پايگاه تحليلي - خبري ايران بالكان : فاجعه چرنوبيل و انفجار كمونيسم
سه شنبه، 14 آبان 1398 - 11:02 کد خبر:31959
فاجعه چرنوبيل و تبعات آن، يكي از مقدمات نابودي و فروپاشي نظام كمونيستي در بلوك شرق بود و نمي‌توان تاثيراتش را منكر شد. ناكارآمدي مديريتي كمونيست‌ها در مواجهه با اين‌اتفاق كه خود را با انكار و سرپوش‌گذاشتن روي حادثه نشان داد، از جمله عواملي بود كه به روند فروپاشي كمونيسم سرعت بخشيد.


فاجعه اتمي چرنوبيل به گواه كتاب «نيايش چرنوبيل» به فروپاشي كمونيسم سرعت بخشيد و يكي از جرايم بزرگ حكومت كمونيستي در قبال آن، اين بود كه تلاش شد تا شرايط غيرعادي، عادي نشان داده شود.

به گزارش پايگاه تحليلي – خبري ايران بالكان (ايربا) به نقل از مهر، كتاب «نيايش چرنوبيل (رويدادنامه آينده)» يكي از آثار سوتلانا آلكساندرونا آلكسيويچ نويسنده بلاروسي برنده جايزه نوبل است كه پيش‌تر كتاب‌هاي «جنگ چهره زنانه ندارد» و « آخرين شاهدان»، «زمان دست دوم»، «صداهاي شوروي از جنگ افغانستان» و «پسراني از جنس روي» از او به فارسي ترجمه و منتشر شده‌اند. الكسيويچ قلم ويژه خود را دارد و به‌عنوان مستندپژوه شناخته مي‌شود.

«نيايش چرنوبيل» سال گذشته با ترجمه الهام كامراني توسط نشر چشمه منتشر شد و حالا با چاپ پنجم در بازار نشر عرضه مي‌شود كه پيش از پرداختن به آن، بد نيست اطلاعاتي مقدماتي درباره آن ارائه كنيم. اين‌كتاب يكي ديگر از آثار مستندپژوهانه آلكسيويچ، و درباره فاجعه نيروگاه اتمي چرنوبيل، بزرگ‌ترين اتفاق تكنولوژيكي قرن بيستم است كه ۲۶ آوريل سال ۱۹۸۶ يعني ۵ سال پيش از فروپاشي بلوك شرق رخ داد. چرنوبيل اولين و فوكوشيما، دومين فاجعه نيروگاهي اتمي در جهان هستند كه دربردارنده آسيب‌هاي بشري بودند. حادثه چرنوبيل در راكتور شماره ۴ نيروگاه هسته‌اي چرنوبيل نزديك شهر پريپيات نزديك مرز اوكراين و روسيه رخ داد و مردم بسياري از كشورهاي اروپا را درگير كرد. طوري‌كه تا مدت‌ها ابر راديواكتيوي به‌طور سيال بالاي كشورهاي اين‌قاره در حركت بود.

آلكسيويچ در «نيايش چرنوبيل» سراغ بازماندگان اين حادثه رفته و با آن‌ها درباره آشنايان‌شان كه قرباني اين فاجعه شدند، گفتگو كرده است. البته نظريات و مواضع خود را در ابتدا و انتهاي كتاب هم آورده اما بدنه اصلي كتاب، نقل قول و انتقال مواضع و سخنان راوياني است كه يا از نزديك با حادثه چرنوبيل در ارتباط بوده‌اند و يا تبعات و عوارضش با واسطه، زندگي‌شان را به نابودي كشانده است. يكي از بهانه‌ها و اهداف اصلي نگارش اين‌كتاب، شرايط و اوضاع‌واحوالي است كه به‌دليل حكومت كمونيست‌ها سال‌ها بر بخش زيادي از اروپا حكمفرما، و مانع از نشر حقيقت بوده است؛ يك‌گوشه از شرايط مورد اشاره، اين است كه در روزهاي اول بعد از حادثه چرنوبيل، كتاب‌هايي كه مربوط به مفاهيمي چون راديواكتيو، هيروشيما و ناكازاكي، يا حتي رونتگن بودند، از كتابخانه‌ها ناپديد شدند. به‌گواه يكي از راويان «نيايش چرنوبيل» كه استاد دانشگاه و پژوهشگر است، اين اتفاق پس از وقوع فاجعه رخ داد و سوالي كه اين‌فرد در گفتگو با آلكسيويچ مطرح مي‌كند، اين است كه «چرا درباره چرنوبيل اين‌قدر كم مي‌نويسند؟»

كتاب «جنگ چهره زنانه ندارد» نسبت به «نيايش چرنوبيل» كتاب بهتر و پوياتري است چون از نظر موقعيت، تنوع بيشتري دارد و درباره زناني است كه در پست‌هاي مختلف پشت جبهه يا خط مقدم خدمت كرده‌اند. اما موقعيت‌هاي چرنوبيلي و واگويه‌هاي چهره‌هاي «نيايش چرنوبيل» تنوع و بعضا زيبايي‌هاي «جنگ چهره زنانه ندارد» را ندارند. به‌هرحال آلكسيويچ در صفحه ۱۸ جمله‌اي دارد به اين‌ترتيب كه: «تاريخ اين‌گونه آغاز مي‌شود» و در صفحه ۱۹ هم جمله ديگري دارد كه «تاريخ اين‌گونه پايان مي‌يابد» و كل ماجرا را به‌طور خلاصه بين اين دو صفحه و دو جمله مذكور قرار داده است. مطلبي كه نويسنده، ابتداي كتابش آورده، برگرفته از روزنامه‌هاي اينترنتي بلاروس است. اولين مصاحبه كتابش هم با هوشمندي، با همسر يكي از آتش‌نشان‌هاي چرنوبيل است كه با عنوان «صداي تنهايي بشر» چاپ شده و در همان گام اول، تاثير زيادي روي عواطف و احساسات مخاطب مي‌گذارد. آلكسيويچ در فرازهايي از كتاب، احساسات مخاطب را تحريك مي‌كند و در فرازهايي هم با دليل و سند، در پي تحريك قوه عقل و منطق اوست؛ از جمله فرازهايي كه مربوط به ظلم و ستم‌هاي تاريخي كمونيسم در حق مردم بلاروس و اروپا هستند. در همين‌زمينه يكي از سخنان و مواضعي كه چندين مرتبه در كتاب تكرار مي‌شود، اين‌ است كه در فاجعه چرنوبيل، اين كمونيسم بود كه منفجر شد. اما در زمينه تحريك احساسات، خاطره ابتدايي كتاب، يعني خاطره همسر آتش‌نشاني كه نمي‌دانست به جنگ مواد راديواكتيو مي‌رود و ۱۴ روز بعد كشته شد، در پيشاني كتاب قرار گرفته و مخاطب را با موضوع درگير مي‌كند. زناني مانند همسر همين آتش‌نشان به‌دليل وسعت آلودگي بدن همسرانشان به راديواكتيو، ديگر لازم نبوده آشپزي كنند،‌ چون معده آن‌ها، ديگر غذا را نمي‌پذيرفته و بنا بوده طي چند روز بميرند. از حيث چنين مستندات تلخي، كتاب «نيايش چرنوبيل» منبع سرشاري است؛ و حتي مطالب تلخ‌تر و دلخراش‌تري هم دارد؛ مانند «نسوج بدن از استخوان خارج شده بود. تكه‌هاي ريه و جگر از دهانش بيرون مي‌آمدند و در گلويش گير مي‌كردند، او آن‌ها را دوباره پايين مي‌داد.» (صفحه ۳۴)

مردم وحشت‌زده‌اي كه با حادثه چرنوبيل روبرو شدند، بعضاً فكر مي‌كردند جنگ هسته‌اي با آمريكا يا چين شروع شده است. بنابراين بد نيست پيش از شروع مطلب، به حال و هواي جهاني كه چرنوبيل در آن به وقوع پيوست، توجه بيشتري كنيم. جهاني دو قطبي بين سوسياليسم و كاپيتاليسم كه مردمش، هرلحظه در انتظار فاجعه‌اي بودند. در همين‌جهان است كه مادري درباره چرنوبيل مي‌گويد دخترش فعلا نمي‌فهمد اما زماني خواهد رسيد كه مي‌پرسد چرا هيچ‌مردي نمي‌تواند عاشق‌اش بشود؟ و يا مقتضيات جنگ دو قطبي در چنين دنيايي است كه باعث مي‌شود راديوها، روزنامه‌ها و رسانه‌ها ساكت باشند اما به‌قول راويان كتاب، زنبورها هم قضيه را فهميده باشند.

«پرستار سالمندي را به خاطر دارم كه به من ياد داد "بيمارهايي هستند كه درمان نمي‌شوند. فقط بايد نشست و دست‌هاشان را نوازش كرد.» و يا «شما نبايد فراموش كنيد كه روبه‌روي شما حالا ديگر نه شوهر، نه عشق‌تان كه پديده راديواكتيو آلوده با غلظت بالا قرار دارد.»، «اين ديگر آدم نيست، راكتور است.»، «او هزار و ششصد رونتگن دريافت كرده و درجه كشنده چهارصد است.» اين‌ها نمونه‌اي از جملات همسر آتش‌نشاني هستند كه هنگامي كه همسرش را از دست داد، ۲۳ سال داشت و اميدوار به داشتن فرزند و يادگار همسرش، منظر تولد دخترش شد. اما نوزاد به دنيا آمده ۴ ساعت پس از تولد مي‌ميرد چون همه پرتوهاي راديواكتيوي را كه مادر از پدر گرفته، جذب كرده و به‌عبارتي سپر بلاي مادر خود شده است. نويسنده كتاب «نيايش چرنوبيل» سعي كرده چنين لحظات اندوهبار انساني را به‌طور ممزوج با حرف‌هاي سياسي و انتقادي مردمي بياورد كه ناچار بودند سلطه كمونيسم را تا زمان فروپاشي‌اش تحمل كنند.

پيش از اين‌، در مطالبي ديگر به كمونيسم و نظام‌هاي توتاليتري و استبدادي پرداخته‌ايم كه تعدادي از آن‌ها را مي‌توان در اين پيوندها مطالعه كرد: «ترامپ چگونه با فرمول هيتلر به قدرت رسيد/ كتابخواني عليه "استبداد"»، «تورق يك رمان سياسي واقع‌گرا/عشق بر كمونيسم پيروز مي‌شود»، «ژامبون روسي، سفره آمريكايي؟/پروپاگاندا با "دكتر ژيواگو"»، «تصوير يك روسيه بد در «استالين خوب»/ همه يك استالين دروني دارند»، «وقتي نويسنده در جاي خودش نيست/ تشابهات دوران مدرن و قرون وسطي» و ...

 ۱- در حكم مقدمه _ جنايت‌ بشري كمونيست‌ها

يكي از مسائل و مفاهيمي كه كتاب «نيايش چرنوبيل» در پي درشت‌نمايي آن است، جنايتي است كه كمونيست‌ها با ايجاد سكوت و عدم ايجاد جريان شفاف اطلاعات درباره آسيب‌هاي چرنوبيل مرتكب شدند. يكي از راويان خاطرات در اين‌كتاب مي‌گويد «اين‌مقدار دروغ كه درك ما از چرنوبيل با آن گره خورده بود، فقط در سال چهل و يك و در زمان استالين ديده شده بود.» و يا يكي از جملات مهم و مختصرومفيد كتاب در اين‌بحث، از يك مادر است كه مي‌گويد «دختر من به خاطر چرنوبيل مرد. حالا از ما مي‌خواهند ساكت باشيم.» بنابراين، مخاطب كتاب پيش‌رو بناست بخشي از تاريخ دروغ‌پردازي، عدم صراحت كمونيست‌ها و ترسي را كه مردم از اين نظام حكومتي داشتند، از نظر بگذراند. اين‌ترس را مي‌توان در سخنان مدير سابق آزمايشگاه انستيتوي انرژي هسته‌اي آكادمي علوم بلاروس مشاهده كرد كه مي‌گويد «مي‌ترسيم درباره اتفاقي كه افتاده با صداي بلند حرف بزنيم. هركس توي جيبش كارت عضويت حزب را دارد.» اما خب، ملاحظه و خويشتن‌داري مقابل سازوكار خفقان‌آور كمونيستي هم اندازه‌اي دارد؛ تا جايي كه همين راوي بين روايت‌هايش،‌ به چنين جمله‌اي مي‌رسد: «به جهنم برود اين محرمانه بودن!»

يكي از دروغ‌هايي كه كمونيسم در ذهن مردمانش وارد كرده بوده، مربوط به مشكل‌گشا بودن علم فيزيك و به‌عبارتي معجزه‌گر بودنش است. بخشي از سخنان مدير سابق آزمايشگاه انيستيتوي انرژي هسته‌اي بلاروس در اين‌كتاب، درباره تقابل باور به خدا يا علم است. او هم ظاهرا از افرادي بوده كه در ابتدا، باور كاملي به علم داشته اما حادثه چرنوبيل باعث شده به عاملي بالاتر از علم بشري ايمان بياورد و بگويد «حالا به نظرم مي‌آيد كه دنيا را شخص ديگري هدايت مي‌كند.» همين فرد است كه در روايتش مي‌گويد «با اين‌كه به آن‌ها (دانشمندان) گفته بودند ايستگاه اتمي منفجر شده،‌ اما آن‌ها به فيزيك ايمان داشتند، تمام‌شان به فيزيك باور داشتند و عصر فيزيك در چرنوبيل به پايان رسيد. »

مدير سابق انستيتوي انرژي هسته‌اي آكادمي علوم بلاروس هم در بخشي از كتاب حضور دارد و مي‌گويد افرادي چون او، در آن دوران بايد از فيزيك و قوانين‌اش مي‌گفته‌اند. اما كج‌فهمي و غرض‌ورزي كمونيستي باعث مي‌شده، اين مديران به‌جاي جستجوي عقلي علل ماجرا، از دشمنان حرف بزنند و در پي بروز حوادثي مانند چرنوبيل، در پي دشمن بگردند. خاطراتي كه اين‌فرد مشغول روايت آن‌هاست، در سالياني پس از چرنوبيل بيان مي‌شوند اما او معتقد است بلاروس (در زمان روايتش) هنوز كشوري استاليني است و درباره زماني كه حادثه چرنوبيل رخ داد، مي‌گويد مديراني چون او از خشم بالايي‌ها بيشتر مي‌ترسيده‌اند تا نيروي اتم. قوانين بازي در آن دوره‌زمانه هم به اين‌ترتيب بوده كه اگر موجبات خشنودي مافوق را فراهم نكني، ترفيعي در كار نخواهد بود. و ظاهرا موجبات خشنودي مافوق‌هاي كمونيست با دشمن‌تراشي و انداختن تقصيرها به گردن يك دشمن فرضي، فراهم مي‌شده است. به روايت اين‌مدير سابق، ۵ سال پيش از رخ‌دادن فاجعه چرنوبيل، آزمايشگاه يك پروفسور بسته مي‌شود و پروفسور كه به اجبار بازنشسته شده بوده، ناچار مي‌شود در يك رختكن، سرايدار شود و پالتوهاي مردم را تحويل بگيرد. گناه پروفسور مذكور هم دادن هشدارهايي علمي بوده و مقامات كمونيست با اين‌توجيه كه «هيچ اتفاقي ما را تهديد نمي‌كند» آزمايشگاه اين چهره علمي را بسته‌اند. در بخش ديگري از روايت‌هاي همين‌فرد است كه اشاره مي‌شود «مهندسين انرژي، متخصص توليد و نگه‌داري توربين، فعالان سياسي بودند اما يك متخصص هم وجود نداشت. حتي يك فيزيكدان هم نبود...» بنابراين با وجود چنين مقدماتي از حداقل ۵ سال پيش،‌ بروز حادثه‌اي چون چرنوبيل، با مديريت كمونيست‌ها طبيعي به نظر مي‌رسد. در همين‌زمينه مي‌توان روايت يكي از سربازاني را كه نمي‌خواسته به چرنوبيل اعزام شود، مورد توجه قرار داد كه مي‌گويد دكتري كه مسئول بررسي غذاهاي آلوده به راديواكتيو بوده، در دفترش ثبت مي‌كرده كه همه‌چيز طبق استاندارد است اما خودش آن‌ها را مزه نمي‌كرده است. راوي مورد اشاره معتقد است به قضاوت تاريخ چرنوبيل تمام نشد، تازه شروع شده است. او در جملات مختلفي از روايت خود اشاره دارد كه بايد حافظه داشت و در فرازهاي ديگر، ضمن تشريح خاطرات و شرايط زندگي تحت فرمان كمونيسم، مي‌گويد ما در چنين كشوري زندگي مي‌كنيم؛ جمله‌اي كه چندين‌مرتبه توسط راويان مختلف در كتاب تكرار مي‌شود.

يك چهره علمي ديگر بلاروس كه در كتاب «نيايش چرنوبيل» حضور دارد، مهندس ارشد سابق انستيو انرژي هسته‌اي آكادمي علوم بلاروس است كه مي‌گويد پس از رخ‌دادن فاجعه، دولت كمونيستي مردم را فريب مي‌داد و همه اطلاعات تبديل به رمز مي‌شد. اما تحليل جالب اين‌شخص اين است كه مردم تحت سيطره كمونيست‌ها، به‌چنين وضعي يعني تحريف اطلاعات واقعي، عادت كرده بودند. او مي‌گويد «عادت كرده‌ بوديم كه باور كنيم.» وي خود را از نسل پس از جنگ جهاني معرفي مي‌كند كه در هاله ايدئولوژي بزرگ شده و خودش هم اين سوال را مطرح مي‌كند كه اين باور _ يعني آن تمايل به فريب‌خوردگي برابر اطلاعات نادرست _ از كجا به وجود آمده است؟ پس از او هم يك بازرس حفاظت از محيط‌زيست، قصه‌هايش را از كاغذهايي با مهرهاي «كاملا محرمانه» و يا «اطلاعات حادثه محدود شود» يا «اطلاعات به نتايج درمان محدود شود» تعريف مي‌كند. او مي‌گويد با بروز حادثه چرنوبيل، فروشنده‌هاي محلي و بازرس‌ها و تمام صاحب‌منصبان جزء و مياني بارشان را بستند و انسان از چيزي كه او فكرش را مي‌كرده، پست‌تر شده بود. مفهوم آشفته‌بازار دنيا هم در يكي از جملات اين‌شخص، به روشني بروز و ظهور پيدا مي‌كند: «هركس براي خودش يك توجيهي پيدا مي‌كرد.» بنابراين شفاف و صادق‌نبودن كمونيست‌ها با مردم‌شان يكي از موضوعاتي است كه از خلال اين‌روايت‌ها مي‌توانيم به روشني آن را مشاهده كنيم.

از ديگر فرازهايي كه شاهدي بر عدم شفافيت و صدق گفتارورفتار دولت مركزي كمونيسم با مردم است، بخشي از كتاب است كه جانشين هيئت مديره انجمن جمهوري‌خواه سپر چرنوبيل مشغول روايت است و از لفظ «كلاهبردار» براي دولت استفاده مي‌كند. او مي‌گويد دولت با آن‌ها مثل كلاهبردار رفتار مي‌كند و آدم‌ها را رها كرده است. اما همين‌كه يكي از آدم‌ها به‌عنوان قرباني چرنوبيل مي‌ميرد، نامش را روي يك‌خيابان، مدرسه يا ناحيه‌اي نظامي مي‌گذارند. اما همه اين‌ها مربوط به وقتي است كه آن‌آدم بميرد. اين‌عضو انجمن جمهوري‌خواه سپر چرنوبيل در فرازي از سخنانش از لفظ «فاجعه اروپايي» استفاده مي‌كند و از دروغ‌هاي ديگر نيروهاي دولتي كه در واقع وعده‌و وعيد بودند، حرف مي‌زند؛ جايي كه به نيروهاي پاكسازي دستور مي‌دادند در آب آلوده به راديواكتيو شيرجه بزنند تا پيچ شير تخليه را باز كنند و در ازايش ماشين و آپارتمان بگيرند. اين راوي مي‌گويد دولتي‌ها دنبال داوطلب مي‌گشتند و در نهايت پس از انجام كار، به همه گروه و نيروها، ۷ هزار روبل مي‌دادند و وعده‌هايشان را فراموش مي‌كردند. او در كنار استفاده از لفظ «فاجعه اروپايي» از «جبرباوري آسيايي» هم حرف مي‌زند كه در بخش ديگري از اين‌نوشتار به آن خواهيم پرداخت. اما در فرازي ديگر او مي‌گويد «فيلمبرداري از تراژدي‌ها ممنوع شده بود و ما از قهرماني‌ها فيلم برمي‌داشتيم!» كه اين‌جمله به‌معني اين است كه همه مسائل و جزئيات به سمع و نظر مخاطب نرسيد؛ يعني انتقال سانسورشده و هدفمند اطلاعات. بين سخنان همين مسئول سابق مي‌توان حراج جان و بي‌ارزش‌بودن انسان را در نظر مسئولان كمونيست (با توجيه فداكاري و ايثار) مشاهده كرد: «در جلسات دولتي كميسيون راحت و عادي اعلام مي‌كردند، "براي اين كار جان دو سه نفر لازم است. و براي آن كار جان يك نفر" راحت و عادي.» در همين‌زمينه انتقال اطلاعات توسط رسانه، يكي از روزنامه‌نگاران بلاروس هم در كتاب حضور دارد كه خاطره‌اي از جلسه هماهنگي روزنامه‌ خود مطرح كرده و مي‌گويد سردبير در اين‌جلسه خطاب به خبرنگاران و دبيرها گفت: «ما نه پزشك‌ايم، نه معلم نه دانشمند نه روزنامه‌نگارهاي ديگري داريم، براي همه ما حالا يك هدف وجود دارد؛ انسان اهل شوروي.» اين‌راوي، ضمن بيان اين‌خاطره اين‌سوال مهم را درباره سردبير مطرح مي‌كند كه «آيا خودش به كلمه‌هايش باور داشت؟» تحليلش هم از آن‌دوران اين است كه پس از حادثه چرنوبيل به‌سرعت واژگان فراموش‌شده استاليني رواج پيدا كردند. در چنين وضعيتي هم مردم كه روزنامه‌ها، تلويزيون، راديو را قبول ندارند، اطلاعات‌شان را از رفتار و سكنات رئيس مي‌گيرند چون موثق‌تر است. از نظر اين‌روزنامه‌نگار آورده‌اي كه حكومت كمونيستي براي مردم داشته، اين‌چنين است: اردگاه‌هاي كار استاليني، جنگ و حالا هم چرنوبيل.

اما پاسخي كه مي‌شنود، مخاطب را به ياد بخشي از فيلم «آژانس شيشه‌اي» و سرنوشت افراد ايثارگري مانند مجروحان جنگي مي‌اندازد: «ما كه تو را آن‌جا نفرستاديم!» روايت اين‌سرباز با يادآوري شعارهاي كمونيستي مثل «هدف ما خوشبختي نوع بشر است» يا «پيروزي پرولتارياي جهاني» يا «ايده‌هاي لنين تا ابد زنده خواهند بود.» همراه است و ...
همان‌سربازي كه كمي پيش‌تر به روايتش درباره دكترِ مسئول غذا اشاره كرديم، مايل نبوده به چرنوبيل برود و جمله كليدي‌اش هم اين بوده: «مي‌خواهم زنده بمانم!» اما مسئولان او را تهديد مي‌كنند كه دادگاهي‌اش مي‌كنند. بنابراين طبق روايتي كه «نيايش چرنوبيل» در اختيارمان قرار مي‌دهد، سربازاني كه تمايلي به رفتن به چرنوبيل نداشته‌اند، چاره‌اي جز رفتن نداشته‌اند. همين‌سرباز در روايتش مي‌گويد در روزنامه‌ها درباره قهرماني ما (سربازان) جار مي‌زدند و آن‌زمان، شور قهرمانانه‌اي به مردم تزريق مي‌شد كه آن را تربيت كرده بودند. اين‌سرباز همچنين به برگه عدم افشاي اطلاعاتي اشاره مي‌كند كه در ارتش به سربازاني چون او داده‌اند تا امضايش كنند. او مي‌گويد «تازه اگر مي‌توانستيم حرف بزنيم، با چه‌كسي مي شد حرف زد؟» غمبار بودن سرنوشت اين‌سرباز و نمونه مشابهش، اما فقط به چرنوبيل و روزهاي نزديك به آن خلاصه نمي‌شود. سرنوشت تلخي كه اين‌سرباز داشته اين بوده كه پس از رفتن به چرنوبيل و آسيب‌ديدن از مواد راديواكتيو، پايان كارش در ارتش در سن ۲۲ سالگي، با معرفي‌اش به‌عنوان معلول درجه ۲ همراه بوده است. اين‌سرباز ناچار به كار در يك كارخانه مي‌شود و در محل كار جديد به او مي‌گويند در صورت تمارض، اخراج خواهد شد و اخراج هم مي‌شود. در نتيجه نزد كارفرما رفته و مي‌گويد «حق نداريد. من چرنوبيلي‌ام. من شماها را نجات دادم. ازتان حفاظت كردم!» اما پاسخي كه مي‌شنود، مخاطب را به ياد بخشي از فيلم «آژانس شيشه‌اي» و سرنوشت افراد ايثارگري مانند مجروحان جنگي مي‌اندازد: «ما كه تو را آن‌جا نفرستاديم!» روايت اين‌سرباز با يادآوري شعارهاي كمونيستي مثل «هدف ما خوشبختي نوع بشر است» يا «پيروزي پرولتارياي جهاني» يا «ايده‌هاي لنين تا ابد زنده خواهند بود.» همراه است و در كنارش به وحشي‌شدن سگ‌ها و گربه‌ها از اثرات راديواكتيو و دستور نظامي شليك به آن‌ها هم اشاره مي‌شود. اين‌سرباز همچنين به روياپردازي مديران كمونيست درباره «حمله احتمالي آمريكايي‌ها» اشاره مي‌كند و در پايان سخنانش درباره مرگش، جمله جالبي دارد؛ در حالي كه از پس گذر سال‌ها مي‌گويد «حالا من طور ديگري فكر مي‌كنم... بعد از نه عمل جراحي و دو سكته قلبي»؛ اين‌جمله را چندسطر پيش‌تر مطرح مي‌كند كه: «اگر بخواهم مرگم را انتخاب كنم، مرگ طبيعي را انتخاب مي‌كنم. نه مرگ چرنوبيلي.»

از ديگر وجوه ملاحظات كمونيستي و سخت‌وتنگ‌بودن شرايط زندگي براي مردم، مي‌توان به فرازي اشاره كرد كه يك مهندس شيمي مشغول روايت است و از شنود تلفني كا.گ.ب (سازمان اطلاعاتي شوروي) مي‌گويد كه با حساسيت زياد باعث مي‌شد مهندسان و صاحب‌نظران نتوانند پاي گوشي‌هاي تلفن از چرنوبيل حرف بزنند. و يا به تبليغات حكومت اشاره كرده و از لفظ «كارخانه روياسازي» براي آن استفاده مي‌كند. در راستاي سياست‌هاي همين كارخانه روياسازي است كه پس از حادثه چرنوبيل، مسئولان دستور آماده‌سازي مقدمات يك مراسم عروسي را در روستايي تخليه‌شده مي‌دهند تا نشان دهند اوضاع و احوال، عادي است. اين مهندس شيمي، ضمن استفاده چندباره از لفظ «عبث» براي توصيف كارها و راهپيمايي‌هايي كه در چرنوبيل، بين زمين‌هاي آلوده انجام داده، به خاطره تماشاي دسته‌جمعي فيلم‌هاي هندي با مهندسان ديگر در شب‌ها اشاره دارد.

در مجموع، جرم كلي كمونيست‌ها اين بود كه مي‌خواستند شرايطي را كه عادي نبود، عادي نشان بدهند.

 ۲- انفجار يك راكتور و نابودي كمونيسم

فاجعه چرنوبيل و تبعات آن، يكي از مقدمات نابودي و فروپاشي نظام كمونيستي در بلوك شرق بود و نمي‌توان تاثيراتش را منكر شد. ناكارآمدي مديريتي كمونيست‌ها در مواجهه با اين‌اتفاق كه خود را با انكار و سرپوش‌گذاشتن روي حادثه نشان داد، از جمله عواملي بود كه به روند فروپاشي كمونيسم سرعت بخشيد. در طول كتاب «نيايش چرنوبيل» چندين مرتبه به اقدامات استالين در سال ۱۹۳۷ و گورهاي دسته‌جمعي ناشي از دستورات تصفيه‌هايش اشاره مي‌شود. به‌اين‌ترتيب، نويسنده به‌نوعي چرنوبيل و سكوت كمونيست‌ها در قبال آن را در رديف جنايت‌هاي استاليني قرار داده است. اما چنين نگرشي از كجا ناشي مي‌شود؟ به نظر مي‌رسد از سكوتي كه سال‌ها در قبال اين‌قضيه شكل گرفته بود. در نتيجه چنين فريادي در قالب يك كتاب بلند مي‌شود كه هدفش، رساندن صداي اعتراض قربانيان چرنوبيل به گوش مخاطب كتاب و البته جهانيان است. البته سوتلانا الكسيويچ مانند كاري كه در كتاب «جنگ چهره زنانه ندارد» كرده، فعاليت‌هاي انساني و بشردوستانه مردم عادي و شهروندان را هم در كتاب به تصوير كشيده است كه در تقابل با رويكرد حكومت كمونيستي درقبال حادثه چرنوبيل قرار دارند.

سوتلانا الكسيويچ، در دومين مطلب كتاب،‌ با خودش مصاحبه، و چرايي نوشتن آن را تشريح كرده است. او خود را شاهد چرنوبيل به‌عنوان مهم‌ترين واقعه قرن بيستم مي‌خواند و اين فاجعه را حتي مهم‌تر از جنگ جهاني دوم مي‌داند؛ چنين رويكردي هم احتمالا به‌دليل همان سكوت مورد اشاره و به‌تعبش، احساساتي است كه در وجود اين نويسنده بلاروسي شكل گرفته است. به‌هرحال الكسيويچ مي‌گويد مشغول به كاري است كه در تاريخ از قلم افتاده است؛ چيزي كه او نامش را ردپاهاي ناپديدشده اقامت ما در زمين مي‌گذارد. نويسنده در همين مصاحبه با خودش‌ (خلاف ديگر مطالب كتاب كه مصاحبه با ديگران هستند) به دو حادثه و اتفاق مهم كه براي مردمان تحت سيطره حكومت كمونيستي (از جمله خودش) رخ داده اشاره مي‌كند؛ يك حادثه اجتماعي و يك حادثه فضايي كه واقعه اجتماعي همان فروپاشي حكومت كمونيستي و به‌تعبير او «فروپاشي قاره عظيم سوسياليستي» است و حادثه فضايي هم ماجراي چرنوبيل.

الكسيويچ در فرازهاي زيادي از لفظ «ما» استفاده مي‌كند و با اين‌كار خود را از مردمي مي‌داند كه قرباني چرنوبيل بوده‌اند. او مي‌گويد «ما مي‌خواستيم چرنوبيل را فراموش كنيم چون كه پيش از آن، آگاهي تسليم شده بود.» و مشخص است كه منظورش از تسليم آگاهي، يعني استيلاي تمام و كمال كمونيست‌ها بر زواياي مختلف زندگي مردم بلاروس و بلوك شرق.

همان «ما»يي كه نويسنده كتاب «نياش چرنوبيل» از آن حرف مي‌زند، به تعبير او در تمام طول زندگي يا جنگيده يا براي جنگ آماده شده است. اما در حادثه چرنوبيل، ناگهان تصوير دشمن تغيير مي‌كند. تمام آن‌چه براي اين «ما» درباره فاجعه و ترس شناخته شده بود، تا پيش از چرنوبيل، بيش‌تر مربوط به جنگ مي‌شده است؛ وقايعي مانند گولاگ‌هاي استاليني و اردوگاه‌هاي مرگي چون آشوويتس كه الكسيويچ آن‌ها را دستاوردهاي نوين خشم مي‌خواند. او با ارجاع به بحث‌هاي باستاني و خدايان كهن، با كلامي شاعرانه، به صدها گورستان از موجودات رهاشده (قربانيان چرنوبيل) اشاره مي‌كند و اين‌گورستان‌ها را معادل همان معابد باستاني مي‌گيرد كه در آن‌ها قربانياني تقديم خدايان باستاني مي‌شدند. اما اين‌سوال را هم مطرح مي‌كند كه قربانيان چرنوبيل به كدام يك از خدايان قديم شده‌اند؟ به خداي علم و دانش يا خداي آتش؟ پاسخش هم اين است كه در اين مفهوم چرنوبيل پس از آشويتس و كُوليماست. البته سوتلانا الكسيويچ در جايي از اين‌مصاحبه با خود، زبان شاعرانه را كنار گذاشته و مي‌گويد در مواجهه با حادثه چرنوبيل و يكي از تبعاتش (خاطره همسر آتش‌نشاني كه پزشكان او را از آغوش‌گرفتن شوهرش منع مي‌كنند و مي‌گويند اين‌ديگر شوهر شما نيست بلكه راديواكتيو است) اين‌زبان كارايي ندارد و اين‌جاست كه شكسپير و دانته عقب‌نشيني مي‌كنند. اين‌نويسنده در ادامه مي‌گويد نمي‌توان مثل قهرمان داستان‌هاي چخوف باور داشت كه پس از گذشت صد سال،‌ انسان يا زندگي زيبا مي‌شود. در همين فراز از نوشته‌هاي الكسيويچ است كه مي‌توان حكمت نامگذاري كتاب پيش‌رو را متوجه شد: «ما آينده را گم كرديم» آخرين جمله‌اش هم در اين‌مصاحبه با خود چنين است «گاهي فكر مي‌كنم آينده را مي‌نويسم.«

الكسيويچ ضمن اين‌كه مي‌گويد تا پيش از چرنوبيل، اين‌باور بين مردم جماهير شوروي وجود داشته كه ايستگاه‌هاي اتمي شوروي، قابل‌اعتمادترين نسخه‌هاي موجود در جهان هستند، معتقد است «ما» اگر مثل هيروشيما سريع‌تر از عهده موقعيت اتمي_نظامي برآمده بود، براي «اين» (منظورش حادثه چرنوبيل است) هم آماده مي‌شد. او اين‌كتاب را كه عكس‌العملي به همان‌سكوت مورد اشاره بوده، طي ۲۰ سال نوشته است.

در يك نگاه منصفانه، نمي‌توان تمام تقصيرها را گردن نظام كمونيستي انداخت و بايد مردمي را هم كه تن به زندگي در سايه اين‌نظام داده بودند، مسئول دانست.
مانند همان حرفي كه الكسيويچ در مصاحبه با خودش دارد، يك معلم روستا هم در مصاحبه‌اش با اين‌نويسنده، چرنوبيل را ادامه كليما، آشوويتس و هولوكاست مي‌داند. اين معلم ضمن اشاره به فريب‌كاري قدرت‌ها و حاكمان كمونيستي به اين مساله هم اشاره دارد كه «خودمان هم نمي‌خواستيم حقيقت را بدانيم. جايي آن‌جا... در اعماق ناخودآگاهمان...» بنابراين در يك نگاه منصفانه، نمي‌توان تمام تقصيرها را گردن نظام كمونيستي انداخت و بايد مردمي را هم كه تن به زندگي در سايه اين‌نظام داده بودند، مسئول دانست. به‌هرحال اين‌معلم مدرسه، به‌عنوان يكي از چهره‌هاي فرهنگي حاضر در كتاب «نيايش چرنوبيل» معتقد است فرهنگِ قبل از چرنوبيل وجود دارد، اما فرهنگِ بعد از چرنوبيل وجود ندارد... چون همان «ما»يي كه مورد اشاره سوتلانا الكسيويچ است، ميان ايده جنگ، اضمحلال كمونيسم و آينده نامعلوم زندگي مي‌كند.

در تائيد نكته‌اي كه در ابتداي اين‌بخش از نوشتار (انفجار يك راكتور و نابودي كمونيسم) به آن اشاره كرديم، مي‌توان به يكي از جملات ژنرال گروشووي نماينده مجلس بلاروس اشاره كرد كه گفتگويش در كتاب چاپ شده و در فرازي از آن مي‌گويد «چرنوبيل تجزيه شوروي را تسريع كرد. امپراتوري منفجر شد.» يكي ديگر از جملات اين‌فرد هم در گفتگوي مذكور، تحليل جهان‌بيني كمونيستي است كه به اين‌ترتيب است: «ما جهان‌بيني كودكانه‌اي داشتيم.» و همچنين «نه تنها ما كه تمام بشريت بعد از چرنوبيل هشيارتر شد.» اين نماينده مجلس بلاروس، حادثه چرنوبيل را يك آزمون بزرگ براي روح و فرهنگ «ما» مي‌داند. اما اگر به عمق سخنان اين‌فرد توجه كنيم، نتيجه‌اي كه حاصل مي‌شود اين است كه غرب و كاپيتاليسم هم، مقابل سوسياليسم و كمونيسم، آش دهان‌سوزي نبوده است. بنابراين مردمي كه در آن‌سال‌هاي قرن بيستم در جهان زندگي مي‌كرده‌اند، بين وحشت ناشي از سوسياليسم و كاپيتاليسم گير افتاده بودند. اما ژنرال گروشووي وضعيت خودش و آن «ما»ي مورد اشاره را اين‌چنين توصيف كرده است: «ما مدت مديدي پشت سيم‌خاردار زندگي كرده بوديم. در اردوگاه‌هاي سوسياليستي. از دنياي ديگر مي‌ترسيديم...» چرنوبيل براي افرادي مانند همين نماينده مجلس بلاروس و هموطنانش، هم باعث شر بوده هم باعث خير. او ضمن اشاره به سكوت دولت و خيانتي كه به‌خاطر اين سكوت به مردمش روا مي‌داشت، در جايي ديگر از سخنانش مي‌گويد كه چرنوبيل «ما» را آزاد كرده چون به اين «ما» ياد داده كه آزاد باشد.

«هفتاد سال كمونيسم ساختيم و امروز داريم كاپيتاليسم مي‌سازيم.» در اين‌ميان نبايد از جمله ديگر ژنرال غافل شد: «تعداد موزه‌هاي جنگ ما بيش‌تر از موزه‌هاي هنر ماست.»

به‌هرحال، شوروي در حالي تجزيه شد كه به قول ژنرال گروشووي، تا مدتي مديد، همه منتظر كمك از اين كشور مقتدر و بزرگ بودند كه ديگر وجود نداشت. او سوسياليسم را اين‌گونه تفسير مي‌كند: «تركيب زندان و مهدكودك؛ سوسياليسم از جنس شوروي‌اش.» اين‌مقام سياسي بين تاروپود سخنان تاريخي و سياسي‌اش چند خاطره هم قرار داده است: خاطره دختر جواني كه وقتي پسرها مي‌فهمند چرنوبيلي است، ديگر به سمتش نمي‌رود و اين‌دختر مي‌خواهد به جايي برود كه كسي نداند او چرنوبيلي است؛ و يا خاطره پسربچه ۷ ساله‌اي كه به‌خاطر چرنوبيل سرطان غده تيروئيد گرفت و وقتي ژنرال خواسته حواسش را با يك شوخي پرت كند، پسر رويش را به ديوار كرده و گفته «فقط نمي‌خواهد بگوييد من نمي‌ميرم. چون خودم مي‌دانم دارم مي‌ميرم.» اما ژنرال گروشووي نظري دارد كه به‌نوعي حرف نگارنده اين‌مطلب و در واقع مؤيد سنت چرخش روزگار در دست قدرت‌هاي مختلف است: «هفتاد سال كمونيسم ساختيم و امروز داريم كاپيتاليسم مي‌سازيم.» در اين‌ميان نبايد از جمله ديگر ژنرال غافل شد: «تعداد موزه‌هاي جنگ ما بيش‌تر از موزه‌هاي هنر ماست.»

 ۳- چرنوبيل _ ملاحظات فرهنگي و اجتماعي

كتاب «نياش چرنوبيل» در برخي فرازها در زيرْمتن و در برخي فرازها هم در خودِ متن به‌طور مستقيم اشاراتي به مسائل فرهنگي و اجتماعي و تفاوت‌هاي جوامع شرق و غرب دارد. اما اصل و اساس و محور اجتماعي، بلاروس و مردمش هستند كه الكسيويچ در پي نشان‌دادن آسيب‌هاي وارده از چرنوبيل به اين‌مردم بوده است.

به‌اين‌ترتيب ملاحظات فرهنگي و اجتماعي روايت‌هايي را كه در كتاب پيش رو چاپ شده‌اند، مي‌توان در ۳ محور دنبال كرد؛ محور اول درباره زندگي مردم بلاروس، محور دوم مقايسه شرق و غرب اروپا و محور سوم هم مواجهه انساني و رويكرد همه مردم در قبال حادثه‌اي چون چرنوبيل.

۳-۱ چرنوبيل و بلاروس

رئيس كميته زنان مگليف (كودكان چرنوبيل) در مقام يكي از راويان كتاب مي‌گويد دنيا، بلاروسي‌ها را پس از چرنوبيل شناخته و اين حادثه، پنجره‌اي به اروپا بوده است. او هم در صحبت‌هايش از همان «ما»يي كه الكسيويچ و ديگر راويان بلاروسي كتاب از آن، بهره برده‌اند، استفاده كرده و مي‌گويد: «مردم ما هميشه اين حس را دارند كه فريب‌شان مي‌دهند.» و يا «عادت كرده‌اند طلب كنند... يا از خارج از مرزها يا از آسمان.» خودِ الكسيويچ هم به‌عنوان نويسنده و البته يك بلاروسي مي‌گويد در نوشتن اين‌كتاب در تلاش بوده معيشت روح و زندگي روزهاي معمولي مردم عادي را پيدا كند و اين‌كار را تا حد زيادي در حق مردم كشورش انجام داده است. او مي‌گويد ما بلاروسي‌ها، (به‌واسطه حادثه رخ‌داده) مردم چرنوبيلي شديم. اين‌نويسنده مي‌گويد مردم پس از وقوع فاجعه، در شايعه‌ها زندگي مي‌كردند اما همه درباره قضيه ساكت بودند. بخشي از مطالبي كه او در كتاب آورده، اعتقادي و معرفتي هستند كه در ادامه به آن‌ها خواهيم پرداخت. نمونه بارز اين رويكرد نويسنده را مي‌توان در صفحه ۴۳ مشاهده كرد: «جهان سه‌بعدي گسترش يافت و من شيردلاني نديدم كه دوباره بتوانند به انجيل ماترياليسم سوگند بخورند.»

رئيس كميته زنان مگليف مي‌گويد دنيا، بلاروسي‌ها را پس از چرنوبيل شناخته و اين حادثه، پنجره‌اي به اروپا بوده است. او هم در صحبت‌هايش از همان «ما»يي كه الكسيويچ و ديگر راويان بلاروسي كتاب از آن، بهره برده‌اند، استفاده كرده و مي‌گويد: «مردم ما هميشه اين حس را دارند كه فريب‌شان مي‌دهند.» و يا «عادت كرده‌اند طلب كنند... يا از خارج از مرزها يا از آسمان.»
يكي از راويان كتاب، استاد هنرستان آموزشي است كه سخنانش اشاره به سلطه شوروي بر بلاروس و در نتيجه حادثه چرنوبيل و تبعاتش دارد: «براي ما، براي ما بلاروسي‌ها هيچ‌گاه هيچ‌چيزي جاودان نبوده است. ما حتي سرزمين جاودان و هميشگي از خود نداشتيم، دائما يكي آن را مي‌گرفت...» اگر توجه كنيم، در جملات اين‌فرد هم همان «ما»ي مورد نظر وجود دارد. و همين «ما»هاي گردآوري‌شده در كتاب هستند كه يك وحدت روايي به مطالب آن مي‌دهند.  مدير سابق انستيتوي انرژي هسته‌اي آكادمي علوم بلاروس هم كه پيش‌تر به جملاتي از او اشاره كرديم، با توصيف كشور سوسياليست‌زده‌اش مي‌گويد: «ما در چنين كشوري زندگي مي‌كنيم...» و البته در فرازي بين خودش و بلاروس فاصله‌اي مي‌گذارد: «اما من در اوكراين بزرگ شده‌ام، اجداد من قزاق هستند.»

* ۳-۲ چرنوبيل و شرق‌وغرب اروپا

همان‌طور كه اشاره كرديم، جانشين هيئت‌مديره انجمن جمهوري‌خواه سپر چرنوبيل در بخشي از سخنانش در كتاب «نيايش چرنوبيل» از جبرباوري آسيايي صحبت مي‌كند و اين مفهوم در سخنانش، در تقابل با ديدگاهي غربي و اروپايي قرار مي‌گيرد. او ضمن بيان خاطره‌اي مي‌گويد يك‌بار با يك روزنامه‌نگار انگليسي مصاحبه كرده است. روزنامه‌نگار انگليسي دنبال كشف مسائلي بوده كه به قول اين مسئول اسلاو، در فرهنگ او صحبت درباره آن‌ها ممكن نيست؛ مسائلي مانند تاثير مواد راديواكتيو روي باروري زنان و مردان يا تاثيرش روي ميل جنسي شهروندان. راوي اين‌سطور كتاب خطاب به الكسيويچ مي‌گويد «اين را بگذاريد به حساب شرم و حياي اسلاوي.» خبرنگار انگليسي در مواجهه با رفتاري كه اين مدير از خود نشان داده، گفته «حالا مي‌فهمي چرا هيچ‌كس شماها را باور نمي‌كند؟ چون شما خودتانْ خودتان را فريب مي‌دهيد.» بنابراين پرداخت بي‌واسطه و صريح مسائل، رويكردي است كه روزنامه‌نگار غربي از خود نشان مي‌دهد و در تقابل با شرم‌وحيا و سانسور شرقي و اسلاوي قرار مي‌گيرد. به‌اين‌ترتيب مي‌توانيم يكي از تفاوت‌هاي بزرگ اروپاي شرقي و اروپاي غربي را در اين‌سطور كتاب «نيايش چرنوبيل» مشاهده كنيم؛ همچنين در روايت يكي از نيروهاي پاكسازي كه گفته: «همگي در اعماق جان‌مان معتقد به سرنوشت بوديم، نه معتقد به علم خرد. اين از ذهنيت اسلاوي‌مان ريشه مي‌گيرد.»

راوي ديگري در كتاب «نيايش چرنوبيل» هست كه دكتراي علوم كشاورزي دارد و ضمن اشاره به اين‌كه چرنوبيل به تخيل «ما» و آينده اين‌ «ما» ضربه زده، مي‌گويد «ما از آينده ترسيديم.» (همان ترسي كه الكسيويچ هم در كتابش «نيايش چرنوبيل؛ رويدادنامه آينده» دارد) اين‌فرد در سخنانش سوالي فلسفي جالبي مطرح مي‌كند كه باز به نوعي، كمونيسم را درگير مي‌كند: «براساس تعداد قربانيان حادثه، نه چرنوبيل بلكه اتومبيل جايگاه اول را در دنيا دارد. براي چه هيچ‌كس توليد ماشين را ممنوع نمي‌كند؟ همين راوي در صحبت‌هايش از تنبلي نژاد اسلاوي صحبت مي‌كند و مي‌گويد در چرنوبيل، علم مقصر نبود بلكه انسان مقصر بود. بنابراين انسان اروپاي شرقي و تنبل اسلاوي است كه اين‌جا متهم مي‌شود. چون در سطور بعدي، همين دكتر علوم كشاورزي، مقايسه‌اي بين انسان آلماني  با انسان روس و نژاد اسلاوي دارد. او بخش قابل توجهي از سخنانش را به نظم و ترتيب و قانون بي‌چون‌وچرا در آلمان اختصاص داده و مي‌گويد با حضورش در آلمان، ديده كه هر شهروند چه‌طور زباله‌اش را بسته‌بندي مي‌كند و دور مي‌ريزد؛ اما در كشور او از اين‌خبرها نيست. جان كلام اين راويِ كتاب «نيايش چرنوبيل» اين است: «مشكل فرهنگ ماست. مشكل ذهنيت. مشكل كل زندگي ماست.» و اين‌يعني مشكل از شيوه و سبك زندگي اسلاوي و روسي ( و احتمالا كمونيستي) است.

تحليل تاريخي اين مورخ هم چنين است كه حادثه چرنوبيل و وضعيت كنوني (آن روزگار) مردم تحت سيطره شوروي، سزاي صنعتي‌شدن سريع پس از انقلاب اكتبر است. او شرايط پس از انقلاب را، پرش به‌ سوي پيشرفت مي‌خواند و مي‌گويد سرنوشت روسيه چنين است: سفر به دو فرهنگ؛ بلاتكليف بين اتم و بيل. كنايه نهفته در اين‌جملات هم گوي اين است كه روسيه هنوز بيل را كنار نگذاشته، دارد اتم مي‌شكافد!

يك مورخ و استاد تاريخ، از جمله راويان مهم كتاب مورد نظر است كه بار بخشي از مفاهيم موردنظر نويسنده و محوري كتاب را به دوش مي‌كشد. اين‌مورخ به مقاله‌اي اشاره مي‌كند كه مدتي پيش از انجام مصاحبه‌اش با الكسيويچ در روزنامه‌اي چاپ شده و در آن اعلام شده كه در سال ۱۹۹۳، تنها در بلاروس، زنان ۲۰۰ هزار سقط جنين انجام داده‌اند. علت اصلي چنين آمار تلخي، چرنوبيل عنوان مي‌شود و اين‌جمله فرد مورخ بسيار مهم است كه: «حالا با اين‌ترس زندگي مي‌كنيم.» همين‌مورخ، چرنوبيل را حادثه‌اي برخاسته از ذهنيت روسي مي‌داند و معتقد است راكتور نبود كه منفجر شد، بلكه همه سيستم ارزشي سابق بود كه منفجر شد. اين‌مورخ هم در روايتش، به بيان تفاوت مردم آلمان و روسيه (بگوييم مردم شرق اروپا) مي‌پردازد و مي‌گويد: « شخصيت آلماني به ابزار و به ماشين اعتماد دارد... شخصيت ما از يك طرف براي پيروز شدن و چيرگي بر هرج و مرج تقلا مي‌كند،‌ از طرف ديگر در ذاتش آشفته است.» تحليل تاريخي اين مورخ هم چنين است كه حادثه چرنوبيل و وضعيت كنوني (آن روزگار) مردم تحت سيطره شوروي، سزاي صنعتي‌شدن سريع پس از انقلاب اكتبر است. او شرايط پس از انقلاب را، پرش به‌ سوي پيشرفت مي‌خواند و مي‌گويد سرنوشت روسيه چنين است: سفر به دو فرهنگ؛ بلاتكليف بين اتم و بيل. كنايه نهفته در اين‌جملات هم گوي اين است كه روسيه هنوز بيل را كنار نگذاشته، دارد اتم مي‌شكافد! بحث اجتماعي و تربيتي اين‌مورخ هم درباره دوران استيلاي كمونيسم، اين است كه امثال او در الحاد خاص دوران حكومت شوروي تربيت شده‌اند و به‌جاي كلمه، كلاشنيكف دارند. تقابل جالب «كلمه» و «كلاشنيكف» استفاده هوشمندانه از آرايه تضاد است؛ براي مقابل هم قراردادن انجيل‌ومسيحيت و الحاد كمونيستي كه اسلحه پرتيراژ كلاشنيكف يكي از ثمراتش بود. اين‌راوي همچنين براي توصيف دوران كمونيستي هم از يك نقل‌قول از آنا آخماتووا شاعر روس بهره برده كه «نيمي از كشور، آن‌هايي بودند كه ديگران را به زندان مي‌انداختند و نيمي ديگر از كشور، آن‌هايي كه در زندان نشسته بودند.»

اما چرنوبيل باعث شد كمونيست‌ها و همان ملحدان، به اين درك برسند كه نيرو و موجودي بالاتر از علم و فيزيك هسته‌اي‌شان وجود دارد. مورخ مذكور درباره اين‌مقطع آگاهي و تلنگر هم، اين‌كنايه را مي‌آورد: «حالا ديگر همه شروع كرده بودند از خدا حرف‌زدن.» و مي‌پرسد خدا در زمان خروشچف، وقتي كه كليساها را با خاك يكسان مي‌كردند، كجا بود؟ اين استاد تاريخ معتقد است مفهوم معاصر خداجويي روس دروغ‌گو و رياكار است. سوال نهايي و بسيار مهمي هم كه در ملاحظه تاريخي و جامعه‌شناسانه خود، مطرح مي‌كند، اين‌چنين است: «آيا ملت روس توانايي اين اصلاح سراسري كل تاريخ خود را دارد، همان‌طور كه ژاپني‌ها يا آلماني‌ها بعد از جنگ جهاني دوم اين كار را كردند؟»

 ۳-۳ چرنوبيل و مردم

سربازي كه در بخش «در حكم مقدمه _ جنايت‌ بشري كمونيست‌ها» از اين‌نوشتار به او و خاطره‌اش از عدم تمايل براي اعزام به چرنوبيل و سپس معلوليت‌اش اشاره كرديم، در روايتش به خانه‌هاي تخليه‌شده مردم در شهرهاي نزديك چرنوبيل اشاره كرده كه روي درهاي ورودي‌شان چنين نوشته‌هايي چسبانده شده بوده است: «رهگذر عزيز دنبال چيزهاي ارزشمند نباش. ما چيز با ارزشي نداشتيم. از همه‌چيز استفاده كن اما غارت نكن. ما باز خواهيم گشت.» نويسنده كتاب «نيايش چرنوبيل» به كرّات از اين‌تصاوير كه نشان‌دهنده روح زندگي در مردم عامي و عادي جامعه هستند، استفاده كرده است.

تصاويري مثل «زغال‌اخته‌هايي كه روي درختان هستند ولي كسي جمع‌شان نمي‌كند.» يا «مي‌خواستيم از اتم مثل تركش‌هاي موشك پنهان شويم. و حالا او همه‌جا هست.» و يا «به‌نظرم ما ماده خامي براي تحقيقات علمي بوديم.» از مردم بلاروس، اوكراين يا روسيه، همگي منتهي به يك نتيجه مي‌شوند؛ نتيجه‌اي كه يكي از راويان مي‌گويد: «اين‌كه من بلاروسي هستم، اوكرايني هستم، روسم بي‌اهميت است... همه خود را چرنوبيلي مي‌نامند. ما از چرنوبيل‌ايم.» بنابراين در كتاب پيش‌رو، مردم چرنوبيلي‌شده، مهم و در مركز توجه هستند نه مردم بلاروس و يا هر كشور ديگر! وقتي هم كه دايره بررسي را جهان‌شمول در نظر بگيريم، رفتار و اعمالي از مردم مي‌بينيم، كه مربوط به همه‌جاي دنيا مي‌شوند. مثلا اين‌جمله نااميدانه را كه همسر يكي از نيروهاي پاكسازي چرنوبيل بيان كرده، مي‌توان از دهان هر زن شوهر از دست‌داده ديگري هم شنيد: «من يك چيز را خوب مي‌دانم، اين‌كه هيچ‌وقت خوشبخت نخواهم بود...»

محاسبه ضرر و منفعت در عقل معاش، احتمالا كاري است كه بيشتر انسان‌ها پس از مواجهه با فاجعه‌اي مثل چرنوبيل انجامش مي‌دهند. البته ممكن است پس از سال‌ها، خواندن روايت چنين رفتارهايي، به نظر مخاطب زشت و نكوهيده بيايند؛ اما بالاخره انسان، خودخواهي و چنين رفتارواعمالي را هميشه با خود دارد؛ مثل روايت زن مهاجري از شهر خوينيكي كه مي‌گويد خواهر تني‌اش او را به خانه راه نداده چون در خانه بچه‌ شيرخواره داشته است و اين‌زن، نمي‌توانسته چنين رفتاري را از خواهرش، حتي در خوابي ترسناك هم تصور كند.

از طرف ديگر، باور به خدا و نيروي بالادستي بشر، بين مردمان كمونيست‌زده هم وجود داشته و سوتلانا الكسيويچ در بخش‌هايي از كتابش، روايت اين‌باور را آورده است. مثلا يكي از زنان عادي و شهروند، در بخشي از روايت خود به اعتقاد و باور شوهرش مي‌پردازد كه «انسان شليك مي‌كند اما در نهايت اين خداوند است كه گلوله را حمل مي‌كند.» (صفحه ۶۱) و يا فرد ديگري از راويان كتاب مي‌گويد «آن وقت‌ها به‌جاي خدا كمونيست‌ها بودند و حالا فقط خدا براي ما باقي مانده است.» يكي از مهاجران شهر پريپيات (در اوكراين كه حادثه چرنوبيل موجب تخليه كاملش شد) مي‌گويد پس از وقوع حادثه به كليسا مي‌رفته، چون فقط آن‌جا درباره زندگي جاودان صحبت مي‌كردند. توجه كنيم كه جستجو براي زندگي جاودان هم يكي از مولفه‌هاي ثابت دروني انسان‌هاست و حتي مردمي كه تحت سيطره كمونيسم زنده كرده‌اند، داراي اين‌مولفه بودند.

همان‌طور كه اشاره شد، ترس از آينده يكي از مفاهيم كليدي مصاحبه‌هاي كتاب «نيايش چرنوبيل» است و انساني كه با حادثه‌اي مثل چرنوبيل روبرو شده، خواه‌ناخواه از آينده مي‌ترسد. آدم‌هايي كه در آن‌دوران در اروپا زندگي مي‌كردند تا پيش از چرنوبيل، اتم را عمله صلح‌آميز مي‌ناميدند و به اين‌كه در عصر اتم زندگي مي‌كنند، افتخار مي‌كردند اما اين‌ها مربوط به پيش از وقوع حادثه چرنوبيل است. اين‌نكته را دبير اول سابق كميته منطقه‌اي حزب كمونيست در اسلاوگراد مي‌گويد كه «ترس از اتم را به ياد نداريم... آن هنگام ما هنوز از آينده نمي‌ترسيديم.»

بين تصاوير ناراحت‌كننده و غم‌باري كه كتاب «نيايش چرنوبيل» دارد، توصيفات و تصاوير انساني مختلفي هم جا گرفته‌اند كه رويكرد نويسنده در آوردن‌ آن‌ها، مخاطب را به ياد كتاب ديگرش يعني «جنگ چهره زنانه ندارد» مي‌اندازد؛ فرازهايي كه مربوط به اندوه ناشي از كشتار جمعي حيوانات و دستور نظامي تيراندازي به سمت آن‌ها هستند؛ يا گروه‌هاي صدتايي از مردم كه براي اهداي رايگان خون و مغز استخوان به مبتلايان پرتوهاي راديواكتيو صف بسته بودند. اما الكسيويچ يا بهتر بگوييم راوي موردنظر (يكي از نيروهاي پاكسازي)، چندان احساساتي نشده و روي ديگر ماجرا را هم تعريف كرده كه باعث شكل‌گيري يك موقعيت متضاد انساني و غيرانساني در كنار يكديگر شده است: «گروه‌هاي صدتايي مردم، به رايگان خون و مغز استخوان هديه مي‌كردند... و در همان لحظه همه چيز را مي شد با يك شيشه آبجو خريد.» در همين‌زمينه يعني پستي و رفتار غيرانساني آدم‌هاي بحران‌زده، مي‌توان به روايت مهندس شيمي‌دان كتاب هم توجه كرد كه مي‌گويد بعضي فلزها كه خاصيت جذب راديواكتيو داشتند، توسط نيروهاي پاكسازي جا گذاشته مي‌شدند و همين فلزها بعدا دزديده مي‌شدند. اين‌راوي مي‌گويد: «من اين را باور مي‌كنم براي اين‌كه هرچه بگويي از ما بر مي‌آيد.» و چندمرتبه از اين‌جمله استفاده مي‌كند: «ما چنين مردمي داريم.» اما يكي از فرازهايي هم كه مخاطب را به ياد «جنگ چهره زنانه ندارد» مي‌اندازند و مشابه با خاطرات همسر شهيد منوچهر مدق (جانباز شيميايي ايراني) است، مربوط به رابطه عاشقانه همسر يكي از نيروهاي پاكسازي و مبتلا به پرتوهاي راديواكتيو است كه به‌خاطر آسيب‌هاي ناشي از همين پرتوها كشته شد. برخي از جملات اين‌زن شبيه به جملات فرشته ملكي همسر شهيد مدق هستند و اين‌تشابه، بيانگر اين‌واقعيت است كه انسانيت و عشق‌، ملت يا مذهب خاصي ندارد. اما تفاوتي كه بين همسران دو ايثارگر مذكور وجود دارد، در پاسخ ۳ سوالي است كه همسر نيروي پاكسازي چرنوبيل مطرح مي‌كند: «فكر مي‌كنم در ازاي چه چيزي او مي‌ميرد؟»، «چه كسي او را از من گرفت؟» و «به چه حقي؟»

پايان‌بخش بحث «چرنوبيل و مردم» هم يكي‌ديگر از اخلاقيات متضاد مردم عادي است كه در سخنان يك فيلمبردار در كتاب «نيايش چرنوبيل» آمده است: «در آن‌زمان، فكركردن به پول يك رفتار خرده‌بورژوايي بود و فكر كردن به زندگيِ خود، دور از وطن‌پرستي.» اين‌ فيلمبردار تحليل جالبي درباره انسان دارد و معتقد است در موقعيت غيرعادي، ‌دميزاد هماني نيست كه درباره‌اش كتاب مي‌نويسند؛ يعني همان‌موقعيتي كه كمونيست‌ها سعي در عادي‌ نشان‌دادنش داشتند. او مي‌گويد: «انسان قهرمان نيست. ما همگي، صغير و كبيرمان، فروشنده‌هاي باور آخرالزماني هستيم.» و آخرالزمان هم باز مفهومي ناظر به آينده است؛ آينده‌اي كه مردم چرنوبيلي از آن مي‌ترسند.

سازه‌اي كه براي نشر آلودگي بيشتر راديواكتيوي روي راكتور چرنوبيل ساخته شد

۴- جمع‌بندي

سوتلانا آلكساندرونا آلكسيويچ در كتاب «نيايش چرنوبيل» در پي بيان و تشريح چند مفهوم بوده است. دو مفهوم يا محور اول،‌ «چگونگي» هستند: ۱- چگونگي تبديل‌شدن يك آدم عادي به يك آدم چرنوبيلي ۲- چگونگي منفجرشدن كمونيسم. تلفيق اين دو نكته به درك اين‌مساله مي‌انجامد كه يك شهروند كاملا عادي، چگونگه در بستر كمونيسم يك‌شبه تبديل به يك انسان چرنوبيلي مي‌شود و در نهايت خود كمونيسم هم چگونه مانند راكتور چرنوبيل منفجر مي‌شود! و ۳- سوالي است كه يكي از افرادي كه در ابتداي كتاب با او گفتگو شده، مطرح مي‌كند: واقعا چيزي وحشتناك‌تر از انسان وجود دارد؟

كتاب «نيايش چرنوبيل» بخشي به نام «جاي سخن آخر» دارد كه حرف‌هاي نهايي و كنايه‌هاي آلكسيويچ در آن مطرح شده‌اند. او ضمن اشاره به توريست‌هايي كه امروزه مي‌توانند از چرنوبيل و مناطق اطرافش بازديد كنند، مي‌گويد اين‌جا پلاكاردهاي شعار هنوز از زمان كمونيستي باقي مانده است؛ آن‌ها را حتي راديواكتيو هم از بين نمي‌برد. كتاب با كنايه‌هاي آلكسيويچ به مردمي كه از بيرون پنجره، بلاروس چرنوبيل‌زده را تماشا مي‌كنند، تمام مي‌شود: «گردشگري هسته‌اي متقاضي بسياري به‌ويژه براي گردشگران غربي دارد.» دنيايي كه الكسيويچ پس از چرنوبيل مي‌بيند، آن‌قدر مبتذل و در دسترس است كه به‌نظرش زيستن در آن، ملال‌انگيز شده است. او كتابش را با اين‌جملات به پايان مي‌برد: «همه چيزهاي ناميرا و ابدي مي‌خواهند. از مكه هسته‌اي بازديد كنيد... قيمت‌ها مناسب‌اند...»

صادق وفايي