پايگاه تحليلي - خبري ايران بالكان : سروش ديروز، سروش امروز
دوشنبه، 13 اسفند 1397 - 18:32 کد خبر:30544
حامد زارع


سروش به تازگي تعريف و تمجيدهاي بسيار زيادي از شخصيت امام خميني (البته با حذف كلمه امام از جلوي نام ايشان)كرده و رهبر انقلاب ۱۳۵۷ ايران را مردمي ‏ترين، باسوادترين و شجاع‏ ترين رهبر ايران در طول تاريخ ۲۵۰۰ ساله خود ارزيابي كرده همين مساله باعث شد تا كانون‌هاي ضدايراني در آمريكا شديدترين حملات را عليه سروش آغاز كنند.

به گزارش پايگاه تحليلي – خبري ايران بالكان (ايربا) به نقل از سازندگي، انتشار فايل صوتي پاسخ دكتر عبدالكريم سروش به پرسنده‌اي كه از او درباره گزينش ميان محمدرضا پهلوي و امام خميني پرسيده بود، واكنش‌هاي فراواني را برانگيخت. ظاهرا چندي پيش دكتر عبدالكريم سروش در نشستي به مناسبت چهلمين سالگرد پيروزي انقلاب ۱۳۵۷ در ايالات متحده سخنراني داشته و در پايان آن نشست و در پاسخ به پرسش‌هاي حاضران، تعريف و تمجيدهاي بسيار زيادي از شخصيت امام خميني (البته با حذف كلمه امام از جلوي نام ايشان) مي‌كند و رهبر انقلاب ۱۳۵۷ ايران را مردمي‌ترين و باسوادترين و شجاع‌ترين رهبر ايران در طول تاريخ ۲۵۰۰ ساله خود ارزيابي مي‌كند.

سروش استقبال از رهبر انقلاب در ۱۲ بهمن ۱۳۵۷ و بدرقه پيكر ايشان در خرداد ۱۳۶۸ را شاهد مثال مي‌آورد تا امام خميني را پرطرفدارترين رهبر تاريخ ايران بنامد. در برابر اين سخن سروش، كانون‌هاي ضدايراني در آمريكا شديدترين حملات را عليه سروش آغاز كردند و در داخل كشور نيز برخي از نيروهاي اصول‌گرا با بازنشر سخنان او، درصدد نشان دادن دگرديسي يا پشيماني در نظر و عمل مشهورترين روشنفكر ديني معاصر برآمدند.

اما واقعيت اين است كه نظر سروش درباره شخصيت امام خميني تفاوتي نكرده و اتخاذ موضع انتقادي عليه كارنامه نظام در سي سال اخير، آسيبي به قضاوت او درباره رهبر انقلاب اسلامي ايران در سال ۱۳۵۷ نزده است. اين قضاوت را بايد با توجه به سابقه تاريخي عبدالكريم سروش از قرار گرفتن در ميدان جاذبه انقلاب ۱۳۵۷ و رهبران آن نظير امام خميني و مرتضي مطهري مورد تامل قرار داد. واقعيت اين است كه آثار نخستين عبدالكريم سروش در اواخر دهه ۵۰ خورشيدي و نقش اوليه او در سازمان‌دهي ذهني نيروهاي مسلمان در برابر نيروهاي چپ در همان دوره، حاكي از ظهور چهره‌ي جديدي مي‌دهد كه با تحسين رهبران انقلاب اسلامي ايران پله‌هاي رشد را يكي پس از ديگري طي مي‌كند. نخستين كتابي كه از سروش جوان منتشر شد، «تضاد ديالكتيكي» بود. كتابي كه در اوج مبارزات نيروهاي مذهبي و ماركسيستي عليه محمدرضا پهلوي منتشر شد و روحيه زايدالوصفي را به جوانان انقلابي منتقد ماركسيسم داد و آنان را در موقعيتي مصمم‌تر و معتمدبه‌نفس‌تر در مبارزه عليه شاه و درعين‌حال رقابت با نيروهاي چپ قرار داد. نكته‌اي كه از ديدگاه مرتضي مطهري پوشيده نمي‌ماند و حاشيه تحسين‌آميز او بر اين كتاب را به دنبال دارد.

سروش پس از آن كتاب «نهاد ناآرام جهان» را درباره فلسفه صدرالدين شيرازي منتشر مي‌كند. او در اين كتاب از عدم فراگير شدن نظريه حركت جوهري ملاصدرا شكوه مي‌كند و آن را هم‌سنگ نظريه جاذبه عمومي نيوتن و هم‌چنين نظريه نسبيت عام انيشتين ارزيابي مي‌كند. اين كتاب به‌رغم اينكه به چشم مطهري خوش مي‌نشيند، به مذاق رهبر انقلاب اسلامي هم خوش مي‌آيد و امام خميني(ره) به‌عنوان فقيهي كه سخت وابسته آراء و نظرات ملاصدرا است، رساله صدرايي سروش را تحسين مي‌كند و خود، سروش را مورد تفقد خويش قرار مي‌دهد. اگر كتاب نخست سروش، او را به‌عنوان چهره‌اي آينده‌دار در مسير انقلاب اسلامي معرفي مي‌كرد، كتاب دوم جايگاه او را به‌عنوان متفكري آينده‌دار در سيستم جمهوري اسلامي تضمين مي‌كرد. سروش كه از اين جايگاه مسرور بود، كتاب بعدي خود را با روحيه‌اي به‌مراتب بالاتر منتشر كرد. «علم چيست؟ فلسفه چيست؟» كتاب بعدي سروش بود كه اين بار به مقصد تجهيز انقلاب اسلامي به ادوات فكري و ايده‌هاي نظري در برابر مخالفان تئوريك خود نوشته مي‌شود و در آن حفاظت فكري از «شجره طيبه جمهوري اسلامي» مطمح‌نظر نويسنده قرار مي‌گيرد. عبدالكريم سروش از سوي امام خميني (ره) به عنوان جوان‌ترين عضو ستاد انقلاب فرهنگي منصوب مي‌شود و جايگاهي رسمي پيدا مي‌كند. پس از وقوع انقلاب فرهنگي و تعطيلي دانشگاه‌ها، مصمم‌تر از هميشه و براي اينكه «دانشگاه‌ها عطر و بوي اسلام بگيرند» آثاري نظير «دانش و ارزش»، «علم و ايمان» و «ايدئولوژي شيطاني» را مي‌نويسد. او در همه اين آثار با بهره‌گيري از نتايج فلسفه تحليلي به جنگ انديشه‌هاي ماركسيستي رفت. نتايجي كه چند سال بعد او را در مقابل مدعيان انديشه‌هاي اسلامي نيز قرار داد و موجب تاليف كتاب «تفرج صنع» در ميانه دهه ۶۰ شد.

او در يكي از گفتارهاي اين كتاب از «وحشي و بي‌وطن بودن علم» سخن گفت و از عدم وجود علم ايراني و غربي يا اسلامي و مسيحي سخن به ميان آورد. سخناني كه چندان مخالفتي در اركان نظام برنيانگيخت و او همچنان با استحكام در شورايعالي انقلاب فرهنگي، دانشگاه تربيت معلم، پژوهشگاه علوم انساني، انجمن حكمت و فلسفه و فرهنگستان علوم به كار خود ادامه مي‌داد. اين جايگاه مستحكم سروش با مرگ امام خميني و آغاز دوره سازندگي به تدريج متزلزل مي‌شود و چنان دامنه‌دار مي‌شود كه اكنون او به صورت غيررسمي به عنوان يك تبعيدي سياسي در آمريكا زندگي مي‌كند.

اما همان‌طور كه ذكر شد، سروش به تازگي به مناسبت چهلمين سالگرد پيروزي انقلاب ۱۳۵۷ نظرات خود را دربارۀ اين انقلاب در يكي از شهرهاي آمريكا به طور مفصل در يك سخنراني بازگو كرده است. او ابتدا نفس انقلاب را پرآشوب و پرهزينه و غيرعقلاني توصيف مي‌كند، اما تقريباً نگاهي مطلقاً ستايشگرانه به انقلاب اسلامي دارد. سروش اين پرسش را كه آيا انقلاب اجتناب‌پذير بود يا نه، پرسشي اساساً بي‌معنا مي‌داند، زيرا معتقد است وقتي اتفاقي رخ داد يعني اجتناب‌ناپذير بوده است.

در امتداد همين طرز فكر، سروش تأكيد مي‌كند «كسي انقلاب نكرد»، بلكه «انقلاب شد»! سروش در اين سخنراني ضمن اشاره به محبوبيت بي‌نظير امام خميني و شجاعت و برنامۀ او براي سرنگوني شاه، معتقد است اگر هم قرار است كسي را عامل انقلاب معرفي كنيم آن عامل كسي نيست مگر خود شاه. شاه و پدرش بودند كه با ايجاد خفقان، سرسپردگي به بيگانگان، الگوهاي وارداتي، كشورداري بد و ظلم بي‌حساب و كتاب ساواك زمينۀ انقلاب را پديد آوردند. سروش مجموعه تقارن‌هاي ميمون و ناميمون در رخداد و پيروزي انقلاب ۱۳۵۷ را برمي‌شمارد اما نقش رهبر اين انقلاب را از همه پررنگ‌تر ارزيابي مي‌كند و او را آينه تمام‌نماي انقلاب ۱۳۵۷ معرفي مي‌كند. اما از همه پرسروصداتر، پاسخ عبدالكريم سروش به پرسنده‌اي بود كه از او درباره گزينش ميان محمدرضا پهلوي و امام خميني پرسيده بود.

چه اينكه سروش در پاسخ به اين پرسش قاطعانه جانب امام خميني را مي‌گيرد و اين دو نفر را اصلاً قابل مقايسه نمي‌داند و حتي امام خميني را باسوادتر از همه پادشاهان تاريخ اروپا معرفي مي‌كند و به زبان شعر مي‌گويد: «چه نسبت خاك را با عالم پاك؟» البته سروش تنها به زبان اشاره سخن نمي‌گويد و به تصريح از برتري امام خميني بر محمدرضا پهلوي سخن به ميان مي‌آورد و مي‌گويد: «آيت‌الله خميني باسوادترين رهبر ايران بوده تاكنون، از ايام اوليۀ حكومت هخامنشيان پادشاهاني كه داشتيم، تا روزگار حاضر. هيچ‌كس به لحاظ علمي به پاي او نمي‌رسيد، چرا؟ براي اينكه او فقيه درجۀ اول بود، عرفان هم خوانده بود، فلسفه هم خوانده بود. شاه ما كه بود؟ يك جوان بيست‌ساله كه از سوئيس آمد ايران پادشاه شد، بعد از پادشاهي كه درس و مدرسه‌اي نبود، قبل هم حداكثر يك ديپلم داشت، اگر داشت فقط يك ديپلم،

من خبر ندارم. پدرش هم كه به بي‌سوادي معروف بود... اصلاً جاي مقايسه نيست اين‌جا، اين‌قدر فاصله زياد است كه لازم نيست شواهد تاريخي بياوريم... در تاريخ ما آقاي خميني واقعاً يك نمونۀ بي‌نظير بوده، در مقام حكومت‌داري، در مقايسه با شاه...» سروش ضمن اشاره به سابقه خوب امام خميني در مبارزاتش عليه رژيم شاهنشاهي، ايشان را برخوردار از فضيلت شجاعت به مثابه فضيلتي ناياب يا كم‌ياب در تاريخ ايران مي‌نامد كه در زماني كه اكثر روحانيون و مراجع شيعه تقيه پيش گرفته بودند، علم مبارزه را برافراشت و تا روز پيروزي آن را بر زمين ننهاد.

اما آيا بيان اين تعريف و تمجيدها از سوي سروش تازه است؟ با رصد شواهد مكتوب حداقل دو سند گفتاري از سروش موجود است كه مويد باثباتي نظر او درباره امام خميني در سي‌سال اخير باشد. نخست سخنراني مشهور «آفتاب ديروز و كيمياي امروز» كه در سوگ رهبر انقلاب و در خرداد ۱۳۶۸ در صفحات ۴ تا ۷ نشريه كيهان فرهنگي منتشر شد و ديگري «سوداي سر بالا: درك عزيزانه از دين» كه به مناسبت پنجمين سالمرگ امام خميني در صفحه ۳ و ۴ شماره نوزدهم نشريه كيان در خرداد ۱۳۷۳ منتشر شد.

سروش در گفتار «آفتاب ديروز و كيمياي امروز» ابتدا با اشاره به اينكه در‌ گذشته در باب محييان دين سخناني گفته و نوشته است و كساني پرسيده‌اند چرا‌ در‌ سلسله مـحييان «نـام شـريف و جليل امام خميني» را نياورده است، اين گفتار را محلي مي‌داند كه در «آن نـقيصه را به نحوي‌ ناقص‌ و مستعجل» مرتفع كند. او با ذكر مقدماتي درباره احياگري و ويژگي‌هاي احياگران و با اشارات متعدد به امام محمد غزالي، درباره هم‌سازي عرفان و سياست سخن به ميان مي‌آورد و مي‌گويد: «هيچ منافاتي نيست كه ما هم آن انديشهء والاي عرفاني را داشـته باشيم و هم اين انديشهء اجتماعي نهادي ديدن ثروت و قدرت را داشته باشيم. و اين دو را نـه‌ تنها‌ با هم عـجين كـنيم، بلكه يكي را دقيقا مجراي اعمال ديگري بدانيم، دست بسته در برابر آن ننشينيم. و اينجاست كه اگر كسي اين امر را دريافت، خواهد كوشيد تا مقتضاي اين انديشهء عرفاني‌ را‌ براي همهء‌ مردم به ارمغان بياورد. نگويد حالا كه مـا دانستيم نوعي آلودگي، نوعي ميكروب در جامعه وجود دارد، خودمان را‌ مصون بدانيم و ديگران را ملوث باقي بگذاريم. مدعي نيستيم كه تنها‌ چيزي‌ كه‌ امام امت را در راه حركت ديني و نهضت اجتماعي خود به پيش مي‌راند، اين امر بود.»

سروش مي‌افزايد: «وقتي عارفي‌ به عزم‌ يك حركت اجتماعي برمي‌خيزد، كسي كه اين دنيا و طبيعت را چاهي مي‌داند كه آدميان در‌ او افتاده‌اند. عالم ماده را خطه‌اي و عـرصه‌اي از وجـود مي‌داند كه خداوند نظر‌ عنايتي به آن نكرده‌ است. آنرا‌ بي‌قابليت‌ترين و غير‌قابل‌اعتناترين و پست‌ترين عرصه‌هاي وجود مي‌داند، و همو، با اين اعتقاد و بينش به اين عالم پست مي‌پردازد و عمر خود را مـصروف آن مـي‌كند، نمي‌تواند از داشتن يك‌ چنين بينشي در ذهن خود بي‌نصيب باشد. قاعدتا بايد اين معنا را حل كرده باشد تا قدم به عرصهء مبارزات اجتماعي بگذارد تا تئوري او با عمل او سازگار افتد. ديگران هم كـه‌ از‌ راه او و از مـشي او درس مـي‌گيرند بايد در اين جهت فكر بـكنند و از ايـن روزن در كـار او و در حركت او بنگرند. عارفان ما علي‌الاغلب‌ اهل‌ اين گونه حركت‌ها نبودند... غـزالي دقـيقا چـنين‌ فكر‌ مي‌كرد، مي‌گفت‌ مسئوليت تاريخ به عهدهء ما نيست و خداوند‌ كه‌ ايـن جـهان و مردم را آفريده است، خودش بهتر مي‌داند كه جهان را چگونه اداره كند و با كنار رفتن‌ كسي‌ مثل‌ من و يـا تـو، امور ايـن عالم مختل نخواهد شد. اين صريحا‌ فتواي او بود.

و صريحا هم بر اين مـبنا عـمل كـرد، بدون ذره‌اي نفاق ورزيدن، مي‌گفت كه: من مي‌دانم و اين‌ روايت‌ پيامبر‌ را شنيده‌ام كه يك روز امارت و حـكومت بـر مـسلمين معادل شصت‌ سال‌ عبادت است. اما آنرا براي دنياپرستان و يا توانايان و مخلصان مي‌گذارم». اين گفتار كه پس‌زمينه‌اي عرفاني دارد با ذكر اين جمله از سوي سروش پايان مي‌يابد: «در‌ پايـان، از انـتهاي كـتاب معراج‌‌السالكين و صلوه‌العارفين ايشان، اين دعاي عارفانه را مي‌خوانم و همهء كساني كه اين كتاب‌ را‌ نخوانده‌اند، توصيه مـي‌كنم كـه آنـرا بخوانند.

اين كتاب‌ را‌ ايشان‌ در‌ اوج‌ احوال سلوك عرفاني‌شان‌ در‌ حدود چهل‌سالگي نوشته‌اند و بـراي اوليـن بار در جلد اول يادنامهء شهيد مطهري، با‌ اجازه‌ و اهداء خود ايشان به طبع رسيده و از‌ مكتوبات‌ بسيار‌ لطيف‌ ايـشان‌ است: بـارالها پايان كار ما را به سعادت مقرون فرما. و سرانجام رشته معرفت و خداخواهي را به دسـت ما بده. و دست تطاول ديو رجيم و شـيطان را‌ از قـلب مـا كوتاه فرما. و جذوه‌اي از آتش محبت خود در دل مـا افـكن. تا جذبه‌اي حاصل آيد و خرمن خودي و خودپرستي ما را به نور نار عشقت بسوزان، تا جـز‌ تـو‌ نبينيم و جز سر كوي تـو بـار قلوب را نـيندازيم. محبوبا اكـنون كـه از تو دوريم و از جمال جميلت مهجور، مگر آنـكه دسـت كريمانه‌ات تصرفي كند و حجاب‌هاي ضخيم را‌ از‌ ميان بردارد تا در بقيهء عمر جبران مـاسـبق گردد. انك ولي النعم»

اما همان‌طور كه ذكر شد عبدالكريم سروش در پنجمين سالمرگ امام خميني، سخنراني‌اي ايراد مي‌كند كه با عنوان «درك عزيزانه دين» به‌صورت يادداشت در شماره ۱۹ نشريه كيان به چاپ مي‌رسد. او در اين گفتار كه با محوريت وضعيت تمدن اسلامي و مسلمانان است، براي مقدمه با اذعان به دو عنصر «عزتمندي و عزت‌پسنديِ» در شخصيت رهبر انقلاب ۱۳۵۷، همه ايرانيان را «وامدار جهاد و اجتهاد آن بزرگوار» مي‌داند و امام خميني را «يكي از حلقه‌هاي سلسله جليله تاريخ‌سازان امت اسلامي» معرفي مي‌كند. پس از اين تجليل وارد بحث خود درباره دين‌شناسي و نگرش روشنفكرانه خويش به مباحث ديني و تمدني مي‌شود. او در اين گفتار توضيح مي‌دهد كه چگونه فهم عزيزانه از دين تبديل به فهم رذيلانه از دين در طول تاريخ شده است. ناگفته پيدا است كه امام خميني را به مثابه احياگري مطرح مي‌كند كه به بسط فهم عزيزانه از دين ياري رسانده است.

با مرور اين دو مقاله روشن است كه نظر عبدالكريم سروش درباره امام خميني تغييري نكرده است و آنچه تغيير كرده است تنها نحوه نام بردن اين روشنفكر ديني از آن رهبر ديني است. سروش در گفتارهاي پيش از مهاجرت خويش، رهبر انقلاب ۱۳۵۷ را «امام امت» مي‌ناميد و پس از مهاجرت و اقامت اجباري از ايشان با عنوان «آقاي خميني» ياد مي‌كند. اما همچنان در دايره كساني قرار دارد كه امام خميني را ستايش مي‌كنند. عبدالكريم سروش در دهه‌ ۵۰ هوادار رهبر انقلاب ۱۳۵۷ مي‌شود، در دهه‌هاي ۶۰ و ۷۰ مجذوب ايشان مي‌شود و در دهه‌هاي ۸۰ و۹۰ از ايشان فاصله مي‌گيرد. اما سروش در هر سه دوره عظمت شخصيتي امام خميني را ستوده است و از اين بابت چندان فرقي ميان سروش ديروز و سروش امروز نيست. البته كه نقدهاي سروش به نظريه ولايت فقيه و كارنامه جمهوري اسلامي هر از گاهي دامن امام خميني را نيز مي‌گيرد، اما پاسخ سروش به انتخابي كه ميان رهبر انقلاب ۱۳۵۷ و آخرين پادشاه كشور مي‌كند، همچنان نشان‌دهنده نگرش شوق‌آميز و اشتياق‌محور سروش به شخصيت امام خميني در رهبري انقلاب ۱۳۵۷ است.