پايگاه تحليلي - خبري ايران بالكان : وزارت درد
چهارشنبه، 1 آبان 1398 - 08:11 کد خبر:31885
دوبراوكا اوگرشيچ


رمان «وزارت درد» نوشته دوبراوكا اوگرشيچ با ترجمه نسرين طباطبايي توسط نشر نو منتشر و راهي بازار نشر شد.

به گزارش پايگاه تحليلي – خبري ايران بالكان (ايربا) به نقل از مهر، رمان «وزارت درد» نوشته دوبراوكا اوگرشيچ به‌تازگي با ترجمه نسرين طباطبايي توسط نشر نو منتشر و راهي بازار نشر شده است. نسخه اصلي اين‌كتاب در سال ۲۰۰۸ توسط انتشارات تلگرام در لندن چاپ شده است.

داستان اين‌رمان در دهه ۱۹۹۰ و بستر جنگ‌هاي بالكان جريان دارد و درباره معلم زني به‌نام تانيا لودسيچ است كه با شاگردانش تلاش دارند از گروه ادبيات و زبان‌هاي اسلاوي دانشگاه‌ آمستردام، اجازه اقامت بگيرند و از اين شهر سر در مي‌آورند. تانيا تصميم مي‌گيرد در آمستردام، ادبيات يوگسلاوي سابق را به يوگسلاوها درس بدهد. اما آن‌ها در برخ امن هلند، سرگردان‌اند و علاوه بر تلاش‌شان براي كسب روزي و زندگي، از اين بلاتكليفي‌ هم بيرون بيايند.

در ادامه داستان، برپايي كلاس درس «يوگونوستالژي» فكري است كه به ذهن خانم معلم مي‌رسد و به‌اين‌ترتيب، خاطرات مشترك و آگاهانه‌اي از دوران زوال‌يافته را در زندگي يوگسلاوهاي سابق مي‌دمد. اما زماني مي‌رسد كه اين افرد ناگزير به مواجهه با پيامدهاي تجزيه خشونت‌بار كشورشان مي‌شوند و پيوندهاي شكننده بين‌شان از هم مي‌گسلد.

«وزارت درد» ۶ بخش كلي دارد كه ۵ بخش ابتدايي‌اش ۳۱ فصل را در بر گرفته‌اند و بخش ششم هم، «سخن آخر» است.

در قسمتي از اين‌كتاب مي‌خوانيم:

به شوخي گفت: «حقّت بود، مي‌خواستي با يك ميلوشِويچ قاطي نشوي.»

جواب ندادم. از اين كه يادش مانده بود گوران رسما صرب به حساب مي‌آيد تعجب كردم.

«هي، عصباني نشو! شوخي كردم. خوب مي‌شناسمت دختر. تو او را در قلبت زنداني كردي و درِ قلبت را قفل كردي. او گفت هرگز از هم جدا نخواهيم شد، اما حالا بي‌خيالت شده و تو هم كليد را گم كرده‌اي.»

با شنيدن آن ترانه عاميانه قديمي بي‌اختيار خنديدم و يكباره تَنِش برطرف شد.

«اگر مثل من با يك كروات ازدواج كرده بودي، راحت‌تر مي‌توانستي فراموشش كني و حالا شوهر ديگري كرده بودي.»

«لگد به بختم زدم.»

«به محض اينكه پايمان به آمستردام رسيد ولادِك جوش آورد. گرفتار ماري‌جوانا و اين‌جور چيزها شد. يعني واقعا گرفتار شد.» واژه «ماري جوانا» را طوري به نجوا ادا كرد كه انگار نوعي حسن‌تعبير بود و گويي مي‌ترسيد مبادا والدينمان گوش ايستاده باشند.

«ولادِك حالا كجاست؟»

«پليس هم نمي‌داند. اما سر سوزني هم برايم مهم نيست. او ديگر مشكل من نيست... خب، حالا بيا چيزي بخوريم.»

اين‌كتاب با ۳۲۰ صفحه، شمارگان هزار و ۱۰۰ نسخه و قيمت ۴۸ هزار تومان منتشر شده است.

صادق وفايي