پايگاه تحليلي - خبري ايران بالكان : ادبيات همواره سياسي است
جمعه، 19 مهر 1398 - 20:28 کد خبر:31785
اولگا توكارچوك


اولگا توكارچوك يكي از محبوب ترين نويسندگان معاصر لهستان است. او كه چند روز پيش به عنوان برنده جايزه نوبل ادبيات معرفي شده، چند سال پيش در حاشيه نمايشگاه كتابي در شهر پراگ، گفت‌وگويي با راديو اروپاي آزاد داشت.

به گزارش پايگاه تحليلي – خبري ايران بالكان (ايربا) به نقل از راديو آزادي، خانم توكارچوك، كه اكنون ۵۷ سال دارد، در اين گفت‌وگو كه در ژوئن سال ۲۰۱۰، اواخر خرداد ۸۹، انجام شده، از چالش‌هاي فعاليت ادبي در لهستان، و نقش نويسندگان در جوامع دمكراتيك گفته است.

بازنشر اين گفت‌وگو پس از ۹ سال، با هدف آشنايي با طرز تلقي و ديدگاه‌هاي خانم توكارچوك صورت مي‌گيرد.

در گذشته نويسندگان در جامعه افراد قدرتمندي تلقي مي‌شدند كه مي‌توانستند بر مردم تأثير بگذارند. آيا اين وضعيت تغيير كرده است؟ نقش نويسندگان در جوامع فعلي چيست؟

نقش نويسندگان همواره سياسي بوده است، سياسي به معناي عام‌ترين مفهوم اين كلمه. منظورم از سياسي برخورد آگاهانه با واقعيت‌هاي اطراف ماست. به اعتقاد من به همين دليل در اكثر موارد نويسنده زوايايي براي برخورد با واقعيت پيدا مي‌كند كه مسائل غيرقابل تصور و مشاهده ناشدني را براي ما عريان مي‌كند.

به عبارتي ديگر، نويسندگان، شاعران و هنرمندان به مسائلي كه ما قابليت تشخيص آنها را از دست داده‌ايم، نور مي‌تابانند، مسائل و مواردي كه ما به آنها خو گرفته‌ايم و به نظر عادي مي‌رسند. اين موارد، به خصوص در جوامع استبدادي، معمولاً غلط و خشونت‌بار هستند.

يك نويسنده به اين شيوه -و اين ممكن است كمي رمانتيك جلوه كند- در زندگي بسيار شتابزده كه واقعيت را مبتني بر عادات مي‌پذيريم، نقش زنگ هشداردهنده‌اي دارد. ادبيات با كيفيت، ادبياتي كه هدفش رسيدن به دستاوردي باشد همواره سياسي است.

اين به آن معناست كه نويسندگان قدرت تغيير واقعيت را دارند؟

بله، قطعاً. هنر قدرت تغيير واقعيت را دارد. ما را با ديدگاه‌هايي كه غيرقابل تصور و مشاهده ناشدني است آشنا مي‌كند. وقتي كه درك مي‌كنيم جهان چقدر مي‌تواند متفاوت باشد از نظر سياسي فعال‌تر مي‌شويم. ايده‌هاي متفاوت و راه‌حل‌هاي ديگري پيدا مي‌كنيم.

اين حالت ممكن است در جوامع استبدادي بين نويسندگان اختلاف ايجاد كند. برخي از رژيم حمايت مي‌كنند و برخي ديگر در همسويي با مخالفان خواستار تغيير خواهند شد.

 اين مسئله در نظام‌هاي استبدادي كاملاً مشخص و عريان است ولي در نظام‌هاي دمكراتيك نيز مصداق دارد.

اينجا (در غرب) به نقش يك نويسنده كه بتواند آگاهي ما را بيدار كند و گسترش دهد نياز بيشتري وجود دارد چون دمكراسي مي‌تواند حساسيت‌هاي اجتماعي ما را تنبل كند. وقتي وضع ما بهتر باشد و احساس امنيت بكنيم تمايل طبيعي به ايجاد تغيير را از دست مي‌دهيم.

نظر شما در مورد جوايز رسمي و دولتي كه در دوران حكومت‌هاي سوسياليستي در لهستان و ساير كشورها به نويسندگان اهدا مي‌شد چيست؟ آيا اين جوايز صرفاً «رشوه‌اي» بود كه حكومت‌ها براي جلب نويسندگان سركش و دگرانديش مي‌دادند؟

آنطور كه من اوضاع لهستان قبل از تغييرات سال ۱۹۸۹ را به ياد مي‌آورم، حكومت هميشه تلاش مي‌كرد نويسندگان را بخرد. روش برخورد حكومت با نويسندگان يك بازي زيركانه و در عين حال نامحسوس بود. همين الان دارم در مورد ياروسواف ايواشكيه‌ويچ۲ فكر مي‌كنم؛ نويسنده‌اي استثنايي و بسيار باهوش كه در يك بازي بي‌پايان با نظام حاكم غرق شد و در نهايت براي او خيلي بد تمام شد.



وضعيت مالي و درآمد نويسندگان در لهستان چطور است؟ آيا با نوشتن آثار داستاني با كيفيت مي‌توان امرار معاش كرد؟

بله، ولي درآمد در حدي نيست كه بتواند يك زندگي راحت در آينده را تضمين كند. فكر مي‌كنم در اروپاي غربي اكثر نويسندگان از محل انتشار و فروش كتاب‌هايشان زندگي مي‌كنند. در آلمان يك سيستم توسعه‌يافته و غني بورس‌هاي تحصيلي وجود دارد. سياست دولتي هوشمندي است كه از نويسندگان كشور حمايت مي‌كند.

جمهوري ايرلند سرمشق خوبي است. اين كشور كوچك يك نظام مالياتي ويژه‌اي براي نويسندگان خود خلق كرده است. در جمهوري ايرلند نويسندگان ماليات نمي‌دهند و يا مبلغ بسيار كمي مي‌دهند. اگر جمعيت شش ميليون نفري اين كشور كوچك را با حجم عظيم توليدات فرهنگي آن از جمله ادبيات و موسيقي مقايسه كنيد به اين نتيجه خواهيد رسيد كه اين سيستم موفق بوده است. حمايت دولتي يكي از عوامل اصلي موفقيت فرهنگي است. اي كاش در لهستان نيز به فرهنگ چنين اهميتي مي‌دادند.

بخشي از درآمد من از محل تدريس ادبيات خلاق در دانشگاه تأمين مي‌شود. ولي حدود ۱۰ سال است كه موفق بوده‌ام و توانسته‌ام از محل انتشار كتاب‌هايم زندگي مي‌كنم. مرفه نيستم ولي در عين حال مجبور نيستم كه يك شغل تمام وقت داشته باشم.

شما در مورد روسيه خيلي صريح بوده‌ايد و در مورد مفهوم روانشناسي جمعي به وفور نوشته‌ايد. با توجه به تاريخ پيچيده مناسبات روسيه و لهستان نظرتان در مورد اين كشور چيست؟

چندان به روسيه سفر نمي‌كنم ولي سه سال پيش [اشاره به سال ۲۰۰۷] كه آنجا بودم، خيلي از مسائل برايم غيرقابل درك و غيرقابل پذيرش بود. به نظرم تنها راه توصيف جامعه‌اي كه در فضاي بي‌تفاوتي جمعي غرق شده، بيدار كردن حس همدلي و صميميت در مردم از طريق نشان دادن وجوه انساني و معمولي زندگي است.

من اين ايده و درك احساسي را در تازه‌ترين كتابم به نام «دوندگان» به كار گرفته‌ام. در اين كتاب به تفصيل به تهديد روسيه پرداخته‌ام. تلاش كرده‌ام با حداكثر جزئيات ممكن زندگي يك فرد كاملاً عادي را كه به نوعي در سيستم گرفتار و زنداني شده توضيح دهم. يك چنين فردي معمولاً زبان، قدرت و يا توان اعتراض به سيستم را ندارد.

مشكل كشورهاي اين بخش از اروپا اين است كه جامعه، كه امروزه به آن جامعه مدني مي‌گوييم، بسيار ضعيف است. گاهي اوقات مردم كشورهاي اروپاي غربي اين نكته را درك نمي‌كنند. از نگاه من روسيه كشوري است كه در آن يك جامعه مدني وجود ندارد.

پس از سانحه هوايي ماه آوريل [۲۰۱۰] كه در آن رئيس‌جمهور [لخ كاچينسكي] و تعداد زيادي از مقامات ارشد دولت لهستان كشته شدند، دولت روسيه در برخورد با لهستان همدردي و دوستي فراواني نشان داد. حتي وزير خارجه [وقت] لهستان [رادوسواف سيكورسكي] از برادري اسلاوها بين لهستان و روسيه صحبت كرد. شما يك چنين ارتباط و نزديكي را چطور مي‌بينيد؟

به نظرم برخورد و رفتار لهستاني‌ها با روسيه تقريباً هميشه يكسان بوده است. از يك طرف، همانطور كه آدام ميتسكيه‌ويچ (شاعر قرن ۱۹ ميلادي) گفته بود مناسبات با آنها خيلي گرم بوده و حتي آنها را دوستان «مسكويي» مي‌ناميدند كه نشان‌دهنده مناسبات گرم با مردم روسيه است. ولي از طرفي ديگر هميشه يك هراس و نگراني شديد در مورد حكومت روسيه وجود داشته كه از نظر ما لهستاني‌ها قدرتي آسيايي، مخوف و تهديدگر تلقي مي‌شود؛ گو اينكه از تمدن ديگري سربرآورده است.

چطور ممكن است مناسبات شخصي تا اين حد خوب و از طرف ديگر مناسبات سياسي تا اين حد بد باشد؟

چون در روسيه دمكراسي وجود ندارد. روسيه يك كشور نرمال اروپايي نيست. به نوعي مي‌توان گفت كه يك سيستم پسافئودالي است. مردم به كساني كه در قدرت هستند دسترسي كمي دارند. مقامات را در يك انتخابات (آزاد و عادلانه) انتخاب نمي‌كنند و در نتيجه مقامات در برابر مردم احساس مسئوليت نمي‌كنند. و حتي اگر احساس مسئوليت كنند نمي‌توانند وضعيت را تغيير دهند.

در نتيجه لهستاني‌ها دريافته‌اند -و از قرن‌ها پيش چنين بوده- كه اين سربازان ارتش سرخ در واقع نمايندگان آن سيستم سركوبگر و وحشتناك نبودند.

[۱] در تهيه اين گفت‌وگو فابين بوركهارت، روشن قنبرف و آنا زاميس هر سه از راديو اروپاي آزاد/ راديو آزادي همكاري داشته‌اند.

[۲] ياروسواف ايواشكيه‌ويچ در سال ۱۹۸۹، بعد از سقوط رژيم كمونيستي حاكم بر لهستان به دليل همكاري با اين رژيم، اعتبار خود را از دست داد، گرچه در سال‌هاي اخير محبوبيت آثار او تا حدي احيا شده است.