پايگاه تحليلي - خبري ايران بالكان : نگاهي به رمانِ كجا مي‌روي؟
چهارشنبه، 4 تیر 1399 - 02:38 کد خبر:33385
فرزانه عبيري


كتاب «كجا مي روي؟» با نام لاتين Quo Vadis اثر خواندني و قابل تامل نويسنده لهستاني الاصل هنريك سينكيويچ و به ترجمه شيواي حسن شهباز در ۶۸۷ صفحه مي‌باشد. ترجمه كتاب در سال ۱۳۵۳ انجام شده است ولي به عللي چاپ اول آن با تأخير چندين ساله در بهار ۱۳۸۹ و چاپ دوم آن در بهار ۱۳۹۰ توسط نشر ماهي منتشر و به به بازار كتاب آمد.

به گزارش پايگاه تحليلي – خبري ايران بالكان (ايربا) به نقل از كافه كاتارسيس، هنريك سينكيويچ، خالق اين اثر جاويدان، در بهار سال ۱۸۴۰ در شهر كوچكي در لهستان پاي به عرصه وجود گذاشت. آن گونه كه در موردش نوشته‌اند در دانشگاه ورشو ادبيات و تاريخ آموخت و در بيست و شش سالگي نخستين كتابش را زير عنوان «بي‌حاصلي»، كه در آن بينشي اثبات گرايانه بر زندگي داشت، به طبع رساند. در سال ۱۸۹۵ شاهكار وي به نام «كجا مي روي؟» در ژانر رمان‌هاي تاريخي نگاشته شد. اين كتاب در بدو انتشار در سه جلد بود و كوته‌زماني پس از چاپ نخست، به پنجاه زبان زنده جهان ترجمه شد و ناگهان آفريننده‌اش، هنريك سينكيويچ، در پهنه عالم يك نام جاويدان و قابل احترام گشت.

با اين كتاب هنريك سينكيويچ، نامزد دريافت جايزه نوبل ادبيات شد و سرانجام در سال ۱۹۰۵ وقتي نويسنده پنجاه و نه ساله بود، به افتخار دريافت اين جايزه ادبي نائل آمد. مي‌گويند سينكيويچ قبل از اينكه اين رمان را به رشته تحرير درآورد، مفصلاً تاريخ امپراطوري روم را به منظور استخراج وقايع دقيق و شخصيت‌هاي واقعي آن دوران مورد مطالعه قرار داد.

اين كتاب روايتگر عشقي انسان‌ساز و روشنگر بين سرداري بنام ماركوس وينچيوس و شاهزاده خانمي از سرزمين ليژين به نام كالينا كه در بيشتر صفحات كتاب ما او را به نام ليژيا مي‌شناسيم، است و در خلال اين جريان اوضاع اجتماعي و سياسي حاكم بر روم باستان در زمان حكمراني نرون بيان مي‌گردد. ماركوس و ليژيا برخلاف بسياري افراد ديگر در اين كتاب، هر دو از شخصيت‌هاي غيرواقعي و ساختگي‌اند. خواننده به خوبي در سير داستان درمي‌يابد كه چگونه عشق به عنوان يكي از مظاهر زيبايي، سردار صاحب منصب و جاه و مقامي را از گذشته پر زرق و برقش جدا مي‌كند و زندگي او را اگرچه آميخته با درد ولي زيبا مي‌سازد و از پيله زندگي مادي وي موجود كاملي بيرون مي‌آورد.

«كلاديوس سزار دروسوس گرمانيكوس» معروف به نرون به شهادت عموم تاريخ‌نويسان يكي از بي‌رحم‌ترين و سفاك‌ترين حاكمان است كه از بدو خلقت تا كنون تاريخ كمتر نظير او را به خود ديده است. بعضي منتقدان معتقدند كه نويسنده با تصويرسازي فضاي حاكم بر روم باستان و بازگويي جنايات نرون -ديكتاتور خونخوار اين دوران و تمام دوران‌هاي تاريخ بشري- در واقع فضاي پر از خفقان و مملو از مرگ و جنايت حاكم بر لهستانِ تحت سيطره شورويِ آن زمان را توصيف مي‌كند و اعتراض خود را به فضاي رعب و وحشت بيان مي‌دارد.

نرون در سال ۳۷ ميلادي در شهر آنتيوم ديده بر جهان هستي گشود. يكي از اولين كساني كه قرباني زياده خواهي‌هاي نرون شد، مادرش بود كه شوهر خود كلاديوس را ترغيب كرد تا نرون هفده ساله را به جانشيني خود برگزيند و طولي نكشيد كه براي اينكه شوهر تغيير عقيده ندهد، وي را مسموم و ديهيم پادشاهي را بر سر نرون نهاد. ولي اين موجود مجنون درنده‌خو براي ممانعت از زياده‌خواهي‌هاي مادر و جلوگيري از بسط نفوذ او در امور مملكتي وي را با دست خود به قتل رساند. جنايات او به اينجا ختم نشد. در تمام سطور كتاب نوآوري او در ستم پيشگي و عوام فريبي و خونخوارگي و شباهت عجيب وي به سياست‌پيشگان و ديكتاتورهاي تاريخ، خواننده را به فكر مي‌برد .

طي چهاده سال فرمانروايي ننگبار نرون وي آنچنان توسن سركش آرزوهاي شيطاني خود را در قلمرو امپراتوري روم سريع مي‌راند و آن‌سان در مظالم و بيدادگري راه افراط مي‌پيمايد كه در خواب هم از خاطر نمي‌گذرد كه شيرازه حكومتش توسط ملت بينوا از هم پاشيده شود. آري، قيصر ستمگر و ديوانه، بي‌خبر از درد مردم روم، به هوسراني و باده‌گساري و شعرسرايي و نواختن موسيقي و گذران روزگار با ساقيان ماه‌پيكر اشتغال دارد. از درباريان و وابستگان دربار گذشته، ديگر مردم روم در فقر و فلاكت و ودر زير تازيانه عمال قيصر خرد مي‌شوند و دلخوش به رايحه عيسوي كه مدت زمان مديدي نيست كه بر مردم وزيدن گرفته روز را به شب مي‌رسانند. درباريان خوارمايه، غرق در فساد و پول، سرسپردگان قيصرند كه ابزار ابراز وجودشان جز ثناگويي نيست. «مجلس شعرخواني است، تو را به نام و هنر بشريت سوگند كه بندگان جان نثار خود را از موهبتي بزرگ بي‌نصيب مگذار و با آن صداي روح‌پرور، با آن نواي آسماني، شعري بخوان و با ترانه روح‌بخش‌ات به رنج و انتظار ما پايان ده.» قيصر چنين كرامت بزرگي مي‌كند، ولي اگر آپولون، رب النوع هنر، به او چنين صوت شورانگيزي داده، بايستي كفران نعمت كرد و پياپي آواز خواند؟! وي رئيس دولت است و وظيفه مسلم دولتي به او اجازه نخواهد داد كه به رايگان اين سرمايه مملكتي را در اختيار ملت گذارد ولي در صورت پافشاري و اصرار ايشان چاره‌اي ندارد كه اين ثروت ملي را به رايگان در اختيار آنان قرار دهد، از خداوندگار انتظار اين بخشايش مي‌رود!

حماقت عوام در اوج است و آگاهي در حضيض. آنان كه نمي‌فهمند در فلاكت مي‌لولند، آنان كه مي‌فهمند در خود چنبره زده‌اند. اين كه الهه مقدس در نهان به نرون خبرهايي مي‌دهد و خدايان به نرون نظر دارند، در نظر ملت امري پذيرفتني است. عده‌اي از ولگردان و گرسنگان به خاطر آن كه از هداياي خواربار قيصر برخوردار شوند، شغلشان اين است كه هرجا قيصر پا مي‌گذارد فرياد «زنده باد قيصر» و «جاويد باد نرون» سردهند. چه كسي جز قيصر مي‌تواند چنين كرامتي به روم بخشد، طوري كه در ميان تمام كشورهاي صاحب تمدن از چنان نامي بهره‌مند گردد؟ فرومايگاني به عنوان جيره‌خواران امپراطور در سنا كاري جز انعكاس نظرات وي ندارند. همان نمايندگان سنايي كه براي خوشامد نرون طفل تازه مرده وي را جزء مقدسات معرفي مي‌كنند و معبد با شكوهي در رديف معابد بزرگ خدايان براي او بنا مي‌كنند. آنان كه در ضيافت‌هاي قيصر شركت مي‌كنند و در ركاب او شهر به شهر به سفر مي‌روند و پس از مشاهده صحنه‌هاي ساختگي و مولود طبع بازيگر و ظاهرسازي وي، آگاهانه جناياتش را تأييد مي‌كنند. عده‌اي هم در اين ميان نه توان محترم بودن دارند و نه شهامت فرومايگي و همين‌ها در ابله ماندن قيصر و روبرو نشدن او با واقعيت موجود بي‌تأثير نيستند.

در همين دوران، آيينِ يكي از عالي‌ترين مظاهر شرافت انساني – عيسي مسيح- در بين مردم رم در حال رواج است و دو تن از حواريون عيسي پس از مصلوب شدن وي براي تبليغ دين او از هيچ تلاشي فروگذار نمي‌كنند. سنت پيتر و سنت پل، پيام سرشار از آزادگي و گذشت مسيح را در گوش جان ملت زمزمه مي‌كنند و در كالبد بي‌جان جامعه‌اي كه در زير بار ستم، از او پيكره‌اي نحيف مانده است، روح مي‌دمند و با همان نفس مسيحايي كه عيسي با آن مرده را زنده مي‌كرد، جامعه را به زندگي دوباره فرا مي‌خوانند.

يكي از شخصيت‌هاي جالب رمان پطرونيوس است. او كه شخصيتي واقعي در روم باستان بوده در اين كتاب نقش پررنگي دارد و ديالوگ‌ها و نامه‌نگاري‌هاي او كه همگي تحليل آگاهانه شرايط هستند خواندني و قابل توجه است. او اگرچه به دين مسيحيت نگرويده ولي نور ايمان در وجودش تابيدن گرفته است.

كتاب مملو از رفتارهاي جنون‌آميز نرون و تأييد سياسيون فرومايه و اسير و زبون اميال شيطاني است كه در سايه بيدادگري ديكتاتور به ورطه فساد و تباهي سرنگون شده‌اند و در برابر احكام خونبار نرون غير از تسليم و رضا چاره اي نمي‌يابند. حتي آنجا كه نرون ديوانه براي شكوفا شدن حس سرايندگي خود فرمان مي‌دهد كه شهر رم را _كه از مظاهر تمدن آن روزگار بود_ به آتش بكشند. او پس از اين رذالت تاريخي مي‌غرد كه «اي مردم پست نمك نشناس! براي سعادت شما ديگر چه كار بود كه نكردم كه باز هم ناشكري مي‌كنيد؟ بايد از اينها انتقام كشيد. قرباني بايد كرد نه يك تن كه هزارها تن.» ولي باز هم هيچ اعتراضي از سياسيون شنيده نمي‌شود، مبادا كه به آستان قيصر اهانتي شود و مقام الوهيت او را پايين آورند و بدين ترتيب تازه مسيحيان به جرم اين جنايت به فجيع‌ترين شكل در بند گرفتار مي‌آيند. چه بسيار جواناني كه در دخمه‌ها و سردابه‌ها و سياهچال‌ها مورد شكنجه قرار مي‌گيرند و به دست مأمورين بي‌رحم زندان دامانشان آلوده مي‌شود و گوهر عفتشان به باد فنا مي‌رود و يا در صحنه تماشاخانه رم به بدترين شكل خوراك درندگان و يا مصلوب مي‌شوند.

زيباترين بخش كتاب جايي است كه خواننده فلسفه نام كتاب را درمي‌يابد. نرون در آخرين ماه‌هاي فرمانروايي‌اش پس از اينكه با شقاوت و سنگدلي و بدون هيچ دليل قانع‌كننده‌اي هزاران مسيحي بي‌گناه از زن و مرد و كودك را به قتل مي‌رساند، براي ريشه كن كردن مذهب مسيح تصميم مي‌گيرد به هر قيمتي رهبران مسيحي را دستگير و قبل از ديگران پطروس را مصلوب كند. اين خبر به حواري مي‌رسد و به او پيشنهاد مي‌شود شهر مخوف رم را ترك كند. به هنگام سپيده‌دم، در جاده آلبيان بر روي يكي از هفت تپه شهر روم، پيري فرتوت، عصازنان و خسته‌حال به همراه كودكي خردسال به سوي كامپانيا پيش مي‌رفت.

پير، پطروس حواري و كودك خردسال نامش نازاريوس بود. در آن سپيده‌دم نخستين ماه پاييز سال ۶۸ ميلادي، ناگهان برقي در آسمان درخشيد و تصويري روشن و تابناك در برابر پير متجلي شد. نوري كه نازاريوس قادر به درك آن نبود. پير ناگهان ايستاد و زانو بر زمين زد و با صدايي مرتعش فرياد برآورد: «اي خداوند من! به كجا مي‌روي؟» آوايي آسماني و حزن‌انگيز در گوش واعظ روشندل گفت: «اي پطروس، حال كه تو پيروان مرا ترك مي‌كني و از اين ديار مي‌روي، من به رم باز مي‌گردم تا براي بار دوم مصلوب شوم.» پطروس به پايتخت بازمي‌گردد و ديري نمي‌گذرد كه دژخيمان نرون وي را بر روي تپه‌اي كه نامش واتيكان بود بر صليب كرده و مصلوبش مي‌سازند. امروز نيز در همين محل بزرگ‌ترين و زيباترين كليساي جهان وجود دارد. اين روايت تاريخي مبناي نگارش كتاب كجا مي‌روي سينكيويچ مي‌شود.

اما سكوت توده‌ها در برابر ظلم و شكنجه حدي دارد، حتي در جامعه‌اي كه همه چيز مالامال از دروغ دنائت و رذالت و بي‌شرمي باشد و هراس. پايان نرون نيز جز اين نيست. شور و شعور خفته مردم بيدار مي‌شود، او در نهايت تنهايي و خفت مجبور به خودكشي مي‌شود و مردم روم پس از مرگ وي آثار حيات او را از بين مي‌برند.