پايگاه تحليلي - خبري ايران بالكان : ايران و فلسفه يونان
شنبه، 11 اسفند 1397 - 10:24 کد خبر:30524
مري بويس


اشاره: شايد نتوان كسي را يافت كه چون از او درباره خاستگاه فلسفه بپرسند، جايي جز يونان باستان را نشان دهد؛ اما پروفسور بويس آغازگران فلسفة يوناني را دانش‌آموختگان مكتب زرتشت مي‌داند، هرچند به مذاق غربيان خوش نيايد كه دوست دارند تاريخ علوم را به هر شكلي كه شده به يونان برسانند.

به گزارش پايگاه تحليلي – خبري ايران بالكان (ايربا) به نقل از اطلاعات، اين مطلب از كتاب «تاريخ كيش زرتشت» (انتشارات توس) برگرفته شده است.

الف) فلاسفة ميلتوس

در زمينه دشوار و پيچيدة تماس‌هاي فرهنگي، آشكارا لازم است به علل و وسايل نفوذهاي گوناگون كه در زمان‌ها و مكان‌هاي معين محسوس بوده‌اند، توجه شود. تعليمات زرتشت به سبب اصالت فطري و ساختار يكدست و منطقي كه دارد، به نظر مي‌آيد روي هم رفته بيشتر، جنبة مؤثر داشته است تا متأثر، و انگيزة نيرومند نوآوري در باورها و انديشه‌ها جاافتاده و ثابت شده بود. ظاهراً نخستين محل تماس، در شهر ميلتوس، واقع بر مصب رود ميندر (Meander) در كرانه‌هاي غربي آسياي صغير۱ بوده است. بندر ميلتوس به سبب لنگرگاه‌هاي بسيار مناسب، قدرت بازرگاني و اقتصادي به دست آورده، در سواحل [درياي سياه و كرانه‌هاي غربي آسياي صغير] پايگاه‌هاي بازرگاني متعدد بنياد گذارده و توانسته بود نخستين مركز فلسفه يوناني شود.

در گذشته پژوهشگران مي‌پنداشتند انگيزة پيدايش فلسفه در آنجا، رفت و آمد و تماس با مصريان و بابليان و آشنايي با افكار و انديشه‌هاي اين دو قوم بوده است؛ اما اخيراً به امكان نفوذ ايرانيان، كه احتمالا در دورة پيش از هخامنشيان اعمال شده است، بيشتر اعتنا و توجه مي‌شود. سبب اعتناي بيشتر به احتمال نفوذ ايراني تا ديگران، اين است كه آنچه فلاسفه اوليه ميلتوس را به يكديگر مربوط مي‌سازد، توجه و كنجكاوي آنان نسبت به كيهان‌شناسي و چگونگي پيدايش هستي و آفرينش گيتي است. و اين رشته‌هاي انديشه، دقيقاً همان‌ موضوع‌هايي هستند كه عميقاً مورد توجه روحانيان كيش كهن ايرانيان و سپس موبدان زرتشتي بوده است. از اين گذشته، فرضيه ايرانيان درباره اين مطالب به‌مراتب از آنچه بابليان و مصريان در اين باره انديشيده بودند، تجريدي‌تر و منظم‌تر و حساب‌‌شده‌تر بود. تنها ايرانيان باستان به اين نظريه رسيده بودند كه جهان طبيعت، به هفت بخش معلوم و مشخص تقسيم شده و يكي پس از ديگري، به گونه‌اي منظم آفريده شده‌اند.

۱ـ تالس ملطي

شهر ميلتوس توانسته بود كم و بيش روابط دوستانه‌اي با همسايه‌اش ليديه داشته باشد. ليديه پس از فروپاشي شاهنشاهي آشور، در آخرين سدة هفتم به اعمال قدرت پرداخته و توانسته بود بر تعدادي از ديگر شهرهاي يوناني‌نشين آسياي صغير تسلط يابد. سرانجام ليديان با مادي‌ها درگير جنگهاي پنج‌ساله شدند. هرودوت مي‌گويد: تالس اقدم فلاسفة ميلتوس به هنگام برقراري صلح در سال ۵۸۵ پ.م در اوج شكوفايي بوده است.۲

سپاهيان يوناني، به سود مردم ليديه در اين جنگها شركت كرده بودند. در اثناي پنج ‌سال جنگ، يقيناً طرفين از يكديگر اسيرهايي گرفته و منادياني ميان آنها رفت و آمد مي‌كرده‌اند. بعد هم، مرز مشترك و امكانات طبيعي بازرگاني و داد و ستد بين ليديه و ماد برقرار شد. كرزوس عمري دراز يافت و هرودوت نقل مي‌كند حتي پس از پيروزي كوروش بر كرزوس ـ پادشاه ليدي ـ در سال ۵۴۶پ.م، تالس هنوز زنده بود. پس مانعي وجود ندارد فرض كنيم اين انديشمند كنجكاو كه شوق داشته از همه چيز آگاه شود، فرصت ملاقات و گفتگو با مُغان ايراني را يافته بوده است؛ مغاني كه در دورة ديااكويي‌ها يا از روحانيان زرتشتي بوده‌اند و يا از روحانيان كيش كهن ايراني. آنچه تالس از اينان دربارة عقايد كيهان‌شناختي فرامي‌گيرد، انگيزة نوآوري‌هاي ذهني او دربارة طبيعت گيتي مي‌شود.

از آثار تالس چيزي باقي نمانده است. بنا به نقل ارسطو، كيهان‌شناسي او اصول زير را شامل بوده است:

ـ اين ‌كه زمين روي آب شناور است؛

ـ اين كه آب مادة اوليه و عنصر اصلي همه ‌چيزهاست؛

ـ اين كه همه چيز انباشته و سرشار از خدايان است.

گفته‌اند نخستين اصل، با آيين زرتشتيان منطبق است كه: «زمين» آفريده شده، همچون قرصي عظيم ‌بر روي «آب» آفريده شده قرار دارد. انديشة روي آب قرار داشتن زمين، به ايرانيان اختصاص نداشت. آنچه ايرانيان بر اين عقيده افزودند، انديشة مقدس بودن آب، آن‌هم به آن گونه عميق و همه‌جانبه بوده است كه بعدها هرودوت گفت: «ايرانيان براي آب، حتي بيش از آتش احترام قائل هستند.» در تصور ايرانيان، نخستين آفريده‌اي كه در پوسته جامد و سخت آسمان جاي داشت، آب بود. مي‌پنداشتند آب نيرويي بسيار حيات‌بخش دارد كه مي‌بايست با ساغر‌ريزي و نذر و پيشكش سيالاتي كه از تركيب افشرة مايع گياهي و حيواني (مايعاتي كه خود داراي همان نيروي حيات‌بخش بودند) به دست مي‌آيند، پيوسته تقويت و بازسازي مي‌شود.

بنابراين چه بسا گفتگو و تبادل نظر با روحانيان ايراني، سبب تحول و تكوين اصل دوم، در ذهن تالس شده باشد. احتمال بايد داد كه اين شكل‌گيري ذهني، با آنچه ارسطو به وي نسبت مي‌دهد و از نظرية ابداعي خود ارسطو، دربارة عليت متأثر است، تفاوت‌هاي كلي مي‌داشته است. اعتقاد بعدي منسوب به تالس در اينكه «همه چيز انباشته و سرشار از خدايان است»، به نظر انعكاسي از تعليمات زرتشت، دربارة امشاسپندان بزرگ است كه مي‌گويد امشاسپندان از يك سو، مافوق و برتر و از سوي ديگر، ذاتي و جايگير در همة آنچه آفريده شده، مي‌باشند. اگر اين حدس درست باشد، بر احتمال اين‌كه تالس در اين زمينه‌ها با روحانيان زرتشتي و نه با مغان ايرانيان كافر، به گفتگو و تبادل‌نظر پرداخته باشد، مي‌افزايد.

۲ـ انگسيمندر

شواهد پراكنده حكايت مي‌كنند تبليغاتچيان كوروش، حتي پيش از انقراض ماد، در اين ناحيه فعال بوده‌اند. از اينجاست كه حد امكان وجود روابط ميان مغان زرتشتي با ميلتوس قوّت مي‌گيرد. و نيز به همين سبب بود كه چون سرانجام شاه پارسي به يونيه هجوم ‌آورد، توانست نظر موافق پيشگويي روحانيان زيارتگاه آپولو را، در كنار رودخانه «ميندر» به دست آورد. همان‌گونه كه توفيق يافته بود نظر مساعد پيشگويي اشعياي ثاني و كاهن‌هاي بابلي مردوك را جلب كند. همچنين شهر ميلتوس با كوروش روابط دوستانه داشته و در درگيري‌هاي خشونت‌آميز، تنها شهري در يونيه بود كه دخالت نكرد. پس احتمال مي‌رود در حوالي سال ۵۵۰پ.م مغان زرتشتي در ميلتوس مي‌زيسته‌اند. شايد مانند ديگر پارسيان ساكن بابل، از جمله كساني بودند كه ديوكيد كافر آنها را تبعيد كرده بود؛ پارسياني كه به گونه‌‌اي اقناع‌كننده، هم از كيش خود سخن مي‌گفتند، و هم از پهلوان آينده، كوروش.

به نظر مي‌آيد لااقل يكي از اين روحانيان كه از آداب و فرايض كيش خود آگاهي كامل داشت، گفتگويي مفصل با انگسيمندر (انگسيمندروس‌ ملطي) دومين فيلسوف ميلتوس كه در آن زمان شكوفايي داشت، كرده بود. همان‌گونه كه مجوس گمنامي بايست با اشعياي ثاني، مذاكرات طولاني انجام داده باشد.

فلاسفه ميلتوس، مكتبي را تشكيل نمي‌دادند و وجه مشترك آنان، دلبستگي شديد به كيهان‌شناسي بود. آنچه انگسيمندر درباره منشأ گيتي مي‌انديشيد، با آنچه تالس مي‌گفت، تفاوت فاحش داشت. انگسيمندر آن را مشتق از آن چيزي مي‌ديد كه نامش را بيكرانگي يا اپيرون (apeiron) مي‌خواند. ارسطو حدسيات او را دربارة خصوصيات اين «بي‌كرانگي»، چنين جمع‌بندي مي‌كند: «به عنوان بدايت، بايست چيزي باشد كه آمدني يا رفتني نبوده از شدن و ناشدن فارغ باشد؛ زيرا هرچه شدني باشد، ناگزير به سر خواهد آمد و آنچه رفتني باشد، لاجرم پايان خواهد يافت. پس خودش بي‌آغاز است. برآنند كه بدايت همة چيزهاي ديگر است. همة چيزها را دربرمي‌گيرد، بر همه حكومت مي‌كند… و اين الهي است؛ زيرا جاوداني است و نابود‌شدني.»

انگارة «بي‌كرانگي» كه الهي دانسته شد، در فلسفة يونان اهميتي سرنوشت‌ساز داشته است. تا آنجايي كه از آثار بازمانده برمي‌آيد، «چنين انديشه‌اي الهي، پيش از انگسيمندر ديده نشده است… آنگاه كه مي‌گويد بي‌كرانگي همة چيزها فرا گرفته و بر همه چيز حكومت مي‌كند، عاليترين توقعات انديشة ديني را از الهيات برآورده مي‌كند. با يافتن چنان آغازي براي همه چيز، كه خود بي‌نياز از بدايت بود، سرانجام تفكر منطقي، به انگارة جاودانگي آسماني پي برده بود.» اين‌گونه تفكر، با انديشه‌هاي يوناني كه در «نسب‌نامة ارباب انواع» هسيدوس تجسم مي‌يافت، تغيير جهت كلي داشت. از ديد هسيدوس، تولد تنها صورت واقعي ‌«شدن» بود و او بود كه شجره‌نامة همة خدايان را تنظيم كرده، اعتقاد داشت حتي هيولاي روز ازل نيز وجود يافته بوده است.

اما آنچه به ‌گونه‌اي برجسته چشمگير است، اين‌ است كه انگسيمندر اين فكرهاي بكر و انديشه‌هاي بديع را در همان روزهايي عرضه مي‌دارد كه مي‌دانيم روحانيان زرتشتي در ايونيه حضوري فعال داشته، و از اعتقادات ديني خود سخن مي‌گفته‌اند. ازجمله اين كه تنها يك خدا هست كه ناآفريده بوده، و گاه و جاي او، در روشني بي‌كران است كه بر «فراز پايه» قرار داد؛ يعني آن ‌سوي اين گيتي، كه او با همة آگاهي، آن‌چنان كه مشيت الهي است، آن را (اين گيتي را) آفريده است.

مي‌توان پنداشت واكنش انگسيمندر در برابر اين اعتقادات، استحاله آنها در سنتهاي يوناني بوده و چنان تصويري از گيتي در ذهن پرورانده است كه مشابهت نزديك و فوري با تصورات زرتشتي ندارد. از اين رو مي‌بينيم تعليم مي‌دهد: «از بي‌كرانگي است كه كيهان‌هاي ديگر و از جمله اين گيتي كه ما در آن هستيم، به وجود آمده‌اند؛ كيهان‌هايي كه در فواصل برابر از يكديگرند. هرچند از راه تفكر و استدلال مي‌توان به وجود آنهايي پي برد، اما قابل مشاهده نيستند.» شاهد انگارة ايراني شش كشوري (karsvars) زمين كه گرد ما را فرا گرفته‌اند، بتواند بنياد چنين انديشه‌اي باشد.

ظاهراً انگسيمندر اين نظريه را با باور زرتشتيان كه «ايزدان فرودين، از خود اهوره‌مزدا ظهور كرده‌اند»، در هم مي‌آميزد؛ زيرا اين «كيهان‌هاي ديگر» را «خداياني» مي‌خواند كه از «بيكرانگي» صادر شده‌اند. گونه‌اي نسب‌نامةارباب انواع فلسفي، كه در آن «خداـ كيهان‌»‌هاي بي‌شمار، از جوهر سماوي و الهي واحدي نشر مي‌يابند. به علاوه مي‌پنداشت هر يك از اين دنياها را، پوسته آتشين فرا گرفته است. در پوستة آتشين زمين، ستارگان را نزديك زمين، و آنگاه ماه و سپس خورشيد را قرار مي‌دهد و تنها متفكر يوناني است كه اين چنين مي‌پندارد.

اين همان نظم اجرام سماوي است كه روحانيان پژوهشگر ايراني به آن قائل بودند. ريشه‌هاي اين انگاره، به گذشتة بسيار دورتري از روزگار باستان مي‌رسد؛ انگاره‌اي كه پژوهشگران روحاني ايراني، نه از راه استدلال و قياس، بلكه از طريق مفهوم ديني طهارت آتشين صاعد از زمين به سوي آسمان، به آن اشراف يافته بودند. از اين ديدگاه، خردي و كم‌‌نوري نسبي ستارگان ثابت دليلي بود تا نزديكترين اجرام سماوي، نسبت به زمين دانسته شوند، و نه دورترين. كيهان‌شناسي انگسيمندر، از لحاظي چند، ظريف‌تر و پخته‌تر از آن ايرانيان بود.

از همين جاست كه پي مي‌بريم تعاليم ايراني، آميخته با الهامات مربوط به دنياي پس از مرگ، سرچشمه افكار انگسيمندر بوده است: «تصادف و اتفاق در كار نبوده است. انديشه‌هاي انگسيمندر نمي‌توانسته از سرچشمه‌هاي يوناني آبشخور داشته باشد. اين تصور كه درست در همان روزهايي كه ايرانيان دروازه‌هاي يونيه را مي‌كوبيده‌اند، اين انديشه‌ها و افكار، به‌ گونه‌اي خود‌جوش و بي‌پيشينه، در ذهن انگسيمندر فوران كرده باشند، همان اندازه مهمل است كه بيهوده! در همان حال انگسيمندر، وارث دانش ملموس و محسوس و پذيرفته‌شدة آثار و كيفيات عِلوي يوناني نيز بود. هر چه از زمين دورتر و دورتر مي‌شود، توجهات وي نيز ملهم از الهيات غيريوناني مي‌گردد. هر چه به زمين نزديكتر است، ديدگاه‌ها و نظراتش طبيعي‌تر بوده، از خط فكري بومي يونان پيروي مي‌كند.»

تنها قطعة به جا مانده از تعاليم انگسيمندر كه از سخنان خود اوست، اين جمله است: «اما هر آنچه مي‌خواهد منشأ چيزهايي كه هستند باشد، [چيزهايي كه هستند] لزوماً بايست به آن چيز رجعت كنند؛ زيرا بايد براي بي‌عدالتي خود، بر حسب حكم زمان، جريمه پرداخته به يكديگر تاوان بدهند.»

گفته شده مراد انگسيمندر از كاربرد صورت خيال «دادگاه»، توجيه ‌آمدن و رفتن چيزها در طبيعت است. آشكار است كه مي‌پندارد نفس «وجود» يا «بودن» چيزها، ناشي از احوال «پيش از اندازه داشتن» است و به جبران اين معنا، «چيزها» بايست آنچه را كه دوست دارند و از آن بهره‌مند هستند، به ديگر «چيزها» واگذار كنند. اين ‌گونه «صورت خيال» دقيقاً مناسب احوال آن مقطع زماني از تاريخ يونان است كه مي‌خواستند مفهوم «عدالت» [يا قسط] را، به ‌عنوان سنگ زيربناي دولت و جامعه به كار ببرند. و اين، با انگارة زرتشتي «اَشَه»(asha) يا اَرته (arta)و استفادة مكرر از اصطلاحات و تعبيرات قانوني در «گاتها» (گاهان)، نيز همخواني دارد.

به نظر مي‌آيد اگر كيش ايراني توانست در انديشه‌هاي انگسيمندر نفوذي خط‌دهنده و جهت‌دار بكند، از آن روي بود كه ميان تعاليم زرتشت، و افكار فيلسوفان اوايل ايام ايونيه، تعدادي عناصر هماهنگ‌ مشترك وجود داشته است؛ ازجمله: يكتاپرستي قاطع و متعصبانة پيامبر ايراني، و رغبت و تمايل يونانيان به توحيد فلسفي، و يا دلبستگي و كنجكاوي هر دو به چگونگي پيدايش گيتي و كيهان‌شناختي.

۳ـ انگسيمنس

يك نسل بعد، انگسيمنس (انگسيمانوس ملطي) همشهري انگسيمندر، آنگاه كه سرگرم تأليف آثار فلسفي خويش بود، شهر ميلتوس با آنكه در ساتراپ‌نشين ايراني واقع بود، هنوز استقلال داشت. به‌رغم نفوذ فزايندة ايران در آن ناحيه، ظاهراً‌ انگسيمنس كمتر از سلف خود، از آن نفوذ متأثر بود؛ اما از تأثير آن نيز بركنار نمانده بود. بر طبق نظر او، دربارة‌ پيدايش گيتي، عنصر اولّي «ير» (aer، كم و بيش معادل هوا، كه گاهي چون مهْ، بخار يا باد تصور مي‌شد) بود. زمين را كه تصور مي‌كرد چون ميزي مسطح و پهن است، ساخته از هوا و متكي بر هوا مي‌دانست. بخارهايي كه از زمين برمي‌خاست، رقيق شده، تبديل به آتشي مي‌شد كه از آن، خورشيد و ماه و ستارگان متشكل بودند. اينها را رقيق و سبك مي‌پنداشت كه چون برگهايي بر هوا سوار بودند.

مي‌گفت روشنان بزرگ، به هنگام ناپديدي (برخلاف آنچه يونانيان متصور بودند)، به زير زمين نمي‌روند، بلكه در پس كوهي عظيم، در شمال پنهان مي‌شوند. اعتقاد به وجود كوهي اين‌چنين، از باورهاي سنتي يونانيان بود؛ اما اين كه چكاد آن سبب پيدايش شب و روز باشد، از زمرة اين باورها نبوده، از انديشه‌هاي ايراني دربارة چكاد «هَرا» (البرز)، متأثر شده بود.

انگسيمنس با انديشه‌اي ژرف‌تر و فراگير‌تر گلاويز بود كه گيتي موجودي است منطقي و صاحب اراده و مقصد. اصرار داشت كه «هوا همان‌گونه كيهان را اداره كرده و منظم نگاه مي‌دارد كه نفْس يا روان، جسد و كالبد ما را». آشكار است انگسيمنس با زنده‌‌ دانستن «بي‌كرانگي» انگسيمندر، دربارة پديده‌اي مي‌انديشد و گفتگو مي‌كند كه ذهني و معنوي است، نه طبيعي و دنيوي. به‌وضوح احساس مي‌كند كه ماهيت سماوي «بي‌كرانگي» بايد قدرت تفكر را كه لازمة ادارة همه چيز است، نيز شامل باشد.

از اينجا قدوسيتي كه زرتشت براي «عقل كل» قائل بود، تداعي مي‌شود. مخصوصا كه انگسيمنس مي‌پنداشت خدايان از هوا ـ كه عنصر اولي است ـ‌ ظهور كرده‌اند؛ انگاره‌اي كه شايد از اين تصور زرتشت، كه ايزدان فرودين از اهوره‌مزدا به وجود آمده‌اند، ملهم شده بود.

ب) هراكليتوس

يك نسل بعد، در آثار هراكليتوس اهل افسوس (هرقليطوس افيسوسي)، كه در حوالي سال ۵۰۰ پ.م تأليف شد، نفوذ ايران با برجستگي بيشتر نمايان است. هراكليتوس مي‌پنداشت گيتي «آتشي است كه هرچند همة پاره‌هاي آن يكباره فروزان نيستند، اما هيچ‌گاه خاموش‌شدني نيست. با پيمانه‌اي روشن و با پيمانه‌اي خاموش مي‌شود. پاره‌هايي كه فروزان نيستند، به مثابة ديگر چيزها وجود دارند كه ظهور آنها با آتش “معاوضه” شده است؛ همان‌گونه كه طلا مي‌دهند تا كالا بستانند.»

به اعتقاد زرتشتيان، آتش در شش آفرينش ديگر سرايت و جريان دارد و آنها را گرما و زندگي مي‌دهد. بايد اذعان كرد اين دو مفهوم، با يكديگر تفاوت فاحش دارند. از ديد هراكليتوس، زمين آتش ندارد؛ آتشي است خاموش و جوهري تبديل يافته؛ اما نبايد گذاشت كه تفاوت‌هاي دو مفهوم، مشابهت‌هاي آن دو را بپوشاند. همان پاره‌هاي گيتي كه فروزان نيستند، ناقل و حامل جريان حياتي آتش، به ‌جلو هستند. به طور كلي، آتش رابط نواحي به ظاهر جدا از همِ گيتي است. اين است انديشه اصلي كه هراكليتوس مي‌بايست پيش از كاربردن آن، در نظام كيهان‌شناسي خويش، به آن پي برده باشد.

سؤال اين است كه چگونه به آن دستياب شده بود؟ از پاره‌اي از كتاب‌هاي تاريخ فلسفه چنان مستفاد مي‌شود كه وي ناگزير از پي‌بردن به آن بوده است. كيهان‌شناسي تالس مبتني بر آب بود؛ آنِ انگسيمندر بر هوا. پس طبيعي است كه هراكليتوس ناچار به آتش روي آورد؛ اما لازمة اين‌گونه استدلال، پذيرفتن اين فرض مسلم است كه فيلسوفان اهل ايونيه، اتفاق‌ رأي داشته‌اند كه «هر چيز را مي‌توان ناشي از يكي از چهار عنصر «امپد‌يكلسي» دانست. ترديد و اختلاف مربوط به اين است كه «كدام يك از اين چهار»؟ اما مي‌گويند بيشتر احتمال دارد كه بي‌انگيزه خاص روي به آتش نمي‌‌آورد. چه بسا مشاهدة اهميت و شأن فوق‌العاده‌اي كه ايرانيان براي آتش قائل بودند، اين انگيزة خاص بوده است.

از اين گذشته، هراكليتوس باور داشت نظم حركات خورشيد را دايك (Dike) سرپرستي مي‌كند؛ همان‌ كه بايد به مثابة متصدي پيمانه‌هاي آتش كيهاني تصور شود و به نحوي از آنجا به حساب «دغلبازان» و «دروغ‌گواهي‌دهندگان» خواهد رسيد. آنچه انگسيمندر مطرح ساخت، مفهوم عدالت سماوي بود نه انگارة معبود‌ آسماني عدالت؛ انگاره‌اي كه سخت ياد‌آور تعليمات زرتشت دربارة «اَشَه» است. آرايي كم و بيش همانند، در آثار متفكري معاصر هراكليتوس يعني «پارامينوس الئائي» (Elea) مي‌توان يافت؛ اما در آثار يوناني پيش از آنان، مثل اين انديشه را نمي‌توان جست.

هراكليتوس مي‌آموخت كه «خدا» همان «خرد» است. خردي كه مي‌خواهد و در ضمن نمي‌خواهد تنها با اسم «زئوس» [=زاوش] خوانده شود. معناي اين گفته آن است كه خداوند صاحب خصوصيات سنتي، ولي شايست? زئوس است و از ويژگي‌هاي ناشايست «زئوس» بري است. خرد يكي است، و آگاه بر آن دانشي كه همه چيز را در گيتي فرمان مي‌دهد. خرد بي‌وقفه و شب و روز، آدميان را مراقب است. اين تأكيد بر ترصد پيوست? نيروي الهي از آدمي، در يونان امري نوين بود. همانندي‌هاي اين باور، به اعتقاد اهورامزدايي عقل كل، چنان چشمگير است كه نيازي به تأكيد ندارد.

هراكليتوس مي‌پنداشت جسد پس از مرگ، پليدي محض مي‌شود. حتي درخور تدفين يا سوختن هم نيست، از سرگين نيز نجس‌تر و دورانداختني‌تر؛ پس بهتر از آنكه نزد ددان و مرده‌خوار و مرغان لاشخور افكنده شود. اين رسمي است كه عامة يونانيان از آن مشمئز بودند و براي زرتشتيان از فرائض بود، ظاهراً تعليم مي‌داده است: روان‌هاي متعالي پس از مرگ، به فضاي پالودة خورشيد و ستارگان صعود مي‌كنند تا جاودانه در آنجا به سر برند. روان‌هاي دني‌تر به گرد ماه حلقه مي‌زنند. آتش آن را ضعيف و تاريك كرده باد و باران و نيست مي‌شوند. «دايك»، اجتماع آنان را به شب و زمستان محدود كرده است. در اعلي‌ترين طبقات، روان پهلوان‌هاي جاودان قرار دارند كه از ميان مردگان «برمي‌خيزند» تا مراقب زندگان و مردگان باشند.

اين روان پهلوانان را با فرّ فَرَوَشي‌هاي زرتشتي‌گري برابر دانسته‌اند و مي‌گويند اصطلاح غيرمعمول و غيريوناني «برمي‌خيزند»، متأثر از مفهوم زرتشتي «رستاخيزِ فرجامين» است.

هراكليتوس رواني را كه با خرد باشد، «خشك» مي‌خواند، و آن را با «زئوس» خردمند، مربوط مي‌دارد. روان‌هاي پست را «خيس» مي‌پندارد كه به صورت آب درمي‌آيند و نابود مي‌شوند. هادس (Hades) ملك‌الموت سنتي را، در اين جريان دست‌اندركار مي‌بيند. نمي‌گويند كه «هراكليتوس» تضاد ميان «زئوس» و «هيدز» را به صورت جنگي عظيم و كيهاني، مطرح كرده است. با اين حال… اعتقاد او به اين كه تضاد، جوهر گيتي است، به آن صورت كه ما مي‌بينيم در نظر مقايسه‌گران، همتاي آيين پيكار ديرپاي بين اهوره‌مزدا و انگره‌مينوي زرتشتيان مي‌نمايد. پيكار و ستيزي كه نه تنها در بُعد اخلاقي، بلكه در همة ابعاد پديده‌هاي طبيعت، در جريان است.

هراكليتوس در خصوص فرائض ديني روزانه، با همان تعصب اشعياي ثاني، بت‌پرستان را نكوهش مي‌كند. ساير متفكران معاصر يوناني در اين سرزنش‌كردن با او همنوا بودند. اين نيز يكي ديگر از آراي رايج آن زمان بود كه به گونه‌اي سحرانگيز، با عقايد ايرانيان موافق بود. حملات بي‌گذشت او به آداب و رسوم ديني ريشه‌دار، تهديد تمام دروغ بدعت‌گذاران به مجازات آتي و هشدار به پرهيز از مستي و نخوت، هراكليتوس را چنان پيامبرگونه مي‌نمايد كه خوانندة آثار وي زرتشت را به ياد مي‌آورد. اگر همانندي‌هاي گسترده آييني در ميان نبود، اين نكته امري كلي مي‌نمود؛ اما اكنون كه چنين همانندي‌ها وجود دارد، اين نكته اهميت خاص مي‌يابد.

نيرومندي نفوذ زرتشتي‌گري را در انديشه ايوني، كه ظاهراً با تالس آغاز شد، مي‌توان با آثار هراكليتوس سنجيد؛ اما اين نفوذ در سده پنجم چندان دوامي نياورد. «انديشه يوناني تغيير جهت مي‌دهد و درون‌گرا مي‌شود و به هضم آنچه كسب كرده بود، مي‌پردازد». يكي از علل آشكار، جنگهاي ايران و يونان و عواقب و عوارض آن بود… عامل ديگري نيز وجود داشت كه شايد از علل ديگر مهمتر بود: خودكفايي فزاينده مكتب استدلال‌گراي يوناني، مشاهده طبيعت به گونه‌اي روزافزون

(و گاهي ناپخته و زودرس)، منجر به تدوين اصول كلي مي‌شد كه راه‌حل‌هاي دلچسب‌تري را براي مسائل كيهان‌شناختي عرضه مي‌داشت تا فرضهاي مسلم و تجربه نشده‌اي كه در انديشه‌هاي بيگانه آورده مي‌شد.

با اين‌همه ثابت شده است كه هجوم فرهنگي ايرانيان به دنياي ذهني يونانيان، در سالهاي ۵۰۰ تا ۴۸۰پ.م سبب گسترش و توسعه ذهني يونان، در آن‌ سويي كه واقعاً مؤثر بوده، گرديد. نفوذ فرهنگ ايراني سبب شد تا ذهن يوناني، از قيد و بند محيط تنگ و بسته اطراف آدمي رهايي يابد و آنان را رهنمون شد تا درباره بي‌نهايت واقع در فراسوي آسمان قابل رؤيت، و ژرفاي زيرپايه‌هاي زمين بينديشند؛ درباره آن حيات و زندگي تفكر كنند كه با زهدان آغاز نمي‌شد و با گور پايان نمي‌يافت… بر اثر اين نفوذ فرهنگي ايراني بود كه يونانيان فراگرفتند كه سرنوشت نيكان و متقيان از سرانجام ستمكاران و گناهكاران جدا خواهد بود؛

كه روان سعادتمند به سوي روشناي آسماني پرواز خواهد كرد؛

كه خداوند خردمند است؛

كه جهان ماده را مي‌توان با زبان عناصر اساسي و معدود، تجزيه و تحليل كرد؛

كه در فراسوي محسوسات و ملموسات و در ماوراي زمان، نيز عالمي وجود دارد.

براي دانش فلسفه باستان،‌ همه اينها انگاره‌هاي بسيار گرانبها و پايداري بودند. اينها هداياي بودند كه مغان ايراني به ارمغان آورده بودند. ثمربخشي قدرتمند زرتشتي‌گيري از اينجا معلوم و مشخص مي‌شود كه در سده پنجم پيش از ميلاد، از نظر آگاهي و روشنگري ذهني درباره كيهان‌شناسي، يونانيان ساكن شبه‌جزيره يونان،‌ دست‌كم صد سال از يونانيان ساكن آسياي صغير عقب‌تر بودند. لبه برنده‌‌اي آسيا، يعني غربي‌ترين استان‌هاي شاهنشاهي هخامنشي بود كه زادگاه فلسفه يونان است.

زرتشتي‌گري و ارفئوس‌گري

به نظر مي‌آيد ارفئوس‌گري، بيش از آنچه اسم كيشي يكدست باشد، نام مراسمي است كه گروهي از فرقه‌هاي آييني، يوناني‌ـ شرقي، پذيرفته بودند و عبارت بود از اداي احترام و ستايش نسبت به اشعاري كه به «اورفئوس باستاني» منسوب بود. ظاهراً آغازگر اين عرف، فيثاغورس است كه در سال ۵۳۱ پ.‌م به سبب آزردگي خاطر از حكومت خودكامة «پولوكراتوس»، جبّار جزيره ساموس، از آنجا به جنوب ايتاليا مهاجرت كرد. نخستين باري كه اسم اورفئوس، در اشعار به جامانده از يونان باستان آمده، در آثار «ابيكوس» شاعر است كه او نيز در همان زمان پولوكراتس، از جنوب ايتاليا به جزيره ساموس آمد. پس از آن، در رواج اورفئوس‌گري، «انوماكرتيوس» آتني را، صاحب نقش مؤثري مي‌دانند كه در زمان پيسيستراتوس هيپاراكوس(۵۱۴پ.م) از موطن خود تبعيد شد. سالهاي بسيار، در ايونيه تبعيد بود و در آنجا سير و سياحت فراوان كرد. از ارسطو نقل مي‌كنند كه هرچند پاره‌اي قصائد حاوي نظرات اورفئوس وجود داشت، «اما مي‌گويند انوماكرتيوس بود كه آنها را به رشته نظم درآورده بوده است». پس از سي سال انوماكرتيوس، با پيسيستراتوس، كه خود او نيز تبعيد شده بود، مصالحه مي‌‌كند و به رسالت، به دربار هخامنشيان در شوش مي‌رود.

لابد به هنگام تبعيد در ايونيه، زبان حكام ايراني را فرا گرفته بوده است. بي‌ترديد هم در «ايونيه» و هم در شوش، فرصت گفتگوي با مغان ايراني را داشته است. مي‌پندارند واسطة ممكن براي ورود پاره‌اي از مفاهيم زرتشتي‌گري(مخصوصاً باورهاي مربوطه به رستگاري و نظرات مربوط به چگونگي پيدايش گيتي) در ادبيات اوّلية اورفئوس‌گري، وي بوده است. پابه‌پاي ادامه نفوذ زرتشتيان در عصر هخامنشيان، سرايش و تنظيم سروده‌هاي اورفه‌اي نيز دوام آورد. طبيعت منابع، ماهيت وحدت‌جويانه اورفئوس‌گري، همراه با عقايد مصريان كه با باورهاي فينيقيه‌اي‌ها و فريگيه‌اي‌ها و يونانيان و ايرانيان درهم و آميخته شده است، كل موضوع اورفئوس‌گري را به‌شدت پيچيده و مشكل مي‌كند.

نتيجه

نفوذ زرتشتيان به‌ويژه در حوزه دانش چگونگي پيدايش گيتي و عقايد مربوط به رستگاري اخروي، ظاهراً در عصر مادي‌ها و اوايل دوره هخامنشي، بر تعدادي از نهضت‌هاي ديني و فلسفي ايونيه اثر مي‌گذارد. گرچه بعدها، از طريق بدعت زرواني‌گري كيش ايراني خود، به استقراض از انديشه‌هاي بيگانه دست مي‌زند، دوره هخامنشيان به سبب گسترش سريع و وسيع شاهنشاهي ايرانيان،‌ مشوق خارق‌العاده فرهنگ‌ها شد. با آنكه ظاهراً در خاور نزديك آن دوره، انبوهي از انديشه‌هاي مصري و بابلي و فينيقيه و يوناني و آناتولي و هندي رواج داشت، مي‌توان رأي داد و اظهار داشت كه زرتشتي‌گري بهره‌مند از نيرومندي آئيني و اصالت ژرف و برخوردار از پشتيباني قدرت شاهنشاهي،‌ توانست «همانند هجوم موج بهاري»، سبب تغيير و تحول ديدگاه‌هاي اقوام فراوان شود.

ترجمه همايون صنعتي‌زاده