پايگاه تحليلي - خبري ايران بالكان : تولستوي قدوسي و مولاناي معنوي
دوشنبه، 12 آذر 1397 - 09:11 کد خبر:29937
سيدحميد رضا مهاجراني


همواره در معناي «عين يشرب بها عبادالله» انديشه مي كردم كه اين چشمه جوشان كه بندگان خدا از گوارائي آن مست مي شوند، چگونه چشمه اي است و اين بندگان كيانند كه شايستگي نوشيدن و لياقت سرمستي از گوارائي آن را دارند و با اين نوشيدن در عِيشي كوشيده اند كه كيمياي هستي اش قارون كند گدا را و از آن مهمتر وقتي اين بندگان بر سر اين چشمه گرد مي آيند، با چه زباني با هم صحبت مي كنند؟ مولانا جلال الدين رومي در داستانِ به خدمت رسيدن مرغان به پيشگاه سليمان مي گويد:

چون سليمان را سرا پرده زدند

جمله مرغانش به خدمت آمدند

همزبان و محرم خود يافتند

پيش وي يك يك به جان بشتافتند

جمله مرغان ترك كرده جيك جيك

با سليمان گشته اند افصح من اخيك

اي بسا هندو و ترك هم زبان

اي بسا دو ترك چون بيگانگان

همزباني خويشي و پيوندي است

مرد با نامحرمان چون بندي است

پس زبانِ محرمي خود ديگر است

همدلي از همزباني خوشتر است

غير نطق و غير ايماء و سجل

صد هزاران ترجمان آيد ز دل

به گزارش پايگاه تحليلي – خبري ايران بالكان (ايربا) به نقل از اطلاعات، از اين گفتار مولانا مي توان دريافت كه نوشندگان آبِ اين چشمه گوارا به نوعي اتّحاد در گفتار دارند و به عبارتي هم زبان هستند و آن زباني كه بين ايشان رواج دارد و عامل ارتباط بينشان “زبان دل” است و امّا آن چيزي كه اين نوشندگان بر سر اين چشمه با اين زبان از آن سخن مي گويند، بي گمان “عشق” است. همان عشقي كه به گفته مولانا جسم خاكي را افلاكي مي كند و كوه را در رقص مي آورد و چالاك مي گرداند.

همان عشقي كه به گفته ويكتور هوگو، يك تنفس است از هواي بهشت.۳ همان عشقي كه به مانند گلي است از درون بويا كه به تعبيرمولانا عليرغم سعي و انكار منكران عشق، رايحه اش در سراسر عالم شنيده مي‌گردد:

هر گلي كاندر درون بويا بود

آن گل از اسرار كلّ گويا بود

بوي ايشان رقم نفي منكران

گرد عالم مي‌رود پرده دران

منكران همچون جُعَل زان بوي گل

يا چو نازك مغز در بانگ دهل

خويشتن مشغول مي سازند و غرق

چشم مي دزدند زين لمعان برق

پس پيداست كه سخن اين نوشندگان، شرح همان عشق و اسرار كلي است. بزرگاني كه با اين زبان و از اين حقيقت ماورائي سخن گفته اند، كهنگي در كلامشان راه ندارد و تمامي عرصه كره زمين را در نورديده است. اين بزرگان همان عُباداللّهي هستند كه بر سر اين چشمه گرد آمده اند. بزرگاني چون حضرت علي (ع) و تولستوي و شكسپير و گوركي و چخوف و جلال الدين رومي و عبدالرحمان جامي و عطار و افلاطون و مسيح، نمونه‌هاي بارز آن هستند كه والدوامرسون، شاعر معاصر آمريكايي، همه چيز بودن و عظمت بشر را مرهون پرورش يافتنش در خاكي مي داند كه ذراتش با حضور اينها عجين شده است كه گفت:

«براي آن كس كه همه چيز آفريده، كوچك و بزرگ وجود ندارد. هر جا او هست، همه چيز هست. و هيچ جا نيست كه او در آن نباشد. مرا با همه ناچيزي ام ببين. من ناچيزم و همه چيزم. زيرا زاده زمين و خاكي هستم كه حكمت علي و مغز افلاطون و دل مسيح و نبوغ شكسپير را با ذرات خود آميخته دارد.

براي همين است كه اين بزرگان در جايگاهي قرار گرفته اند كه كليه آثارشان كره خاكي را زير پا نهاده و مرز و وطن خاصي نمي شناسند بلكه به بشر تعلق دارند و در حقيقت اين آثار همان گلهايي هستند گويا از اسرار كلّ و از همين روي است كه گاهي(نه اندك)،مواردي را بين آثار اين بزرگان مشاهده مي كنيم كه با يكديگر تطابق تام و مقارنه اي بس شگرف دارند.

اين تطابق و يكساني تا بدان حد است كه گمان مي رود يكي از آن ديگري نقلِ قول نموده، كه اين امر به خاطر آن است كه اين بزرگان همه از يك حقيقتِ واحد سخن گفته اند. به عنوان نمونه خيلي جالب خواهد بود اگر خطبه هفتم نهج البلاغه مولا علي را با تراژدي مكبث اثر ويليام شكسپيرمقايسه نمائيم. قطعاً به اين نتيجه خواهيم رسيد كه يكي از زيباترين و ساده ترين و در عين حال عميق ترين تفاسيري را كه مي توانيم بر اين خطبه انتخاب نمائيم، تراژدي مكبث خواهد بود.

مولا علي(ع)در اين خطبه، انساني را تعريف مي كند كه از عظمتِ انسان بودن فاصله گرفته و دلش جايگاه شيطان گرديده و بنده مفلوك شيطان شده و مي فرمايد:«اتّخذوا الشيطان لاَمرهم ملاكاً و اتّخذهم له اشركاً. باض و فرّخ في صدورهم…»

حال اگر اين خطبه را با تراژدي مكبث،علي الخصوص با ترجمه ناب و اديبانه مرحوم دكترعلي اصغر حكمت، مطابقت نمائيم، خواهيم ديد كه تا چه حد از حيث معنوي و پيام يكسان است و در ذهن خواننده شايد اينگونه تداعي شود كه شكسپير پس از خواندن اين خطبه، اين تراژدي را نگاشته است. اينها همه نشان از آن دارد كه آناني كه با زبان اهل دل از عشق سخن مي گويند، همه همزبان بوده اند و محرم، و بينشان عظيم خويشي و پيوندي استوار بوده است.

اين بزرگان پس از نوشيدن آب اين چشمه مستِ معرفت شده اند و پيامدِ اين مستي، رسالتي در ميان آمده است. چون معروف است كه:«معرفت به رسالت آبستن است». به اين معني كه وقتي انسان به معرفتي دست يافت، فوراً احساس مي كند كه رسالتي به دوش دارد و ديگران نيز بايد از آن معرفت عطيه و نصيبي بهره مند گردند كه اين همان رسالت عارف است.

يقيناً عرفايي چون جلال الدين رومي و لئو تولستوي از همين مقوله‌اند كه عليرغم اختلافشان در زبان و جغرافيا و زمان، هر دو از يك حقيقت سخن گفته اند و هر دو بار يك رسالت را بر دوش كشيده اند. اينان دو رسول هستند با يك رسالت كه اين مقاله موجز و اندك در همين زمينه سخن مي‌گويد و سعي بر آن دارد كه مقارنات و مطابقات شگرفي كه بين داستان‌هاي مثنوي و داستان‌هاي لئو تولستوي وجود دارد را تا حدودي معرفي نمايد.

مطابقات و مقارناتي كه به شاخه شاخه‌هاي برآمده از درختي هستند كه ريشه اش عشق است. همان عشقي كه به عقيده سيد شهاب الدين سهروردي، اصل وجود و خانه اصيل هستي و خلقت است كه فرمود:

« خداوند عقل را آفريد كه همان وجود نوراني و بهي است. اين خلقت نخست داراي سه صفت است با سه مثال؛ شناخت حق و شناخت خود و شناخت آنچه نبود، پس ببود. از اول صفت كه راجع به ذات احديّت و كمال معرفت مطلق است، حسن و زيبايي برون آمد و از ثاني صفت كه راجع به شناخت خود است، مِهر و عشق برون آمد و از سوم صفت حزن و اندوه.

يقيناً چشمه اي كه تولستوي قدوسي و مولانا جلال الدين معنوي از آن نوشيده اند، چشمه معرفت بوده است كه هر دو، رسولِ رسالتِ آگاهي‌رساني شده اند و يقيناً آن معرفتي كه بدان نائل شده اند، معناي حقيقت عشقي است كه آبشخور اصلي انديشه‌هاي اصلي تولستوي و جلال الدين شده است و هر دو، رسالتِ آگاه كردن مردم را بدان حقيقت بر دوش داشته اند.

درست آنگونه كه داستايوفسكي مي گويد:«گرانقدرتر از عشق، چه چيزي وجود دارد؟ عشق برتر از زندگي است، عشق سر لوحه زندگي است. بنابراين چگونه ممكن است كه زندگي در برابر او سر تسليم فرود نياورد؟

لئوتولستوي محو در اين حقيقت بود و آسوده بال در درياي معرفت شناگري مي كرد و خليفه خدا بود در زمين. مصداق همان بود كه مولانا مي فرمود:

محو مي بايد نه نحو اينجا بدان

گر تو محوي بي خطر در آب ران

آن سبوي آب دانش‌هاي ماست

و آن خليفه دجله علم خداست

روي همين اساس هم ماكسيم گوركي در معرفي تولستوي چنين گفته است:«هر چه تولستوي بيشتر به خدايان شباهت پيدا مي كند، بيشتر بر عرصه خاك همچو اولاد آدم پا برجا مي نهد و مي ماند؛ به طوري كه در ميان ما نه چون ستاره اي درخشان است كه بر سقف آسمان باشد، بلكه با ما و نزديك ماست و با اين همه و در عين با همگي، تنهاست با خداي خودش كه با او همان معامله اي را مي كند كه با ايوب كرد.

تعريف فوق از تولستوي نشان مي دهد كه روحيات وي با مولانا جلال الدين، قرابت زيادي دارد و شايد روي همين قرابت انديشه‌ها بوده كه امروزه در خانه تولستوي كه به موزه تبديل شده، در ميان كتاب‌هاي روي ميزِ كارش، يك جلد مثنوي معنوي نيز به چشم مي خورد. گويي اين دو از همان دهاني سخن گفته اند كه خورنده لقمه‌هاي راز بوده و پنهان در لب‌هاي دوست.

دو دهان داريم گويا همچو ني

يك دهان پنهان است در لب‌هاي وي

مولانا نيز در اوج صعودش به قله عرفان و مكانت رفيعش، با ما و در كنار ماست. نه او را با دربار شاهي كار است و نه حريم سلطاني. دين براي او چيزي جز حقيقت عشق نبود. همان گونه كه براي امام محمد غزالي چنين بود، انديشه‌هاي اين بزرگان، آبستن رسالتي بود فريادگر.

همواره اين افراد، اين كشمكش را در روح خود داشتند كه تا كي مي‌توان اين سكوت پر وقار اما آكنده از دروغ و فريب را تحمل كرد؟ دروغ‌ها و فريب‌هايي كه در وراي چهره‌هاي نقاب دار خليفه وسلطان و وزير و قاضي و زاهد ظاهر پرست و جاه طلب وتزارِ حشمت خواه وجود داشت. چهره‌هايي آكنده از دروغ و ريا كه به خاطر احتشام جويي و جاه طلبي، صداي انسانيت را ناشنيده گرفته اند.

پس بايد يك تولستوي بود تا بتوان شكنجه‌هاي روحي و آلام دروني خود را ترسيم نمود و رسوايشان كرد. آن دسته از سوداگران دينداري دنيوي را كه ظاهرشان از وجودي حكايت مي كرد كه انسان را مطلقاً به ياد دين و خدا و عشق نمي انداخت، پس بايد يك مولانا جلال الدين بود كه مبارزه كرد با آناني كه همواره نقش بازي مي كنند.

نقش قهرمان را بازي مي كنند،از آن روي كه ترسو هستند؛ يا از آن روي نقش قديس را بازي مي كنند،چون شرور هستند يا از آن روي نقش يك آدمكش را ايفا مي كنند،چون در كشتن همنوعان خود بي تابند و در يك كلام از آن روي نقش بازي مي كنند،چون از كودكي دروغگو و بيگانه با عشق پرورش يافته اند.

نكته قابل تأمل ديگري كه گوياي قرابت انديشه‌هاي مولانا و تولستوي مي باشد، آن است كه منبع سرايش قصه‌هاي اين دو فرزانه، كلامِ خداوند است كه در انجيل و قرآن به آنها بر مي خوريم و اين منبع الهامِ مشترك تا بدان حد ملموس است كه اين تداعي را در ذهنِ خواننده ايجاد مي كند كه شايد تولستوي، پس از خواندن قصص مثنوي، پاره اي از داستان‌هاي خود را به جامه تحرير در آورده است.

البته اين احتمال بسيار بعيد است كه تولستوي آنقدر به زبان فارسي مسلط بوده كه مثنوي را به زبان اصلي اش خوانده باشد و يا در خصوص نمونه پيش گفته بسيار بعيد است كه شكسپير نهج البلاغه را به زبان اصلي‌اش خوانده باشد؛ ولي يقين مَثَل اين فرزانگان همان مثل هندو و ترك همزباني هستند كه زبان مَحْرمي عامل درك متقابلشان بوده است؛ يعني زبان عشق.

من در اين مقاله تنها به بخشي از اين مواردِ مقاربت بين آثار تولستوي و مثنوي اشاره مي كنم كه گفت:

گر بريزي بحر را در كوزه‌اي

چند گنجد قسمت يك روزه اي

داستان اختلاف چهار تن بر شـيئي واحد و داستان قهوه‌خانه سورات

در داستان مشهور مولانا در خصوص اختلاف چهار نفر كه به زبان‌هاي مختلف سخن مي گفتند، بر سر شـيئي واحد و يا مفهوم كه در اين داستان آن شـئ و مفهوم، واحد انگور در نظر گرفته شده؛ مولانا در صدد تعريف اين حقيقت است كه انسان‌ها با اختلاف زبان‌ها و ادياني كه دارند، در خصوص مفاهيم نظر و عقيده يكسان دارند و در حقيقت، موضوع اختلاف بر سر اسم‌هاست.

همان گونه كه انگور مفهومي است واحد و عنب و اوزوم و استافيل، نام‌هايي متفاوت از يك معناست و در اين داستان مردي كه زبان هر چهار نفر(عربي،فارسي،تركي،يوناني)را مي دانست، با آنها نشست و در سايه علم و دانش خود باعث شد كه اختلاف از ميان آنها زائل شود كه مولانا در اين خصوص مي گويد:

هم سليمان هست اندر دور ما

كاو دهد صلح و نماند جور ما

قول ان مِن اُمَّةٍ را ياد گير

تا به الّا و خَلا فيها نذير

و در همين معني نيز مولانا در داستان فيل در اتاق تاريك اشاره

مي كند:

از نظرگه گفتشان شد مختلف

آن يكي دالش لقب دادن آن الف

در كف هر يك اگر شمعي بُدي

اختلاف از گفتشان بيرون شدي

مطابق با همين داستان، تولستوي داستانِ قهوه خانه سورات را مي‌آورد كه در آن داستان، چهار تن از اصحاب مذاهب اسلامي (شيعه) و يهود و مسيحي و برهمن در قهوه خانه سورات گرد هم آمده اند و بر سر اينكه خداوند صرفاً در عبادتگاه خودشان يافت مي شود و بدان انحصار دارد؛اختلاف نظر داشتند و سخت مجادله مي كردند تا اينكه فرهيخته اي چيني به آنها ثابت مي كند كه خداوند همه جا هست و در مكان خاصي محصور نمي شود.

ضمن اينكه درتمامي اين عبادتگاه‌هاي چهارگانه وجود دارد و هر جا همه چيز است،او نيز هست و هيچ جا نيست كه از وجود او خالي باشد. و جالب اين است كه آن فرهيخته چيني در سخن خود خطاب به آن چهار تن مي گويد: الف و باي هر يك از شما باء و الف آن ديگري است.

پيام تولستوي و پيام جلال الدين در اين دو داستان يكي است و آن اتحاد و وحدانيّت مفهوم در كنار تعددِ نام‌هاست و هر دو در داستان خود براي از بين بردن اختلاف از وجود يك فرهيخته(در داستان مولانا كسي كه با زبان‌هاي مختلف آشنا بود يا به عبارتي صاحب سرّي عزيزي صد زبان و در داستان تولستوي يك چيني حقيقت گرا)كار را به سامان رسانيد و تنازع را تبديل به اتحاد نمود.

او ميانجي شد ميان دشمنان

اتحادي شد ميان پرزنان

باز هر دو اينها موضوع اختلاف را از الف و باء مثال مي آورند و بالاخره اينكه هر دو براي از بين بردن اختلاف و دستيابي به حقيقت،از نور استفاده مي كنند. همان گونه كه تولستوي در داستان خود از نور افروخته در يك پوست نارگيل مثال مي آورد، مولانا نيز از تمثيل نور بهره مي گيرد

ذكر بايزيد بسطامي و داستان دو پيرمرد

تولستوي داستاني دارد با عنوان «دو پيرمرد» كه قصد زيارت اورشليم و بيت المقدس را دارند. اين داستان مطابقت زيادي دارد با داستان ذكر بايزيد در دفتر دوم مثنوي.هر دو سراينده در اين داستان به يك حقيقت اشاره مي كنند و آن اينكه حج و زيارت بايد از صميم قلب باشد و صاحب كعبه و بيت المقدس، هر دو يكي هستند و همه جا حضور دارند و يا آنگونه كه آندره ژيد مي گويد:«زينهار كه در هيچ جا جز همه جا در جست و جوي خدا باشي.

تولستوي در اين داستان از قول اليشا كه به مانند بايزيد از حج بازمانده است، به اين دليل كه در سر راهِ سفر، كمر به خدمت خانواده اي مستمند بسته دارد، مي گويد:

«مشيت خداوند بر آن است كه به مردم محبت و خدمت كنيم.»

مولانا نيز در داستان باز ماندن بايزيد از سفر حجش، از زبان بايزيد مي گويد:

گفت حق اندر سفر هر جا روي

بايد اول طالب مردي شوي

كه بكاري بر نياري گندمي

مردمي جو مردمي جو مردمي

قصد كعبه كن چو وقت حج بود

چونكه رفتي كعبه هم ديده شود

نكته بسيار قابل تأمل در اين داستان آن است كه مولانا جلال الدين، موضوعِ خدمت رساندن به خلق را به گندم و زيارتِ اماكن مقدسه را به كاه تشبيه كرده است و تولستوي نيز در داستان دو پيرمرد بيان مي دارد كه وقتي قهرمان داستان (اليشا) به خانه بازگشت، متوجّه شد كه محصول گندمش نسبت به سال‌هاي گذشته،چندين برابر گشته است. ضمن اينكه به اعترافِ هم سفرش اقيم كراميش كه سفر را ادامه داد و تنها از حج بازگشت، همواره اخبار اليشا را داشته كه يك منزل از او جلوتر بوده است.

داستان موسي و شبان وسه تارك دنيا

«وچون عبادت كنيد، مانند ديگر امّت‌ها تكرارِ باطل نكنيد. گمان مبريد كه دعا با تكرار مستجاب مي گردد. مانند آنان مباشيد. زيرا خداوند پيش از آنكه سؤال كنيد، از حاجت‌هاي همه شما با خبر است.

در داستان موسي وشبان كه در حقيقت بيانگر و تفسيرگر زبان حال است، خداوند يكي از پيامبران اولوالعزم خود را مورد عتاب قرار مي دهد و فرمانش مي راند كه از شبان طلب بخشايش كند.در همين معنا و مفهوم، يعني تقدم و برتري زبان حال بر زبان قال، تولستوي در داستان سه تارك دنيا۱۹ بيان مي دارد كه وقتي يك اسقفِ با كرّ و فرّ با سه تاركِ دنيا ملاقات مي كند، از آنها مي پرسد كه چگونه دعا مي كنند و آنها بيان مي دارند كه دعاي ما در همه احوال چنين

است:

«خدايا، تو آنجايي و ما اينجا. ما را از نظر دور نفرما. گاهي عنايتي كن!»اسقف آنها را متهم به كفر كرد و نيم روزي به تعليم آنها پرداخت تا دعاي«اي پدر مقدس ما كه در آسمان‌ها هستي» را فرا گيرند و به شكل صحيح دعا كنند. وقتي اسقف از جزيره تنهاييِ آن سه تارك دنيا خارج شد، در حالي كه شباهنگام بر عرشه كشتي نشسته بود، متوجّهِ سه سايه شد كه بر روي آب، گام زنان به سمت او مي آيند. وقتي خوب دقّت كرد و در تلألوء ماه، آن سه سايه را نگريست، متوجه شد كه همان سه تارك دنيا هستند.

وقتي به اسقف رسيدند، گفتند كه: اي حضرت اسقف، ما آن دعاي شما را فراموش كرده ايم. اسقف با تعجب از آنها پرسيد كه چگونه توانستند بر آب گام نهند و به سوي او بيايند؟ به او گفتند كه همان دعاي خود را بر زبان جاري كرديم و بعد گام زنان بر روي آب به سوي شما آمديم. اسقف در اين لحظه در برابر آنها زانو زد و گفت: حقيقت هم آن است كه شما بدان نائل شده ايد.تولستوي و مولانا در داستان‌هاي فوق الذكر، از تمثيل آب استفاده كرده اند. مولانا در داستان موسي و شبان مي گويد:

در درون كعبه رسم قبله نيست

چه غم ار غواص را پاچيله نيست

لعل را گر مهر نبود باك نيست

عشق در درياي غم غمناك نيست

اينها تنها بخشي مختصر بودند از اين بيكران درياي همدلي و همزباني مولانا و تولستوي. چشمه اي كه حضرت مولانا و تولستوي قدوسي از آب آن نوشيده و سرمست شده اند، يكي است. همان چشمه اي است كه عبادالله از آن مي نوشند. هر چند كه جام مولانا ضياءالحق بود و جام تولستوي ولگا. هر دو در اوجِ افلاكي بودن، مردمي بودند و مردمي‌جو. در كنار ما و با ما براي هميشه.