پايگاه تحليلي - خبري ايران بالكان : نوه خروشچُف در كلوپ الكسييويچ مينسك+عكس
چهارشنبه، 2 بهمن 1398 - 06:43 کد خبر:32388

چندي پيش، نينا خروشوا، پروفسور علوم سياسي و نوه دبير اول اسبق كميته مركزي حزب كمونيست اتحاد جماهير شوروي سابق، ميهمان كلوپ سوتلانا الكسييويچ، بود. الكسييويچ اين ديدار را اين گونه آغاز كرد: "فكر مي كنم كه خروشچُف دقيقترين فرمانرواي روسيه بوده است. بدون او نه گورباچوف و نه ما و شما وجود داشتيم". و او به اين ميهمان پيشنهاد داد تا درباره ديدگاه خود نسبت به آنچه در جهان رخ مي دهد، صحبت كند.

به گزارش پايگاه تحليلي – خبري ايران بالكان (ايربا) به نقل از رايزني فرهنگي ايران در مينسك، نينا خروشوا در سال 1964 در مسكو متولد شد. دانشكده فيلولوژي دانشگاه دولتي مسكو را در دهه 80 قرن بيستم به اتمام رساند، چند سال بعد براي تحصيل به دانشگاه پرينستون رفت، و پس از آن تصميم گرفت كه در آمريكا بماند. او در دانشگاه New School در نيويورك روابط بين الملل را تدريس مي كند، و به مطالعه هنر ولاديمير نابوكوف و سياست مي پردازد.

گفتگو با مخاطبين از ابتداي ديدار آغاز شد و به جاي اصلاحات، درباره شورش خونين، افسانه هاي روسيه امروز و آمريكا، تفاوت ميان خروشچُف ، گورباچوف و پوتين و به صورت ضمني درباره رابطه نينا خروشوا نسبت به فيلم "مرگ استالين" بود. آژانس خبري TUT.BY جالب ترين جملات اين ديدار را انتخاب كرده است.



درباره اينكه آيا روسيه شانسي براي اصلاحات دارد يا قيامي خونين، بي معني و بيرحمانه در انتظار آن است.

-    پاسخي براي اين سوال ندارم. اما مي خواهم از يوري لوتمان، فيلسوف شوروي ياد كنم كه كتاب "فرهنگ و انفجار" را نوشت. و در آن به خوبي توضيح داد كه چرا روسيه دائما در مسير دايره اي شكل حركت مي كند.

-    در روسيه پارادوكس استبداد وجود دارد. از آنجايي كه تغييراتي به سمت مثبت ميل نمي كند، مردم سكوت مي كنند و عملا هميشه آمادگي آن را دارند كه حتي وحشتناك ترين شخص مستبد را نيز تحمل كنند. بدين ترتيب ايده ثبات ايجاد مي شود. گويي شيطان ما از خودي است. ارتباطي ميان مردم و دولت وجود ندارد، و در نهايت دولتي كه به تو فشار مي آورد، قيامي را به جاي گفتگو بوجود مي آورد. از نقطه نظر بنده اين امر در طي همه اصلاحات رخ داده است.

مثالي مي آورم. بركناري خروشچُف ممكن است عادلانه نباشد، اما صادق باشيم: نزديك به سال 1964 هم مردم و هم دستگاه دولتي كاملا از او متنفر شده بودند.

اگر چه او در واقع قصد داشت كه دولت را تغيير دهد. نامزد (جانشين) او در گذشت، و او اصلا نمي دانست كه پس از آن چه كند.

درست پيش از آنكه خروشچُف را بركنار كنند، او براي بررسي لشكرهاي نظامي رفته بود. خشمگين شد كه آن ها تا به امروز نيز وجود دارند: "ما قصد داريم با چه كسي بجنگيم؟ جنگ سرد به زودي متوقف خواهد شد". خيلي زود او را از پستش بركنار كردند.

اما مردم نيز از او متنفر شده بودند. مادربزرگ من، نينا پتروونا داستان فوق العاده اي را تعريف مي كرد. در سال 1963 آن ها در كوه هاي لنين، در خانه شخصي زندگي مي كردند. يك بار خروشچُف  گفت: "ما از ملت جدا شده ايم و اصلا نمي دانيم چه اتفاقي مي افتد. با مردم به استقبال سال نو برويم". اما مردمي كه در ديدار با آن ها احوالپرسي مي كرد، او را به سادگي ناديده مي گرفتند.

مردم خسته شده بودند. او خواستار ثبات، نظم، و ايده هاي قابل درك بود، و نه اصلاحات بي پاياني كه زماني بايد به چيز ديگري منتهي شوند. براي گورباچوف هم تقريبا همين اتفاق افتاد.



درباره تفاوت ميان استالين، خروشچُف ، گورباچوف، يلتسين و پوتين

-    هر دولتي براي خود اسطوره هايي دارد. و بر پايه افسانه مشخصي استوار است. لنين اسطوره اي چون ماركسيسم داشت كه بر پايه ايده ديكتاتوري كارگران استوار بود، ماركس به شما وعده داده بود، و ما اكنون در اين سرزمين آن را خواهيم ساخت.

استالين ايده سوسياليسم را در يك كشور جدا داشت، تا دولت را سربلند كند و سيستمي صنعتي ايجاد نمايد.

خروشچُف ايده كمونيسم با شخصيت بشري را داشت. گورباچوف نيز تفكري نو براي ايجاد سوسياليسم به همراه داشت، كه در آن همه مي خواهند زندگي كنند. افسانه يلتسين، اين بود كه ما همگي مانند غربي ها زندگي خواهيم كرد.

همه سران پيشين شوروي يا فضا را گسترش مي دادند و يا به آينده مي نگريستند. اگر به ياد داشته باشيد، خروشچُف نزديك به دهه 80 قرن بيستم كمونيسم را وعده داد. اسطوره پوتين به اين دليل جالب است كه وي تنها به عقب مي نگرد و تنها به خود. اين به هر حال فرمول كاملا غيرمعمولي براي قرن بيست و يكم است. اگرچه براي قرن هاي هجدهم و نوزدهم امري كاملا معمول است. آن اصلاحاتي كه در دوره سلطنت روسيه وجود داشت، كاملا شبيه به آن است. پوتين اين داستان را الگو گرفته و سعي دارد كه آن را در شرايط امروز به كار گيرد.

درباره اينكه آيا واقعا زمان آزادي هاي سياسي فرا رسيده بود؟

در ادبيات روسي تا دوره معاصر مفهوم پايان خوش را نمي دانستند. اين به ما اين احتمال را مي دهد كه فكر كنيم كه دولت نيز پايان خوشي نداشته است. "گرماي بهاري" (آزادي هاي سياسي)، برچسبي ادبي بود كه به آن دوره داده بودند. و اين براي آن زمان درست بود. پس از "يخبندان ها"ي استالينيسم چيزهاي بسياري ممكن شد. آري، "گرماي بهاري"اي كه نزديك به سال 1980 وعده داده بودند، با كمونيسم پايان نمي يافت. اما نمي توان به اين موضوع اقرار نكرد كه اين جريان مهمي بوده است. به هر صورت پوتينيسم (پوتين گرايي) امروزي، استالينيسم نيست، و گورباچوفيسم از خروشچُفيسم بهتر بود.

درباره فيلم "مرگ استالين" كه در آن خروشچُف در دنياي برتر نشان داده نشده بود.

-    بسياري از مردم مي خواستند اين فيلم را تفسير كنند. حتي كارگردان فيلم چند بار به من پيشنهاد داد كه مقاله اي درباره آن بنويسم. اما من گفتم: "چطور براي شما خجالت آور نيست؟ شما اينقدر بد نسبت به پدربزرگ من برخورد كرده ايد، اما مي خواهيد كه من بنويسم چه فيلم جالبي؟" (لبخند مي زند). اين فيلم هيچ گونه تاثيري بر من نداشت. بازيگران خوب ايفاي نقش كرده اند، اما سناريوي آن چنگي به دل نمي زند.

من در آمريكا زندگي مي كنم. اما در حال حاضر چندان هم مطلوب نيست. وقتي مي گويي كه تو اهل روسيه هستي، گويي نوعي جنايت است. و اين فيلم از نظر من براي آن ساخته شده كه نشان دهد: ما همه از پوتين مي ترسيم، و آن ها يعني روس ها بسيار وحشتناك هستند، و اما استالين احمق بوده است.

اما عكس العمل روس ها و ممنوعيت براي نمايش اين فيلم از آن هم وحشتناك تر است. آن ها بايد اين فيلم را در تمام سالن هاي سينما و تئاتر خود وارد مي كردند و مي گفتند: "نگاه كنيد چقدر آن ها از ما مي ترسند. آن ها همه سران بزرگ را اين گونه به تصوير مي كشند و اين به حال ما فرقي نمي كند". اما آن ها اين فيلم را حتي مشهورتر هم كردند.
و در آخر. وقتي كه پدربزرگ تو را بي سواد و ديوانه نشان مي دهند، ناراحت كننده است. زيرا مادربزرگم هرگز يادداشت ها را براي او در رختخواب نمي خواند. او خود خواندن را به خوبي بلد بود.

درباره اينكه چرا در روسيه "مرده ها را دفن مي كنند" و از آن ها قهرمان مي سازند.

كشوري كه چنين سرزمين عظيمي دارد، نمي تواند اين افسانه را ننوشته باشد. زماني كه يك بخش از آن (كالينينگراد) در آلمان، و بخش دوم آن (بلاگووشنسك) در چين قرار دارد، نمي توان آن را نساخت.

استالين به شكل دولت به نظر مي آمد. ما مي دانيم كه او قد چندان بلندي نداشت، اما در عين حال اين را نمي دانيم، زيرا او به شكل يك تمثال، بر روي مقبره و به همراه نشان ها بود. و امروزه مردمي كه از اصلاحات تنفر پيدا كرده بودند و خواستار نظم و ترتيب بودند، با حس نوستالژي به گذشته نگاه مي كنند.



ظاهرا در آن زمان زندگي سازمان دهي شده بوده است، "در آن زمان به ديده احترام به ما مي نگريستند". اما معمولا كساني در اين باره صحبت مي كنند كه استالينيسم را به خاطر نمي آورند. واقعيت ترور سپري شد، ولي افسانه آن باقي مانده است.

آيا همه اين ها (توليد شكلات با تصوير استالين، نصب پوسترهاي او) ادامه خواهد داشت؟ زماني كه دفعه قبل به مينسك آمده بودم، به يك مغازه كتابفروشي سر زدم. اولين كتابي را كه ديدم، "مينسك، شهر استالين" بود. فكر كردم كه ممكن است اين يك شوخي باشد، اما مشخص شد، كه خير اينطور نيست.

چه چيزي در نسل جوان مرا به تعجب وا مي دارد؟ ذهن آن ها تا حدي پراكنده است كه در سر آن ها به صورت نرمالي مي تواند تمجيد استالين و گرايش به سوي آيفون وجود داشته باشد. اين كه چه حقيقتي از اين ذهن پراكنده به پيش خواهد رفت، ما نمي دانيم. بسياري از چيزها به اين امر بستگي دارد كه پس از پوتين چه خواهد شد، اگر زماني اين موضوع به پايان برسد، و اين كه در آمريكا پس از ترامپ چه مي شود.

درباره اين كه آيا در آمريكا نيز شكلات هايي با تصوير ترامپ ممكن است؟

-    در آمريكا هم شكلات هايي با تصوير ترامپ، و هم دستمال توالت، جوراب، كلاه و حتي كاپشن هايي با اين چهره وجود دارد. اما تفاوت در آن است كه مانند روسيه كه من مي توانم شكلات هايي با عكس پوتين و پدر ملت ها، استالين بخرم، آن ها را در مغازه معمولي نمي توان پيدا كرد. آن ها را در مغازه مخصوص شب نشيني ها خواهم يافت.

چنين محصولي در همه جا وجود دارد. در ايتاليا مي توانيد شراب با عكس موسوليني را خريداري كنيد، اگر چه اين امر به لحاظ قانون ممنوع است.

درباره سياستي كه در آن شوي نمايشي هر روز بيش از پيش برتري مي يابد

-    پس از جنگ سرد، دنيا آمريكايي شد. فرمول هاي آزادي آمريكا و كاربردهاي آن جهاني شدند. ترامپ نيز به صورت اتفاقي به قدرت رسيد.

در سال 1960 اولين گفتگوي تلويزيوني ميان ريچارد نيكسون و جان كندي ايجاد شد. كندي لبخند فوق العاده اي داشت، و نيكسون مي توانست مدت طولاني اي درباره بيچارگي و بدبختي و قانون و غيره حرف بزند.

كساني كه اين گفتگوها را از راديو مي شنيدند، فكر مي كردند كه نيكسون برنده است، و آن هايي كه تلويزيون تماشا مي كردند، پيروزي را از آن كندي مي دانستند. اين اولين بار بود كه يك حقيقت، دوگانه شده بود.

از آن زمان رهبر تلويزيوني شروع به حاكميت كرد. سپس رونالد ريگان رئيس جمهور آمريكا شد، يعني بازيگري كه در تبليغات نقش ايفا مي كرد. در مرحله بعد، دونالد ترامپ. اگر شما در يك سوي صفحه نمايش، هيلاري كلينتون را داشته باشيد كه مانند رائيسا ماكسيموونا گورباچوا مي گويد: "رودخانه ولگا به درياي خزر مي ريزد"، و در سوي ديگر، ترامپ قرار داشته باشد كه بر روي پله برقي طلايي پايين مي آيد و متقاعد مي كند كه اكنون آمريكا را بزرگ خواهد كرد، شما به چه كسي راي خواهيد داد.

ترامپ به طلا علاقه دارد، و كرملين از طلا ساخته شده است. ترامپ عاشق قدرت است و پوتين از قدرت ساخته شده است. در واقع روابط ميان پوتين، ترامپ، اردوغان، كاچينسكي، و لوكاشنكو فرمول هايي است كه متقاضي دارد، زيرا رهبر وعده مي دهد كه زندگي شما نسبت به ديگر گزينه ها بهتر و با امنيت تر خواهد شد. و نمي گويد كه چطور اين كار را انجام خواهد داد و اين كه آيا انجام خواهد داد يا خير.

دنياي گفتاري به دنياي بصري باخت، و برتري شوي نمايشي در سياست همه گير مي شود.