پايگاه تحليلي - خبري ايران بالكان : سلبريتي‌ها و ايوان كليما
شنبه، 13 بهمن 1397 - 09:38 کد خبر:30338
صادق وفايي


سلبريتي‌ها به تعبير ايوان كليما در روزگار اكنون كه دوران مصرف‌گرايي است، در واقع قهرمانان زمانه ما هستند و هر عصر قهرماناني دارد كه شايسته آن عصر هستند.

 به گزارش پايگاه تحليلي – خبري ايران بالكان (ايربا) به نقل از مهر، در سال‌ها و روزهاي اخير پديده «سلبريتي‌ها» سهم زيادي از فعل و انفعالات فضاي مجازي را به خود اختصاص داده و انتشار پست‌ها و بعضا پاسخگويي‌هايي كه در واكنش صورت مي‌گيرند، انرژي زيادي از مردم و سلبريتي‌ها مي‌گيرد. در پي اين نيستيم كه اين انرژي مي‌توانست يا مي‌تواند صرف چه امور ديگري شود اما ناچاريم به اين حقيقت اشاره يا اعتراف كنيم كه در عصر بمباران ديتا و اطلاعات به سر مي‌بريم؛ دوره‌زمانه‌اي كه فاصله زيادي با شرايط پيش از خود ندارد.

خيلي از فعالان رسانه و چهره‌هاي فرهنگي كشور، در مقالات، مصاحبه‌ها يا پست‌هاي كوتاه در صفحه‌هاي شخصي‌شان تلاش كرده‌اند در تحليل و بررسي مساله سلبريتي‌ها بنويسند. شايد يكي از نمونه‌هاي جالب رفتار و كنش‌هاي مجازي سلبريتي‌ها، خانم هنرپيشه‌اي بود كه خبر از لغو مراسم عقدش داد و براي مخاطبانش پيامي با مهر و محبت منتشر كرد. احتمالا به جز مخاطبان جدي اين‌گونه پست‌هاي اينترنتي، افرادي هم بوده‌اند كه با اين سوال مواجه شده باشند: «اصولا خبر لغو چنين مراسمي چه اهميتي دارد وقتي كه پيش‌خبري از برگزاري‌اش منتشر نشده بود؟» به هر حال، در پي نيت‌خواني يا بررسي چرايي انتشار چنين پست‌هايي نيستيم بلكه مي‌خواهيم پديده سلبريتي‌ها را از پنجره و زاويه ديد متفكري از كشور چك بررسي كنيم.

در پي استفاده و بهره‌برداري از نوشته‌هاي ايوان كليما نويسنده و متفكر اهل جمهوري چك در نوشتارهاي پيشين درباره مساله احتكار (تشابه احتكار ايرانيان و اهالي شهر پراگ/چرا آدم‌ها احتكار مي‌كنند؟)، نقدهاي اجتماعي‌اش (نوشته هاي انتقادي ايوان كليما در يك كتاب) و جستجوي مفاهيمي چون خدا، عشق و معناي زندگي (جستجوي خدا پيش از سفر به آشوويتس/داستان رويارويي عشق و نازيسم)، اين‌بار از نوشته‌هاي كليما براي تامل در پديده سلبريتي‌ها و سبك زندگي اصطلاحا لاكچري كه چند سالي است جامعه ايران را در فضاي مجازي و البته حقيقي درگير كرده، مي‌پردازيم.

مطالعه اين مطلب نشان مي‌دهد در بروز و ظهور رفتارهاي ناپسند، در دنيا تنها نيستيم و جوامع ديگري هم هستند كه با چنين مشكلاتي دست به گريبان هستند. شايد اين مساله تا حدودي موجب تسلي‌مان شود اما تصور زندگي در دنيايي كه آدم‌هايش چنين مشكلات و رفتارهاي ناپسندي دارند، طبيعتا باعث اندوه و ناخرسندي است.

مهم‌ترين نكته و اصطلاحا «درس‌زندگي»‌اي كه مي‌توان درباره بحث مورد نظر اين يادداشت،‌ در نوشته‌هاي ايوان كليما گرفت اين جمله است كه «هر عصري قهرمانان دارد كه شايسته آن عصر هستند.» (شايد بهتر بود اين جمله را در پايان مقاله مي‌آورديم) جامعه ما هم دوران و دهه‌هايي را پشت سر گذاشته كه قهرمانان جوانان در آن برهه‌ها مبارزان سياسي، چهره‌هايي مثل چه‌گوارا، ستارگان سينماي جهان و ايران و ... بوده‌اند. البته اين چهره‌ها هنوز هم به طور پراكنده مورد اقبال افرادي هستند اما بايد توجه داشت كه دوران‌شان تمام شده است. متاسفانه در سال‌هايي قرار داريم كه بايد بپذيريم قهرمانان مردم و بدنه جامعه ما سلبريتي‌ها و چهره‌هايي هستند كه جنجال بيشتري به پا كنند. كه خب اين پديده به رويكرد مردم در قبال انتخاب قهرمانانشان برمي‌گردد كه متاسفانه در سال‌هاي اخير رويكردي سطحي و غيرقابل دفاع بوده است.

ايوان كليما يادداشتي به نام «قهرمانان عصر ما دارد» كه در جمله‌اي از آن مي‌نويسد: «در گذشته، بازيگران اربابانشان را سرگرم مي‌كردند، امروز، بازيگران ارباب هستند.» به‌دليل اين‌كه بيان صريح و بي‌تعارف مشكلي از مشكلات اجتماعي مد نظر و هدف نگارش اين مقاله بوده، يكي از جملات بي‌تعارف و صريح كليما را مي‌آوريم: «اگرچه ما حتي پيش خودمان اعتراف نمي‌كنيم، اما آنچه به تماشايش مي‌نشينيم ميليونرها و مولتي‌ميليونرهاي هستند كه كه دارند كيف خودشان را مي‌كنند.» نكته حساسي كه كليما در مطلب مورد نظر به آن اشاره مي‌كند، حرص و ولعي است كه ما به عنوان مردم داريم تا اين چهره‌ها و اصطلاحا سلبريتي‌ها ما را سرگرم كنند. اين نويسنده به اين واقعيت هم اشاره مي‌كند كه از آن دوراني كه مردمان، پيامبران يا شهيدان را مي‌ستودند، بسيار گذشته است. كليما مي‌گويد حتي ظاهرا دوران ستاره‌هاي بزرگ سينما و خوانندگان پاپ هم دارد به سر مي‌رسد. با اين حال در كشور ما ايران،‌ هنوز دوران سلبريتي‌ها از گونه بازيگران يا فوتباليست‌هايش به پايان نرسيده است.

در ادامه اين نوشتار به سه پديده و رفتار اجتماعي كه اين روزها گرفتارشان هستيم، اشاره كرده و آن‌ها را از ديد ايوان كليما بررسي مي‌كنيم. به اميد آن‌كه اين مطلب هم با پيروي از نوشته‌هاي كليما نيشتري بر غده‌هاي چركين باشد و باعث خروج چرك و رذيلت از زير پوست‌مان شود.

۱- تذكر خطر آشغال‌هاي فكري كه سَمّ روح و جان هستند

مصرف‌گرايي يكي از موضوعاتي است كه كليما درباره زندگي‌هاي امروزي به آن اشاره مي‌كند. يكي از نسخه‌هاي قطعي‌اش هم براي درمان اين پديده ناپسند چنين است: «به نظرم مي‌رسد كه شايد آدم‌ها اگر سير و اشباع شوند ديگر گرفتار آن ولع و شهوت مصرف نشوند و در برابر آن ايمني پيدا كنند و توانايي مقاومت در برابر ديكتاتوري مد و وسوسه و اغواي شكل‌ها و رنگ‌هاي درخشان تازه خوشگل را پيدا كنند و بار ديگر به دنبال كيفيات بروند و به اين ترتيب سفري به سوي اعتدال و حتي زندگي محقرانه را آغاز كنند.» همان‌طور كه به بمباران اطلاعاتي و ديتا در جوامع امروزي اشاره كرديم، كليما هم مي‌گويد: «در گذشته به مردم اطلاعات كمي داده مي‌شد اما آن‌ها فرصت بيشتري داشتند كه به همان‌ها فكر كنند.» پس يكي از تفاوت‌هاي مهم گذشته و حال، اين است كه مردم فرصت فكر كردن به همه ديتاهايي كه روي سرشان آوار مي‌شود، ندارند. بنابراين بسياري از واكنش‌هايشان احساسي و دور از تعقل و منطق است.

كليما مطلبي به نام «تاملي كوتاه درباره زباله» دارد كه در كتاب «روح پراگ» چاپ شده است. او در اين مطلب و ديگر مطالبش (همان‌طور كه پايين‌تر و در سطور بعدي اين نوشتار دوباره به آن اشاره خواهيم كرد) قلمي بي‌تعارف داشته و مردم را با جديت و بدون تعارف نقد مي‌كند. اول هم از مردم جامعه خودش شروع مي‌كند. به هر حال، از نظر كليما، ما در دوران توليد زياده از حد زندگي مي‌كنيم و از نظر او انسان‌هايي هستيم كه «مسرف هستيم و تسليم تقريبا نوعي پرستش مذهبي چيزهاي نو شده‌ايم.» اما اين حرص و زياده‌خواهي فقط در امور مادي و اقتصادي خلاصه نمي‌شود. كليما مي‌گويد در كشوري زندگي مي‌كند كه اصلا غرق وفور و فراواني نيست، به‌عكس مردم كشورش از كمبودها در رنج‌اند و عمدتا هم كمبود آزادي. بايد زمان نوشته شدن اين يادداشت كليما را مد نظر داشته باشيم كه احتمالا به روزهاي استيلاي كمونيسم يا حداقل سال‌هاي ابتدايي پس از كمونيسم مربوط مي‌شود.

بهانه جالب نوشته‌شدن مطلب «تاملي كوتاه درباره زباله» اين است كه يكي از معضلات زمانه اين نويسنده است؛ ضمن‌ اين‌كه خود كليما هم براي مدتي دست به كار رفتگري زده است. اما به هر حال، او معتقد است زباله هم معضل زمانه ماست هم استعاره‌اي از آن.

جامعه مصرف‌زده‌اي كه ايوان كليما در آن زندگي مي‌كند و مردم ما هم در هوايش نفس مي‌كشند، در سيل اطلاعات و ايده‌هايي غرق شده كه از نظر كليما از همان لحظه توليد، تبديل به آشغال مي‌شوند. زمان نوشته‌شدن يادداشت كليما درباره آشغال، تلگرام، شبكه‌هاي اجتماعي و اينستاگرام تا اين حد با تار و پود زندگي مردم يكي نشده بودند اما به هر حال، به دليل نزديكي زمان‌هاي مورد نظر و عصر حكمراني رسانه‌ها (گيريم در شكل و شمايلي متفاوت‌تر) مي‌توانيم از جملات حكيمانه‌اي كه كليما در اين يادداشتش دارد، براي تحليل وضع موجودمان بهره ببريم. اين نويسنده درباره ديتاها و اطلاعاتي كه مردم در فضاي مجازي توسط آن‌ها بمباران مي‌شوند، مي‌گويد: «مردم اين ايده‌ها را مي‌خرند و بعد بي‌هيچ درنگي آن‌ها را دور مي‌ريزند و فراتر از آن، بي‌هيچ تشخيص و تميزي.» و در فراز ديگري هم مي‌نويسد: «آن‌ها غالبا چيزهايي جز همان چيزهاي قديمي نيستند كه جامه نو به تنشان كرده‌اند.»

نتيجه‌گيري پاياني كليما در مطلبي كه اشاره كرديم، اين است: «آشغال‌هاي فكري (در مقايسه با آشغال‌هاي مادي و مسائل اقتصادي) خطرناك هستند چون روح و جان را مسموم مي‌كنند.»

۲- گرفتن پز آزادي‌خواهي و مصاحبه‌هاي بي‌ارزش

ايوان كليما مطلب ديگري با عنوان «گفت و گو با روزنامه‌نگارها» دارد كه سمت و سوي انتقادش در آن به سمت روزنامه‌نگارها و رسانه‌هايي است كه رسالت خود را به درستي انجام نمي‌دهند. خب، از اين منظر هم با توجه به اين‌كه نمونه‌هاي زياد و جالبي در كشورمان داريم، مي‌توانيم يادداشت كليما را مورد توجه قرار دهيم. البته جبهه ديگري كه كليما در اين مطلب به آن انتقاد دارد، مردم و مخاطب رسانه‌ها هستند. خود رسانه‌ها هم كه ديگر جاي خود دارند. البته بايد ملاحظات و شيوه ارتزاق و كار رسانه‌ها را هم در نظر داشت اما برخي خبرنگاران و رسانه‌ها ديگر شورش را در مي‌آورند.

كليما به خاطره يا خاطره‌هاي بامزه‌اي اشاره مي‌كند كه در آن‌ها خبرنگاري به او زنگ مي‌زند و درباره موضوعي كه هيچ تخصص و سررشته‌اي درباره‌اش ندارد، سوال مي‌كند. او مي‌گويد اين‌گونه خبرنگاران به او زنگ مي‌زنند «چون مي‌دانند من تخصصي در اين زمينه‌ها ندارم.» اين خبرنگاران اصلا درباره نويسندگي يا داستان‌هاي كليما با او تماس نمي‌گيرند و دغدغه‌اي درباره ادبيات يا فرهنگ ندارند بلكه تنها مي‌خواهند برنامه آنتن يا ستون مطلب خودشان را پر كنند. «او حتي يك كلمه از همه چيزهايي كه من نوشته‌ام نخوانده است، و مي‌ترسد حرفي در اين زمينه بزنم كه حرف حسابي باشد و چه كسي به اين حرف‌هاي حسابي بهايي مي‌دهد؟» تحليل مهم ايوان كليما از چنين تماس‌ها و مصاحبه‌هايي اين است: «سياست يا هر موضوعي كه مي‌توان بحث غيرتخصصي درباره‌اش كرد، صرفا يك بحث لفظي مشترك همگاني است. و بنابراين مي‌توان در چنين جوامعي منتظر بود كه ستاره‌هاي سينما درباره سبك زندگي حرف بزنند.»

اما در مقام نويسنده و متفكر خبرنگاران ديگر كشورها؛ آن‌كشورهايي كه ليبرال دموكراسي در آن‌ها حاكم است، هم در پي گفتگو با نويسنده‌اي چون كليما هستند كه سال‌ها زير سايه استبداد زندگي كرده و آدم آزاده‌اي است. اما خوبي كليما در اين است كه براي اين خبرنگاران (اصطلاحا) غش نمي‌كند و به قول معروف جوگير نمي‌شود. به عبارت ساده‌تر مثل برخي از هنرمندان و چهرهاي كشور ما دست و پايش را مقابل كشورهاي ديگر گم نمي‌كند. او درباره اين گروه از خبرنگاران هم مي‌گويد: «براي او مسلم است كه هرجا خفقان حاكم است، يگانه وظيفه ادبيات چيزي جز مبارزه عليه ستم و سركوب نيست، يگانه وظيفه‌اي كه ادبيات دارد مبارزه عليه ستم و سركوب است و اين كار را فقط با توصيف ستم و افشا كردن مرتكبان چنين ستمي مي‌توان به انجام برساند.»

نسخه درستي كه كليما در مواجهه با اين‌گونه خبرنگارها مي‌پيچد (آن‌هايي كه دل‌شان مي‌خواهد كليما حرف‌هاي آتشين انقلابي و ضد كشورش بزند) اين‌چنين است: «آنچه مولد ادبيات خوب است نه ستم و سركوب است و نه آزادي، و نه حتي جذاب‌ترين و مسحوركننده‌ترين وضع اجتماعي. بزرگي در ادبيات بستگي به قريحه آن‌هايي دارد كه چنين ادبياتي را خلق مي‌كنند.»

حرف كلي كليما درباره چنين ديوانه‌خانه‌اي به نام جهان امروز كه يك گروه از خبرنگارانش (و اهالي نخبه رسانه‌اي‌اش) در پي حرف‌هاي صدتايه‌غاز و بيهوده هستند و گروهي ديگر از رسانه‌اي‌هايش هم در پي شنيدن حرف‌هاي از پيش‌تعيين شده، اين است كه «براي يك نويسنده چه چيزي مي‌تواند هيجان‌انگيزتر و مسحوركننده‌تر از زمانه‌اي چنين پر از تناقض باشد؟»

۳- سبك زندگي متظاهرانه و گونه آدم‌حسابي‌ها

يك نكته ديگر كه مي‌توانيم در نوشته‌هاي ايوان كليما مورد توجه قرارش دهيم، سبك زندگي اقتصادي و سوءاستفاده‌هايي است كه از آن مي‌شود. يكي از نوشته‌هاي كليما با تيتر «صداقت» درباره همين مساله است كه مي‌توان با استفاده از آن، كلاهبرداري‌هاي برخي از مردم از يكديگر، و كلاهبرداري‌هاي اقتصادي برخي مسئولان خاطي را كالبدشكافي كرد. يكي از جملات جالب و طنزگوني كه كليما در ابتداي اين مقاله‌اش مي‌آورد، اين است: «در اين كشور (منظورش چكسلواكي و رژيم سوسياليستي است) همه احساس مي‌كنند كه كلاه سرشان رفته است و بنابراين فكر مي‌كنند كه حق دارند سر ديگران كلاه بگذارند. من حتي شاهد نوعي كلاهبرداري بودم كه تقريبا به شكل قاعده و قانون درمي‌آمد. تا زماني كه دزد و متقلب طبق اين قاعده و قانون رفتار مي‌كرد، دزد و متقلب به حساب نمي آمد،‌ يكي از اموال عمومي سرقت مي‌كرد و بعد يكي ديگر، در مقياسي كوچك، از مشتريانش دزدي مي‌كرد.»

از جمله موارد جالب قلم كليما، بي‌تعارف بودنش است. در اين مطلب هم او حسابِ آبروي وطن يا تعصبات خشك قومي و ملي را نكرده و از خجالت رفتارهاي شرم‌آور درآمده است. او در ادامه مطلبي كه به آن اشاره كرديم و درباره كلاهبرداري‌هاي تبديل به عرف شده صحبت مي‌كند، مي‌گويد بين مشتريان آشنا و ناآشنا تفاوت وجود دارد. البته مشتريان آشنا هم به دو گروه تقسيم مي‌شوند؛ مشتريان آشناي محلي و مشتريان غريبه. عموم مردم ما و افرادي كه اهل مطالعه و بررسي وضعيت ديگر كشورها نيستند و احتمالا خوراكشان را فقط از فضاي مجازي يا شبكه‌هاي ماهواره‌اي مي‌گيرند، بر اين باورند كه كلاهبرداري مردمي فقط پديده‌اي است كه در ايران رخ مي‌دهد و فقط اين‌جاست كه برخي رانندگان تاكسي با ديدن مسافر خارجي، نرخ قيمت را چند برابر مي‌كنند. اما كليما وقتي به طبقه‌بندي مشتريان آشنا و غيرآشنا مي‌پردازد، مي‌گويد: «مشتريان غريبه را بيش از همه تيغ مي‌زدند، چون اگر از غرب آمده بودند ثروتمند بودند (و دزدي از آدم ثروتمند و رساندن مال دزديده شده به فقرا درست است) و اگر از شرق مي‌آمدند دشمن بودند و دزدي از آن‌ها يك كار منصفانه بود. هر غريبه‌اي كه به ديدن من مي‌آمد و با تاكسي، متوجه مي‌شدم كه سه برابر از او كرايه گرفته‌اند.» همين قلم كليماست كه راهگشايي مي‌كند و مانند نيشتر به دُمَل چركين بيماري‌هاي اجتماعي مي‌زند تا مانند عفونت‌هاي پنهانِ زير پوست، ناچار به خروج از بدن شوند.

به‌ هر حال، كليما نيشتر انتقادش را فقط به سمت كشور خود نگرفته بلكه يك رويه جهاني را مورد هجوم قلمش قرار داده است. رويه مورد اشاره هم رفتارِ متظاهرانه در زمينه جنتلمن بودن است. او مي‌گويد در سفرهاي خارجي‌اش به اين دُلاپهنا حساب‌كردن‌ها برخورد كرده و جالب اين‌كه ديده دوستان و اطرافيانش هم مي‌دانند كه فروشنده يا هتل‌دار دارد قيمت را گران‌تر از قيمت واقعي مي‌گويد اما همگي با ترس از اين‌كه آدم‌حسابي به حساب نيايند، و ديگران فكر كنند كه خسيس و مال‌دوست هستند، از طلب باقي‌مانده پول‌شان صرف‌نظر كرده‌اند. كليما از سفرش به مكزيك مي‌گويد و بخشي از روايتش چنين است: «اما من براي اين‌كه خودم را شيرفهم كنم با خودم مي‌گفتم مكزيكوسيتي هم از آن شهرهاي در حال توسعه است و چندان فاصله اي هم با سوسياليسم ندارد.» او درباره گراني عجيب و غريب و خودسرانه فروشندگان، رستوران‌داران يا هتل‌داران، اين كنايه را مطرح مي‌كند كه اگر پولم را طلب مي‌كردم و مي‌خواستم اضافه زيادش را پس بگيرم، فكر خواهند كرد كه من يك آدم‌حسابي نيستم!

در ماه‌هاي اخير فردي به نام ساشا سبحاني به‌طور گسترده در فضاي مجازي معرفي و مطرح شد كه سخنان و مواضع‌اش واكنش‌هاي مختلفي را برانگيخت. اين‌كه چطور مي‌شود چنين افرادي تا اين‌حد مورد اهميت و واكنش قرار مي‌گيرند، بحث و تحليل ديگري مي‌طلبد كه جايش در اين مقاله نيست اما بايد توجه داشت كه ظهور چنين شخصيت‌هايي در جامعه ايران، اتفاقي نيست كه براي بار اول در جهان رخ داده باشد و نمونه‌هاي ديگري هم در نقاط مختلف جهان داشته است. شايد يكي از علت‌هاي مهم اين وضعيت، رفتن جامعه ما به راهي باشد كه جوامع انسان‌گراي مترقي پيش‌تر در آن حركت كرده‌اند اما به هر حال، چنين رويكردي از جمله رفتارهاي زشتي است كه كليما به آن‌ها مي‌تازد. به تعبير اين نويسنده چك، در زمان ما، ثروتمندان بيش‌تر و بيش‌تر مي‌شوند و دزدان بي‌شمار. اساسا اين‌كه افرادي چون ساشا سبحاني ( كه تنها دليل مهم‌بودنشان زندگي مرفه و لاكچري است) و مواضع‌شان براي مردم و مخاطبان فضاي مجازي جدي مي‌شود، يكي از بيماري‌هاي مهم روزگار ماست كه همان‌طور كه اشاره كرديم،‌ بايد در مقاله و چارچوب ديگري بررسي شود. اما كليما تحليل جالبي از جامعه شهروندان و مردمان شهرنشين امروزي ارائه مي‌كند كه بد نيست به آن توجه كنيم: «شهروندان امروزي خودشان را در پرتو آدم‌هاي صاحب امتياز مي‌بينند: آدم‌هاي صاحب‌امتيازي كه ديگر شاهزادگان و اميراني در قلاع خويش نيستند، بلكه بچه‌پولدارهاي بيست‌ويك‌ساله‌اي هستند كه غرق در پول و ثروت هستند.»

اين متفكر پراگي، در نوشته‌هايش به برآشفتن‌اش از ديدن چنين پديده‌هايي اشاره مي‌كند. جالب است كه روي اصلي انتقادش و نوك پيكان را به سمت مردم گرفته است كه «چگونه روز به روز بيش‌تر مردم در اين دنيا آفتابه‌دزد مي‌شوند بي‌آن‌كه آرام دل‌شان به هم بخورد.»