پايگاه تحليلي - خبري ايران بالكان : فلسفه به چه دردي مي خورد؟
چهارشنبه، 7 آذر 1397 - 09:43 کد خبر:29905
احسان شريعتي


فلسفه در دنياي امروز به انتزاعي بودن متهم مي‌شود. از اين رو، به حاشيه رانده شده و پيوسته از كاربست آن پرسش مي‌شود. البته جامعه ما از آنجا كه از يك سنت فلسفي غني برخوردار است و بزرگان فلسفه ما همچون فارابي، ابن‌سينا و... بخشي از تاريخ فلسفه را مي‌سازند، هنوز فلسفه شور و حرارت مي‌آفريند كه خود جاي اميدواري دارد. اينكه فلسفه از كجا شروع مي‌شود؟ به چه كار مي‌آيد؟ و تفاوت آن با ساير دانش‌ها چيست؟ اغلب پرسش‌هايي است كه درباره فلسفه مطرح مي‌شود. فلسفه در رابطه با كليت امور و كل هستي حرف مي‌زند در حالي كه علوم هر يك به صورت جزئي به بخشي از هستي مي‌پردازند. اتفاقي كه در دوره‌هاي جديد افتاده، اين است كه فيلسوفان بعد از كانت، به اين نتيجه رسيدند كه با فلسفه، نمي‌توان به نيازهاي بشر امروز پاسخ داد و به دليل فراموش كردن پشتوانه فلسفي‌شان از گذشته خود فاصله گرفته‌اند و به قول هوسرل اين ريشه بحران علوم اروپايي است. بحران‌هايي كه در عصر جديد به وجود آمده، مثل انواع فاشيسم‌ها، استعمار و برده‌داري و... نتيجه «به حاشيه رانده شدن فلسفه» است.

به گزارش پايگاه تحليلي – خبري ايران بالكان (ايربا) به نقل از ايران، در طول تاريخ‌ِفلسفه ايده‌هاي مختلفي مطرح شد، يكي از آن ايده‌ها، بحث «ترقي» بود اما اين توهمي بيش نبود چراكه شايد در عرصه تكنولوژي پيشرفت‌هايي صورت گرفته باشد اما در بخش‌هاي بسياري پسرفت داشته‌ايم و اين، به پيشرفتي ناموزون منجر شد.

فلسفه با حيرت و پرسش آغاز مي‌شود. البته ما معمولاً حيرت نمي‌كنيم پس به اين معنا، فلسفه نمي‌ورزيم چون پيوسته در معرض عادي شدن امور قرار داريم. اين در حالي است كه در فضاي فلسفي پيوسته از عادات فاصله مي‌گيريم. بنابراين در اصل، ريشه فلسفه «پرسشگري» است.

در فلسفه برخلاف علوم ديگر كه همواره چيزي كسب و حفظ مي‌شود، همواره دست‌مان خالي است؛ چراكه مرتب آنچه به دست مي‌آوريم، زير سؤال مي‌بريم؛ «مي‌دانم كه نمي‌دانم.» سقراط نيز از محدوديت دانش بشري پرده برمي‌دارد؛ اينكه فلسفه دانشي نيست كه يكبار كشف شده و به كار گرفته شود. به اين اعتبار، فلسفه به هيچ كار نمي‌آيد، جز اينكه «علم آزادي» و «چگونه زيستن» است.

اما آنچه امروزه به نام فلسفه در كشور ما حاكم است چيزي بين «عرفان» و «اشراق» و «فلسفه» است. به اين معنا، نه خيلي حال عرفاني منقلب‌كننده‌اي به ما مي‌دهد و نه آن نقادي‌گري و خردورزي فلسفه يوناني را دارد. فلسفه ايراني بين اين دو است به تعبيري نه اين است و نه آن.حال ممكن است اين پرسش مطرح شود كه فلسفه در جامعه چه قدرتي دارد؟ توقعي كه از فلسفه مي‌رود اين است كه فضاي «نقد»، «فكر كردن» و «پرسشگري» را ايجاد كند و اين قدرت را داشته باشيم تا در مورد خودمان و ديگران تغييراتي را ايجاد كنيم.

امروز كه در يك دوره تحريم، تنگنا و عسرت بسر مي‌بريم نه تنها فلسفه، بلكه زندگي ما دستخوش تغييراتي شده است، مجموع اينها مي‌تواند ما را دچار افسردگي كند و به غلط چنين بينديشيم كه اكنون زمان فلسفه‌ورزي است.

اين در حالي است كه نيچه مي‌گفت يونانيان برخلاف ساير ملل وقتي خيلي شاد بودند پرسشگري و فلسفه‌ورزي مي‌كردند نه وقتي كه شكست مي‌خوردند و در بدبختي به سر مي‌بردند.
منظور اين است كه فلسفه چون با «آزادي» سر و كار دارد از فضاهاي افسرده‌كننده فاصله مي‌گيرد. از اين نظر، ما به فلسفه نياز داريم تا بتوانيم شاد باشيم.