پايگاه تحليلي - خبري ايران بالكان : ما شياطيني را بيدار كرده‌ايم
دوشنبه، 20 خرداد 1398 - 19:58 کد خبر:31087
سويتلانا آلكسيويچ


 ماجراي انفجار نيروگاه اتمي اتحاد جماهير شوروي در سال 1986، در سال‌هاي اخير دو بار ذهن مخاطبان بسياري را در سراسر جهان به خود جلب كرد: نخست، هنگامي كه سويتلانا آلكسيويچ، نويسنده‌ي بلاروسي كتاب «نيايش چرنوبيل»، در سال 2015 برنده‌ي جايزه‌ي نوبل ادبي شد، و بار دوم، به واسطه‌ي ميني‌سريال خوش‌ساخت و موفق «چرنوبيل»، ساخته‌ي شبكه‌ي HBO امريكا، كه بخش‌هايي از آن بر اساس مطالب مندرج در كتاب آلكسيويچ ساخته شده است.

به گزارش پايگاه تحليلي – خبري ايران بالكان (ايربا) آلكسي تاراسوف، خبرنگار اوكرايني، به همين مناسبت مصاحبه‌اي با آلكسيويچ انجام داده و نظر او را درباره‌ي سريال و بسياري مسائل ديگر جويا شده است.

به نظر شما، سريالي مانند «چرنوبيل» به درك صحيح مخاطبان از فاجعه‌ي چرنوبيل كمك مي‌كند؟

با وجود شمار فراوان فيلم‌هايي كه درباره‌ي چرنوبيل ساخته شده‌اند، ظاهراً هيچ كدام موفق از آب درنيامده‌اند كه نتوانسته‌اند توجهي برانگيزند. درست همانند كتاب‌ها، به رغم تيراژهاي ميليوني. اين ثابت مي‌كند كه جهان متعلق به تلويزيون است. من به ويژه به اين دليل از اين سريال تلويزيوني خوشم آمد كه موجب شده است جوانان درباره‌ي آنان بحث كنند و وجود مشكلي به نام چرنوبيل را براي خود كشف كنند. به نظرم مي‌رسد سريال در زمانه‌ي شكل‌گيري «ذهن زيست‌محيطي» در نوع بشر توانست به چنين موفقيتي دست يابد. ما مي‌بينيم كه طبيعت با ما سر قهر دارد. ببينيد بشريت با چه ميزان مسائلي دست‌به‌گريبان است كه ابعاد سياره‌اي دارند. خيلي خوب است كه تا حد ممكن انسان‌هاي بيشتري درباره‌ي چرنوبيل صحبت كنند.

آيا كانال HBO براي استفاده از ماجراهاي كتاب «نيايش چرنوبيل» به شما مراجعه كرده است؟

ما قراردادي امضا كرديم. ابتدا ترديد داشتم، چون كتاب من ده باري دستماية ساخت فيلم شده بود و فكر مي‌كردم اين هم مي‌شود يكي ديگر از همان فيلم‌هاي ناموفق. ولي كاملاً برعكس شد: انفجار اطلاعاتي به وقوع پيوست! تنها چيزي كه از آن سر در نمي‌آورم اين است كه چرا آنها، به رغم استفاده از بخش‌هايي از كتاب من و كتاب ولاديمير گوبارِف درباره‌ي والري لِگاسوف [از شخصيت‌هاي اصلي سريال] چرا هيچ جا نامي از ما نبرده‌اند.

هنگامي كه فاجعه‌ي چرنوبيل رخ داد شما كجا بوديد؟

بر حسب تصادف در مسكو بودم. خواهرم كه پزشك بود، در اثر سرطان در بيمارستان در حال مرگ بود و من هرروز مي‌رفتم و كنارش مي‌ماندم. چاله‌هاي آب سبز تيره و ابرهاي عجيب و غريب در خاطرم مانده است. انگار آنها هم بر روحيه‌ي خراب من فشار مي‌آوردند. يادم هست يك بار از يك راننده‌ي تاكسي شنيدم كه: «چه اتفاقي افتاده؟ پرنده‌ها مرده به زمين مي‌افتند يا انگار كه كور باشند خودشان را به شيشه مي‌كوبند! ما سعي مي‌كنيم خيلي آهسته رانندگي كنيم، چون شيشه‌ها ترك برمي‌دارند.» ولي تمام اين اطلاعات خيلي كُند در من نفوذ مي‌كرد. دوست روزنامه‌نگارم از سوئد تلفن كرد و خبر حادثه را داد. من هم، مانند هر شهروند عادي شوروي در آن زمان، گفتم: «خوب، شايد... راديوهاي ما كه چيزي نمي‌گويند. به نظرم داريد مبالغه مي‌كنيد.»

بعدها كه چند بار با او ملاقات كردم، يادمان مي‌آمد كه همه‌ي ما، و از جمله خود من، چقدر آهسته از «هيپنوتيزم» ايده‌ها و ايمان به كمونيسم بيرون مي‌آمديم. هر چه باشد، من در يك خانواده‌ي كمونيست به دنيا آمده بودم و به عنوان فرزند روشنفكران روستايي با ايمان به كمونيسم پرورش يافتم.

در كتاب شما بسياري از قهرمانان حادثه‌ي چرنوبيل را همچون نوعي آزمايش يا مجازات الهي مي‌پذيرفتند. اين نگرش تا چه حد درست است؟

حقيقت دارد كه در آن روزها كليساها انباشته از جمعيت بود، چون مردم نمي‌دانستند از كه بايد كمك بخواهند. توضيحي كه دانشمندان مي‌دانند كاملاً نامفهوم بود. و به نظرم خود آنها هم در آن زمان سردرگم بودند. به نظاميان و سياستمداران و مقامات محلي هم كه اصلاً اعتمادي وجود نداشت. مردم پناهگاهي نداشتند و فقط مي‌توانستند از خدا كمك بخواهند. فكر مي‌كنم آنها به صورت غريزي دريافته بودند كه ما با واقعيات و جهان كاملاً جديدي رودررو شده‌ايم و هيچ كس نمي‌تواند به آنها كمكي بكند.

انسان انگار از تاريخ بيرون جسته و از كهكشان‌ها سر درآورده بود. ما تازه در اين سال‌ها خود را جزئي از يك نظام كهكشاني مي‌دانيم كه نيروهايي بيرون از قدرت ما بر آن حكمفرماست و ما فقط همچون ذره‌اي در اين گردباد چرخ مي‌زنيم. من در كتابم به بررسي همين موضوع پرداختم كه چگونه ذهن انسان، بدون داشتن مباني علمي، داشت اين ذهنيت تازه را هضم مي‌كرد.

چطور در خودتان اين قدرت را پيدا كرديد كه درباره‌ي چرنوبيل بنويسيد؟

هنگامي كه درباره‌ي جنگ كتاب مي‌نوشتم، اعصاب و روانم كاملاً فرسوده شده بود. احساس مي‌كردم ديگر نيرويي براي كاويدن شر�' ندارم، چه منشاء شر�' انسان باشد و چه آسمان. ولي اتفاقي كه در چرنوبيل افتاد مرا به محاصره درآورده بود. يا شوهر دوستم مي‌بايست به چرنوبيل مي‌رفت و آنها در اين فكر بودند كه آيا پس از آن بچه‌دار خواهند شد يا نه، يا به روستا مي‌رفتم و بچه‌ها سوال‌بارانم مي‌كردند كه: «لك‌لك‌ها بچه‌دار مي‌شوند؟‌ درخت‌ها دوباره برگ درمي‌آورند؟» در روستا قدم مي‌زدم و مي‌ديدم جلو چشم من گاوها را به سمت آب مي‌برند، ولي گاوها برمي‌گردند و نمي‌روند. معلوم بود احساس كرده‌اند كه آب رودخانه عيبي دارد. مي‌رسيدم به يك زنبوردار كه مي‌گفت: «يك هفته‌اي هست كه زنبورها از كندو بيرون نمي‌آيند.» ماهي‌گيرها شكايت داشتند كه كرم پيدا نمي‌كنند. همه‌ي كرم‌ها به اعماق زمين خزيده بودند. احساس مي‌كرديد جهان براي اولين بار با چنين واقعه‌اي روبه‌رو شده است، احساس مي‌كرديد در دي‌.ان.اي. جهان اطلاعاتي نهفته است كه در ما انسان‌ها نيست.

از دست ادبيات كاري ساخته نيست، از دست هنر كاري ساخته نيست، انسان‌ها در هيچ سطحي قادر به توضيح نيستند. فقط سالخوردگاني كه در روستاها مانده بودند آرامششان را حفظ كرده بودند، كه مايه‌ي حيرت من شد. پيرزني به اسم استِفا در خاطرم مانده است. رفته بودم پيشش و ديدم سطل شير به دست گرفته. «دارم مي‌روم كه براي جوجه‌تيغي‌ها شير بريزم. مي‌بيني آمده‌اند و منتظر نشسته‌اند؟ صبح گرگ آمده بود، زاغ آمده بود. برايشان شير مي‌ريزم و با هم گپ مي‌زنيم.» استِفا نوعي اتحاد در اين جهان به وجود آورده بود. نگرش فلسفي من به اين فاجعه نيز به تدريج، به همين ترتيب، شكل مي‌گرفت.
سويتلانا آلكسيويچ

ماجراي چرنوبيل از جمله اين بحث را هم در بر مي‌گيرد كه نظام شوروي ارزشي براي انسان قائل نبود. چرا از آن زمان هيچ چيز عوض نشده است؟

به نظر من، چنين نگرشي به انسان فقط مختص زمانه‌ي شوروي نيست، بلكه در اعماق تاريخ ما ريشه دارد. اگر در فلان ناحيه‌ي سويس اهالي جمع مي‌شدند و تصميم مي‌گرفتند، در ميان ما هميشه تزار دستور صادر مي‌كرد. و هنوز هم صادر مي‌كند...

تازه همين چند روز پيش بود كه زِلِنسكي [كمدين اوكرايني كه از ماه گذشته رئيس‌جمهور اوكراين شد] از مردم خواست: «عكس مرا از ديوار اتاق كارتان آويزان نكنيد. بهتر است عكس بچه‌هايتان را آويزان كنيد.» اين نگرش تازه‌اي است، فلسفه‌ي تازه‌اي است. ولي فلسفه‌ي ما فلسفه‌ي برده‌داري است. يادم هست چقدر از اين تعجب كرده بودم كه اسپرانسكي به تزار آلكساندر اول پيشنهاد كرده بود: «بايد قانون رعيت‌داري را ملغي كنيم، آن وقت كشور به كلي متفاوتي خواهيم داشت.» و تزار به او پاسخ داده بود: «بله، خودم مي‌دانم، ولي كسي را ندارم كه اين كار را انجام بدهد!»‌ تزار مي‌فهميد كه ملاكان، يعني اين توده‌ي عظيم و جاهلي كه نامش روسيه است، از او پشتيباني نخواهند كرد. هنگامي كه بلشويك‌ها بر سر كار آمدند، چارچوب‌هاي اين ذهنيت را سفت و سخت‌تر و آن را خشن‌تر و فرقه‌اي‌تر كردند.

اين شيوه‌ي تفكر، از بالا تا پايين، در جامعه‌ي ما ريشه دوانده است. و فعلاً كسي از رهبران امروز نكوشيده است خود را از اين دورِ باطل بيرون بكشد، زيرا همه‌ي آنان فرزندان زمانه‌ي خود هستند: هم پوتين و هم لوكاشنكو، هم نظربايِف (در قزاقستان اين شيوه‌ي تفكر با بت‌پرستيِ شرقي هم تلفيق و تشديد شده است). به همين دليل، ذهن ما همچنان بيمار است.

يكي از شخصيت‌هاي زن «نيايش چرنوبيل» مي‌گويد: «ما هيچ وقت زندگي خوش و آرامي نداشتيم.» آيا ما در سرزمين نفرين‌شده‌اي زندگي مي‌كنيم؟ يا گناه به گردن خودمان است؟

اين يكي از سوال‌هايي است كه من در طول سي سال گذشته كه مشغول نوشتنِ به اصطلاح رمانِ عظيم خودم بوده‌ام (چون همه‌ي كتاب‌هاي من را روي هم مي‌توان يك «رمان» درباره‌ي زندگي ما در دوره‌ي «تمدن سرخ» دانست) همواره از خودم پرسيده‌ام. سوال من اين بود: «چرا رنج‌هاي ما به آزادي تبديل نمي‌شود؟»

مثلاً مي‌رسي به زني كه به موفقيت‌هاي باورنكردني دست پيدا كرده، به زن تانك‌سواري كه به خودي خود در جنگ پديده‌ي نادري است، به زن قدرتمند و جالب‌توجهي كه ماجرايي تكان‌دهنده برايت تعريف مي‌كند (يكي از بهترين ماجراهاي كتاب «جنگ چهره‌ي زنانه ندارد»)، و بعد ناگهان وسط گفت‌وگو مي‌پرسد: «راستي شما از ستاد ما مجوز گرفته‌ايد؟» منظورش ستاد كهنه‌سربازان جنگ است. و من با خودم مي‌گويم: «خدايا، براي چه؟» اين همان بردگي است!

يا مثلاً همين اواخر در شهر وُلوگدا بودم. چه صومعه‌هايي آنجاست! آسمان، تپه‌ها و صومعه‌هاي شگفت‌انگيز! به اين فكر مي‌افتي كه مردم آنجا بايد چه قدرتي در روح و روانشان داشته باشند. سر صحبت را با كسي باز مي‌كني و دوباره به وحشت مي‌افتي: دوباره همان برده در برابرت است! فقط سرووضع و خورد و خوراكش كمي بهتر است. فكر مي‌كنم تمام تاريخ ما از روح و روان برده‌ها اشباع شده است.

يعني ما خودمان باور داريم كه برده‌ايم؟

مي‌دانيد، ما در دهه‌ي 1990 خيلي رويايي بوديم. فكر مي‌كرديم الان ديوار كرملين فرو مي‌ريزد و ما آزاد مي‌شويم و مثل غربي‌ها زندگي خواهيم كرد... نمي‌دانم از كجا به چنين نتيجه‌اي رسيديم. در ميدان‌ها مي‌دويديم و فرياد مي‌زديم: «آزادي! آزادي!»، در حالي كه روحمان هم خبر نداشت آزادي يعني چه.

درباره‌ي آزادي و بردگي، من بيشتر فلسفه‌ي شالاموف [شاعر و نويسنده‌ي قرن بيستم روسيه] را مي‌پسندم. سولژنيتسين مي‌گويد كه رنج مايه‌ي اعتلاي بشر مي‌شود، ولي شالاموف عقيده دارد كه تجربه‌ي اردوگاه كار اجباري فقط به درد خود اردوگاه مي‌خورد. اين تجربه هم از دژخيم و هم از قربانيِ او برده مي‌سازد.

ما تازه فهميده‌ايم كه آزادي يعني مسيري طولاني براي پاكسازي. بايد چيزهايي را سطل‌سطل از خودمان بشوييم و دور بريزيم. به نظام آموزشي ديگري نياز است، به نخبگان ديگري. نبايد درباره‌ي اين بحث كرد كه لوكاشنكو، پوروشنكو، زلنسكي يا پوتين امروز از كدام دنده بلند شده‌اند، بلكه بايد به راستي به انسان و روح او پرداخت. ولي براي اين كار، خود نخبگان بايد انسان‌هاي آزادي باشند، و ما انسان آزاد نداريم.

يكي از نكات شگفت‌آور در رمان «نيايش چرنوبيل» شما آن است كه منطقه‌ي ممنوعه و متروكه‌ي چرنوبيل براي برخي از افراد به محدوده‌ي آزادي تبديل مي‌شود: «اينجا هيچ قدرتي بالاي سر ما نيست، هيچ كس به ما دستور نمي‌دهد، هيچ كس نمي‌تواند به ما بگويد چه كار بكنيم و چه كار نكنيم.»

مي‌دانيد، اين ماجرا تكرار مي‌شود. در جنگ هم وضع به همين منوال بود. البته در همه جاي ارتش يگان‌هاي حفاظتي (كه براي حفظ نظم و جلوگيري از فرار سربازان، پشت خط جبهه صف مي‌كشيدند) و گردان‌هاي تنبيهي (كه سربازانش به مجازات جرائم مختلف به جنگ آمده بودند) هم وجود داشت، ولي در خط مقدم، آن طور كه براي من تعريف كرده‌اند، آدم‌ها واقعاً خودشان بودند. آزاد بودند: خودشان تصميم مي‌گرفتند و خودشان دست به عمل مي‌زدند. حتي اگر كسي فرداي آن روز مي‌مرد، آزاد مرده بود، يعني خودش تصميم گرفته بود به مسلسل‌چي دشمن يورش ببرد يا نبرد. اين تجربه‌ي قدرتمندي بود و سازندگان سريال «چرنوبيل» هم آن را احساس كرده بودند. آنها جزئيات زيادي را، در نهايت دقت، از كتاب من انتخاب كرده‌اند و بيش از آن‌كه خود ماجرا را از آن گرفته باشند، افكار و احساسات و فلسفه‌ي كتاب را از آن خود كرده‌اند.

فقط مسئله آن است كه من فكر مي‌كنم در مورد چرنوبيل، مشكل اصلي بيش از آن‌كه در دروغ‌هاي نظام شوروي درباره‌ي فاجعه نهفته باشد، در آن است كه بشريت هنوز براي چنين فاجعه‌اي آمادگي نداشت. يادم هست كه، جلو چشم خود من، در سوربون از گورباچوف پرسيدند: «چرا به آن شكل عمل كرديد؟ چرا به جاي دفاع از انسان، از نظام دفاع مي‌كرديد؟ هر چه باشد، شما رئيس‌جمهور پروسترويكا و اصلاحات بوديد.» و گورباچوف جواب داد: «من خودم دركي از ماجرا نداشتم. دانشمندان را فرا خواندم: نتوانستند توضيحي بدهند. نظاميان را فرا خواندم، گفتند: "سخت نگير، آن موقع كه بمب تازه منفجر شده بود، ما ده ساعت بعدش شراب قرمز خورديم و رفتيم دنبال كارمان."» و تو فقط مي‌تواني به هراس بيفتي كه ما تا چه حد عقب‌افتاده‌ايم، تا چه حد وابسته به نظام و انسان‌هاي ميان‌مايه‌ايم. سوسياليسم و دموكراسي كدام است؟ نظام ما نظام سلطه‌ي ميان‌مايگي است، يعني سلطه‌ي اكثريت.

«نيايش چرنوبيل» شما يك عنوان فرعي هم دارد: «تاريخ‌نگاري آينده». مي‌شود گفت شما به نوعي حادثه‌ي اتمي فوكوشيما را پيش‌بيني كرده‌ايد. منظورتان از اين عنوان فرعي چه بود؟

من مدت زمان زيادي صرف نوشتن كتاب‌هايم مي‌كنم. كتاب چرنوبيل ده يازده سالي طول كشيد. مشخص بود كه تمدن در مسير خودكشي گام برمي‌دارد. فناوري از ما پيشي گرفته است. ما شياطيني را بيدار كرده‌ايم كه كنترلشان شايد از نظر فني در توان ما باشد، اما آمادگي اخلاقي و انساني لازم براي در اختيار گرفتن آنها را نداريم. نمي‌توانيم دركشان كنيم، در آنها زندگي كنيم و دريابيم به چه بهايي آنها را به كار مي‌گيريم. چرا كه اين مسائل اصلاً مطرح نمي‌شوند. نتيجه آن است كه پيشرفت در جهان معاصر به نوعي جنگ تبديل مي‌شود، جنگ با ملت خود. اين براي من كاملاً آشكار بود. من به تازگي در فوكوشيما بودم. و فكر مي‌كنيد پس از شش سال آنجا چه ديدم؟ همان چيزهايي را كه در چرنوبيل ديده بودم. همان انسان‌هايي را ديدم كه محل سكونتشان را به اجبار عوض كرده و حقيقت را به آنان نگفته بودند. و حتي در مورد فوكوشيما هم شما نمي‌توانيد از فاصله‌ي ده كيلومتري به آن نزديك‌تر شويد. ما هنوز هم درست نمي‌دانيم چه چيزهايي در آب آنجا سرريز و چه چيزهايي در آنجا انباشته مي‌شود. فقط يك چيز مشخص است: فعلاً حتي كشور پيشرفته‌اي مانند ژاپن هم از كنترل شياطين عاجز است.

يادم هست حدود بيست سال پيش با «نيايش چرنوبيل» به ژاپن رفته بودم. در مراسمي در جزيره‌ي هوكايدو، از شخصي كه از نيروگاه اتمي آمده بود، چيزي به اين مضمون شنيدم: «چنين اتفاقي فقط در كشور شما روس‌هاي بي‌مبالات ممكن است بيفتد، نه در كشور ما. ما حساب همه چيز را كرده‌ايم.» آنها تا اين حد به قدرت خودشان ايمان داشتند و خود را از بقيه‌ي كره‌ي زمين جلوتر مي‌دانستند. و ده سال پس از اين حرف چه اتفاقي افتاد؟

كافي بود زمين‌لرزه‌اي به شدت يك ريشتر بيش از محاسبات مقدماتي آنها رخ بدهد تا تمامي مظاهر اين پيشرفت به توده‌اي زباله تبديل شود و به قبرستان ماشين، توده‌هاي سنگ، و ويرانه... اعتمادبه‌نفس بشريت نيز جلو چشمان ما دود شد و به هوا رفت...

شما براي كتاب‌هايتان با صدها و هزاران نفر مصاحبه كرده‌ايد. به چه نتيجه‌اي رسيده‌ايد؟ همه مثل هم هستيم؟

فكر نمي‌كنم همه مثل هم باشيم. شايد خداوند همه‌ي ما را مثل آفريده باشد، ولي ما هم در زمانه‌هاي متفاوتي زندگي مي‌كنيم و هم در مراحل مختلفي از رشد و پيشرفت، چه از لحاظ اجتماعي و چه از لحاظ علمي و فني. مسلماً از اين نظر با هم فرق داريم.

تمام دنيا به فلسفه‌ي جديدي از تعامل انسان با جهان و طبيعت نياز دارد. هر بار كه مي‌شنوم (و در كشور ما نمي‌شود تلويزيون را روشن كني و اين را نشنوي، به‌خصوص از كانال‌هاي روسيه)، هر روز كه مي‌شنوم نفت‌كش يا تانك يا بمب‌افكن تازه‌اي ساخته شده است ـ كه ناگفته پيداست امريكا هم نظيرش را ندارد ـ با خودم مي‌گويم عجب تمدن مجنوني است، عجب سياستمداران مجنوني در رأس قدرت هستند، اينها براي زمانه‌ي جديد ساخته نشده‌اند. ما در آستانه‌ي دوره‌ي زيست‌محيطي كاملاً جديدي ايستاده‌ايم، ولي آنها گرم خودستايي هستند كه اگر لازم بشود امريكا را به تلي از خاكستر تبديل مي‌كنند.

احساس مي‌كني در ميان قبايل بدوي زندگي مي‌كني. به همين دليل است كه وقتي مي‌بينم در كشور شما گام‌هايي به سوي پيشرفت واقعي برداشته مي‌شود، وقتي مي‌بينم اوكرايني‌ها (و خوشحالم كه در من نيز خون اوكرايني جريان دارد) به هر حال توانسته‌اند يك بار، دو بار، سه بار، براي رسيدن به زندگي جديد دست به تلاش بزنند، و وقتي رئيس‌جمهور جوان شما را ديدم، با خودم گفتم: خداي من، شايد سرانجام نسل جديدي از سياستمداران روي كار بيايند. او كه همين يك نفر نيست، به دنبالش افرادي متعلق به زمانه‌ي او خواهند آمد و به نظر من، آنها جهان را به گونه‌اي ديگر درك خواهند كرد.

در يكي از مصاحبه‌هايتان گفته بوديد كه در زمانه‌ي ما بايد ايده‌ها را كشت، نه انسان‌ها را. منظورتان چه بود؟

منظورم اين است كه كشتن انسان‌ها، آن گونه كه امروز در اوكراين انسان‌ها را در جنگ مي‌كشند، همانند آدم‌خواري است. با هم روبه‌رو شويد، حرف بزنيد، بحث كنيد... هم سياستمداران، هم مردم عادي. ديپلماسي مردمي... در زندگي روزمره‌ي مردم جايي براي نفرت نيست، به شرطي كه با تلويزيون مسموم نشوند (چيزي كه الان در روسيه بسيار رايج است). الان در روسيه احساسات ضداروپايي و ضداوكرايني بسيار شيوع يافته است. هنگامي كه اين تزريق اطلاعات روز به روز تكرار شود، براي مردم عادي خيلي سخت خواهد بود كه در برابرش مقاومت كنند. فكر مي‌كنم زماني بايد كساني را كه امروز در تلويزيون روسيه كار مي‌كنند، محاكمه كرد. هنگامي كه تانك‌هايمان را برمي‌داريم و وارد اوكراين مي‌شويم و كريمه را از آنان مي‌گيريم، ديگر از ديپلماسي مردمي كاري ساخته نيست.

حتي مي‌توانم بگويم كمونيسم و تفكر كمونيستي را بايد كشت. چِسلاو ميلوش، شاعر لهستاني و برنده‌ي جايزه‌ي نوبل ادبي، مي‌گويد: «فاشيسم يك اپراي كوتاه و بي‌قريحه است، در حالي كه بزرگ‌ترين تهديد براي جهان چيزي نيست جز كمونيسم». كمونيسم تا اعماق وجود ما ريشه دوانده است: هم به صورت نظامي‌گري و هم به صورت بدترين نوع ملي‌گرايي. كمونيسم چهره‌هاي فراواني دارد. فكر مي‌كنم اتفاقات امروز نيز حاصل همين است. چون وقتي چنين سخناني را از تلويزيون مي‌شنوم و چنين دركي براي حل مشكلاتي در ابعاد جهاني مي‌بينم، به وحشت مي‌افتم كه چرا سررشته‌ي امور در دست كساني نيست كه درك كنند ما در چه دنيايي زندگي مي‌كنيم.

چنين كساني را نداريم، احتمالاً به دليل آن‌كه انتخابات آزاد نداريم. فكر مي‌كنيم انسان‌هاي آزاد داشته باشيم، ولي به امواجي از زندگي آزاد نياز داريم كه آنها را به سطح آب بياورد. ولي فعلاً ما در جهان پساكمونيستي زندگي مي‌كنيم.

بسياري افراد تلاش مي‌كنند دريابند كه چرا حكومت روسيه سياست خارجي و داخلي خود را به اين شكل فعلي تنظيم كرده است. يكي از توجيه‌ها اين است: «امپراتوريِ شر همان ذهنيتي است كه در گذشته در روسيه شكل گرفته و الان هم مي‌دانند چطور به آن شكل بدهند، چرا كه دست‌اندركاران امور آدم‌هايي هستند متعلق به گذشته». به نظر شما اين نظر تا چه اندازه درست است؟

بله، فكر مي‌كنم اين دست‌اندركاران آدم‌هايي هستند متعلق به جهان نظامي. يادتان هست در زمان يلتسين چه آشفتگي عقيدتي در ميان نخبگان، نظاميان و در اجتماع بر پا بود؟ اين «سياهچاله» به اين شكل پر شد كه همه شروع كردند به ماشين‌سواري و امتحان و خريد چيزهاي جديد، و خو گرفتن به جهان مادي. واقعاً در گستره‌هاي پهناور روسيه نياز به ايده‌ي برتري احساس مي‌شود كه كشور بر روي آن قوام پيدا كند. همه فرياد مي‌زدند: «ايده‌ي ملي، ايده‌ي ملي». بعد پوتين سر كار آمد، و زماني هنوز، طبق قانون اينرسي، ايده‌هاي سابچاك و يلتسين را ادامه داد، ولي بعد راهي را در پيش گرفت كه بلد بود. او روي بخش مترقي جامعه كه در تظاهرات پلاكاردهاي «كرملين، تو ما را نمي‌شناسي» به دست مي‌گرفتند سرمايه‌گذاري نمي‌كند (بعدها اين مترقيان را تارومار كردند: عده‌اي در چهار گوشه‌ي جهان پراكنده شدند و بسياري ديگر به حبس‌هاي طولاني محكوم شدند و الان در زندان هستند)، بلكه به بخش جاهل جامعه اميد بسته است: به كارگران فلان دپوي تعمير واگن، كه مي‌گويند بايد به ما بگوييد «ما روسيه‌ي كبير هستيم». پوتين هم گفت: «ما روسيه‌ي كبير هستيم». و درست در همان نقطه‌اي كه به نظر روشنفكران و هنرمندان فاجعه‌آفرين بود، مردم با هم متحد شدند و بدنه‌ي نيرومندي تشكيل دادند كه اساسش بر نفرت پايه‌گذاري شده است.

چندي پيش، در مسكو از ديدن فروشگاه لباس نظامي بچگانه به وحشت افتادم. با خودم گفتم: «خدايا، چقدر سريع اتفاق افتاد، در يك چشم به هم زدن!» درست به همين شكل در بلاروس نيز، وقتي جوانان به خيابان‌ها آمدند و بي‌درنگ همه‌شان دستگير شدند، در چشم‌به‌هم‌زدني دستگاه استاليني به كار افتاد.

يكي از شخصيت‌هاي زن كتاب من («زمانه‌ي دست‌دوم») از دختران دانشجويي كه به تظاهرات آمده بودند مي‌پرسد چرا كيسه‌اي كه براي شكنجه روي سر دوست او مي‌كشيدند از نسلي به نسل ديگر منتقل مي‌شود، ولي انديشه‌هاي والاي چخوف و بونين منتقل نمي‌شود؟ چرا كيسه‌اي كه نفس انسان را بند مي‌آورد در تمام تاريخ ما سفر مي‌كند، ولي افكار انسان‌دوستانه نمي‌كند؟ به اين ترتيب، ما چيز ديگري در اختيار نداريم، ما اسيران همين فرهنگ نظامي هستيم.

شما در جاهاي مختلف گفته‌ايد كه شيوه‌ي آفرينش هنري‌تان «انسان به مثابه‌ي گوش» است. مشكل مي‌توان تصور كرد شما چقدر اطلاعات و احساسات انساني را از درون خود عبور داده‌ايد. چطور خودتان را به «گوش» تبديل مي‌كنيد؟

كسي زماني نوشته بود كه آلكسيويچ به چچن نرفته و الان هم به ميدان جنگ نمي‌رود، چون مي‌ترسد. مسئله در ترس نيست، در اين است كه ديگر نمي‌توان مهمل بودن اساس زندگي ما را به چشم ديد. هيچ كس درك نمي‌كند كه هيچ ايده‌اي جز يأس و درماندگي در وجود من باقي نمانده است. من مي‌بينم انسان به چه آهستگي تغيير مي‌كند. چاره‌اي باقي نمي‌ماند جز آن‌كه در كمال آرامش به كار كوچك خودم برسم.

الان روي كتاب تازه‌اي كار مي‌كنم. مي‌خواهم درباره‌ي تلاش‌هايمان براي خوشبخت شدن بنويسم. هرچه باشد، اين شعله‌ي زندگي خصوصي ديگر گُر گرفته است. مردم به ارزش دوستان نزديك، فرزندان و خانه پي برده‌اند. بر خلاف نظر بسياري افراد، اين با روحيه‌ي كاسبكارانه و مال‌اندوزي فرق دارد، هرچند در دنياي بورژوازي جديد، كه بسيار ابلهانه و شايد مضحك است، روحيه‌ي كاسبكارانه نيز فراوان به چشم مي‌خورد. ولي به هرحال انسان نمي‌خواهد كه فقط روزگارش بگذرد، بلكه مي‌خواهد معنايي براي زندگي‌اش پيدا كند. يافتن معني براي چه؟ براي عشق. و عشق چيست؟ چيست اين تسكيني كه به ما داده شده تا هراس مرگ را از بين ببرد؟ كائنات با چه هدفي كار مي‌كند؟ آيا انرژي و نيرويي كه ما، در روزهاي خوشبختي و در روزهاي بدبختي‌مان، از خود صادر مي‌كنيم تأثيري و معنايي دارد؟ به عبارت ديگر، من باز در حال بررسي اين پرسش هستم: ما كيستيم و چيستيم؟

فعلاً به فلسفه‌ي مشخصي درباره‌ي اين كتاب نرسيده‌ام. الان فقط مجموعه‌اي از تجربيات مختلف انسان‌ها را در اختيار دارم. ماجراهايي از عشق در اردوگاه‌هاي كار اجباري و گتوها نيز در آن هست، ولي بخش اعظم آن درباره‌ي انسان معاصر است كه اتفاقات بسياري برايش افتاده و همين است كه قضيه را جالب‌توجه مي‌كند. عنواني كه فعلاً براي كتاب در ذهن دارم «شكار هميشگيِ آهوي شگفت‌انگيز» است. عبارت آلكساندر گرين است و بسيار زيبا. در بلاروسي طنين زيباتري هم پيدا مي‌كند. معنايش اين است كه ما در حال شكار لحظه‌ها و معناهاي حيات خود هستيم.

ترجمه‌ي آبتين گلكار