پايگاه تحليلي - خبري ايران بالكان : ادبيات ايران دريايي گرم و فريبنده است
چهارشنبه، 22 مرداد 1399 - 11:49 کد خبر:33689
«پس از كمونيسم» يك بازنمايي عالي از ادبيات معاصر بلغارستان است، كه چند نسل از نويسندگان زنده را گردهم آورده، نويسندگاني كه بعضي‌هايشان مثل من خارج از بلغارستان زندگي مي‌كنند اما همه‌مان در يك چيز مشتركيم و آن اين‌كه همه‌ ما بخشي از فضاي پساكمونيسم بلغارستان هستيم.


كتاب «پس از كمونيسم» مجموعه‌اي از داستان‌هاي نويسندگان امروز بلغارستان است كه به‌تازگي توسط نشر هيرمند و با انتخاب و ترجمه فريد قدمي منتشر شده است.

به گزارش پايگاه تحليلي – خبري ايران بالكان (ايربا) به نقل از مهر، اين كتاب دربرگيرنده داستان‌هايي از الك پوپوف، زدراوكا اوتيموا، ولينا مينكوف و نويسندگان ديگر است. با يكي از نويسندگان اين كتاب، ولينا مينكوف، گفت‌وگويي اختصاصي انجام گرفته است. ولينا مينكوف از چهره‌هاي شاخص ادبيات داستاني بلغارستان است كه در پاريس زندگي مي‌كند و تازه‌ترين اثرش به زبان فرانسه در پاريس منتشر شده است: «رهبر بزرگ بايد به ديدارمان بيايد» كه درباره تجربيات او از زندگي در كره شمالي نوشته شده است. او در دانشگاه يوسي‌ال‌ايِ امريكا ادبيات انگليسي خوانده است و در دانشگاه آمستردام نيز در رشته مطالعات اروپايي تحصيل كرده است.

كتاب «پس از كمونيسم»، مجموعه داستان‌هايي از نويسندگان بلغار، به‌تازگي در ايران منتشر شده است كه با استقبال خوب مخاطبان ايراني روبه‌رو شد. شما از جمله نويسندگاني هستيد كه آثارشان در اين كتاب ترجمه شده. درباره اين كتاب چه فكر مي‌كنيد؟ آيا اين كتاب مي‌تواند روح ادبيات معاصر بلغارستان را نشان دهد؟

براي من و مطمئناً براي ديگر نويسندگان بلغاري كه آثارشان در اين كتاب آمده باعث افتخار است كه با ترجمه فريد قدمي به مخاطبان ايراني معرفي شده‌ايم. گزيده‌اي كه او انتخاب كرده درخشان است و من خيلي خوشحالم كه نام و داستان‌هايم همراه نويسندگاني خوب به كلمات زيباي فارسي درآمده است. اغلب نويسندگان اين كتاب را از نزديك مي‌شناسم و خيلي‌هاشان از دوستان نزديك من‌ هستند. فريد در دوران اقامت ادبي‌اش در بلغارستان همه ما را كنار هم جمع كرد و تقريباً اين كتاب به‌شكلي زنده شكل گرفت.

بله كتاب «پس از كمونيسم» يك بازنمايي عالي از ادبيات معاصر بلغارستان است، كه چند نسل از نويسندگان زنده را گردهم آورده، كه بعضي‌هايشان مثل من خارج از بلغارستان زندگي مي‌كنند اما همه‌مان در يك چيز مشتركيم و آن اين‌كه همه‌مان بخشي از فضاي پساكمونيسمِ بلغارستان هستيم، همان‌طور كه عنوان كتاب به اين مسأله اشاره دارد: «پس از كمونيسم»، كه اين نام از داستاني از بيسترا وليچكوا گرفته شده، كه دوست خوب من و نويسنده‌اي عالي است، ما نماينده نسلي هستيم كه در دوران پس از كمونيسم رشد كرد.

شما يكي از شخصيت‌هاي رماني نيز هستيد كه به‌تازگي در ايران منتشر شده، رماني از «فريد قدمي» به‌نام «كمون مردگان يا مرثيه‌اي براي پيراهن خوني سوفيا». اين رمان را خوانده‌ايد؟ نظرتان درباره آن و تصوير بلغارستان در اين رمان چيست؟

من فقط بخش‌هايي از اين رمان را خوانده‌ام، اما من و فريد ماه‌ها درباره اين رمان و جزئياتش بحث كرده‌ايم. اين رمان نمونه‌اي عالي از حاصل تخيل او است. درك او از بلغارستان حيرت‌آور است. عشق او به اين كشور و تاريخ‌اش، همچنان كه عشق‌اش به ما نويسندگان بلغاري، انگار كه در اين رمان يك شبكه جادويي محض آفريده. بي‌صبرانه منتظرم كه متن كامل رمان را بخوانم. براي نويسنده‌اي همچون فريد قدمي كه تمام ذرات وجودش با ادبيات مي‌تپد زمان و فضا محدوديت نيستند. بلكه عرصه‌هايي‌اند كه مي‌توانيم در آن‌ها آزادانه با هم پرسه بزنيم.

به‌عنوان نويسنده‌اي بلغاري كه در پاريس زندگي مي‌كند و در كشورهاي مختلفي از جمله امريكا نيز تحصيل و زندگي كرده است، درباره تأثير اين خارجي بودن و همچنين زبان، فرهنگ و ادبيات خارجي بر نوشتار يك نويسنده چيست؟

خارجي‌بودن هميشه مرا مفتون كرده است. چه به كشوري خارجي سفر كنم چه در آن زندگي كنم، اين در خارج از زادگاهت بودن هميشه روي نوشتار من تأثير داشته است؛ و مساله زبان هم هست. دريايي از فرهنگ پشت حجاب يك زبان خارجي نهفته است؛ و باز همين زبان است كه اگر به اشتراك گذاشته شود ساختن فرهنگ را ممكن مي‌كند. اگر ما بتوانيم زباني مشترك پيدا كنيم، به قوي‌ترين فرمِ باهم‌بودن مي‌رسيم. شايد به همين خاطر است كه من ايماني اين‌چنين به نوشتار و ترجمه ادبي دارم. زبان و فرهنگ با خودشان زبان‌ها و فرهنگ‌هاي ديگر را حمل مي‌كنند، در نقطه‌اي همه‌چيز طوري درهم‌تنيده مي‌شود كه همه جهان مي‌تواند احساس كند خانه‌اش در فرهنگ است و همه جهان را مي‌توان در ادبيات پيدا كرد. تجربه زندگي‌ام در كشورهاي مختلف خارجي چيزهاي زيادي به من داده است، كه اميدوارم بتوانم دست‌كم بخشي از آن را در كارهايم بياورم و به اشتراك بگذارم.

تجربه‌تان به‌عنوان يك نويسنده در دوران كرونا چگونه بوده است؟

من در پاريس زنداني بودم و تجربه بسيار پيچيده‌اي را از سر گذراندم. موقعيتي بي‌مانند، بسيار مشكل، اما همچنان الهام‌بخش. در فضايي محصور، خيلي نوشتم و از پنجره به بيرون نگاه مي‌كردم. پشت‌بام‌ها تغيير نكرده بود، هنوز همان درياي فلزي متلاطم و ساكت بود، با دودكش‌هاي سفالي كه مثل گروهي از دريانوردان شناور بودند روي دكل‌ها. اما در طول قرنطينه آن‌ها در سكوتي گوش‌خراش شناور بودند. قبل از آن‌كه قرنطينه اعلام شود، غوغاي خيابان‌ها تا بالا مي‌آمد، صداي ترافيك، وزوز اسكوترها و صداي اتوبوس‌ها، صداي جمعيت درتكاپويي كه مي‌آميخت با خش‌خش مدامي كه از ساختمان‌ها مي‌خزيد تو. پنجره بيروني خانه من پناهگاهي بود، وقتي به اين پنجره مي‌رسيدم انگار مي‌توانستم «جشن بي‌كران» را ترك كنم وقتي اين پنجره را حس مي‌كردم و هنوز اين پنجره آن‌جا بود، چراكه هميشه مي‌توانستم به‌ش بپيوندم. از پناهگاهم، مي‌توانستم شهر را بو بكشم، عطرش را كه مي‌پيچيد و از تراس كافه‌ها در پياده‌رو مي‌آمد بالا تا بام‌ها و ساعت را دقيق‌تر از ساعت مچي من نشان مي‌داد. بوي قهوه، باگت تازه، و كروسان كه از نانوايي ها و بوي استيك، سالاد و پنير كه از رستوران‌ها و بوي سيگار و همه شب عطر فرانسوي مي آمد.

سروصداها و بوها حالا رفته‌اند. فقط سكوت از خيابان مي‌آيد، پوشيده در چشم‌اندازهايي كه تا دوردست‌ها ديده مي‌شوند. درياي فلزي در حالتي نيمه‌قرنطينه معلق بود، ساعت مچي‌ام زير به‌هم‌ريختگي قفسه كتاب‌ها ناپديد شد، درحالي‌كه انگار زمان خودش خاموش شده بود. عصرها وقتي خورشيد غروب مي‌كند براي مدت كوتاهي مي‌بينم كه آسمان سبز مي‌شود. نگاهم را از بام‌ها پايين مي‌آورم. از دور پنجره‌ها انگار چهل‌تكه‌دوزيِ متحرك زنده و رنگارنگي از دستگاه‌هاي تلويزيون است كه هر كدام‌شان كانال متفاوتي را پخش مي‌كند. پاريسي‌ها همه اوقات را در خانه مي‌ماندند، در كار آشپزي و نواختن موسيقي و حرف‌زدن با تلفن. حضور آن‌ها سكوت را گرم مي‌كرد و من آرام مي‌گرفتم. نفس عميقي مي‌كشيدم و جمله ويكتور هوگو را به ياد مي‌آوردم: «تنفس هواي پاريس روح را آرام مي‌كند.» و واقعاً همين‌طور بود. ما دوباره به خيابان برگشتيم و سكوت را فراري داديم. پاريس از سنگ ساخته شده، هر اتفاقي كه بيفتد هميشه همان‌جا خواهد بود، مثل هميشه زيبا در انتظار ما. ما همه خوشحاليم كه دوباره پيدايش كرده‌ايم.

با هنر و ادبيات ايران چقدر آشنايي داريد؟

قبل از ديدن فريد قدمي و شنيدن داستان‌هايش و خواندن كارهايش هيچ‌چيزي از ايران نمي‌دانستم. اما حالا مي‌خواهم همه‌چيز را بدانم. يادم مي‌آيد اولين بار كه ايران را به‌لحاظ بصري حس كردم در فيلمي از آنيس واردا بود، «لذت عشق در ايران». بسيار دلربا. فيلم كمتر از پنج دقيقه است اما تأثير زيادي روي من گذاشت. اميدوارم فرصتش پيش بيايد كه به دل ادبيات و هنر ايران شيرجه بزنم، خيلي زود. فكر مي‌كنم هنر و ادبيات ايران دريايي گرم و فريبنده است كه بايد كشفش كنم.