پايگاه تحليلي - خبري ايران بالكان : اروپا؛ غول اقتصادي، كوتوله سياسي
چهارشنبه، 7 آذر 1397 - 20:08 کد خبر:29912
يورگن هابرماس


حتي در هشتادونه سالگي، يكي از معتبرترين انديشمندان زنده است كه نظراتش را در مورد مسائل روزمره زمانه ما، از خانه‌اش در استراسبورگ ارائه مي‌دهد؛ از ملي‌گرايي گرفته تا مهاجرت و اينترنت و مانند آن. حدود پنجاه كيلومتري مونيخ، كنار يك درياچه در استراسبورگ، رديف كلبه‌هاي آلپي، با يك ساختمان سفيد با پنجره‌هاي بزرگ، قطع شده است؛ معادل معمارانه عقل‌گرايي در سرزمين هايدي و همنشيني نوگرايي به سبك مدرسه «باهاوس» با محافظه‌كاري راسخ بايرني.

به گزارش پايگاه تحليلي – خبري ايران بالكان (ايربا) به نقل از ايران، پلاك سفيد كوچكي روي در آبي‌رنگ تأييد مي‌كند كه اين خانه انديشمند متولد دوسلدورف «يورگن هابرماس» است كه حتي هنوز در آستانه نهمين دهه زندگي خود، جايگاهش را در ميان مهم‌ترين فيلسوفان جهان حفظ كرده است. همسرش در را باز مي‌كند؛ «اوته وسلهوفت» مورخي كه بيش از 60 سال با او است. راهرويي كوچك را مي‌بينيم. همسرش صدا مي‌زند: «يورگن! آقايان آمده‌اند.» اوته و يورگن، از سال 1971 در اين خانه زندگي مي‌كنند؛ از زماني كه فيلسوف ما به مديريت مؤسسه ماكس پلانك رسيد.

هابرماس - شاگرد و دستيار تئودور آدورنو، يكي از اعضاي برجسته نسل دوم مكتب فرانكفورت و استاد فلسفه در دانشگاه گوته فرانكفورت- از ميان انبوه تقريباً آشفته كتاب‌ها و كاغذهايي كه در حال مطالعه آنها است، نمايان مي‌شود؛ كنار پنجره‌اي رو به جنگل. اتاق با سفيد و اُخرايي تزئين شده و مجموعه‌اي كوچك از هنر نوين اينجا است؛ نقاشي‌هايي از هانس هارتونگ، ادواردو چيليدا،‌شان اسكالي و گونتر فورتورنك و همچنين مجسمه‌هايي از جورج اوتيزا و خوآن ميرو. اين آخري جايزه‌اي است كه به‌عنوان جايزه شاهزاده آستورياس در علوم‌اجتماعي در سال 2003 دريافت كرده است. قفسه‌ها پر است از كتاب‌هاي گوته و هولدرلين، شيلر و فون كلايست و مجموعه‌اي از آثار انگلس، ماركس، جويس، بروخ، والزر، هرمان هسه و گونتر گراس. خودش نويسنده آثار مهمي در علوم‌اجتماعي و سياسي در سده بيستم است. قرار است با ما درباره «مسائل شصت سال گذشته» صحبت كند. شق و رق است، دست دادنش خشك است و بر خلاف سيماي پدربزرگانه‌اي كه موهاي سفيدش به او داده، خشمگين است. مي‌گويد: «بله. هنوز از برخي چيزهايي كه در جهان رخ مي‌دهد خشمگينم. اين چيز بدي نيست، هست؟»
هابرماس به خاطر لب‌شكري بودنش مشكل دارد. گرچه اين چالش او با سخنراني بود كه او را برانگيخت تا ژرف‌تر در مورد مفهوم ارتباط بينديشد كه او بدان به‌عنوان ابزار درمانِ دست‌كم بخشي از دردهاي جامعه مي‌نگرد. در يك لحظه از گفت‌وگو به نظرمان رسيد كه استاد پير ديگر تمايلي به ادامه دادن ندارد. زماني كه در ميان مصاحبه به بيرون پنجره نگاه كرد و زمزمه كرد: «ديگر اتاق‌ها و تالارهاي بزرگ را دوست ندارم. نمي‌دانم چه اتفاقي مي‌افتد. اينجور جاها همهمه‌اي هست كه من را پر از نااميدي مي‌كند.»
[در ترجمه اين گفت‌وگو بخش‌هاي سياسي مربوط به اتحاديه اروپا كوتاه شده‌اند.]

بحث‌هاي فراواني درباره «زوال روشنفكري متعهد» وجود دارد. اما قبول داريد كه اين موضوعات به ندرت از سپهر روشنفكري فراتر مي‌رود؟
بر اساس الگوي فرانسوي، از زولا تا سارتر و بورديو، «حوزه عمومي» براي روشنفكري بسيار مهم است؛ هرچند ساختار شكننده آن متحمل فرآيند شتابنده زوال خواهد بود. امروزه پرسش نوستالژيك «روشنفكران كجا رفته‌اند؟» اهميت خود را از دست داده است. اگر شما خواننده‌اي نداريد كه افكارتان براي او نوشته شود، نمي‌توانيد «روشنفكر متعهد» هم داشته باشيد.
آيا اينترنت «سپهر عمومي» را (كه رسانه‌هاي سنتي را پشتيباني مي‌كند) تقليل داده است؟ و اين امر، به نوبه خود، بر نقش انديشمندان و فيلسوفان در جامعه تأثير منفي گذاشته است؟
بله. بنابر نظر هاينريش هاينه، «پيكره روشنفكر» با پيكربندي كلاسيك سپهر عمومي آزاد به‌دست مي‌آيد؛ هرچند اين امر، به مفروضات غيرمحتمل فرهنگي و اجتماعي وابسته است همچون وجود «ژورناليسم هوشيار» كه در آن روزنامه‌هاي مرجع و رسانه‌هاي گروهي قادر به هدايت توجه اكثريت به موضوعاتي هستند كه با شكل‌گيري عقايد سياسي ارتباط دارند؛ و نيز وجود «اجتماع مطالعه‌گري» كه به سياست علاقه‌مند است، تحصيلكرده است، به فرآيند مناقشه‌آميز تشكيل عقايد خو گرفته و براي مطالعه مطبوعات باكيفيت و مستقل، زمان صرف مي‌كند. امروزه اين زيرساخت‌ها ديگر دست‌نخورده نيست؛ البته تا جايي كه مي‌دانم اين وضعيت، هنوز در كشورهايي مانند اسپانيا، فرانسه و آلمان وجود دارد. اما حتي در چنين كشورهايي هم، اثر متلاشي‌كننده اينترنت نقش رسانه‌هاي سنتي را بويژه براي نسل‌هاي جوان‌تر تغيير داده است. حتي پيش از آنكه گرايش‌هاي مركزگريز و خُرد در رسانه‌هاي جديد پديدار شوند، «تجاري‌سازي توجه عمومي» باعث به جريان انداختن فروپاشي سپهر عمومي شده بود. مثال آن، ايالات متحده و استفاده منحصر به فرد آن از شبكه‌هاي تلويزيوني خصوصي است.
اكنون ابزار تازه ارتباطات، الگوي بسيار موذيانه‌تري از تجاري‌سازي دارد كه هدف آن به روشني «هدايت توجه مصرف‌كننده» نيست، بلكه بهره‌برداري اقتصادي از مشخصات خصوصي كاربر است. آنان اطلاعات شخصي مشتريان را بدون اطلاع‌شان مي‌دزدند تا آنان را، حتي با مقاصد سياسي، مانند رسوايي اخير فيسبوك، مؤثرتر مديريت كنند.

آيا در نگاه شما، اينترنت با‌وجود مزاياي آشكار آن، شكلي تازه از بي‌سوادي را اشاعه مي‌دهد؟
منظور شما مشاجره‌هاي پرخاشگرانه، حرف‌هاي پوچ و دروغ‌هاي دونالد ترامپ در توئيت‌هايش است؟ حتي نمي‌توان گفت اين فرد زير سطح فرهنگي-سياسي كشورش قرار دارد. ترامپ همواره در حال پايين‌ بردن سطح سياسي- فرهنگي كشورش است. از زماني كه صفحات چاپي اختراع شد و همه را به يك خواننده بالقوه تبديل كرد، سده‌ها طول كشيد تا همه مردم توانستند بخوانند. اينترنت همه ما را به مؤلفان بالقوه بدل كرده و از اين اتفاق تنها دو دهه گذشته است. شايد با گذشت زمان ما ياد بگيريم كه شبكه‌هاي مجازي را با روشي متمدنانه مديريت كنيم. اينترنت هم‌اكنون ميليون‌ها وضعيت مفيد از خرده‌فرهنگ‌ها را بازگشوده كه در آن اطلاعات قابل اعتماد و نظرات صحيح مبادله مي‌شوند. نه فقط در تارنوشت‌هاي علمي كه آثار دانشگاهي توسط آنها توسعه مي‌يابند، بلكه براي مثال تالارهاي گفت‌وگوي بيماران مبتلا به يك بيماري نادر كه مي‌توانند با ديگراني در موقعيت مشابه ولي در قاره‌اي ديگر نظرات و تجربياتشان را به اشتراك بگذارند. مزاياي بزرگ ارتباطي مسلمي وجود دارد و اين فقط منحصر به افزايش فروش سهام و بورس‌بازي نيست. من پيرتر از آن هستم كه تپش فرهنگي ناشي از تولد رسانه‌هاي جديد را قضاوت كنم. اما اين مرا مي‌آزارد كه اين نخستين انقلاب رسانه در تاريخ بشر است كه در وهله نخست و به طور عمده در خدمت اقتصاد است تا مقاصد فرهنگي.

در چشم‌انداز فناوري‌زده امروز، آينده فلسفه چيست؟
من به نظرات منسوخي تعلق‌خاطر دارم كه مي‌گويد فلسفه بايد ادامه دهد و بكوشد به پرسش‌هاي كانت پاسخ دهد؛ پرسش‌هايي چون چه مي‌توانم بدانم؟ چه بايد بدانم؟ چه انتظاري مي‌توانم داشته باشم؟ چه بايد باشد تا انسان باشد؟ با اين حال، مطمئن نيستم كه فلسفه آنچنان كه ما مي‌شناسيم آينده‌اي دارد يا نه. هم‌اينك فلسفه روند افزايش تخصص را مانند همه رشته‌ها دنبال مي‌كند. و اين يك خيابان بن‌بست است؛ چرا كه فلسفه بايد بكوشد كه كل را توضيح دهد و با توضيح عقلاني به درك ما از خود و جهان كمك كند.

چه چيز شما را به ماركسيسم علاقه‌مند كرد؟ هنوز چپ‌گرا هستيد؟
من 65 سال كار و مبارزه را صرف «اصول چپ» در دانشگاه‌ها و سپهر عمومي كردم. اگر من يك‌چهارم قرن را براي يكپارچگي سياسي بيشتر اتحاديه اروپا جنگيدم، به خاطر اين گمان بود كه تنها اين سازمانِ قاره‌اي، مي‌تواند سرمايه‌داري افسارگسيخته را مهار كند. من هرگز دست از انتقاد از سرمايه‌داري نكشيدم؛ اما آگاهم كه تشخيص بي‌تأمل كافي نيست. من از آن دست روشنفكراني نيستم كه بي‌هدف شليك مي‌كنند.

كانت به علاوه هگل به علاوه روشنگري به علاوه ماركسيسم افسون‌زدوده، مساوي است با «هابرماس». درست است؟
اگر بخواهيد تلگرافي بگوييد بله؛ اما نه بدون اشاره به «ديالكتيك منفي آدورنو»
در سال 1986 شما مفهوم سياسي «ميهن‌دوستي اساسنامه‌اي» را ارائه داديد كه امروزه در برابر ديگر ميهن‌دوستي‌هاي مبتني بر سرود و پرچم تقريباً شفابخش به نظر مي‌رسد. اما آيا

مي‌توان گفت اين نوع از ميهن‌دوستي، سخت‌ياب‌تر است؟
در سال 1984 براي سخنراني در كنگره اسپانيا دعوت بودم. پس از آن به يك رستوران قديمي براي خوردن غذا رفتيم كه اگر درست يادم باشد بين كنگره و ميدان پوئرتا دل سل، در سمت چپ خيابان قرار داشت. طي مكالمه‌ من و همسرم با ميزبانان برجسته‌ام -كه بسياري از آنان سوسيال‌دموكرات‌هايي بودند كه در تهيه قانون‌اساسي جديد كشور درگير بودند- به ما گفتند كه در هيأت حاكمه در اعلاميه جمهوري نخست اسپانيا در سال 1837 توطئه‌اي اتفاق افتاد. اما با توجه به آنچه كه ما مي‌دانستيم، احساس كاملاً متفاوتي داشتيم. «ميهن‌دوستي اساسنامه‌اي» نياز به پيش‌زمينه‌اي مناسب دارد براي اينكه هميشه آگاه باشيم كه قانون‌اساسي يك دستاورد ملي است.

خودتان را ميهن‌دوست مي‌دانيد؟
به كشوري، حس ميهن‌دوستي دارم كه دست‌كم پس از جنگ جهاني دوم، در آن مردمسالاري پايدار و در طي دهه‌هاي بعد از قطبي‌سازي سياسي، يك فرهنگ سياسي ليبرال متولد شده است. اين نخستين‌بار است كه مي‌گويم اما در اين معنا بله، من يك ميهن‌دوست آلماني هستم و همچنين محصولي از فرهنگ آلماني.

با ورود مهاجران، آيا آلمان هنوز فقط يك فرهنگ دارد؟
من افتخار مي‌كنم به فرهنگ‌مان كه شامل نسل دوم يا سوم مهاجران ترك، ايراني و يوناني است كه فيلمسازان، روزنامه‌نگاران و شخصيت‌هاي تلويزيوني و همين‌طور مديران اجرايي شگفت‌انگيز، پزشكاني چيره‌دست و بهترين نويسندگان، سياستمداران، نوازندگان و معلمان را مي‌آفريند. اين نمايشي ملموس از توان و گنجايش فرهنگ ما براي نوزايي است. پوپوليست‌هاي دست‌راستي پرخاشگرانه مهاجران را پس مي‌زنند، اما بدون آنان شكوه اين فرهنگ غيرممكن و بي‌معناست.

آيا مي‌توانيد چيزي در مورد كتاب تازه خود درباره مذهب و قدرت نمادين آن به‌عنوان درماني براي برخي از بيماري‌هاي روزگار نوين بگوييد؟
با اينكه اين كتاب چندان در مورد فلسفه دين نيست، اما اميدوارم كه تبارشناسي انديشه پسامتافيزيكي مبتني بر استدلال در مورد ايمان و آگاهي، بتواند از فراموشي كاركرد فلسفه براي روشنگري جلوگيري كند؛ فلسفه‌اي كه بتدريج در مقابل جبهه علم‌گرايانه تضعيف شده است.

صحبت به مذهب و جنگ‌هاي مذهبي و فرهنگي رسيد. گمان مي‌كنيد كه ما در آستانه برخورد تمدن‌ها هستيم؟
تا جايي كه من مي‌دانم، اين تفكركاملاً نادرست است. ماركس و وبر تمدن‌هاي كهن و بانفوذ را كه با متافيزيك و دين‌هاي بزرگ مشخص شده‌اند، مطالعه كرده‌اند. همه آنها استعدادي جهانگير دارند به همين علت به گسترش و گشايش مي‌رسند. واقعيت اين است كه بنيادگرايي مذهبي پديده‌اي يكسره نوين است و از ريشه‌كن ‌شدن اجتماعي ناشي از استعمار، پايان استعمار و سرمايه‌داري جهاني برآمده است.

گاه نوشته‌ايد كه اروپا بايد يك نسخه اروپايي از اسلام را بپروراند. آيا گمان مي‌كنيد اين در حال انجام است؟
در جمهوري فدرال آلمان مي‌كوشيم تا «الهيات اسلامي» را در دانشگاه‌هايمان بگنجانيم، يعني ما مي‌توانيم به جاي وارد كردن مدرسان اين رشته از تركيه و امثالهم، معلمان ديني را در كشور خودمان آموزش دهيم. اما واقعاً اين فرآيند به مديريت ما بستگي دارد. هرچند اين امر، موج‌هاي جهاني مهاجرت را شامل نمي‌شود. تنها راه مقابله اين است كه علل اقتصادي در كشورهاي مبدأ را مهار كنيم.

چطور بايد اين كار را انجام داد؟
بدون تغيير در دستگاه سرمايه‌داري جهاني اين امر امكان پذير نيست. اين مشكلي است كه ريشه در قرن‌هاي متمادي دارد. من متخصص نيستم اما اگر «خارجي‌كردن جامعه» اثر اشتفان لِسِنيش را بخوانيد، خواهيد ديد كه چگونه منشأ اين امواج از اروپا مي‌آيد و دنياي غرب باعث پيدايش آنها شده است.

از شما نقل شده كه گفته‌ايد اروپا يك غول اقتصادي و يك كوتوله سياسي است. به نظر شما هيچ چيز بهتر نشده چون ما برگزيت و پوپولسيم و افراط‌گرايي و ملي‌گرايي را داريم...
معرفي يورو جامعه پولي را به شمال و جنوب تقسيم كرد؛ «برنده‌ها» و «بازنده‌ها». دليل اين امر اين است كه اگر پيشرفتي در جهت اتحاد سياسي وجود نداشته باشد، تفاوت‌هاي ساختاري ميان مناطق اقتصاد ملي نمي‌توانند يكديگر را جبران كنند. دريچه‌هاي اطميناني مانند تحرك در يك بازار كار واحد و يك نظام امنيت اجتماعي عمومي در نظر گرفته نشده است. همچنين اروپا قدرتي ندارد كه بتواند يك سياست مالي مشترك را مديريت كند. به اين واقعيت، يك الگوي سياسي نوليبرالي را كه در معاهدات اروپايي آميخته شده، بيفزاييد كه وابستگي دولت‌هاي ملي به بازار جهاني را تقويت مي‌كند. نرخ اشتغال جوانان در كشورهاي جنوبي افتضاح است. نابرابري در ميان اعضا افزايش يافته و اين خود به «فرسايش انسجام اجتماعي» انجاميده است. در ميان كساني كه توانسته‌اند خود را تطبيق دهند، الگوي اقتصادي ليبرال را دنبال مي‌كنند كه اين امر، منافع فردي را ترويج مي‌كند. در ميان كساني كه در وضعيت متزلزل قرار دارند، گرايش‌هاي پسرفتي و واكنش‌هاي غيرعقلاني و خشم‌هاي خودويرانگرانه گسترش مي‌يابند.

مكرون، رئيس جمهوري فرانسه نيز مثل شما فيلسوف است. فكر مي‌كنيد فلسفه و سياست بخوبي با هم كار مي‌كنند؟
به خاطر خدا، حكومت بر ما را به فيلسوفان بسپاريد! به هر حال مكرون قابل احترام است چرا كه در چشم‌انداز كنوني سياست، تنها كسي است كه جرأت مي‌كند به‌عنوان يك روشنفكر و يك سخنور متقاعدكننده، ديدگاه سياسي داشته باشد، اهداف سياسي مدنظر اروپا را دنبال مي‌كند؛ و در شرايط تقريباً نااميدكننده انتخاباتي، شجاعت شخصي نشان داده است و تا به حال به‌عنوان يك رئيس جمهوري آنچه را كه گفته، انجام داده است. در دوراني كه ناتواني هويت سياسي مشخصه آن است، من آموخته‌‌ام كه با‌وجود باورهاي ماركسيستي‌ام اين صفات شخصي را ارج بگذارم.

با اين حال غيرممكن است كه بدانيد ايدئولوژي او چيست، حتي اگر داشته باشد...
حق با شماست. من هنوز نمي‌توانم بفهمم كه چه عقايدي پشت سياست‌هاي اروپايي رئيس جمهوري فرانسه هست. مي‌خواهم بدانم كه آيا دست‌كم يك ليبرال متمايل به چپ‌ هست يا خير. اين چيزي است كه اميدوارم در او باشد.

گفت‌وگو از بورخا هرموسو
مترجم: سيدامين موسوي‌زاده