پايگاه تحليلي - خبري ايران بالكان : ماركسيسم روايتي راديكال و انقلابي از روشنگري
شنبه، 19 خرداد 1397 - 10:06 کد خبر:28702
ميشل لووي


ميشل لووي جامعه‌شناس ماركسيست فرانسوي- برزيلي است و در مدرسه عالي مطالعات علوم اجتماعي تدريس مي‌كند. او كتاب‌هايي درباره ماركس، چه‌گوارا، الاهيات رهايي‌بخش، لوكاچ، بنيامين، لوسين گلدمن و كافكا نوشته است.

به گزارش پايگاه تحليلي – خبري ايران بالكان (ايربا) به نقل از شرق، دو كتاب آخر او يكي با عنوان «فرانتس كافكا: رؤيابين برانداز» (2016) تلاشي است براي يافتن بستر نقد اجتماعي موجود در زندگي و آثار او. و ديگري با عنوان «اكوسوسياليسم: بديلي راديكال براي فاجعه سرمايه‌داري» (2015) مقدمه ارزشمندي است بر سير تطور انديشه ماركسيستي درباره محيط‌ زيست. او در مصاحبه زير به نسبت ماركسيسم با فرهنگ مدرن، بحران ماركسيسم، ضديت رمانتيك با سرمايه‌داري، و برخي نقدها به ماركسيسم مي‌پردازد.

  اولين پرسش من به بحران ماركسيسم ربط پيدا مي‌كند. ماركسيسم به كرات، به‌ويژه در دهه‌هاي ۱۹۸۰ و ۱۹۹۰، به عنوان سنتي مرده كنار گذاشته شده است. دانشگاهيان و طبقه سياسي با كمال خوشحالي مرگ آن را اعلام كرده‌اند، بااين‌حال، به نظر مي‌رسد در پي بحران اقتصادي جهاني در سال ۲۰۰۸ با «احيا و نوسازي» نظريه ماركسيستي مواجهيم. درباره اين پديده چه نظري داريد؟

در يك نقل‌قول جالب آمده است: «بالاخره، مرگ ماركسيسم براي كل بشريت فرارسيد.» و فكر مي‌كنيد اين نقل‌قول مال چه سالي است؟ ۱۹۸۹؟ ۱۹۲۱؟ نخير، اين را بندتو كروچه [فيلسوف، مورخ و سياست‌مدار ايتاليايي] در سال ۱۹۰۷ گفته است. و ده سال بعد از آن انقلاب روسيه رخ مي‌دهد.

در طول تاريخ هزاران بار مرگ ماركسيسم را بشارت داده‌اند. هميشه هم همين خواهد بود. مادامي‌كه سرمايه‌داري وجود داشته باشد، ماركسيسم هم وجود خواهد داشت. صدالبته، فروپاشي اتحاد جماهير شوروي نقش ويژه‌اي در بروز بحران ماركسيسم داشت. بسياري احساس مي‌كردند اتحاد جماهير شوروي تجسم عيني ماركسيسم است، و همين نگرش شرايط بسيار مطلوبي براي بورژوازي فراهم ساخت تا بكوشد خود را يك‌بار براي هميشه از شر شبح ماركسيسم و كمونيسم و سوسياليسم خلاص كند. اما به گمان من تلاش‌هاي ايشان شكست خورد.

چنان‌كه اشاره كرديد، بحران سال ۲۰۰۸  يك نقطه آغاز خلق كرد. و اين نقطه آغاز همان جايي است كه ما اينك، با همه فراز و نشيب‌هايش، در آن به سر مي‌بريم. دوره‌هايي هست كه در آنها بورژوازي مي‌كوشد حالت تهاجمي به خود بگيرد و ماركسيسم را نابود كند، و البته دوره‌هايي هم هست كه در آنها مشكلات سرمايه‌داري چنان واضح و بديهي‌اند كه بورژوازي وادار مي‌شود بگويد: «ما از آن ماركسي خوش‌مان مي‌آيد كه درباره سرمايه‌داري و بحران‌هايش تحقيق مي‌كند. اما بهتر است بي‌خيال سوسياليسم و اين‌گونه مهملات شويم.» اما به نظر من نكته مهم اين است كه در اين‌جا خطي از پيوستگي و تداوم را تشخيص دهيم. منظورم آن است كه، با وجود همه نوسان‌هاي سطحي در افكار عمومي و علاقه و توجه رسانه‌ها، مهم است بر تاريخ بدون وقفه‌ و بي‌گسست ماركسيسم تأكيد كنيم كه جزئي ماندگار و لاينفك از فرهنگ مدرن را تشكيل مي‌دهد. به هر ترتيب، ماركسيسم دائماً بازمي‌گردد زيرا يگانه شكل تفكر انتقادي است كه توانسته از عهده درك و تبيين سرمايه‌داري برآيد- يعني اينكه سرمايه‌داري چگونه كار مي‌كند - و توضيح دهد چرا اين سيستم تا اين حد غيرقابل‌تحمل و غيرانساني و ناعادلانه است و نيز چگونه مي‌توان به نظام سرمايه‌داري پايان داد و آن را با جامعه‌اي عادلانه‌تر و عقلاني‌تر جايگزين كرد. براي همين است كه ماركسيسم به اين سادگي‌ها از بين نمي‌رود.
فكر مي‌كنم در مورد موضوع افزايش و كاهش علاقه عمومي هم بايد با احتياط برخورد كنيم. نقل‌قول كروچه به ما يادآوري مي‌كند كه چرا نبايد اين‌گونه اظهارنظرها را به همان شكلي كه هست بپذيريم. بايد دريابيم كه نمي‌توان حضور ماركسيسم را انكار كرد. در اين زمينه نقل‌قولي از سارتر هست كه احساس مي‌كنم هنوز هم بسيار موضوعيت دارد: «ماركسيسم افق فكري عصر ما است.» هر گونه تلاشي براي فراتررفتن از اين افق فكري، ناگزير عقب‌گرد مي‌كند و به شكل‌هاي تفكر پيشاماركسيستي، نظير ليبراليسم، برمي‌گردد.

 برخي استدلال كرده‌اند كه رابطه‌اي وجود دارد ميان آخرين بحران ماركسيسم - بحران دهه‌هاي ۸۰ و ۹۰ - و رونق‌گرفتن نظريه پسا-ساختارگرايي در فضاي دانشگاهي، و به همراه آن بحران برخي آرمان‌هاي كلي و جهان‌شمولي كه با مدرنيته در پيوندند. شما ماركسيسم را در نسبت با پروژه روشنگري و پروژه مدرنيته چگونه مي‌بينيد؟

[آهي مي‌كشد]: بسيار خوب، به هر حال ...

  گمان كنم پرسش بسيار دشواري است.

بله دشوار است. فكر مي‌كنم ماركسيسم بي‌ترديد فرزند روشنگري است؛ ماركسيسم روايتي راديكال، انقلابي و خودانتقادي از اين ميراث است. ماركسيسم در مقام سنتي فكري اساساً به مرزهاي خود روشنگري آگاه است. البته، ماركس كار خود را از ماترياليسم فرانسوي و ايده‌آليسم آلماني، يعني دو ركن عظيم تفكر روشنگري، آغاز كرد. اما او به شيوه‌اي ديالكتيكي بر آنها فائق آمد: او سويه‌هاي انتقادي آنها و آن‌چيزهايي را كه براي تفكرش سودمند بود به كار گرفت و در همان حال بر اين دو سنت فكري فائق آمد. ازاين‌رو مي‌توان نوعي فرايند فائق‌آمدن ديالكتيكي بر سنت‌هاي بسيار مشخص روشنگري را در كار ماركس مشاهد كرد. همين استدلال در مورد مدرنيته هم صدق مي‌كند. به عبارت ديگر، ماركسيسم بي‌ترديد شكلي از تفكر مدرن است - يعني هرچه باشد در قرون وسطا پديد نيامد - و فقط مي‌توانست در لحظه تاريخي معيني به وجود آيد كه ما مدرنيته مي‌ناميم. اما ماركسيسم بر بينشي انتقادي درباره مدرنيته واقعاً موجود بنا نهاده شد كه همان مدرنيته سرمايه‌داري است.

در مورد پست‌مدرنيسم هم معتقدم هيچ‌گاه به چيزي بيش از يك مُد فكري نينجاميد. البته، پست‌مدرنيسم متفكران و دانشجويان را مجذوب خود كرد، و در واقع باعث و باني تعدادي زيادي از پژوهش‌ها و رساله‌هاي دكتري و مجموعه‌اي از آثار بود؛ اما هيچ معناي سياسي يا فرهنگي عميق و مهمي ندارد. پست‌مدرنيسم را پديده‌اي سطحي مي‌دانم. جايي هم كه پست‌مدرنيست‌ها بصيرتي نظري ارائه كردند درباره پرسش موسوم به «سياست هويت‌گرا» بود. منظورم از «سياست هويت‌گرا» گرايش به نفي هر نوع كلي‌گرايي درراستاي تأييد هويت‌هاي خاص است، خواه اين هويت‌ها قومي و جنسي و... باشند خواه ملي. در واقع، امروزه با جنبش‌هاي اجتماعي‌اي سر و كار داريم كه حتماً بايد با آنها درگير شويم و مطالبات‌شان را از آن خود كنيم. اين جنبش‌ها بايد جزئي از برنامه انقلابي ما شوند، اما بايد محدوديت‌هاشان را نقد كرد و بر لزوم صورت‌بندي مطالباتشان در چارچوب منظري كلي‌گرا تأكيد كرد. به همان اندازه مهم است بدانيم اين كلي‌گرايي نمي‌تواند يك كلي‌گرايي انتزاعي باشد كه مطالبات جزئي و خاص را ناديده مي‌گيرد؛ بلكه به بيان هگل، بايد يك كلي انضمامي باشد كه بتواند امور و مطالبات جزئي را هم لحاظ كند.

تصور كنيد شما را براي سخنراني در يكي از تظاهرات‌هاي سياهان به ايالات متحده آمريكا دعوت كرده‌اند و شما هم در اين سخنراني مثلاً مي‌گوييد: «اما آن‌چه واقعاً اهميت دارد مبارزه طبقه كارگر است، زيرا مبارزه كارگران حقيقتاً كلي و جهان‌شمول است. آن‌چه شما در حال انجام آنيد ايجاد تفرقه و شكاف‌انداختن در طبقه كارگر است.» در اين صورت كاملاً حق با آنها است كه شما را به خانه بفرستند. اگر كلي‌گرايي نتواند اين ستم‌ها و مطالبات مشروع را لحاظ كند، آن‌گاه چيزي نيست جز يك كلي‌گرايي كاذب. اين‌گونه شبه-كلي‌گرايي حفظ و بقاي تبعيض‌ها، امتيازها، و شكل‌هاي ستم و سركوب را پنهان مي‌كند. بدين‌ترتيب بايد تمايز قائل شويم ميان از يك‌سو، نقدي مشروع از آن نوع كلي‌گرايي انتزاعي كه بورژوازي -و حتي جريان چپ هم- بارزترين مظهر آن است و نوعي نقد پست‌مدرن كه به نسبي‌گرايي كامل منتهي مي‌شود: يعني «هر كسي ايده خود را از حقيقت و خير و غيره دارد.» پست‌مدرنيسم، حتي در روايت‌هايي كه آشكارا به جريان چپ گرايش دارند، نهايتاً به يك بن‌بست مي‌رسد؛ اين درباره كسي چون بوئاونتورا دسوسا سانتوس صادق است؛ كسي كه به دليل تفكر انتقادي‌اش و تعهدش به مبارزات اجتماعي عميقا به او احترام مي‌گذارم. اما نظريه او به بن‌بست منجر مي‌شود، زيرا داعيه‌اش نوعي «تكثر معرفت‌شناختي»، يا چيزي در همين مايه‌ها است. بنابراين هر قوميت، ملت، نژاد، يا ديني ظاهراً شيوه خاصي براي شناختن دارد. اين وسط تكليف ما چيست؟ آيا اين تفاوت‌ها همگي هم‌ارز يكديگرند، يا برخي به ديگران برتري دارند؟ و اگر آنها نافي يكديگر باشند چه؟ در اين صورت موضع ما چه مي‌شود؟ اين همان جايي است كه در آن محدوديت‌هاي پست‌مدرنيسم را مي‌توان با وضوح تمام ديد؛ حتي در چپ‌گراترين و پيچيده‌ترين نوع آن.

  شما در آثارتان ايده رمانتيك ضديت با سرمايه‌داري را بررسي كرده‌ايد. اين احساس به آدم دست مي‌دهد كه چنين عنصر رمانتيكي گرايش دارد تا نوعي از تجربه مدرنيته، نوعي اضطراب و ناراحتي را با مدرنيته همراه كند. آيا همين تجربه را در هرجايي در جامعه امروزي، يعني در هر مبارزه‌اي بر ضد سرمايه‌داري مشاهده مي‌كنيد؟ در جامعه معاصر رمانتيسم را كجا مي‌توان يافت؟

پيش از پاسخ به پرسش شما، مي‌‌خواهم نكته‌اي در مورد ماركس اضافه كنم كه با نكته‌اي كه پيش‌تر سعي در طرحش داشتم، پيوند پيدا مي‌كند. ماركس نقل‌قول جالبي درباره رمانتيسم دارد كه دقيقا همان مساله‌اي را پيش مي‌كشد كه شما آن را صورت‌بندي كرديد. ماركس مي‌گويد: «در دوره‌هاي قبلي» -هرچند او هرگز روشن نمي‌كند كه به چه دوره‌اي پيش از سرمايه‌داري اشاره دارد- «حياتي سرشارتر وجود داشت زيرا خصوصيات بشري هنوز بيگانه نشده بودند. سوداي بازگشت به كمال و سرشاري گذشته، چنان‌كه سوداي رمانتيست‌ها بود، بيهوده و ناممكن است. از آن بدتر رضايت‌دادن و خوگرفتن به وضعيت پوچ كنوني جامعه بورژوايي است.» پيشنهاد ماركس آشكارا از جنس ديگري بود: نوعي جهش به آينده. «اما بورژوازي عاجز از پاسخ‌گفتن به نقد رمانتيك است»؛ نقدي كه در تمناي كمال گذشته است، نقدي «كه حقانيت و اعتبار خاص خودش را دارد»، زيرا در آن دوران عملاً گونه‌اي از سرشاري و كمال وجود داشت، «و بنابراين تا وقتي جامعه بورژوايي پابرجا است نقد رمانتيك از آن جدانشدني خواهد بود.»

در اين‌جا ماركس سه موضوع مهم را مطرح مي‌كند. اولاً، رمانتيسم معادل اين ايده است كه در گذشته جهان واجد نوعي كمال بود. اين نكته‌اي بنيادي است. ثانياً: اين ايده حاوي عنصري از حقانيت و اعتبار است؛ به عبارت ديگر، واقعاً زندگي در گذشته داراي نوعي كمال بود. اما ثالثاً، ما عاجز از بازگشت به اين گذشته‌ايم، و اميدداشتن به چيزي غير از اين بيهوده و بي‌معنا است. در اين خصوص -يعني امكان عقب‌نشيني به گذشته- رمانتيك‌ها اشتباه مي‌كردند. بااين‌حال، بورژوازي هنوز هم عاجز از پاسخ‌گفتن به دغدغه‌هاي رمانتيك‌ها است، زيرا اين دغدغه‌ها مظهر خود‌پوچي‌اند. مادامي‌كه چيزي به نام بورژوازي و سرمايه‌داري وجود دارد، رمانتيسم هم وجود خواهد داشت. اين از نظر من همان زاويه‌اي است كه رمانتيسم را بايد از آن درك كرد. به علاوه، نكته‌اي كه ماركس هرگز آن را در كتاب «گروندريسه» مطرح نكرد -و اين تنها جنبه‌اي است كه به گمانم مي‌توان آن را به تفكرات ماركس درباره اين موضوع اضافه كرد- به اين شرح است: جريان‌هاي متفاوتي در متن رمانتيسم وجود دارد؛ برخي از آنها واپس‌گرا، محافظه‌كار و ارتجاعي‌اند، و به‌راستي باور دارند كه بازگشت به گذشته ممكن است: يعني احياي قرون وسطا، و بازگشت به وضعيت طبيعي، حال اين وضعيت هرچه مي‌خواهد باشد.

جريان‌هاي ديگري هم هستند كه منتقد مدرنيته سرمايه‌دارانه و بورژوايي‌اند، بااين‌حال تشخيص مي‌دهند كه بازگشت به گذشته ناممكن است؛ از نظر اين جريان دوم هم آينده به‌هيچ‌وجه نويدبخش نيست، و ازاين‌رو آنها نوع خاصي از تقديرگرايي را برمي‌گزينند. طبق استدلال آنها، جامعه امروزي برخطا است و گذشته احتمالاً بهتر از امروز بود، اما وقتي عاجز از بازگشت به گذشته باشيم، يگانه راه چاره پذيرش وضع موجود است. زيربناي اين جريان را نوعي تقديرگرايي و كناره‌گيري تشكيل مي‌دهد. ماكس وبر مثال خوبي براي رمانتيسم نوع دوم است. و بعد از اين‌ها به شكل سومي از رمانتيسم مي‌رسيم كه آرزوي گذشته ندارد، بلكه گذشته را راهي مي‌داند براي پيشروي به سمت آينده. حضور اين جريان را در‌عين‌حال مي‌توان در خاستگاه‌هاي رمانتيسم مشاهده كرد. ژان‌‌ژاك‌روسو بنيان‌گذار رمانتيسم قرن هجدهم بود. و حرف روسو چه بود؟ «انساني كه در وضعيت طبيعي مي‌زيست» -و در اين‌جا روسو حتي از وحشيان آمريكاي لاتين (كارائيبي‌ها) ياد مي‌كند- «انساني شاد و خوشبخت بود، زيرا مالكيت خصوصي وجود نداشت و برابري حاكم بود.» اما پيشنهاد روسو چيست؟ اين‌كه چهاردست‌و‌پا به جنگل‌ها برگرديم و علف بخوريم؟ روسو يقيناً مدافع ديدگاهي متفاوت است. در جامعه امروزي مالكيت خصوصي هست، و خبري از آزادي و برابري نيست. طبق استدلال او، ما اسيريم، و انسان در جامعه مدرن به‌سان يك زنداني زندگي مي‌كند. از اين‌رو، روسو تصوير گونه خاصي از دموكراسي را در سر مي‌پروراند (البته گفته باشم كه تصور او يك دموكراسي كمونيستي نبود)، نوعي دموكراسي آتي كه در آن آزادي و برابري هست، اما اين شكل از دموكراسي در‌عين‌حال متفاوت از دموكراسي وحشيان آمريكاي لاتين است. اين همان چيزي است كه من «رمانتيسم انقلابي» مي‌نامم، جرياني انقلابي كه در طول سده‌هاي گذشته پيوسته در شكل رمانتيسم به حيات خود ادامه داده است. رمانتيسم همواره واجد اين دو سويه بوده است: سويه محافظه‌كارانه و واپس‌گرا، و سويه انقلابي. اين شكل از رمانتيسم را در ويليام بليك و شلي، در تعدادي از سوسياليست‌هاي آرمان‌گرا، و در اواخر قرن نوزدهم در ويليام موريس مي‌توان ديد. در قرن بيستم هم ما با چهره‌هايي چون ارنست بلوخ و والتر بنيامين و افرادي از اين قبيل سر‌و‌كار داريم.

اما به ماركس برگرديم: او ابداً يك رمانتيك نبود. او در «گروندريسه» همين را مي‌گويد: او بيشتر طرفدار روشنگري بود تا رمانتيسم؛ با‌اين‌همه از نقد رمانتيك سرمايه‌داري و بورژوازي بهره گرفت. ماركس در كتاب «نقد اقتصاد سياسي» تحليلش را با چهره‌هاي كلاسيك -نظير اسميت و ريكاردو و غيره- آغاز مي‌كند اما براي نقد آن چهره‌ها از سيسموندي كمك مي‌گيرد. سيسموندي متفكري خرده‌بورژوا بود كه مي‌خواست به الگوي صنعت‌گري مولد و جامعه كوچك دهقانان زمين‌دار رجعت كند. البته اين كار ناممكن بود.

اما ماركس مي‌گويد: «نقد سيسموندي از جامعه بورژوايي و سرمايه‌داري درست است: اين جامعه منجر به نابودي طبقات مردمي، ايجاد فقر و نابرابري اجتماعي مي‌شود...» در كتاب «مانيفست كمونيست» يك پاراگراف كامل هست كه از سيسموندي و نقدش از سرمايه حرف مي‌زند. ماركس برخي عناصر نقد رمانتيك را به كار مي‌گيرد، ولي بدون آرزوي بازگشت به گذشته. در جاهاي ديگر هم به همين گرايش برمي‌خوريم؛ يعني در متون بعدي ماركس و انگلس كه به جامعه بدوي، يا آن‌چه آنها «كمونيسم بدوي» مي‌نامند، مي‌پردازند. و ماركس در متون خودش درباره جماعت روستايي روسيه (كه بيش از هر چيزي به لحاظ سياسي اهميت دارند) مي‌گويد: «شايد جماعت روستايي روسيه -كه پيشامدرن و پيشاسرمايه‌داري‌اند و مالكيتي نيمه‌جمعي دارند- بتواند سكوي پرشي باشد براي باززايي سوسياليستي روسيه.» بنابراين نوعي جريان رمانتيك انقلابي در ماركس و انگلس به چشم مي‌خورد، حتي اگر آنها گرايش بسيار بيشتري به مدرنيته و روشنگري داشته باشند. و با آمدن ماركسيسم قرن بيستمي با جرياني مواجه مي‌شويم كه من آن را «ماركسيسم رمانتيك» مي‌نامم، جرياني كه از ارنست بلوخ و والتر بنيامين، و در آمريكاي لاتين از خوزه كارلوس مارياتگي (Mariategui) نشأت مي‌گيرد. مارياتگي نمونه اعلاي اين چهره ماركسيست رمانتيك است، شايد حتي بيش از چهره‌هاي اروپايي‌اي كه نام بردم.

حال به اين پرسش شما جواب مي‌دهم كه امروزه رمانتيسم را در كجا مي‌توان يافت؟ مي‌توانيم آن را در شكل‌هاي مختلف بشناسيم. از نظر من، رمانتيسم نوعي نقد جامعه بورژوايي است. و اگر نقدي درباره اين شكل از جامعه به دست ندهد، ديگر رمانتيسم نيست. بنابراين مرتجعيني كه با حسرت و دريغ از گذشته‌هاي ازدست‌رفته ياد مي‌كنند، اما درعين‌حال پذيراي سرمايه‌داري‌اند، به‌هيچ‌وجه رمانتيك نيستند. شاهد مثال اين نكته فرقه‌هاي مذهبي در آمريكاي لاتين است: به‌ ظاهر آنها دل‌مشغول گذشته‌اند، و به مجموعه‌اي از ارزش‌هاي مذهبي تاريخي باور دارند كه غالباً ماهيتي واپس‌گرا و ارتجاعي دارند؛ اما درواقع اين گروه‌ها عميقاً وابسته به سرمايه‌داري‌اند و فقط بر حسب ارزش‌هاي بازار فكر مي‌كنند -يعني نوعي الاهيات رونق و پيشرفت- و كليساهاشان اساساً چيزي جز مؤسسات كاپيتاليستي نيستند. به اين نمي‌شود گفت رمانتيسم. رمانتيسم كار خود را با اين فرض آغاز مي‌كند كه گذشته يك مرجع جدي است و مي‌تواند به كار نقد جامعه بورژوايي و سرمايه‌داري بيايد. باز هم مي‌گويم، اين واقعيت مي‌تواند شكل‌هاي مختلفي به خود بگيرد، به نحوي كه برخي ارتجاعي‌ترند و برخي ديگر اوتوپيايي‌تر، مترقي‌تر، و انقلابي‌تر- يا هر صفتي كه مناسب مي‌دانيد.

گمان مي‌كنم كه آمريكاي لاتين بهترين نمونه از اين رمانتيسم نوع آخر را ارائه مي‌دهد. منظورم يك جنبش اجتماعي خاص است، يعني كل يك جنبش فرهنگي با شكل‌هاي فلسفي و انسان‌شناختي و فرهنگي و ادبي و موسيقايي خاص خودش، كه Indigenismo نام دارد. * Indigenismo جنبشي ناهمگون است با جريان‌هايي كه كم‌وبيش منتقد سرمايه‌داري‌اند. Indigenismo، در شكل انتقادي‌اش، نوعي نقد از مدرنيته سرمايه‌دارانه طرح مي‌كند كه مبتني است بر ارزش‌هاي جوامع بومي پيش از ورود كريستف كلمب به آمريكا، سنت‌هاي بوميان و رابطه‌شان با طبيعت (بنابراين جنبه بوم‌شناختي هم دارد). و تاثيرگذاري اين جنبش از حد جماعت‌هاي محلي بسيار فراتر مي‌رود. براي مثال، مبارزه بومي در ايالات متحده بر سر خط لوله داكوتا را در نظر بگيريد، نبردي بسيار مهم از منظر بوم‌شناختي در برابر اتكا به سوخت‌هاي فسيلي، انرژي‌هاي آلاينده و گرمايش جهاني. مبارزه آنها انواع مردمان و افراد را به خود جذب كرد: جوانان، زنان،  طرفداران حفظ محيط زيست، اتحاديه‌هاي كارگري، و چپ‌گراها. عاملي كه اين افراد و گروه‌ها را برمي‌انگيخت حس احترام‌ و ستايش‌شان به مردمان بومي، رابطه اين بوميان با طبيعت، فرهنگ‌شان، شكل جمعي تعامل‌شان، و معنويت‌شان بود. اگر كتاب نائومي كلاين، «آخرين فرصت تغيير»، را بخوانيد متوجه اين پديده مي‌شويد. خود نائومي كلاين بومي آمريكا نيست، بلكه يك يهودي كانادايي است. اما مي‌توانيد هم‌ذات‌پنداري او با بوميان را ببينيد. اين مي‌تواند يك نمونه از شكل مترقي رمانتيسم باشد كه امروزه در آمريكا فعال است.

  و پرسش آخر كه تابع پرسش قبلي است. اتهامي كه اغلب به ماركسيسم زده مي‌شود آن است كه ماركسيسم يك ايدئولوژي طرفدار مدرنيزاسيون، فلسفه‌اي اروپامحور، و فلسفه‌اي مبتني بر استثمار طبيعت است. چه پاسخي به اين دعاوي مي‌دهيد؟

بله درست است، در سرتاسر قرن بيستم تفاسيري از ماركسيسم وجود داشته است - كه غالبا تفسير مسلط بوده‌اند - كه آثار ماركس را بر حسب همان مضاميني كه گفتيد تفسير مي‌كردند، يعني به منزله نظريه‌اي درباره مدرنيزاسيون كه فقط مي‌خواهد كارآمدتر و عقلاني‌تر از سرمايه‌داري باشد؛ به منزله نوعي شيوه توليد كه هدفش توسعه و گسترش نيروهاي توليدي وراي مرزهاي سرمايه‌داري است. البته در اتحاد جماهير شوروي تا حد زيادي مساله همين بود: «بياييد فولاد بيشتري از آمريكايي‌ها توليد كنيم»، و چيزهايي از اين قبيل. بنابراين از يك‌ سو درست است كه يك روايت غالب از ماركسيسم - عمدتا، گونه استالينيستي و سوسيال‌دموكرات - مدافع اين نگرش بود، نگرشي كه مي‌گويد ماركسيسم بيش از هر چيز نوعي نظريه مدرنيزاسيون صنعتي، و شكلي اجتماعي‌‌تر از سرمايه‌داري است؛ يا ديگراني هم بودند كه مي‌گفتند ماركسيسم يك شكل اجتماعي غيرسرمايه‌دارانه است كه محراب پرستش آن هنوز همان توسعه نامحدود نيروهاي توليدي است. البته احساس شخص من اين است كه ما بايد پيوند خود را با اين گرايش قطع كنيم، و جريان ديگري از ماركسيسم را احيا كنيم كه تفسيري بديل ارائه مي‌داد. اين تفسير بديل، بدون ‌آنكه دستاوردهاي مدرنيته را به طور مطلق رد كند، تحت تاثير رگه رمانتيكي قرار داشت كه در موردش بحث كرديم.

براي مثال، خوزه كارلوس مارياتگي را در نظر بگيريد. مارياتگي براي آن دسته از ما كه در آمريكاي لاتين‌ زندگي مي‌كنند، و البته همچنين براي كساني كه بيرون از اين منطقه‌اند، چهره‌اي بسيار مهم است. مارياتگي از نوعي «كمونيسم اينكايي» سخن مي‌گفت و هنگام نوشتن اين ايده نقدهاي بسياري به او شد. به او به دليل ايده‌هايش برچسب «رمانتيك» و «پوپوليست» زدند. اما پيش از ورود اسپانيايي‌ها، در آن‌جا واقعا نوعي «كمونيسم بدوي» كشاورزي وجود داشت، كه عموما در پيوند با امپراطوري اينكاها شناخته مي‌شود. اما عنصر كمونيستي فقط خود امپراطوري نبود كه ساختارش عمدتا اقتدارگرا بود؛ اين عنصر در زيربناي اجتماعي نيز حضور داشت، يعني در چيزي كه «آيلو» (ayllu) ناميده مي‌شود. اين جنبه به‌ويژه براي ما كمونيست‌هاي مدرن اهميت دارد، زيرا به اين معناست كه پيام كمونيست‌هاي مدرن را مي‌توان در بين جماعت‌هاي بومي، در بين روستاييان و نظاير اين‌ها منتشر كرد. اين ايده‌اي به‌غايت گويا و آموزنده است. مارياتگي بي‌ترديد اصراري به احياي امپراطوري اينكاها نداشت، آن‌هم برخلاف برخي بومي‌گراهايي كه در واقع مدافع آنند. مارياتگي حتي در يكي از مقاله‌هايش تعبيري به اين شرح دارد: «تفاوت ميان كمونيسم اينكايي و كمونيسم مدرن چيست؟ كمونيسم اينكايي كاملاً اقتدارگرا بود، نظامي كه در آن هيچ نوع آزادي فردي وجود نداشت. ما كمونيسمي مدرن مي‌خواهيم كه دستاوردهاي مدرني‌ چون آزادي‌هاي فردي، آزادي عقيده، آزادي تجمعات و ... را دربر مي‌گيرد.» بنابراين ديدگاه مارياتگي ديدگاهي ديالكتيكي است. او مدرنيته را رد نمي‌كرد، بلكه سفت‌وسخت بر اين ايده پا مي‌فشرد كه گذشته مي‌تواند مرجع و منشأ الهامي براي مبارزاتي انقلابي باشد كه خواهان برپايي كمونيسم در آمريكاي لاتين‌اند.

من خود را طرفدار قرن بيست‌ويكمي مارياتگي مي‌دانم. فكر مي‌كنم اينك بيش از هر زمان ديگري مارياتگي منبعي مهم براي ما در آمريكاي لاتين است، و مهم است كه آثار او را بخوانيم و افكار الهام‌بخش جديدي بيابيم. طبيعتاً، اوضاع از دهه ۱۹۳۰ به بعد بسيار عوض شده است، اما ايده ما هم هرگز اين نبود كه از ايده‌هاي فكري پرويي نسخه‌برداري كنيم. مارياتگي در سرتاسر آمريكاي لاتين يك منشأ الهام است و بااين‌حال، ما تمايل داريم او را كم‌ارزش جلوه دهيم. جريان چپ عادت كرده است به خواندن آثار ماركس، لنين، تروتسكي، و شايد حتي مائو، اما آثار مارياتگي هر روز كمتر از قبل خوانده مي‌شود، درحالي‌كه رجوع به آثار او اينك از هر زمان ديگري ضروري‌تر است. به علاوه، گمان مي‌كنم او در مقام يك متفكر - از منظري فلسفي و نظري - اهميت و كيفيتي برابر با معاصران اروپايي‌اش دارد: گرامشي جوان، بلوخ جوان، بنيامين جوان، لوكاچ جوان، همگي وجوه مشترك فراواني با هم دارند. من او را در جرگه متفكران ماركسيست بدعت‌گذار بزرگ قرن بيستم قرار مي‌دهم. وقت آن رسيده كه مارياتگي را هم به اين فهرست اضافه كنيم.

پي‌نوشت:
  *اشاره دارد به يك ايدئولوژي سياسي در چند كشور آمريكاي لاتين كه بر رابطه ميان دولت-ملت و اقليت‌هاي بومي تاكيد مي‌كند. ضمناً indigenismo جنبشي است كه خود را مدافع حقوق بوميان و حامي تفاوت‌هاي فرهنگي و زباني آنان مي‌داند و در پي ادغام اجتماعي و سياسي اقليت‌هاي بومي در جوامع مختلف در سرتاسر قاره آمريكا است.

منبع: ورسو

ترجمه: جواد گنجي