن‌كيشوت به دولسينا و همين‌طور عشق پرنس ميشكين به آناستازيا، نشانه‌اي از ساده‌انگاري‌شان است. اما اين دو در همه حال اخلاقي عمل مي‌كنند و يا به عبارتي دقيق‌تر «اخلاق» نقطه عزيمت كنش‌هايشان است. با اين تفاوت كه دن‌كيشوت شواليه‌وار به پيشواز اتفاقات پيش‌رو مي‌رود و تحقق ايده‌هاي خود را در آينده جست‌وجو مي‌كند درحالي‌كه آرمان‌هاي ميشكين در جهان پشت‌سر و در گذشته قرار دارد***: در بهشتي عاري از هر تنش. همه شواهد هم دال بر آن است كه در ميشيكن با جاني روبه‌روييم كه از گذشته‌اي دور، از مكاني آغازين چه‌بسا از فراسوي آسمان‌ها به زمين هبوط كرده است، سادگي‌اش هم به خاطر آن است كه رفتار زمينيان را درنمي‌يابد، تنها آنچه به ياد مي‌آورد بهشتي گمشده در دوردست‌هاي ناپيدا است كه از آنها تنها خاطراتي مبهم در ذهن دارد، خاطره‌هايي كه نمي‌تواند فراموششان كند، درست شبيه به شازده كوچولوي اگزوپري.

داستايفسكي دن‌كيشوت را خوب درمي‌يابد، چون شبيه ميشكين است، او درباره دن‌كيشوت مي‌گويد از ميان تمام چهره‌هاي زيبا در ادبيات مسيحي كامل‌ترين‌شان است اما اين را هم اضافه مي‌كند كه دن‌كيشوت فقط به اين علت زيباست كه «توخالي» است. «توخالي‌بودن» دن‌كيشوت به‌دليل آرمان‌هاي بلندپروازانه‌اش است كه نسبتي با واقعيت ندارد. همچنين به خاطر آن است كه او نمونه آگاهي تراژيك است. ساده‌‌انگاري و به‌ويژه خوش‌انگاري‌اش هم به اين علت است كه تراژيك نمي‌انديشد، به همين دليل بد به دل راه نمي‌دهد و دقيقا به همين دليل «شكست» را درنمي‌يابد و با آن بيگانه مي‌ماند.

به نظر داستايفسكي ارائه چهره‌‌اي تراژيك -مانند اكثر قهرمانانش- كاري ساده‌تر است، در عوض آنچه براي داستايفسكي طاقت‌فرساست ارائه شخصيت «خوب» و «كامل» است. داستايفسكي مي‌گويد هيچ كاري سخت‌تر از پردازش شخصيت خوب در جهان بد نيست. در ساير موارد ضدقهرمان‌هاي داستايفسكي با آگاهي به وضعيت نامطلوب خويش تجربه‌اي از بي‌خانماني ارائه مي‌دهند كه براي خواننده تجربه‌اي ملموس است. ضدقهرمان‌هاي داستايفسكي به امكان‌ناپذيري رفع تنش ميان آرمان‌ها و آرزوهاي خويش با زندگي پيش‌رو آگاهند، اين آگاهي، همان آگاهي «جان»ِ تراژيكي است كه به نظر لوكاچ ارائه آن تنها در شكل رمان «صورت» مي‌پذيرد.

پي‌نوشت‌ها و منابع:
* «من» در قالب شخصيت فردريك حضوري پررنگ دارد؛ اين به رمانتيسم و يا در واقع به سانتي‌مانتاليسم او ارتباط پيدا مي‌كند، گويي «يك من و يك جهان» است.
** عنوان «تربيت احساسات» كه زنده‌ياد مهدي سحابي برگزيده در وهله اول رماني آموزشي را به ذهن مي‌آورد اما مضمون رمان بيشتر حول شخصيت احساساتي (سانتي‌مانتال) ساخته و پرداخته شده است.
*** دن‌كيشوت رو به آينده و اتفاقات پيش‌رو دارد و از جمله به همين دليل مستند تفسيرهاي راديكال است، درحالي‌كه پرنس ميشكين با خاطراتي «فريز»شده از گذشته خود را در مسير محافظه‌كاري قرار مي‌دهد.
«جان و صورت»، لوكاچ، ترجمه رضا رضايي
«گفت‌وگوهايي با لوكاچ»، ترجمه اميد مهرگان
«ارغنون» شماره‌هاي 9-10، پاركينسون، ترجمه هاله لاجوردي
«نظريه رمان»، لوكاچ، ترجمه حسن مرتضوي
«رمان تاريخي»، لوكاچ، ترجمه شاپور بهيان.