پايگاه تحليلي - خبري ايران بالكان : حق داريم كافكا بخوانيم؟
چهارشنبه، 14 اسفند 1398 - 07:34 کد خبر:32689
روبرت صافاريان


اين روزها در حال خواندن برخي قصه‌هاي فرانتس كافكا هستم به ترجمه علي‌اصغر حداد؛ كتابي كه جديدترين چاپش امسال منتشر شد. كتاب ارزشمندي است در بيش از ۶۵۰ صفحه شامل همه داستان‌هاي كوتاه، تمثيل‌ها و حكايت‌هايي كه كافكا نوشته است.

به گزارش پايگاه تحليلي – خبري ايران بالكان (ايربا) به نقل از ايران، آنچه ارزش اين مجموعه را افزون‌تر مي‌سازد اين است كه همه داستان‌ها از آلماني به زبان فارسي روشن و منزهي ترجمه شده‌اند. بد نيست بدانيد كه ترجمه رمان كوچك «مسخ» نيز كه در زمان حيات خود كافكا به‌صورت كتاب مستقلي منتشر شده بود، در اين كتاب گنجانده شده است.

همان طور كه از فهرست كتاب برمي‌آيد، نيمي از نوشته‌هاي كتاب در زمان حيات كافكا منتشر نشده‌اند. او اساساً قصد انتشار آنها را نداشته است. تعداد قابل‌توجهي از آنها آشكارا ناتمام هستند. همانند دو رمان مشهور او محاكمه و قصر (كه البته جزو اين مجموعه نيستند). خواننده احتمالاً مي‌داند كه او از دوست صميمي خود ماكس برود خواسته است همه دستنوشته‌هايش را نابود كند، اما ماكس برود به خواست او عمل نكرده و بعد از مرگش اين دستنوشته‌ها را منتشر كرده است. و اكنون اينها جزئي از گنجينه ادبيات جهان هستند و در ميليون‌ها نسخه به زبان‌هاي مختلف ترجمه شده و در همه‌ جا خوانده مي‌شوند. نوشته‌هايي كه نويسنده‌شان نمي‌خواست كسي آنها را بخواند.

پرسش اكنون اين است: كار ماكس برود از نظر اخلاقي كار درستي بود؟ آيا ما حق داريم نوشته‌هايي را بخوانيم كه نويسنده‌شان دوست نداشته به دست غير برسد؟

پرسش دشواري است. محروم كردن جهانيان از خواندن قصه‌هايي چون «آموزگار دهكده» (ص ۳۶۸) و «گراكوس شكارچي» (ص ۴۱۳) حقيقتاً حيف مي‌بود. اما خواندن اين نوشته‌ها در عين حال نوعي استراق‌سمع است. نوعي ديد زدن پنهاني. ديدن آدمي در هيأتي كه خودش دوست نداشته كسي او را در آن هيأت ببيند. يك جور تجاوز به حريم خصوصي انساني ديگر كه آشكارا اكراه داشته است از انتشار نوشته‌هايي كه هنوز آنها را كامل نمي‌دانسته يا موضوع آنها را خصوصي‌تر از آن مي‌دانسته كه در اختيار ديگران قرار دهد. نويسنده‌ها و فيلمساز‌هايي كه عوض شدن يك كلمه از رمان يا فيلم‌شان را به معني زيرورو شدن محتواي آن تلقي مي‌كنند، چطور به خود حق مي‌دهند نوشته‌هايي را بخوانند كه هنوز در مرحله پيش‌نويس بوده‌اند؟
اما چنان داريم از حريم خصوصي صحبت مي‌كنيم كه گويي درباره آدم زنده و حي‌وحاضري داريم صحبت مي‌كنيم. واقعيت اين است كه كافكا در سال ۱۹۲۴ از جهان رفت و آنچه بر او و نوشته‌هايش مي‌گذرد ديگر كوچك‌ترين اهميتي نمي‌تواند برايش داشته باشد. موضوع حريم خصوصي هم در زماني كه ماكس برود مي‌خواست درباره نوشته‌هاي دوستش تصميم بگيرد، آن اهميت و موضوعيتي را نداشت كه امروز دارد. تصويري كه از كافكا بر اساس نوشته‌هاي منتشر نشده در زمان حيات او ساخته مي‌شود، كافكايي است امروزي. كما اينكه درباره نويسندگاني چون شكسپير، هيچ اطميناني نيست كه اصلاً شكسپيري وجود داشته و آيا آن شكسپير تاريخي نويسنده همه نمايشنامه‌هايي است كه امروز به‌نام او شناخته مي‌شوند و آيا او اگر مي‌دانست كه قرار است نمايشنامه‌هايش به اين گستردگي منتشر شوند آيا دلش نمي‌خواست قدري آنها را ويراستاري كند.

يك ترديد ديگر هم هست. شايد هم كافكا بدش نمي‌آمده آثارش منتشر شوند. دست كم مردد بوده است در نابود كردن آنها. و گرنه مي‌توانست در زمان حيات خود همه دستنوشته‌هايش را از ماكس برود بگيرد و به‌دست خودش نابود كند. شايد قصد نابود كردن آثارش يك خواست لحظه‌اي بوده و خواست عميق‌تر همين بوده باشد كه نوشته‌هايش حتي به همين صورت ناتمام منتشر شوند. خواست انتشار يك نوشته، ميل نويسنده به اينكه ديگران، حتي بعد از مرگش، آثارش را بخوانند، ميلي مبهم و غيرمنطقي است، در افتادن با مرگ مطلق است، نيل به جاودانگي، كه وسوسه‌اش دست از سر منزوي‌ترين نويسندگان برنمي‌دارد. پس شايد ما با خواندن آثار كافكا چندان هم خلاف ميل او عمل نمي‌كنيم.

حتي شايد اين نوشته‌هاي ناتمام، تصوير واقعي‌تري از كافكا ترسيم مي‌كنند. بالاخره بخشي از كار ويرايش نهايي نويسنده به منظور پنهان كردن خود واقعي‌اش است، به منظور ارائه تصويري شسته‌روفته‌تر از خودش. نوشته نيمه‌كاره نوشته‌اي است كه فرصت دخل‌ و تصرف نهايي در آن از نويسنده سلب شده است.

پاسخ آساني وجود ندارد. مي‌ماند صرفاً اين هشدار كه خواننده بداند با چگونه نوشته‌هايي طرف است. كتاب را كه مي‌خوانيد به اين پرسش هم بينديشيد.